X
تبلیغات
عمومی
همگانی

رئيس جمهور اول- نخستين چالش دروني خط امام (ره)

سال هاي آغازين نظام جمهوري اسلامي سال هاي حوادث عجيب پس از حادثه شگرف سقوط نظام 2500 ساله شاهنشاهي بود. يكي از اين عجايب نحوه دست يابي فردي مثل بني صدر به مقام رياست قوه مجريه و هماهنگ كننده سه قوه كشور و در اندكي بيشتر از يك سال، سقوط او از اين مقام و فرارش از كشور بود.

بني صدر در ميان چهره هاي ظهور يافته در انقلاب، ويژگي هاي منحصر به فردي داشت. حضور او در صحنه انتخابات رياست جمهوري حتي به نوعي دو دستگي در صف حاميان خط امام منجر شد كه تا اندكي قبل از سقوط وي ادامه يافت. اشتهار بني صدر به تئوريسين اقتصاد اسلامي و اولين ميزبان امام در پاريس او را در شمار اعضاي شوراي انقلاب و سپس نمايندگان مجلس خبرگان قانون اساسي قرار داد. شايد هيچ شخصيتي را در ميان اعضاي شوراي انقلاب و مجلس خبرگان نمي شد يافت كه به اندازه بني صدر اشتهاي سخنراني داشته باشد.

حتي او در ماموريت هايي كه به همراه ديگر اعضاي شوراي انقلاب براي رفع غائله هاي قومي داشت، از انجام سخنراني هاي متعدد نامربوط با اين ماموريت ها صرف نظر نمي كرد.

افراد نكته سنجي كه در جريان مذاكرات مجلس خبرگان قانون اساسي حضور داشتند اين نكته را خصوصا در هنگام بررسي اختيارات ولي فقيه و نيز رئيس جمهور، نيك دريافته بودند كه بني صدر براي دست يابي به منصب رياست جمهوري خيز برداشته است. از همين رو شهيد بهشتي، مقام معظم رهبري و ديگر بزرگان موسس حزب جمهوري اسلامي در اولين انتخابات رياست جمهوري، جلال الدين فارسي را به عنوان نامزد اين مسئوليت معرفي كردند. آيت الله مهدوي كني از اصرار خود به شهيد بهشتي براي پذيرش نامزد رياست جمهوري و عدم پذيرش آن از سوي شهيد بهشتي علاوه بر مخالفت امام با عهده دار شدن اين مسئوليت از سوي روحانيون سخن به ميان آورده است. به هر حال سران حزب جمهوري اسلامي در ميان شخصيت هاي سياسي موجود، فردي را برگزيده بودند كه كتاب هاي او در دوران مبارزه از منابع مورد مراجعه گروه هاي مبارز مسلمان بود، به دليل حضور نسبتا طولاني درگروه الفتح فلسطين به عنوان فردي آشنا به مسائل نظامي شناخته مي شد و باز به همين دليل فردي مناسب براي دوران صدور انقلاب به شمار مي آمد. علاوه بر همه اين ها، «فارسي» به رغم سابقه حضور در نهضت آزادي به عنوان منتقد رويه هاي مسامحه طلبانه ليبرال ها و طرفدار شيوه هاي محكم اسلامي در سياست هاي داخلي و خارجي ظاهر شده بود. شهيد بهشتي در هنگام معرفي جلال الدين فارسي ادامه همراهي با وي را مشروط به پايبندي او به اصول دانسته بود.

در سوي ديگر، بني صدر در ابتدا، طريقه نزديكي به روحانيت را برگزيده بود، به گونه اي كه اكثريت جامعه روحانيت مبارز از همراهي با شهيد بهشتي و يارانش در اين مورد سرباز زدند و بني صدر را به عنوان نامزد رياست جمهوري به مردم معرفي كردند. در اين اقدام عوامل متعددي دخالت داشت. نخست اين كه از ديدگاه آنان، فردي بايستي عهده دار مسئوليت رياست جمهوري مي شد كه متناسب با نيازهاي آن روز جامعه ايران باشد. يعني در شرايطي كه آمريكا و غرب فشار اقتصادي خود عليه جمهوري اسلامي را پس از تسخير لانه جاسوسي آغاز كرده بودند تصور مي شد فردي با دانش اقتصادي بايد سكان اجرايي كشور را در دست بگيرد. نكته ديگر اين كه از ابتداي تاسيس حزب جمهوري اسلامي ، برخي از اعضاي روحانيت مبارز، اصولا علاقه اي به تحزب نداشتند و گاه داراي تصور هاي نامناسبي از كارهاي حزبي بودند. اين فاصله گيري مانع شنيدن استدلال هاي آيت ا... دكتربهشتي و يارانش مي شد. در اين ميان افرادي همچون مرحوم حسن لاهوتي تحت تاثير افكار و گرايش هاي فرزندان خود - كه از اعضاي منافقين بودند و در نهايت باعث فوت آن مرحوم در يك خانه تيمي اين گروهك شدند- موضعگيري هاي تندي برضد حزب جمهوري اسلامي داشتند. اين گرايش زماني تقويت مي شد كه مردم شاهد حمايت هاي افرادي همچون آيت ا... اشراقي داماد امام، آيت ا... پسنديده برادر امام و سيدحسين خميني فرزند شهيد حاج آقا مصطفي خميني از بني صدر بودند. حمايت هاي آنها هم تحت تاثير گرايش برخي از نزديكان صورت مي گرفت. حمايت خط امامي ها از بني صدر گاه متاثر از منازعات منطقه اي بود. جريان مهدي هاشمي در اصفهان از ابتدا با اعضاي حزب جمهوري اسلامي در اين استان درگير بودند. اين فضا در هنگام انتخابات رياست جمهوري دامنگير امام جمعه اصفهان و نيز شهيد محمد منتظري شده بود. به طور طبيعي مشاهده اين فاصله سبب سوءاستفاده افرادي از همراهان اصفهاني بني صدر همچون احمد سلامتيان و غضنفرپور مي شد. گاه نقش نفسانيات در اين دو دستگي به وضوح ديده مي شد. محوريت شهيد بهشتي در مجلس خبرگان و اقداماتي مثل انتصاب رهبر معظم انقلاب به امامت جمعه تهران، انگيزه فردي مثل علي تهراني را- كه داراي سابقه انديشه هاي التقاطي و درگيري با منافقين در مشهد و سپس هواداري از آنان بود- براي مقابله با حزب جمهوري اسلامي و اقدامات آن و خصوصا اقدام مهمي همچون انتخاب اولين رئيس جمهور فزوني مي بخشيد.

تهراني اولين كسي بود كه موضوع تابعيت افغاني«فارسي» را به سبب صدور شناسنامه پدر و مادر وي از شهر هرات افغانستان مطرح كرد و همين به منتفي شدن كانديداتوري جلال الدين فارسي منتهي شد. حزب جمهوري اسلامي پس از اين ماجرا ديگر از هيچ نامزد رياست جمهوري به طور مستقيم حمايت نكرد. در اوج درگيري هاي انتخاباتي، امام خميني به علت ابتلا به عارضه قلبي در بيمارستان قلب تهران بستري شدند. مخالفان حزب جمهوري اسلامي اين فرصت را براي عمليات رواني عليه رهبران آن مناسب يافته بودند. پس از اين انتخابات پنج عضو موسس حزب جمهوري اسلامي در نامه اي كه خطاب به امام راحل نوشتند با اشاره به عدم اطلاع امام از ادعاهاي علي تهراني مبني بر نظر منفي امام نسبت به شهيد بهشتي، رهبر معظم انقلاب و ديگر موسسان حزب در روزهاي شدت بيماري، از اقدامات برخي از نزديكان امام برضد اين حزب و همراهي صدا وسيما با اين تحركات گلايه كرده بودند. اين نامه كه در آن زمان آقاي هاشمي رفسنجاني به سبب نگراني نسبت به بيماري امام از رساندن آن به دست ايشان خودداري كرد و همچنين به مواردي همچون همراهي مرحوم آيت ا... پسنديده با تبليغات انتخاباتي بني صدر در اين موردمي توان اشاره داشت. با حذف جلال الدين فارسي از صحنه انتخابات، جست وجوي نامزد جايگزين در خارج از حزب جمهوري اسلامي از سوي جامعه مدرسين حوزه علميه قم و برخي از ائمه جمعه برجسته كشور به معرفي دكتر حسن حبيبي از سوي آنان منتهي شد. اما در اين مرحله نيز اكثريت روحانيت مبارز تحت تاثير فضاي رواني برخي از اعضاي پيش گفته - كه از قضا پيشينه مبارزاتي شان نفوذ كلام ويژه اي به آنان داده بود -همچنان بر نظر خود در معرفي بني صدر اصرار مي ورزيدند. اين اقدام درحالي صورت گرفت كه افراد محوري روحانيت مثل آيت ا... مهدوي كني به صورت غير آشكار با آن مخالف بودند. فضاي سنگين حمايت از بني صدر به گونه اي بود كه به رغم آن كه دكتر حسن حبيبي رقيب اصلي او محسوب مي شد، اما در برابر راي 74/10 ميليوني بني صدر ابتدا احمد مدني (نماد يك ديكتاتور مصلح و يار بعدي بختيار در اقدامات ضد انقلابي خارج كشور) 24/2 ميليون راي كسب كرد و دكتر حسن حبيبي تنها توانست 672 هزار راي را به دست آورد.

رهبران حزب جمهوري اسلامي بلافاصله خود را با انتخاب مردم منطبق ساختند. اين واقعيت را در تعيين بني صدر به رياست شوراي انقلاب و نيز پيشنهاد تفويض جانشيني فرماندهي كل نيروهاي مسلح به وي مي توان ديد. اما بني صدر هرگز تمايلي به حل اختلافات قبل از انتخابات نشان نمي داد. حضرت آيت ا... خامنه اي در مقام سرپرستي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و نمايندگي شوراي انقلاب در وزارت دفاع پس از انتصاب بني صدر به فرماندهي كل قوا از سوي حضرت امام، در اطلاعيه اي رسمي اين اقدام را براي وحدت فرماندهي و تمركز نيروهاي سازنده و پيش برنده، اميد بخش و دلگرم كننده دانستند. اما بني صدر اين گونه رفتارهاي دلسوزانه را حمل برضعف پيروان راستين امام مي كرد. او خصوصا در آستانه انتخابات مجلس بر شدت لحن و مواضع خود برضد آنان افزود.اين تشديد لحن به ويژه پس از تقاضاي شوراي انقلاب براي معرفي يك دولت به اين شورا تا زمان تشكيل مجلس شوراي اسلامي رخ داد. بني صدر بلافاصله پس از انتخاب شدن، تمام تلاش خود را مصروف شكل بخشيدن به يك قوه مقننه همراه با خود كرد. در جريان انتخابات رياست جمهوري، نهضت آزادي با بني صدر همراهي نداشت. چه اين كه افرادي همچون دكتر حبيبي داراي سابقه رفاقت بيشتري با اين گروه بودند. اما پس از انتخابات رياست جمهوري، دفتر هماهنگي بني صدر و مردم تلاش براي صف بندي در برابر خط امام را از طريق نزديك شدن به گروه هاي ليبرال و نيز مذهبي هاي چپ گرا آغاز كرد.

منافقين پس از آن كه رجوي به دليل راي منفي به قانون اساسي با نظر صريح حضرت امام، فاقد صلاحيت نامزدي رياست جمهوري تشخيص داده شد، بتدريج نزديك شدن به بني صدر را انتخاب كردند.

با اين حال اين تلاش ها تا انتخابات مجلس به ائتلاف فراگيري منجر نشد و با به هم پيوستن همه نيروهاي خط امامي مجلس اول با اكثريت خط امام تشكيل شد و اين اولين ناكامي بني صدر بود. از جمله اولين عملكردهاي سياه بني صدر در دومين ماه رياست جمهوري دستور به شدت مشكوك بمباران هواپيما و بالگردهاي به جامانده از آمريكايي هاي متجاوز و فراري از صحراي طبس بود كه در جريان آن محمد منتظر قائم فرمانده سياه يزد به شهادت رسيد. اندكي بعد بني صدر با ابراز همراهي با عمليات خنثي سازي كودتاي نوژه، اندكي در جهت كمرنگ شدن اين نقطه سياه در اولين عملكردهاي خود حركت كرد.

رياست جمهوري بني صدر؛ نقطه الحاق چپ و راست

سال هاي 59 و 60 بدون هيچ ترديدي مهمترين سال هاي پس از انقلاب اسلامي در شكل گيري صف بندي جريان هاي سياسي بود. در مدت كمي بيش از يك سال، نيروهاي سياسي كه سابقه اي طولاني از كينه و درگيري با يكديگر داشتند در مواجهه با تثبيت جبهه وفاداران به مباني اسلامي انقلاب در صفي متحد متشكل شدند. در ابتداي سال 1360 تقريبا مي توان گفت مرزبندي جريان هاي چپ گرا و راست گرا به طور كلي در هم ريخته بود. نتيجه اولين انتخابات رياست جمهوري به قدرت رسيدن يكي از افراد نسل دوم جبهه ملي بود كه در ابتدا سران اين جبهه، ارج و جايگاهي براي او قائل نبودند. از اين فراتر، موضع اوليه بازرگان و نهضت آزادي در قبال بني صدر و اطرافيانش بود. درست چند ماه قبل از اين انتخاب بازرگان به صراحت گفته بود كه با حضور بني صدر در شوراي انقلاب، حاضر به ادامه عضويت در اين شورا نيست. در انتخابات رياست جمهوري نيز نهضت آزادي از دكتر حسن حبيبي حمايت كرده بود، اما واقعيت نتيجه انتخابات، تاثير قابل توجهي در موضعگيري بازرگان و يارانش داشت. اين احساس كه جريان خط امام پس از انتخاب بني صدر تضعيف شده است طمع نهضت آزادي را در بازگشت به قدرت از طريق مجلس فزوني بخشيد. ائتلاف «همنام» ثمره اين تلقي بود. پس از انتخاب بازرگان و يزدي در مرحله اول انتخابات مجلس اول دبيركل نهضت آزادي در بيانيه اي از مسعود رجوي ( سركرده گروهك منافقين و تنها نامزد راه يافته اين گروهك به دور دوم انتخابات ) به عنوان «معرف جناح پرشوري از جوانان با ايمان» يادكرد و از مردم خواست كه به او راي دهند. اين موضعگيري كه بلافاصله با عكس­العمل شديد اللحن امام (ره) مواجه شد، نشان مي داد كه بازرگان مايل است جبهه اي از عناصر مخالف خط امام را در يك مبارزه پارلماني صف آرايي كند. مردم به رغم راي بالايي كه در دور اول به بازرگان داده بودند به اين خواسته وي كمترين وقعي ننهادند. به هر حال بازرگان و يارانش توانستند يك فراكسيون كم تعداد را در برابر اكثريت خط امامي مجلس اول تشكيل دهند. فراكسيوني كه راي تعدادي از اعضاي آن مثل معين فر، گلزاده غفوري و... مديون معرفي از سوي ائتلاف بزرگ خط امام بود.

شايد بتوان اولين ابراز وجود اين فراكسيون را- كه نزديكان بني صدر مثل احمد سلامتيان، غضنفرپور و... نيز با آن متحد شده بودند- تلاش آنان براي رد اعتبارنامه شهيد دكتر حسن آيت دانست. اما حاصل همه اين تلاش ها تنها 30 راي مخالف به اعتبارنامه شهيد آيت بود كه تعدادي از آن را هم برخي از افراد خط امامي تشكيل داده بود. اطلاعات وسيع «آيت» از جريان ملي گرا و عملكرد گذشته آنان و همراهي او با شهيد بهشتي و عالمان برجسته مجلس خبرگان قانون اساسي در دفاع مستدل از تصويب اصل ولايت فقيه عامل اصلي نگراني ليبرال ها از نقش ايفا كردن او در مجلس اول به شمار مي رفت. اما با پوشش هايي مثل ساختن سندي دال بر رفتار خلاف شرع و نيز نواري از آيت كه حاوي پيش بيني هايي درباره آينده عملكرد بني صدر و متحدانش بود، برخي از دوستان انقلاب و امام را نيز نسبت به او بدبين كرده و او را در نظر آنان، چهره اي تشنج طلب نشان داده بود. در پيشاپيش نمايندگاني كه رد اعتبار نامه آيت را تعقيب مي كردند احمد سلامتيان دوست قديمي بني صدر و عضو دفتر هماهنگي او قرار داشت. سلامتيان از اعضاي جوانتر جبهه ملي بود. جبهه ملي در ابتدا بني صدر را به دليل تك روي هايش چندان نمي پسنديد. اما رئيس جمهور شدن او فرصتي نبود كه اين گروه ملي گرا بتواند از آن صرف نظر كند. سعيد سنجابي فرزند دبيركل جبهه ملي نيز در كنار سلامتيان از مهمترين اداره كنندگان تشكيلات سياسي بني صدر بودند.

اطرافيان بني صدر به عناصر جوان جبهه ملي منحصر نمي شدند. برخي از مائوئيست هاي سابق مثل دكتر غضنفرپور هم از افراد موثر اين حلقه بودند. به رغم آن كه بني صدر خصومت ديرينه اي با گروه هاي ماركسيست داشت، گروه هاي مائوئيست ( طرفداران دولت چين) و به طور مشخص «حزب رنجبران» و سازمان «توفان» اولين ماركسيست هايي بودند كه به جبهه وي در مقابله با خط امام پيوستند. مائوئيست ها از قبل از پيروزي انقلاب مدعي مبارزات دهقاني بودند. اما در اين مقطع اولويت خود را مبارزه با گروه هاي حامي شوروي و از آن بيشتر نيروهاي خط امام قرار داده بودند. در مدت كوتاهي با پيوستن خسرو قشقايي زميندار بزرگ منطقه فارس به جبهه بني صدر، تصويري كاريكاتوري از همكاري گروه هاي مدعي مبارزه با فئوداليسم ايراني و فئودال ها در زير چتر رياست جمهوري بني صدر شكل گرفت. مجلس اول اعتبارنامه خسروقشقايي را به سبب وابستگي ديرينه و آشكار او به سازمان سيا ( و به استناد مدارك به دست آمده از لانه جاسوسي آمريكا) رد كرد. قشقايي نيز به منطقه فارس بازگشت و برنامه مبارزه مسلحانه با نهادهاي انقلاب را برگزيد. مستند تلويزيوني «خان گزيده ها» اثر ماندگار شهيد سيد مرتضي آويني و گروه تلويزيوني جهاد سازندگي دقيقا مربوط به همين ماجرا بود. «خان قشقايي» در مبارزه با نيروهاي عدالت خواه مسلمان پيرو خط امام در نهادهاي جهاد سازندگي، سپاه و... از همپيماني با بني صدر بهره فراواني مي برد.

موضوع مالكيت زمين هاي زراعي به صورت يكي از مسائل محل نزاع جريان ليبرال و خط امام رخ نشان مي داد. به عنوان مثال آثار اين مسئله را در همراهي يكي از خوانين منطقه جيرفت به نام ابوسعيدي باجريان حامي بني صدر در مجلس اول مي توان ديد. در اين ميان عجز و لابه اين گونه افراد در محضر برخي از مجتهدان عالي مقام و حتي مراجع معظم تقليد درباره محترم نبودن مالكيت شرعي در جمهوري اسلامي در كنار واقعيت برخي از افراط كاري هاي ناشي از عملكرد افراد التقاطي نفوذي در دادگاه ها و نهادهاي انقلاب خط امام را تحت فشار بخشي از حوزه هاي علميه نيز قرار داده بود. به طور مشخص موضعگيري هاي تند آيت... بهاء الدين محلاتي و آيت­ا... سيد حسن قمي و حتي گاه آيت... گلپايگاني ناشي از چنين وضعيتي بود. جريان ليبرال از اين امكان نيز براي سركوب خط امام مدد مي جست. بني صدر اميدوار بود كه خواسته هاي خود را از طريق وارد آوردن فشار برجريان خط امام از چند جبهه پيگيري كند. او در اولين حركت قصد داشت يار نزديك خود سلامتيان را براي نخست وزيري به مجلس معرفي كند. اما مقاومت مجلس داراي اكثريت خط امامي بني صدر را از اين اقدام منصرف ساخت. وي سپس درگير كردن بيت امام با جريان خط امام را در برنامه كار خود قرار داد. مخالفت با معرفي مرحوم حجت الاسلام والمسلمين حاج سيداحمد خميني به عنوان نخست وزير اين خواسته بني صدر را هم با مانع روبه رو ساخت. تلقي رفتار تسامح طلبانه مصطفي ميرسليم باگروه هاي مخالف خط امام (با توجه به سابقه وي در معاونت وزارت كشور) و تصور بني صدر درباره ايجاد اختلاف دروني درمجموعه خط امام از طريق معرفي ميرسليم به عنوان نخست وزير پيشنهادي، اقدام نافرجام ديگر بني صدر بود. او ناگزير، به پيشنهاد نخست وزيري محمدعلي رجايي نماينده مردم تهران در مجلس تن داد. رجايي تا آن زمان به عنوان فردي داراي وجهه اي معتدل و دوست هر دوجريان خط امام و نهضت آزادي شناخته مي شد. چنان كه در انتخابات اولين دوره مجلس در ميان نامزدهاي نهضت آزادي هم قرار داشت. اما تمايل جريان خط امام به نخست وزيري رجايي و مخالفت نهضت آزادي با اين امر نشان مي دهد كه ليبرال ها در آن زمان وجه غالب گرايش خالص و محكم رجايي راتشخيص داده بودند. رجايي با معرفي كابينه جوان متشكل از كادرهاي رشد يافته در دوران حاكميت انقلاب اسلامي نويد انقلابي در صحنه مديريت كشور را مي داد. او براي اولين بار در دولت هاي پس از پيروزي انقلاب اسلامي به صراحت بر ادعاهايي مثل تعدد مراكز قدرت و دخالت نارواي نهادهاي انقلاب در كار دولت، خط بطلان كشيده بود. اين جهش مديريتي جديد بر دلواپسي مشترك همه گروه هاي چپ گرا و راست گرا و نگراني آنان از موفقيت خط امام در مرحله جديد مي افزود. بدين ترتيب گروه هاي بيشتري از ماركسيست، التقاطي و راست گرا يكي پس از ديگري به بني صدر مي پيوستند.  قسمتي از شهرت بني صدر مرهون مناظره هاي وي با عناصر كمونيست بود. اما حتي اين سابقه نيز مانعي براي پيوستن گروهك چريكهاي فدايي خلق (اقليت) به صف حاميان بني صدر نمي شد. اينك يك جبهه داراي برآيند تمايل به بلوك غرب اما متشكل از گروه هاي چپي و راستي برحول محور دفتر بني صدر شكل گرفته بود. شايد به همين دليل گروه هاي تحت الحمايه شوروي مثل حزب توده و فداييان خلق ( اكثريت) در اين منازعه مرزبندي آشكاري را با بني صدر و همپيمانانش برقرار ساخته بودند. اما مرزبندي اصلي در صحنه سياسي آن روز كشور در صف آرايي دو جبهه حاميان اجراي احكام اسلامي و ملاك هاي مديريتي اسلامي در برابر جريان قائل به عدم كفايت احكام اسلام در اداره كشور خود نمايي مي كرد.

لجاجت ليبرال ها با اسلام

نوعي «اجماع مركب» و گاه ناخودآگاه جريان هاي مختلف سياسي در مقابل جريان اصول گرايي اسلامي در دوران پس از پيروزي، چند بار شكل گرفته است. اما نقطه اشتراك اين اجماع در تمامي اين مقاطع، مبارزه با تثبيت حكومتي مبتني بر آموزه هاي اسلامي بود. در اواسط تيرماه 1359 دفتر بني صدر از كشف يك كودتا براي براندازي جمهوري اسلامي خبر داد.  در تشريح جزئيات اين كودتا از سوي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، ارتش جمهوري اسلامي و دستگاه قضايي مشخص شد كه طراح اين كودتا سازماني به نام «نقاب» متشكل از برخي از اعضاي جبهه ملي با محوريت شاهپور بختيار آخرين نخست وزير رژيم ستم شاهي بوده است. آنان مجريان كودتا (متشكل از گروهي از عناصر ناسالم ارتش) را اقناع كرده بودند كه با پذيرش اصل انقلاب و ساقط كردن رژيم ستم شاهي، تنها قصد خارج كردن قدرت از دست امام خميني را دارند و البته از حمايت روحانيوني مثل سيدكاظم شريعتمداري از خود اطمينان دارند.  بني صدر در آن زمان پيروزمندانه از كشف اين كودتا سخن به ميان مي آورد. اما كمتر از يك سال بعد وقتي او به همراه گروه هاي متعدد سياسي به دليل مقابله با اسلاميت نظام در حال حذف شدن از صحنه بودند، با ابراز همدردي و همراهي بختيار مواجه شد. بدين ترتيب مي توان گفت كه هدفي كه بخشي از جبهه ملي به محوريت بختيار از طريق كودتاي نظامي به آن نايل نشده بود، در آزمون يك روش ديگر (يعني اغواي عوام و خواص و كسب آراي اكثريت مردم) و با پشتوانه اي بسيار بزرگ تر از كودتا (يعني ائتلافي از بني صدر و يارانش، جبهه ملي، نهضت آزادي، منافقان و بخش بزرگي از گروه هاي ماركسيستي) بار ديگر با شكست مواجه شد. اگر چه رفتار بني صدر كم و بيش نمايندگان هوشمند مجلس خبرگان قانون اساسي را نسبت به نگاه او به موضوع اسلاميت نظام متذكر ساخته بود، اما اولين مقاومت هاي غيررسمي او در مقابل اسلامگرايي در حكومت، در تير ماه 1359، يعني زماني بروز كرد كه امام راحل بر الزامي شدن حجاب زنان در ادارات دولتي تأكيد كردند.  بني صدر در لحني اهانت آلود نسبت به حجاب اسلامي به آيت الله مهدوي كني گفته بود: «من به زنم هم نمي گويم كه لچك سرش كند.» شايد به اتكاي همين مقاومت در رأس نظام نسبت به اين حكم بديهي اسلامي بود كه زنان بي حجاب در 14تير ماه 1359 با برگزاري راهپيمايي بر ضدحجاب، اين روز را عزاي عمومي اعلام كردند.

بني صدر و جريان هاي سكولار و لائيك راست و چپ، زماني چشم اندازي از انزواي آينده را در برابر خود ديدند كه مجلسي كه مردم بلافاصله پس از رأي دادن به بني صدر، انتخاب كرده بودند، با رد همه گزينه هاي مورد نظر بني صدر و نهضت آزادي براي نخست وزيري در روز 19مرداد 1359 رأي اعتمادي قاطع (153 رأي موافق در برابر 24 رأي مخالف و 19 رأي ممتنع) به فرد مورد نظر اسلامگرايان (شهيد محمدعلي رجايي) داد. واكنش بني صدر در برابر مجلس، نخست وزير و نوع گرايش رجايي در انتخاب وزيران اسلامگرا، توسل به اغواي جامعه در سخنراني ها و مندرجات مطبوعات بود. او در اجتماع 17شهريور 1359 اكثريت مجلس منتخب مردم را «وابسته به يك گروه اقليت انحصارگرا و قدرت طلب» ناميد. نتيجه اين رفتار آن شد كه مجلس اين بار از كابينه رجايي- كه به دليل مخالفت بني صدر بدون وزراي امور خارجه، بازرگاني و اقتصاد و دارايي معرفي شده بود- با 169رأي موافق و تنها 41رأي مخالف و 10 رأي ممتنع استقبال كرد. امام نيز به دنبال عهدشكني بني صدر در حفظ حرمت اركان و نهادهاي نظام، اجازه پاسخگويي را به افراد محوري جريان اسلامگرايي (رهبران حزب جمهوري اسلامي و...) دادند.

رفتارهاي جاه طلبانه بني صدر در حالي اوج گرفته بود كه حتي ظاهر آرايش نظامي رژيم صدام، از شرايط ويژه اي در مرزهاي غربي كشور خبر مي داد و درست دو هفته پس از همين سخنراني بني صدر، حمله سراسري ارتش بعث به كشورمان و جنگ تحميلي هشت ساله آغاز شد. بني صدر به عنوان فرمانده كل قوا در نحوه مواجهه با اين تجاوز نيز از سركوب نيروهاي اسلامخواه غفلت نمي كرد.

بي اعتنايي به توصيه هاي نظامي نهادهاي انقلابي مثل سپاه به بهانه كم تجربگي آنان و جلوگيري از ارسال تجهيزات و مهمات نظامي به پاسداران و رزمندگان داوطلب و حتي برخي از واحدهاي ارتش ثمره اي جز سقوط خرمشهر و تصرف بخش وسيعي از سرزمين مان نداشت.

مضمون سازي عليه اسلامگرايان، اتحاد نانوشته اي را بين بني صدر و گروه هاي چپ گرا و راست گرا ايجاد كرده بود. چگونه مي توان پذيرفت كسي كه فرماندهي جنگ خونين و نابرابري را با يك دشمن تا دندان مسلح بر عهده دارد، يك ماه پس از سقوط بخش اعظم شهر استراتژيك خرمشهر با تبليغات دروغين گروه هاي افراطي درباره وجود شكنجه در زندان هاي جمهوري اسلامي را تنها به اين سبب كه در رأس دستگاه قضايي افرادي مثل شهيد بهشتي، شهيد قدوسي و.... قرار داشتند، همراه شود؟ كذب ادعاي وجود شكنجه در زندان ها در بررسي هاي چند ماهه هيئتي متشكل از چند حقوقدان دستگاه قضايي وشوراي نگهبان و نيز شهيد محمد منتظري (به عنوان نماينده بني صدر) به اثبات رسيد. اما مطرح شدن آن محملي براي تشديد هجوم تبليغاتي به دستگاه قضايي و گرايش اسلامخواهانه شهيد بهشتي در امر قضا بود. همزمان با طرح اين ادعا اجتماعي در اصفهان با تدارك دفتر هماهنگي رئيس جمهور و پشتيباني گروهك منافقين در روز 23 آذرماه از تلويزيون استان پخش شد. اين اجتماع كه با رفتارهايي مثل اهانت به امام و شخصيت هاي برجسته ديني مثل شهيد بهشتي و پاره كردن تصاوير آنان همراه بود، با عكس العمل پرصلابت انبوه وفاداران به امام مواجه شد. در عين حال اين گونه حوادث از عزم جزم بني صدر و متحدان جديدش براي فراهم آوردن يك فضاي به شدت متشنج به منظور مجبورساختن نظام به تغييرات در بنيان هاي خود حكايت مي كرد. در خلال اين تشنج آفريني ها كشور علاوه بر جنگ در جبهه ها، با موضوعاتي مثل اداره اقتصاد جنگ زده و تحريم زده و نيز مديريت مسئله آزادي گروگان هاي آمريكايي درگير بود. پيداست كه نامرادي فردي در رأس قوه مجريه و فرماندهي كل نيروهاي مسلح چه اثرات سويي در همه اين موارد مي توانست داشته باشد.
در درون مجلس يك اقليت كوچك (متشكل از اعضاي نهضت آزادي، جاما، دفتر هماهنگي بني صدر و...) كه از پشتوانه مطبوعاتي بزرگي برخوردار بود، حتي پس از رأي اعتماد مجلس به دولت، توهين به نخست وزير و يارانش را رها نمي كرد. آقاي ناطق نوري از اظهارات علي گلزاده غفوري (فردي روحاني كه داراي علقه به مكاتب فلسفي غربي، پيوند سياسي با ليبرال ها و گرفتار در دام القائات فرزندان منافق خود بود) ياد مي كند كه با استناد به اين كلام شريف قرآن كه «لاتوتوا السفهاء اموالكم» (اموالتان را به سفيهان ندهيد) با تصويب بودجه اي براي دولت شهيد رجايي مخالفت مي كرد؟ اما هدف اين تمسك به قرآن و زدن تهمت سفاهت به رجايي و يارانش زمين زدن دولتي بود كه اصل اول خود را تقليد از امام اعلام كرده بود. همين مقلد بودن، البته رجايي، بهشتي و اكثريت مجلس را از عكس العمل هاي شديد در برابر توهين هاي اقليت و تشنج آفريني گروه هاي چپ گرا و راست گراي حامي بني صدر بازمي داشت. با اين حال گاه عرصه چنان بر بعضي از افراد محوري جريان اسلامگرا- كه به برنامه دورانديشانه امام وقوف كامل نيافته بودند- تنگ مي شد كه ناخواسته به عكس العمل هاي شگفت آوري در ديدارهاي خصوصي با امام كشيده مي شدند. آقاي ناطق نوري نقل مي كند: پيچيدگي كتمان امام نسبت به برنامه خود- كه بيش از هرچيز هدف امتناع تدريجي، عميق و پايدار مردم را تعقيب مي كرد- در حدي بود كه شهيد بهشتي 22 اسفند ماه 1359 در نامه اي به امام (ره) تأكيد كرده بود: «دوگانگي موجود ميان مديران بيش از آن كه جنبه شخصي داشته باشد به اختلاف دو بينش مربوط مي شود.» شهيد مظلوم در اين نامه از وجود بينشي در بين برخي از مديران كشور سخن به ميان آورده بود كه «چندان در برابر فقاهت و اجتهاد پويا و در عين حال ملتزم به وحي و تعبد در برابر كتاب و سنت پايبند نيست و در برابر هجوم هاي تبليغاتي سياسي و اقتصادي و نظامي بيگانه و در قبال داوري ها و دلسوزي هاي بيگانگان لغزان و لرزان است، جامعه را به راهي مي كشاند كه خود به خود درها را به سوي ارزش هاي بيگانه از اسلام بلكه ضد اسلام مي گشايد، راه را براي نفوذ بي مبالات ها يا كم مبالات ها در همه سطوح مديريت امت اسلامي و حاكم شدن آنها بر سرنوشت انقلاب هموار مي سازد.» با اين كه اين نامه حاوي نوعي استفهام نسبت به سكوت و رفتار بي طرفانه امام بود، اما مي توان آن را كامل ترين سند از مباني و جزييات اختلاف پيروان اسلام ناب با جريان ليبرال ها متشكل از بني صدر، جبهه ملي و نهضت آزادي به شمار آورد.

ائتلافي براي حذف شدن

ائتلاف نيروهاي به ظاهر ناهمساز در مقابله با خط اصيل اسلامگرايي چندين بار در طول سال هاي پس از پيروزي انقلاب اسلامي تجربه شده است. در دسته بندي هاي سياسي قبل از انقلاب هيچ گاه بني صدر را در جبهه همراهي باگروه مجاهدين خلق نمي توان يافت. به همين سبب همداستان شدن او با منافقين در سال هاي 59 و 60 براي آگاهان مسائل گذشته رخداد عجيبي بود. فرار بني صدر و رجوي با يك هواپيماي نظامي با خلباني سرهنگ معزي ( خلبان مخصوص شاه) در هفتم مرداد 1360 حادثه اي بود كه تا چند ماه قبل از آن به مخيله هيچ كس خطور نمي كرد. اگرچه اين پيوند به علت تيپ روانشناختي غير قابل انطباق اين دو دوام چنداني نيافت، اما بستر شكل گيري آن تصوير روشني از واقعيات صف بندي جريان هاي سياسي دوره كوتاه سال هاي 59 و 60 است.

بني صدر در ابتدا نزديك شدن به بخشي از نيروهاي نهادهاي انقلاب كه به زعم وي مي توانستند به صورت بازوي قدرتمند او در جهت كاهش قدرت پيروان امام عمل كنند، سعي كرد به اهداف جاه طلبانه خود دست يابد. او چند بار براي تعيين فرد مورد نظر خود به فرماندهي سپاه خيز برداشت. اما تدبير اكثريت هوشيار پاسداران و مسئولان و فرماندهان سپاه مانع از اين اقدام وي شد. او در نهايت سردار مرتضي رضايي را به فرماندهي سپاه منصوب كرد ولي تقيد سردار رضايي به راه امام، بني صدر را در اين اقدام نيز ناكام ساخت.

فرماندهان سپاه اولين كساني بودند كه با صدور بيانيه در مقابل سخنراني تفرقه افكنانه بني صدر در روز 17 شهريور موضعگيري كردند.

آنچه براي بني صدر شكننده تر بود همراهي برخي از فرماندهان ارتش مثل شهيد صياد شيرازي در اين اعتراض بود؛ چيزي كه باعث برافروخته شدن كينه او نسبت به آن شهيد و تنزل دو درجه اي صياد شيرازي توسط بني صدر شد. بني صدر همچنين با اين تصور كه بخش عمده مسئولان كميته هاي انقلاب اسلامي تهران، اعضاي جامعه روحانيت مبارز ( تنها تشكل روحاني حامي وي در انتخابات رياست جمهوري) هستند، خيال رو در رو قرار دادن روحانيت با حزب جمهوري اسلامي را در سر مي پروراند. اما در مدت كوتاهي باطل بودن اين توهم نيز به اثبات رسيد. بدين ترتيب جاه طلبي بني صدر، او را به سمت يافتن يك جايگزين از نيروهاي پرانگيزه در صحنه مسائل داخلي هدايت كرد. بدين ترتيب او به رغم گذشته، منافقين را به عنوان يك نيروي شبه نظامي نامحسوس در پشت سرخود قرار داد. دركنار تعيين يكي از هواداران منافقين به نام دكتر مهدي ممكن به عنوان رئيس دفتر بني صدر و نيز انتصاب يك عضو منافقين به نام يزدان حاج حمزه به عنوان مشاور فرهنگي رئيس جمهور، مجموعه جديدالتاسيس گارد رياست جمهوري جايگاهي بود كه در آن عضو «ميليشياي» منافقين به كارگيري شدند. بروز و ظهور علني اين امر در روز چهارده اسفند 1359، يعني زماني بود كه بني صدر در حين سخنراني خود در سالگرد فوت دكتر مصدق دستور حمله و ضرب و شتم افراد معترض حاضر در اجتماع را صادر كرد. دانشگاه تهران در اين روز شاهد اجتماعي از هواداران گروه هاي چپ و ملي گراها، خصوصا با صحنه گرداني گروهك منافقين بود. در اين اجتماع تعداد قابل توجهي از مردم حامي خط امام مورد ضرب و شتم قرار گرفتند و مجروح شدند. مردم در پاي گيرنده هاي تلويزيون، شاهد شعارهاي توهين آميز عليه شهيد بهشتي و متهم ساختن آن شخصيت برجسته انقلاب به قتل مرحوم آيت ا... طالقاني در اين اجتماع بودند. اين ماجرا هيچ جايي را براي دفاع از بني صدر در اردوگاه نيروهاي خط امامي باقي نگذاشت. امام خواستار بررسي وقايع 14 اسفند در هيئتي سه نفره متشكل از نماينده خود (آيت الله مهدوي كني) نماينده اي از سوي بني صدر و نماينده اي از سوي شهيد بهشتي، (رئيس ديوان عالي كشور)، شهيد رجايي ( نخست وزير) و آقاي هاشمي رفسنجاني (رئيس مجلس) شدند. بني صدر، آيت الله اشراقي را به عنوان نماينده خود تعيين كرد و آيت الله يزدي از سوي سران قوه قضائيه و مقننه و نخست وزير معرفي شد. به رغم آن كه به واسطه حمايت هاي قبلي آيت الله اشراقي از بني صدر، در ابتداي امر سوء تفاهم هايي بين وي و آيت الله يزدي وجود داشت، اما در زمان كوتاهي پس از آغاز بررسي موضوع، آيت الله اشراقي، نيز در زمره مخالفان بني صدر قرار گرفت. اين هيئت در نهايت با تاكيد برمتخلف بودن بني صدر در غائله 14 اسفند، روزنامه هاي انقلاب اسلامي ( ارگان بني صدر) و ميزان (ارگان نهضت آزادي) را مقصر اعلام كرد.  نهضت آزادي همواره وانمود مي كرد كه در مسئله آفريني هاي بني صدر، بيطرفانه برخورد كرده است. اما واقعيت چيز ديگري بود. درست يك هفته قبل از غائله 41 اسفند، يعني در هفتم اين ماه، نهضت آزادي تجمعي را در ورزشگاه امجديه تهران برگزار كرد. در اين تجمع كه با شعارهايي برضد حزب جمهوري اسلامي ( مثل شعار حزب چماق به دستان بايد بره گورستان...) همراه بود، بازرگان، شهيد رجايي را به تبعيت از گروه واحد (حزب جمهوري اسلامي) و بي توجهي به مقام حقوق و وظايف رياست جمهوري (بني صدر) متهم كرد. پس از غائله 14 اسفند با آن كه حتي نماينده بني صدر در هيئت بررسي كننده اين غائله برمتخلف بودن وي تاكيد داشت، نهضت آزادي دراطلاعيه اي با عنوان «كي بايد برود» با ادعاي وجود بن بست، به جاي تصحيح عملكرد بني صدر، همصدا با وي خواستار برگزاري همه پرسي براي انحلال مجلس شد. حمايت بازرگان از بني صدر تا آخرين هفته هاي رياست جمهوري وي، يعني زماني كه تخلف هاي بني صدر احراز شده بود، ادامه داشت. روزنامه ميزان، ارگان نهضت آزادي در روز سوم خرداد 60 از قول بازرگان چنين نوشت:« رئيس جمهور استعفا بدهد و برود؟ چرا برود؟  ده ميليون و نيم از مردم اين مملكت كه صاحبخانه اصلي هستند، به او راي داده اند و ايشان آن آراء را امانت و ماموريتي از جانب ملت مي داند. مي گويد قسم خورده ام از قانون اساسي، حاكميت و از حقوق ملت حراست نمايم.»
عملكرد بازرگان در اين مقطع در آن حد از جانبداري از عوامل فتنه و در راس آنها بني صدر بود، كه امام در ششم خرداد ماه با اين شدت لحن، به وي پاسخ دادند:« شما به بن بست رسيديد. اشتباه مي كنيد. مملكت اسلام كه به بن بست نمي رسد... دست برداريد از اين فضولي ها. براي خدا كار كنيد. براي خدا آرامش بگيريد.  براي خدا دعوت به آرامش بكنيد.» نهضت آزادي در آن روزها با جنجال آفريني هاي بني صدر عليه دولت شهيد رجايي در موضوعاتي مثل كلاهبرداري در يك معامله اسلحه- كه از قضا فاعل آن عناصر وابسته به ليبرال ها بودند- همراهي مي كرد. در اواخر ارديبهشت ماه خوشبيني­هايي در قبال به وجود آمدن يك رويكرد جديد مسالمت جويانه از سوي بني صدر ايجاد شده بود. اين امر حتي در لحن امام نسبت به وي مشهود بود.

اما بني صدر و جبهه متحدانش منافقانه همچنان برنامه خود براي براندازي دولت ومجلس و نهادهايي مثل شوراي نگهبان و... را تعقيب مي كردند.

گزارش هايي از جلسات طولاني بني صدر با رجوي وجود داشت و اين نشان مي داد كه او به توصيه امام درباره مرزبندي با منافقين وقعي ننهاده است. شايد همين روابط باعث تشديد تبليغات بني صدر درباره برگزاري رفراندوم براي انحلال مجلس اول و دولت شهيد رجايي شده بود. ضمن اين كه خبرها از شدت تحرك دوستان بني صدر در ارتش براي سركوب گرايش مكتبي در ارتش و نيز فاصله بيشتر با ديگر نيروهاي نظامي خصوصا سپاه حكايت داشت.
صبح روز اول خرداد مرحوم حاج سيد احمد خميني - كه تا چند روز قبل مداراجويي در قبال بني صدر را توصيه مي كرد- در تماس با سران جريان خط امام پيشنهاد تامل انگيزي را مطرح ساخت. او خواسته بود كه نهادهاي انقلاب تبريك پيروزي يك عمليات محدود را كه در روز قبل از آن انجام شده بود به جاي بني صدر به امام به عنوان فرمانده كل قوا بدهند. اين اقدام از تصميم جديدي از سوي حضرت امام حكايت مي كرد. چنانكه در روز ششم خردادماه، امام سخنان شديداللحني را در واكنش به رفتارهاي بني صدر ومتحدانش به خصوص نهضت آزادي و درحمايت از دولت شهيد رجايي ومجلس با اكثريت نمايندگان پيرو خط امام ايراد كردند.

پس از اين سخنراني فضاي سياسي كشور عملا به سمت حذف مزاحمان انقلاب به پيش رفت. در اين ايام برخي از اظهارات بني صدر با مسئولان از يك عمليات قهرآميز نسبت به نظام حكايت داشت. وي كه در موضوع بازگرداندن ارتشي هاي تصفيه شده با مقاومت آقاي ري شهري دادستان انقلاب ارتش مواجه شده بود، در هواپيما با مشاهده قله دماوند گفته بود:« به ري شهري بگو به همين روشني كه اكنون قله دماوند را مشاهده مي كنيم، مي بينيم كه عمامه ات به گردنت انداخته اند و در خيابان هاي تهران مي گردانند.»

اعلام تعطيل روزنامه هاي انقلاب اسلامي ( متعلق به بني صدر)، ميزان (نهضت آزادي) و نيز نشريه ارگان جبهه ملي به دليل احراز تخلف آنها از سوي هيئت سه نفره حكميت پس از 14 اسفند در روز 17 خرداد و سپس عزل بني صدر از فرماندهي كل قوا در روز 21 خرداد، از كنار گذاشته شدن ملاحظات قبلي در تعامل با رفتارهاي براندازانه بني صدر حكايت داشت. مجلس نيز در برابر خودداري بني صدر از امضاي مصوبات مجلس، عدم نياز به اين امضا پس از اتمام يك مهلت زماني محدود را به تصويب رساند. جالب است كه نمايندگان وابسته به نهضت آزادي از طريق آبستراكسيون (غيبت برنامه ريزي شده) سعي داشتند از تصويب اين طرح جلوگيري كنند. در حالي كه بني صدر از 21 خرداد ماه عملا در مخفي گاه خود به صدور پيام هاي تحريك آميز مشغول بود، مطرح شدن طرحي كه زمينه ساز اعمال قصاص اسلامي در محاكم بود با واكنش توهين آميز جبهه ملي و كانون وكلا نسبت به احكام اسلامي و دعوت مردم به راهپيمايي برضد اين حكم اسلامي مواجه شد. اين موضعگيري در واقع شليك تير انتحار به مغز جبهه متحد بني صدر بود و زمينه تصويب عدم كفايت سياسي بني صدر را از سوي مجلس فراهم تر ساخت. اين برهه زماني شاهد ديگري برحكمت، شكيبايي و تدابير حضرت امام بود. سخنراني حضرت امام در برابر اين توهين، مردم را چنان برمجموعه مخالفان حكومت ديني شوراند كه ديگر نه آبستراكسيون نهضت آزادي و نه توصيه افراد تسامح طلبي مثل آقاي محمد جواد حجتي كرماني نتوانست مانع از تصويب عدم كفايت سياسي بني صدر در سمت رياست جمهوري شود. اين مصوبه و صدور حكم عزل بني صدر از سوي حضرت امام (ره) در روز اول تيرماه 1360 يكي از موانع بزرگ پيشرفت اهداف انقلاب اسلامي را از سر راه نظام نوپاي جمهوري اسلامي برداشت. اگر چه ورود بازوي مسلح بني صدر (منافقين) به فاز محاربه شخصيت هاي بي همانندي را از اين انقلاب بزرگ گرفت.

زمينه هاي ورود منافقين به فاز محاربه

واقعه 30 خرداد 1360 حاصل چه فرايندي بود؟ پاسخ هاي مغرضانه به اين سوال يكي از دستمايه هاي جريان هايي بود كه در سال هاي پس از 1376 با دست يابي به مطبوعات برخوردار از رانت دولتي سعي داشتند گذشته اي تيره و تار از جمهوري اسلامي را براي نسل نوخاسته ترسيم كنند.

در اين رويكرد، چنين وانمود مي شد كه گروهك جنايتكار رجوي و جريان خط امام و يا دست كم بخشي از آن در ورود منافقين به فاز محاربه مسلحانه و پيامد آن شهادت رهبران گرانقدر خط امام و هلاكت جوانان فريب خورده جبهه نفاق نقش يكساني داشته اند! واقعيت چه بود؟

بي اعتنايي مردم به نظرات منافقين در جريان همه پرسي هاي جمهوري اسلامي و قانون اساسي، انتخاب نمايندگان مجلس خبرگان قانون اساسي و بالاخره محروميت از نامزدي براي رياست جمهوري به دليل دادن راي منفي به قانون اساسي و سپس عدم موفقيت در انتخابات رياست جمهوري اول، اين گروهك را در تكاپوي چاره جويي به فكر تشديد تشنج آفريني سوق داد. در جريان انقلاب فرهنگي آنها تمامي تلاش خود را براي عدم تحقق اراده نظام در آرام بخشي و سالم سازي دانشگاه ها به كار گرفتند، اما به نتيجه دلخواه دست نيافتند.

منافقين در آستانه افتتاح مجلس اول با برگزاري اجتماعي درامجديه و طرح ديدگاه هاي تشنج آفرين و نيز ايجاد درگيري هاي فيزيكي در شهرستان هاي مختلف و در دست گرفتن مستسمك هايي مثل متهم كردن يكي از اعضاي موثر حزب جمهوري اسلامي ( دكتر حسن آيت ) به توطئه كودتا براي سرنگوني رئيس جمهور، به نظام چنگ و دندان نشان دادند. بدين ترتيب امام خميني در اولين موضع گيري آشكار درباره سوابق انحراف اين گروهك و در روز 4 تيرماه 1359 به صراحت آنان را «منافق» خواندند.  بيان صريح امام، منافقين را چنان تحت فشار اجتماعي قرار داد كه در هشتم تيرماه 59 اين گروهك تعطيل موقت مراكز و دفاتر خود را اعلام كرد و حتي فردي مثل ابراهيم يزدي در جايگاه نماينده امام در موسسه كيهان با التقاطي خواندن منافقين، آنها را «خطرناك» توصيف كرد. (كيهان 10/4/59 صفحه 16) در اين مقطع همچنين برخي از كادرهاي منافقين كه نسبت به رويه هاي ديكتاتور مآبانه درون سازماني معترض بودند، با مشاهده آغاز روند افول سازمان در نهم تيرماه از آن جدا شدند. اين افراد همان كساني هستند كه بعدها در زمستان همين سال در جزوه اي باعنوان «روند جدايي» به تشريح انشعاب خود از سازمان پرداخته بودند. گروه موسوم به روند جدايي شامل رضا رئيسي طوسي (تهيه كننده جزوات آموزش نظامي در بدو تاسيس سازمان و مترجم رجوي در كنفرانس هاي مطبوعاتي) و دو تن ديگر از اعضاي قديمي منافقين، يعني حسين رفيعي و حميد نوحي به رغم داشتن سوال هاي متعدد درباره عملكردهاي سازمان و نيز كانديداتوري رجوي در انتخابات رياست جمهوري به تبليغ براي او پرداخته بودند. در اين كه اهداف واقعي اين ريزش چه بوده است هم اكنون نيز ابهام وجود دارد، اما درجزوه روند جدايي به سوابقي همچون اعتراض به جاسوسي سعادتي، اعتراض به پيشنهاد نامزدي رياست جمهوري آيت ا... طالقاني، مسئله دار بودن در نامزدي رياست جمهوري رجوي با توجه به راي منفي او به قانون اساسي، وجود بوروكراسي شديد در سازمان، فقدان دموكراسي (روابط شورايي) در تشكيلات، فقدان يك استراتژي در شيوه ها و مشي سياسي سازمان و عدم بررسي عميق جريان انحرافي سال 1354 و درس نگرفتن از آن اشاره شده است.

رضا رئيسي طوسي از گذشته هاي دور داراي ارتباط ويژه اي با ابراهيم يزدي بود و به همين دليل اعلام جدايي اين افراد از رجوي ابتدا در روزنامه كيهان به سرپرستي يزدي اعلام شد. افراد اين گروه پس از اين ماجرا فعاليت خود را در روزنامه كيهان حتي پس از ابراهيم يزدي و سپس در كتابخانه سياسي دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم(پاتوق جريان مهدي هاشمي) ادامه دادند. اين انشعاب اگرچه فاقد مبناي عقيدتي بود و صرفا با انگيزه هاي تشكيلاتي صورت گرفت اما بخشي از نيروهاي سازمان را در چارچوب فعاليت هاي نهضت آزادي قرار داد. در همين ايام كودتاي نوژه فاش شد كه كودتاگران در مذاكره با منافقين از آنها قول گرفته بودند كه عليه يا له عاملان اين طرح وارد عمل نشوند و در عوض پس از موفقيت كودتا و اجراي كامل طرح امتيازات خوبي به آنها داده شود. منافقين همچنين با نفوذ در شبكه كودتا سعي داشتند در صورت موفقيت كودتا با كودتاگران همكاري كنند و در صورت مشاهده علائم شكست آنان، با مطلع ساختن بني صدر به عنوان رئيس جمهور هم وي را نسبت به توان اطلاعاتي خود واقف سازند و هم اعتراف هاي گوناگون درباره همكاري اين گروهك با كودتاچيان را خنثي كنند. منافقين همچنين با نفوذ دادن مسعود كشميري و جواد قديري در ستاد خنثي سازي كودتا به دنبال از بين بردن سر نخ ارتباط گروهك نفاق با عوامل كودتا بودند.  جواد قديري همان كسي است كه در سال 1360 پس از سرقت اسناد مربوط به كودتاي نوژه و نيز ايفاي نقش در طراحي ترور رهبر معظم انقلاب اسلامي در مسجد ابوذر از كشور گريخت. عزت­شاهی(مطهري) در خاطرات خود قرائني درباره نقش محمد عطريانفر(عضو فعلي مركزيت حزب كارگزاران سازندگي) در فراري دادن جواد قديري و همسرش زهره عطريانفر(خواهر وي) مطرح ساخته است. در جريان بررسي ها همچنين همكاري برخي از اعضاي دفتر رياست جمهوري بني صدر با كودتاچيان فاش شد. آزادي بدون مجوز 51 نفر از دستگير شدگان كودتا توسط بني صدر نشان مي دهد كه وي تلاش داشته است پيگيري نقش منافقين در كودتاي نوژه را متوقف كند.

كاهش تشنج ها پس از تعطيل موقت مراكز و دفاتر سازمان نشان مي داد كه برخلاف ادعاي اين گروه علت تشنج ها حمله افراد حزب اللهي به عناصر منافقين نبوده است، بلكه شيوه فعاليت منافقين همواره تشنج مي آفريده است بعدها برخي از زندانيان گروهك نفاق فاش كردند كه سازمان بسياري از درگيري ها خصوصا در سطح تهران را از پيش طراحي مي كرده است. شروع جنگ تحميلي از ابتداي پاييز 59 و اشتغال نيروهاي خط امامي به دفاع مقدس ميدان را براي تبليغات تخريبي منافقين فراهم تر ساخت. از سرگيري انتشار نشريه «مجاهد» ارگان منافقين در آذرماه با مطرح شدن ادعاي كذب اين گروهك درباره وجود شكنجه در زندان ها همراه بود.

در حالي كه دغدغه نيروهاي سپاه و كميته آزادسازي سرزمين هاي اشغال شده از دست بعثي ها بود، منافقين آنان را به چماقداري و حمله به خود متهم مي كردند.

سازمان از ابتداي پاييز هواداران خود را به شناسايي مكان هاي سكونت افراد حزب اللهي مامور ساخته بود. از بهمن ماه 51 هواداران به سمت تشديد رفتارهاي تحريك آميز و حتي توهين به حضرت امام هدايت شده بودند. اين چيزي بود كه مردم را به خشم مي آورد به گونه اي كه دعوت رهبران حزب جمهوري اسلامي به عدم عكس العمل در برابر تحريكات منافقين هم چندان موثر واقع نمي شد. درگيري گروه هاي متشكل 20 تا 30 نفر ميليشياي منافقين با مردم در اجتماع 14 اسفندماه بنا به تحليل درون سازماني رجوي «يك قدرت نمايي» در مقابل نهادهاي انقلابي بود.

رجوي از اواخر سال 59 تا ارديبهشت 60 را براي مذاكره باكشورهاي غربي به منظور طلب تاييد و همكاري آنان با برنامه حركت مسلحانه آينده گروهك خود در فرانسه به سر برد. غائله آفريني هاي مكرر منافقين از اواخر سال 59، حتمي بودن قصد اين گروه در ورود به فاز مبارزه مسلحانه با نظام را براي اكثر تحليل گران آشكار ساخته بود.  مقابله مهدي بازرگان در نهم ارديبهشت در روزنامه ميزان كه احتمال دست زدن منافقين به عمليات مسلحانه را توجيه مي كرد نشان مي داد كه همه طيف ها به قصد منافقين پي برده اند. همين قرائن سبب شد كه دادستاني انقلاب يك اطلاعيه 10 ماده اي حاوي مواردي همچون ممنوعيت برخورداري گروه هاي سياسي از سلاح و لزوم تحويل سلاح هاي آنان به نيروهاي نظامي و انتظامي، ممنوعيت گروه ها از تحريك به اعتصاب، كم كاري، تحصن و هرگونه اختلال در موسسات مختلف و لزوم اخذ مجوز وزارت كشور براي برگزاري اجتماعات و ... را در 19 فروردين 1360 صادر كند.

آنها به صراحت از تحويل سلاح هاي خود خودداري كردند و در برابر اتمام حجت امام نسبت به خود در نامه­اي به حضرت امام بار ديگر احتمال ورود به فاز مسلحانه را به رخ ايشان كشيدند. منافقين در عين حال خواستار ديدار جمعي با حضرت امام در حسينيه جماران شدند. بخشي از پاسخ امام به منافقين كه در يك سخنراني در 21 ارديبهشت 60 بيان شد چنين بود:« من هم كه يك طلبه هستم حاضرم كه در يك جلسه، نه در يك جلسه در ده ها جلسه با شما بنشينم و صحبت كنم... و من اگر يك در هزار احتمال مي دادم كه شما دست برداريد از آن كارهايي كه مي خواهيد انجام بدهيد، حاضر بودم كه باشما تفاهم كنم و من پيش شما بيايم لازم هم نبود شما پيش من بياييد... مادامي كه اسلحه در دست شماست... تهديد به قيام مي كنيد ما نمي توانيم از شما اين مسائل را قبول كنيم.»

تحليل دورن گروهي رجوي نشان مي دهد اين موضع گيري امام باعث سردرگمي وي شده بود. چرا كه امام درباره هيچ يك از دو گزينه پذيرش يا عدم پذيرش حضور منافقين در جماران سخني نگفته بودند و تحويل سلاح ها از سوي منافقين را سبب پيش قدمي خود در مذاكره با آنان دانسته بودند. منافقين در قدم بعد اخذ تضمين كافي براي تامين سياسي سازمان را از بني صدر خواستار شدند. او نيز با ابراز ناتواني از اين امر به تحقق سناريوي آنان كمك كرد. رجوي همچنين در جريان توسل بني صدر به حربه رفراندوم در اواخر ارديبهشت ماه خطاب به وي نوشت:« طرف ديگر به خوبي مي داند كه شما چه از نظر سياسي و چه از نظر اجتماعي در وضعي هستيد كه اگر بخواهيد و اگر بايستيد مي توانيد جارويش كنيد.» بني صدر با موكول كردن موضوع خلع سلاح گروه ها به بعد از جنگ در 13 خرداد ماه معلوم بود كه قدم به قدم با برنامه منافقين همراه تر مي شود. اين درحالي بود كه تظاهرات منافقين همراه با فحاشي آنان به مقدسات خصوصا پس از عزل بني صدر از فرمانده كل قوا به درگيري هاي خونيني منجرشد.

هشدار منافقين نسبت به احتمال تهديد جان بني صدر به دنبال مطرح شدن بررسي كفايت سياسي بني صدر در مجلس با همراهي هايي هم مواجه بود. 61 نفر از عناصر جريان روشنفكري غرب گرا مثل شاملو، گلشيري، سپانلو، دهباشي، براهني، پرهام، ساعدي، هزارخاني در بيانيه اي باعنوان «به موج تازه سركوب تسليم نشويم» ادعاهايي مشابه منافقين را مطرح ساختند. منافقين در مخالفت با لايحه قصاص نيز باديگر گروه هاي راست گرا و چپ گرا همراه بودند. بالاخره در 28 خردادماه آنها با صدور اعلاميه جنگ تمام عيار با جمهوري اسلامي روند نابودي اين سازمان را تسريع كردند و روز 30 خرداد 1360 به عنوان سندي از ددمنشي آنان در هميشه تاريخ اين سرزمين باقي ماند.

مهلكه منافقان و مواضع همرهان

آغاز تابستان پرحادثه 1360، در واقع پايان حيات ائتلافي از گروه هايي با ايده هاي ماركسيستي، ليبراليستي و ناسيوناليستي بود كه نقاط اشتراكي آنان را به يكديگر پيوند مي داد. مهمترين اين وجوه اشتراك، اتفاق نظر آنان در نفي اجراي احكام اسلام در حكومت بود. نهضت آزادي كه اعضاي آن از سابقه تعلقات مذهبي ( ولو علم گرايانه) برخوردار بودند هيچ گاه حاضر به محكوم كردن مخالفت مرتدانه جبهه ملي با حكم اسلامي قصاص نشد. اين هم نظري، در موضوع دفاع از بني صدر نيز وجود داشت. اگر منافقين، ساده لوحانه مردم تهران را به نجات جان بني صدر فرا مي خواندند، نمايندگان نهضت آزادي و همفكران آنها مثل حسين انصاري راد- نماينده نيشابور كه در مجلس ششم هم پيشقدم آبستراكسيون هاي تشنج زا بود- علي گلزاده غفوري، محمد مجتهد شبستري و ... با غيبت در جلسات روزهاي 30 و 31 خرداد 1360 براي جلوگيري از سقوط حكومت بني صدر تلاش مي كردند. اين تلاش براي ابقاي كسي صورت مي گرفت كه به گفته حسين نواب صفوي و سودابه سديفي (مشاوران وي) و نيز رجوي، در زمان اختفا تاكيد مي كرد، درصورت ناتواني در بسيج مردم به نفع خود بايد سران جريان خط امام از بين بروند. اجراي اين خواسته از ترور آيت الله خامنه اي در نيم روز ششم تيرماه آغاز شد، منافقين چون پذيرش مسئوليت اين اقدام را باعث بسته شدن دست خود در اقدامات بعدي مي دانستند با درج عبارت «هديه گروه فرقان» در داخل ضبط صوت انفجاري جزوه اي را با نام اين گروه مبني بر به عهده گرفتن مسئوليت ترور رهبر معظم انقلاب انتشار دادند. اين در حالي بود كه تمامي اعضاي گروه كم تعداد فرقان يا اعدام و زنداني شده و يا در تور اطلاعاتي دستگاه هاي انتظامي بودند. تحليل سازمان منافقين از نتيجه فاجعه هفتم تير ماه نيز « بي آينده شدن نظام جمهوري اسلامي» بود.

گروه هايي كه در عمر خود هيچ گاه كمترين جايگاهي براي اقدامات قهرآميز قائل نبودند، با علاقه خاصي به استقبال اين اقدام جنايت كارانه رفتند. كريم سنجابي (دبير كل جبهه ملي) در خاطرات خود با اين جملات به ستايش جنايت منافقين پرداخته است:« مبارزات و جانفشاني هاي مجاهدين عليه دستگاه جابر و جاهل و ارتجاعي و ايران برباد ده آخوندها غيرقابل انكار است. ظاهرا آنها بودند كه با يك ضربت تاريخي شبانه مركز حزب جمهوري اسلامي را ويران و بهشتي و ... جمع كثيري از وزيران و سردمداران آنها را نابود كردند.» اما تشييع عظيم شهيد بهشتي و ديگر شهداي هفتم تيرماه ضمن اين كه منافقين را از پذيرش علني مسئوليت انجام آن بازداشت، باعث شد كه عناصر نهضت آزادي مصلحت خود را در بازگشت به مجلس ببينند.

نهضت آزادي با صدور اطلاعيه اي انفجار 7 تير را محكوم كرد و البته در تلگرام تسليت به امام خميني بالحني دو پهلو اعمال قهر و زور و قتل را شديدا محكوم ساخت. نهضت آزادي و افرادي همچون كاظم سامي به رغم همراهي هاي قبلي خود با بني صدر و منافقين و ادامه موضع گيري دو پهلوي خود به گفته آقاي هاشمي رفسنجاني در اين مقطع توقع داشته اند كه امام خميني آنها را در سخنان خود تطهير كند. در شهرستان ها عرصه برحاميان سابق بني صدر بسيار تنگ شده بود. فشار موكلان «حسين انصاري راد» در شهر نيشابور آنچنان شديد بود كه وي استعفاي خود را به مجلس اول تقديم كرد. البته درميان عناصر هم سو با ليبرال ها كساني هم بودند كه در اين مقطع مواضع متفاوتي را اتخاذ كردند. ده نماينده مجلس كه در بين آنان نام حسن يوسفي اشكوري، محمد كاظم موسوي بجنوردي (رئيس كتابخانه ملي در دوره رياست جمهوري خاتمي)، فتح ا... اميد نجف آبادي (روحاني نماي معدوم عضو باند مهدي هاشمي) و محمدي گرگاني( از اعضاي سابق مجاهدين خلق) به چشم مي خورد، در اطلاعيه اي ضمن آن كه موضع انتقادي و مخالف خود با جريان خط امام را حفظ كرده بودند، بني صدر را به سبب «تبديل شدن به مركز وحدت اكثر مخالفين نظام جمهوري اسلامي» به غرور و خودمداري و كيش شخصيت و مخالفت با نهادهاي انقلابي مورد ملامت قرار دادند. دوستي كاظم بجنوردي با ليبرال ها در سال هاي بعد وقتي كه وي رياست بنياد دايره المعارف را برعهده داشت، ادامه پيدا كرد. وي اين مركز را به محل امني براي فعاليت افرادي مثل يوسفي اشكوري، احمد صدر حاج سيد جوادي و... در سال هاي حاكميت مطلق جريان خط امام برنظام مبدل ساخت.
در اين مرحله گروه هايي مثل نهضت مجاهدين خلق ( گروه ميثمي) و جنبش مسلمانان مبارز (حبيب ا... پيمان) با رهبري امام اظهار همراهي مي كردند. اين دو با محكوم ساختن شديد فاجعه هفتم تير مدعي اعتقاد و وفاداري به خط امام شدند. پيمان پس از واقعه 41 اسفند ماه به ابراز همراهي با منافقين پايان داد. او منافقين را به داشتن تحليل غلط درباره همراهي مردم با ائتلاف با ليبرال ها متهم كرد. اصولا درآن مقطع پيمان با انتقادهايي كه از منظر تفكر « سوسياليسم با رنگ اسلامي» به جريان ليبرال داشت به نزديك بودن ديدگاه خود با جريان خط امام تظاهر مي كرد. چنان كه حزب توده و فداييان اكثريت هم مشابه همين موضع گيري را داشتند اما شهيد بهشتي در مناظره اي كه در ارديبهشت ماه 1360 با پيمان، فتاپور ( از فداييان اكثريت) و كيانوري ( سركرده حزب توده) داشت سعي كرد مرزبندي خط امام با هرسه آنها را به اطلاع مردم برساند. حوادث سال هاي بعد ژرف انديشي شهيد بهشتي را بيش از گذشته نشان داد، چرا كه جريان پيمان و ميثمي بيشترين تلاش را براي نفوذ و ايجاد اختلاف در ميان نيروهاي پيرو خط امام داشتند. انتقاد از همكاري منافقين با ليبرال ها گاه از منظر ديگري صورت مي گرفت. گروهك پيكار ( بخش عمده عناصر مرتد منافقين در سال 1354) هم با آن كه درجريان انتخابات مجلس با حمايت از نامزدهاي منافقين در كنار نامزدهاي خود همراهي كرده بودند، منافقين را به خاطر همكاري با ليبرال ها، «دموكرات هاي ناپي گير و سرپل نفوذ ليبرال ها» خواند. اما در جريان حركت ضد انقلابي 30 خرداد آن را «يك تظاهرات عظيم توده اي با ابتكار مجاهدين و با شركت نيروهاي كمونيستي و بسياري از هموطنان آگاه و مبارز تهران» ناميد و در جريان اولين موج دستگيري منافقين به هواداران خود اميدواري داد كه «سازمان ضربه اخير را به سرعتي فراتر از تصور دشمن ترميم خواهد نمود» اين گروهك همچنين همراهي با موج تروريسم ضد مردمي منافقين را «وظيفه اساسي سياسي پرولتاريا و تامين پيروزي قطعي انقلاب برضد انقلاب» خواند و در اطلاعيه ديگري مدعي نزديك بودن سقوط جمهوري اسلامي شد. البته اين سازمان پيكار بود كه به فاصله كوتاهي پس از اين ادعا به كلي منهدم شد و حسين روحاني سركرده اين گروهك و نويسنده كتاب تباهي آفرين «شناخت» منافقين پس از ابراز ندامت از جنايت هاي خود و نگارش كتابي از تاريخچه سراسر پشيماني آور مجاهدين خلق و منشعبان از آن معدوم شد. در جبهه ليبرال ها بازگشت بازرگان و يارانش به مجلس با ابراز ندامت از نقش خود در پر و بال گرفتن منافقين در مبارزه با خط امام همراه نبود. بازرگان در روز 15 مهرماه، يعني پس از اقدامات جنايتكارانه منافقين در 8 شهريور ( شهادت رجايي و باهنر) 14 شهريور ( شهادت آيت ا... قدوسي) 20 شهريور ( شهادت آيت ا... مدني) به شهادت رساندن ده ها نفر از مردم كوچه و خيابان در تظاهرات مسلحانه 5 مهرماه و شهادت حجه الاسلام هاشمي نژاد در هفتم مهرماه؛ در نطق قبل از دستور خود دستگير شدگان يا به هلاكت رسيدگان منافقين را «نونهالاني» خواند كه «عاشق وار يا ديوانه وار فداكار ياگناهكار در طاس لغزنده اي افتاده اند» و از اين فريب خوردگان به عنوان «جوانان جانبازي» يادكرد كه «نمي توان آنان را مزدور آمريكا خواند.» او در اين سخنراني به دروغ و هم نوا با تبليغات منافقين از اعدام هاي صدتاصدتايي فريب خوردگان آنها سخن گفت، حال آن كه تعداد معدودمان منافقين به مراتب كمتر از به شهادت رسيدگان در عمليات تروريستي آنان بود. بازرگان همچنين مدعي شده بود كه«جلوگيري از آزادي ها و فقدان امنيت براي مبارزه قانوني مسبب تجاوز مسلحانه و تلاقي هاي ناچارانه منافقين است!» طبيعي بود كه ابراز چنين نظراتي با واكنش شديد نمايندگاني مواجه شود كه از سويي هر روز شاهد خسارات بزرگ از دست دادن شخصيت هاي بزرگ انقلاب بودند و از سوي ديگر اميدوارانه به تغيير صحنه دفاع مقدس به نفع رزمندگان پس از شكستن حصرآبادان مي نگريستند. در آن روزها آقاي سيدمحمد خاتمي سرپرست وقت موسسه كيهان در سرمقاله روزنامه كيهان چنين نوشت: «عكس العملي كه در برابر سخنان آقاي بازرگان در مجلس پيش آمد اگرچه درست نبود، ولي كاملا طبيعي بود و به نظر من آنچه قابل توجه است خويشتنداري كساني است كه شاهد اين همه خون و ايثار بوده اند و جمهوري عزيزتر از خود را اين همه مظلومانه مي بينند و سخنان آقاي بازرگان را به هرنيتي كه ادا شده باشد همسو و هماهنگ با سخنان دشمنان اسلام و انقلاب و مردم مي يابند و باز هم صبر مي كنند.»

در 25 خرداد امام خميني با انتقاد از نگاه مساوي بازرگان و هم فكرانش درباره خشنونت منافقين و مجازات قانوني آنان آنها را اهل سواد و صلاح اما داراي اعوجاج فكري دانستند و از اين كه پل منافقين شوند بر حذر داشتند. ايشان همچنين با اشاره به مشخص بودن حكم شرعي كساني كه با قيام برضد اسلام به خيابان ها ريخته اند و آدم كشته اند خواستار اذعان به اين واقعيت از سوي بازرگان و يارانش شدند با اين حال نگاه مساوي ليبرال هاي نهضت آزادي (البته بدون ذكر نام آنها) به منافقين و نظام جمهوري اسلامي در مسئله محاربه خشونت آميز و اجراي احكام اسلامي درباره محاربين هيچ گاه تغيير نيافت.

راز سر به مهر هشتم شهريور

انتحار سياسي منافقان در بهار 1360 روند سياسي را به سمت حذف اين گروه و ديگر گروه هاي محارب و نيز انزواي جريان هاي مخالف خط امام در حكومت هدايت كرد و در دوره دو ساله بين 1360 تا 1362 شخصيت هاي ارزشمندي را از نظام جمهوري اسلامي گرفت. اما اين دوران به واقع، زمانه تثبيت مديريت خط امام(ره) بر كشور بود. با اين حال رازآلودگي برخي از حوادث، آغازي بر پيدايش نگراني هايي در دل حاميان امام نسبت به ماهيت برخي از همراهان قبلي شد.  فاجعه هشتم شهريور و مسائل اولين روزهاي پس از آن بيش از هر چيز به اين فضا دامن مي زد. در روز تشييع شهداي هشتم شهريور در كنار اجساد مطهر شهيدان رجايي و باهنر و نيز شهيد «دفتريان» يك كيسه خاكستر! به عنوان جنازه كشميري بر فراز دستان مردم عزادار نهاده شد. در روزهاي بعد و با از پرده برون افتادن واقعيت، اين سوال پيش آمد: به فرض آن كه بنابر استدلال افرادي مثل بهزاد نبوي، كشميري تنها با استفاده از فقدان دستگاه اطلاعاتي قوي توانسته بود به مسئوليت دبيري جلسات شوراي امنيت كشور راه يابد، چه كساني در نخست وزيري با معرفي اين كيسه خاكستر به عنوان جنازه كشميري باعث استمرار غفلت نسبت به نقش وي در اين جنايت شدند؟

دكتر زرگر نماينده وقت مجلس با تكيه بر دانش پزشكي خود پودر شدن تمام اجزاي بدن و خصوصا اجزايي مثل جمجمه در چنين انفجاري را محال دانسته بود. همه قرائن از وجود همدستاني براي كشميري در نخست وزيري حكايت داشت كه حتي پس از انفجار مي توانند جنازه سازي كنند.

آقاي هاشمي رفسنجاني به عنوان كسي كه سعي در رفع التهاب در جبهه خط امام را داشت در خاطرات خود از روزهاي اول پس از فاجعه هشتم شهريور تأمل كنندگان در اين ماجرا را «شايعه پردازان و تفرقه اندازها» و ضد انقلاب «كه براي ايجاد تفرقه بين حزب جمهوري اسلامي و مجاهدان انقلاب اسلامي و ايجاد جو سوءتفاهم دست به اين شيطنت ها مي زنند» توصيف كرده است! اما اين واقعيت قابل انكار نبود كه به رغم شهادت بسياري از شاهدان بر خروج كشميري از نخست وزيري قبل از وقوع انفجار، برخي از دست اندركاران اين نهاد مثل محمدمحسن سازگارا و تعداد ديگري از نزديكان بهزاد نبوي خبر دروغ شهيد شدن كشميري را به مجلس و راديو منتقل كردند. اين افراد مثل خسرو قنبري تهراني حتي مدتي را در بازداشت به سر مي بردند اما فقدان دليل كافي براي احراز اتهامات آنها باعث آزادي شان شد. شهيد لاجوردي جديت خاصي در پيگيري اين پرونده داشت اما مرحوم زواره اي از تلاش عده اي براي نيفتادن پرونده به دست لاجوردي ياد مي كند. ورود شهيد لاجوردي به پيگيري پرونده نيز با خودكشي تقي محمدي كاردار ايران در افغانستان كه در ارتباط با اين پرونده به تهران فراخوانده و بازداشت شده بود، استمرار نيافت. به گفته مرحوم سيدرضا زواره اي، تقي محمدي با پيگيري شهيد لاجوردي مطالبي را عنوان كرده بود كه توجهي به آن نشده بود. مرحوم زواره اي همچنين با يادآوري بازجويي هاي حضار جلسه 8 شهريور نخست وزيري، از قرارگرفتن غيرمعمول كشميري در كنار صندلي رئيس جمهور (مكان هميشگي استقرار خسرو تهراني مسئول اطلاعات و تحقيقات نخست وزيري) و سپس خروج او از جلسه پس از يك گفت وگوي كوتاه با خسرو تهراني در انتهاي ميز جلسه به عنوان قرائن مربوط به رديابي عوامل ديگر اين حادثه ياد مي كند. به طور كلي مرحوم زواره اي و شهيد لاجوردي پيگيرترين مسئولان در قبال اين ماجرا در آن مقطع بودند. شهيد لاجوردي حتي در وصيت نامه خود به كساني كه از آنها به عنوان منافقان جديد ياد مي كند، اشاره دارد. در خلال تحقيقات همچنين برخي از عناصر امنيتي نسبت به ترتيب اثرندادن افرادي مثل رضوي (عضو سازمان مجاهدين انقلاب و اطلاعات نخست وزيري) به گزارش هايي درباره سوابق هواداري كشميري از منافقان در ماه هاي پيروزي انقلاب و نيز سرقت اسناد سري نيروي هوايي ارتش شكايت داشتند. توضيحات رضوي و ديگر مسئولان اطلاعات نخست وزيري با توجه به مشاركت پيگير آنان در مبارزه با جريان هاي انحرافي، حتي افرادي مثل آيت ا... مهدوي كني را به نقش نداشتن آنها در اين ماجرا متقاعد مي ساخت. آيت ا... مهدوي كني درباره به كارگيري كشميري در نخست وزيري يادآور مي شود: «از اين اشتباهات در گزينش افراد در اوايل انقلاب زياد رخ داده و لذا بنده هميشه از اينها دفاع مي كردم به خصوص از خسرو (تهراني) كه اتهام بيشتري داشت. من مي گفتم من اينها را مي شناسم. زيرا در كميته به خصوص خسرو با ما همكاري داشتند. بعد هم در نخست وزيري ايشان در قسمت امور محرمانه اطلاعات بود. لذا هر وقت از من در مورد اين آقايان سوال مي كردند من آنها را تبرئه مي كردم و مي گفتم من نمي توانم به اين اتهام بزنم. البته خانواده شهيد باهنر از من گله داشتند كه تأييد و تبرئه مهدوي سبب شد كه متهمين واقعي از مجازات نجات پيداكنند.»

واقعيت اين است كه براي تبرئه بهزاد نبوي، خسرو تهراني و دوستانش از اتهام همراهي با كشميري دلايل زيادي وجود داشت. كشميري از زمان كشف كودتاي نوژه توانسته بود در چهره يك فرد متدين حزب اللهي فعال و جدي ظاهر شود و همكاران او در ارتش نيز دچار خوش بيني نسبت به وي بودند. رفتار كشميري از پيچيدگي خاصي برخوردار بود. خود او در خاطراتش كه نشريه منافقين با امضاي محفوظ به چاپ رسانده يادآور شده است: «بالاترين مهره هاي رژيم به ....(نخست وزي) احضار شدند. از طريق چند تن از آنها كه قبلا با آنها صحبت كرده بودم مسئله چك برخي افراد و اين كه نفوذي مجاهدين نباشند را مطرح كردم و بعدا خودم نيز وارد شدم و نظراتي دادم اين نفوذي جريان نفاق چنان جلب اعتماد كرده بود كه پيگيري مقدمات يك حمله هوايي براي انهدام مركز فرستنده راديويي منافقان در خاك عراق به او سپرده شده بود.  حتي اگر كسي مي دانست كه كشميري در ابتداي انقلاب از مجاهدين خلق هواداري مي كرده و عباس دلنواز نامزد منافقان براي نمايندگي مردم اسلام آباد غرب در انتخابات مجلس اول پسردايي و برادر همسرش بوده است با توجه به وجهه بعدي كشميري كه همكاري در جهت مبارزه نيروهاي خط امامي با ضد انقلاب بود شايد در آن شرايط حساسيت چنداني نشان نمي داد چنان كه ماهيت «كلاهي» عامل انفجار حزب جمهوري اسلامي نيز پس از رايزني مأموران اطلاعاتي سپاه با انجمن اسلامي دانشگاه محل تحصيل او روشن شد و قاتل شهيد قدوسي نيز توانسته بود در دادستاني انقلاب جا خوش كند. دستگاه اطلاعاتي دقت چنداني در اين امر نداشت كه معرفي كشميري توسط رئيس دفتر مهندس بازرگان نخست وزير دولت موقت (حليمي) به ارتش براي حفاظت از اسناد نيروي هوايي دليل كافي براي صلاحيت او نبوده است. بر اين اساس آقاي ري شهري معرفي كشميري به نخست وزيري را قصور و نه تقصير «محمدكاظم رضوي» مي داند. به هر حال پيگيري پرونده 8 شهريور با تمام ادله حاكي از قصور يا تقصير دست اندركاران اطلاعاتي قبل از آن كه به نتيجه محكمه پسندي برسد با اصرار افرادي مثل آقاي سيدمحمد موسوي خوئيني ها و در شرايطي كه كشور در مرحله حساسي از دفاع مقدس قرار گرفته بود به دستور حضرت امام متوقف شد( یعنی امروز قابل پیگیری است) و رازهاي آن فاجعه بزرگ سر به مهر باقي ماند. اما اين معما در بزنگاه هاي بعدي حوادث سياسي همواره به عنوان يك قرينه براي شناسايي جريان هاي منحرف از اصول انقلاب، از حافظه تاريخي ناظران به تحليل آنان جاري شده است. همواره اين سوال وجود داشته است كه مثلا محسن سازگارا كه ابتدا به عنوان يار نزديك ابراهيم يزدي وظيفه مسلط ساختن دولت موقت بر نهادهاي انقلاب را داشت، چگونه به جمع ياران بهزاد نبوي در دولت شهيد رجايي راه يافت تا به منظور ايجاد فرصت براي فرار كشميري براي او جنازه سازي كند و در عين حال سال ها در سلك مديران مياني دولت خط امام به فعاليت ادامه دهد و ناگهان در نيمه دهه هفتاد بار ديگر از نقش نفوذي خود چهره گشايي كند و سرانجام در سيماي يك عنصر افراطي راست گرا در خدمت مجموعه نومحافظه كاران آمريكايي در موسسه آمريكن اينترپرايز درآيد؟!

نام هايي كه زماني «دشنام» بود!

اين سخن كه در نظر گرفتن عناويني مثل چپ گرا و راست گرا براي نيروهاي سياسي فعال كنوني كشور با مفهوم واقعي اين عناوين منطبق نيست، بسيار تكرار شده است. اما كاربرد اين عناوين در مباحث سياسي داخلي تقريبا به صورت يك عادت ناخواسته درآمده است. در اواسط دهه هفتاد افرادي مثل بهزاد نبوي و همفكرانش الفاظ جديدي را نيز به اين دسته بندي چپ گرايي و راست گرايي الصاق كردند. شايد آنها از ياد برده بودند كه در ابتداي دهه شصت عنوان چپ و راست در مجموعه خط امامي ها يك دشنام سياسي محسوب مي شد و اصلا هويت خط امامي از دل نفي چپ گرايي و راست گرايي سربرآورده بود. گويا گذر زمان اين واقعيت را به طاق نسيان سپرده بود كه در اكثر مراسم و اجتماعات سال هاي اول پيروزي انقلاب مردم خشمگينانه شعارهايي مثل «اسلام پيروز است چپ و راست نابود است» را سر مي دادند. اينكه چگونه اين دشنام هاي سياسي در محاوره سياسيون و سپس مردم به صورت علائم تمايز صاحبان سلايق مختلف در درون جريان خط امام در آمد، چيزي است كه آن را بايد در بروز اولين دسته بندي هاي دروني اين جريان در سال 60 ريشه يابي كرد. شايد برخي از مشابهت هاي فكري شبه سوسياليستي به شائبه همدستي بهزاد نبوي و دوستاش در فاجعه هشتم شهريور بيشتر دامن مي زد. در اين ترديد نمي توان كرد كه گروهك منافقين در يك چرخش به راست گرايي فعاليت سياسي مسالمت جويانه را به سوي محاربه مسلحانه ترك گفت اما آنچه باعث جذب جوانان به اين گروه شده بود، ادعاهاي عدالت خواهانه آنان (البته از طريق ارائه يك ايده سوسياليستي متمسك به تاويل هاي من درآوردي از قرآن و نهج البلاغه) بود.  فراموش نمي شود كرد كه منافقين آيه «و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين» را در قالب تفكرات ماركسيستي به پيروزي طبقه كارگر برسرمايه داران تفسير مي كردند. به همين سياق آنان قائل به نفي مالكيت خصوصي در نظام اقتصادي طراز «اسلام انقلابي» بودند. به عنوان نمونه آنان ادعا مي كردند كلام شريف «والارض وضعها للانام» (خداوند زمين را براي مردم قرارداد) در سوره الرحمن به مفهوم نفي مالكيت خصوصي بر زمين است و در اين زمينه ناشيانه به برخي از قواعد فقهي اسلام مثل انفال اشاره مي كردند. فارغ از برداشت هاي التقاطي و منافقين و همفكرانشان ، انقلاب اسلامي از ابتدا منادي عدالت اقتصادي بود. در اولين قدم ها پس از خلع يد هزار فاميل تنها شيوه اقتصادي جايگزين، دولتي كردن موسسات بزرگ صنعتي، كشت و صنعت، بازرگاني و بانكي در نظر گرفته شد. در قدم بعد شوراي انقلاب طرحي را براي مالكيت زمين هاي كشاورزي به تصويب رساند. اين طرح كه ابتدا از سوي گروهي از جوانان انجمن اسلامي وزارت كشاورزي تهيه شده بود پس از تصويب در شوراي انقلاب به فرمان امام براي بررسي انطباق آن با شرع مقدس به دو فقيه برجسته ( مرحوم آيت ا... مشكيني و آقاي منتظري) سپرده شد ( در آن زمان هنوز شوراي نگهبان شكل نگرفته بود) در بخشي از اين طرح نيز كه به عنوان بند (ج) شناخته مي شد، در مورد اراضي بايري كه قبلا داير بوده و برحسب ملاك هاي رژيم ملك اشخاص يا موسسات شمرده مي شده است دولت با رعايت ضوابطي نخست به صاحبان آنها اولويت مي داد تا به عمران آن بپردازند و اگر اقدام نكردند آنها را در اختيار خود مي گرفت تا بهره برداري از آنها را به افراد واجد شرايط واگذار كند. اين ضابطه از ديد برخي از مراجع تقليد و فقهاي مشهور مثل حضرات آيات گلپايگاني، قمي، بهاء الديني و محلاتي و ... ناقض اصل «الناس مسلطون علي اموالهم» بود اما استدلال حاميان آن اولا تكيه بر اصل ولايت فقيه و اختيار او در تصرف اموال براساس صلاح جامعه و ثانيا جلوگيري از استثمار با استناد به مغايرت برخي از مالكيت ها با اصل «لاضرر» بود. در هر حال هرج و مرج و عملكردهاي افراطي در اجراي اين طرح و نيز مغايرت آن بانظرات فقهي مراجع تقليد باعث توقف اجراي آن شد. بعدها مجلس اول در قانون اراضي كشت موقت چارچوب هايي را درباره مساحت اين گونه زمين ها تعريف كرد كه براساس آنها در صورت عدم احياي زمين توسط مالك، دولت آن را به تصرف در مي آورد و در اختيار كشاورزان مي نهاد. آيت الله مهدوي كني در خاطرات خود يادآور كسب تكليف شوراي نگهبان در اين مورد از امام با توجه به مغايرت آن با نظرات حضرت امام در تحريرالوسيله شده است. به گفته آيت الله مهدوي كني امام پس از يك بررسي مجدد يك هفته اي در اين موضوع فقهي فرموده بودند:« من نمي توانم فتوا بدهم اگر ملكي را رها كردند مالكيت آن سلب مي شود بنابراين او مالك است.» اما امام به هر حال آن را به عنوان يك حكم ثانوي قبول مي كردند.

با اين حال در فضاي سياسي آن زمان داشتن اين ديدگاه فقهي مشابه به ديدگاههاي جريان هاي راست گرا و ليبرال اقتصادي تلقي مي شد. در نقطه مقابل نيز شباهت دولت محوري طرفداران چنين طرح هايي با نظرات گروههاي چپ بتدريج و با حرارت پيدا كردن بگو و مگوها كار را به زدن انگ چپ و راست در سطوح هواداران دو برداشت مذكور كشانده بود در شوراي نگهبان به طور خاص آيت الله صافي گلپايگاني با دقت ويژه اي پيگير موضوع مالكيت اراضي بود. اما بارها تاكيد مي كرد در صورت حكم ( و نه فتواي) ولي فقيه حاضر به قبول آن است. ولي در آن شرايط طوري وانمود مي شد كه گويا مخالفت مخالفان فقهي با اين نوع تقسيم بندي زمين از منظر مخالفت با ولايت فقيه استدوگانگي فكري در دولتي يا خصوصي بودن اقتصاد به موضوع زمين كشاورزي و سپس زمين شهري منحصر نمي شد. بحث امكان فعاليت بخش خصوصي در بخش بازرگاني خارجي و صنايع بزرگ نيز به اين اختلاف دامن مي زند. گروهي حتي كوپني شدن كالاهاي اساسي را چپ گرايانه و كمونيستي تلقي مي كردند و گروهي ديگر تقاضاي فعاليت بخش خصوصي در صادرات و واردات كالاها را نشانه تفكر راست گرايانه و طرفداري از سرمايه داري قلمداد مي نمودند. اين امر در ابتدا در قالب اختلاف شوراي نگهبان و اكثريت مجلس اول بروز كرده بود اما دامنه آن ابتدا به تدريج به داخل دولت مهندس موسوي و دو گروه عمده خط امامي، يعني حزب جمهوري اسلامي و مجاهدين انقلاب و نيز درون جامعه روحانيت مبارز كشيده شد. پس از آن كه زمينه براي اجراي همه جانبه احكام اسلامي به دنبال حذف ليبرال ها از نظام فراهم شد، تكاپو براي وضع قواعد منطبق با شرع در همه شئون اقتصادي شدت يافت. در حوزه علميه قم يك گروه پژوهشي به محوريت افرادي هم چون حجج اسلام منيرالدين حسيني و عبدالكريم شرعي همايش هايي را از اولين ماههاي سال 60 براي تدوين يك نظام اقتصادي منطبق براحكام اسلامي برگزار كردند. تكيه اين مجموعه براحكام اوليه فقهي بود. به طور مشخص گفته مي شد آنچه از سوي وزير كار دولت موسوي(احمد توكلي) به عنوان قانون كار تدوين شده بود، درگرايش هاي اين مجموعه ريشه دارد.  اما بخش ديگري از دولت برنقش دولت در روابط كارگر و كارفرما تاكيد داشت. بدين ترتيب در دولت موسوي گروهي شامل آقايان عسگر اولادي (وزير بازرگاني)، احمد توكلي (وزير كار و سخنگوي دولت) ، علي اكبر پرورش ( وزير آموزش و پرورش)، ناطق نوري (وزير كشور)، مرتضي نبوي( وزير پست و تلگراف و تلفن) و ولايتي(وزير امور خارجه) در جايگاه منتقد ديدگاه اقتصادي تمركزگراي حاكم براين دولت قرار گرفتند. افرادي مثل محمد تقي بانكي ( رئيس سازمان برنامه و بودجه)، محسن نوربخش (رئيس بانك مركزي)، حسين نمازي( وزير اقتصاد)، بهزاد نبوي (وزير صنايع سنگين) و محمد سلامتي (وزير كشاورزي) برخلاف ديدگاههاي اقتصادي فعلي اغلب آنها در حمايت شديد از اقتصاد بازار، در آن زمان ها حامي افزايش تصدي گري دولت در همه ابعاد اقتصادي از مالكيت زمين كشاورزي و شهري گرفته تا صنايع و تجارت و توزيع كالاها بودند. امام براساس اعلام كارشناسان دولتي مبني بر انطباق حضور دولت در بسياري از اين عرصه ها با مصلحت اقتصاد كشور، با آنها همراهي مي كردند. اما در بسياري از مواقع نيز عدم واگذاري امور اقتصادي به مردم را مورد انتقاد قرار مي دادند.

اين دوره در واقع دوران تجربه طراحي يك اقتصاد و منطبق با قواعد شرع و از سوي ديگر متضمن عدالت بود. اين كه تجربه در آن مقطع تا چه اندازه با توفيق همراه بود، بحث ديگري مي طلبد اما عنوان گزيني ناصواب چپ و راست براي نيروهاي خط امامي محصول مناقشات فكري تقنيني و اجرايي آن زمان است.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 18:24  توسط امین مهرکیش | 

مصادره عنوان «مجاهد» از التقاطي ها

سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي دومين تجربه مهم در ميان تجارب تحزب اسلامي پس از پيروزي انقلاب اسلامي به شمار مي آيد. وقتي در هفتم فروردين 58 اين سازمان اعلام موجوديت كرد، منافقين با وقوف به نتيجه چنين اقدامي، از «آثار سياسي سوء و نفاق انگيز مشابهت اسمي سازمان مذكور با سازمان مجاهدين خلق» سخن به ميان آوردند. واقعيت اين است كه مجاهدين انقلاب اسلامي در اين نامگذاري به دنبال پايان بخشيدن به سوءاستفاده از واژه «مجاهد» از سوي گروهي بودند كه با مباني التقاطي خود، خسارات سنگيني را به مبارزات اسلامي وارد ساخته بود.
مجاهدين انقلاب اسلامي هفت گروه كوچك و بزرگ از داخل و خارج زندان رژيم شاه و داخل و خارج از كشور بودند كه وجه مشترك آنها احساس خطر از جاه طلبي هاي رهبري گروهك موسوم به مجاهدين خلق بود و اعتقاد داشتند كه بايد فعاليت سياسي خود را بر محور رهبري و هدايت هاي امام (ره) سامان دهند. اگرچه وقايع سياسي و اقتصادي و تفاوت برداشت هاي بعدي اعضاي اين گروه ها نگذاشت كه سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي عمري بيش از 5/7 سال را طي كند ولي اين سازمان در مقطع تاسيس، قابل اعتناترين سازمان سياسي خط امام پس از حزب جمهوري اسلامي بود.
گروه هاي تشكيل دهنده سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي گروه هايي بودند كه يا از سال هاي آغاز شكل گيري «مجاهدين خلق» متوجه تفاوت مباني انديشه اي آنان با فكر ناب اسلامي شده بودند و يا پس از ماجراي ارتداد سازمان عزم خود را براي درانداختن يك طرح مبارزاتي اسلامي جديد، جزم كرده بودند.

«امت واحده» اعضايي از مجاهدين خلق بودند كه در زندان رژيم شاه، پس از ماجراي «ارتداد»، رشته وابستگي خود را از رهبري بيرون و درون زندان مجاهدين خلق قطع كردند. بهزاد نبوي، صادق نوروزي، مهدي نيكدل و محمد سلامتي شاخص ترين اين افراد بودند. آنها در عين گسستن اين رشته، با علماي زنداني و اعضاي موتلفه نيز در جداسازي سفره از ماركسيستها همراه نبودند. اين رفتار، بهزاد نبوي و دوستانش را به گروه «جوشكار» مشهور ساخته بود. با صرف نظر از تحليل هاي بدبينانه درباره منشا ديدگاه متفاوت بهزاد نبوي، شايد همين خصلت «جوشكاري» او و گروهش زمينه را براي قرار گرفتن فردي مثل كشميري در راس دستگاه امنيتي نخست وزيري و به وجود آمدن فاجعه شهادت رجايي و باهنر در هشتم شهريور 1360 فراهم ساخت. ويژگي گروه «امت واحده» در مبارزات قبل از انقلاب، فارغ از فعاليت هاي قبلي هريك از اعضا، عمدتا به جدا شدن از منافقين مربوط مي شد. چرا كه شايد هيچ گاه امكان هيچ گونه فعاليت مستقل برضد رژيم براي اين گروه فراهم نشد.

بهزاد نبوي كسي بود كه فعاليت سياسي جدي خود را با جبهه ملي در سال 1339 آغاز كرده و پس از آن با يك مبارز ماركسيست پيرو مكتب تروتسكي به نام مصطفي شعاعيان مبارزه خود را ادامه داده بود. او به رغم گذشته خانوادگي و نيز مبارزاتي غير مذهبي، در درون زندان از طريق اعضاي مجاهدين خلق به اعتقادات ديني متمايل شده بود.  نبوي سپس در جمع گروهي از مخالفان مباني التقاطي مجاهدين خلق زندگي مسالمت آميز با سران مجاهدين خلق درعين تشكيل گروهي مستقل را تجربه كرد. اين افراد در جريان اعلاميه همراهي با قيام مردم در 17 شهريور 57 از جمله زندانياني بودند كه در بيانيه خود(برخلاف گروه مجاهدين خلق و ميثمي) بر رهبري حضرت امام (ره) تاكيد داشتند.

نزديكترين گروه به «امت واحده» گروه «فلاح» به محوريت مرتضي الويري و شهيد منتظر قائم بود. آنها در ابتدا از واسطه هاي دريافت كمك روحانيت به مجاهدين خلق بودند و به طور مشخص با آيت ا... امامي كاشاني ارتباط داشتند. با اين حال الويري مي گويد وقتي در سال 56، امام در نجف آنها را در موضوع اعتقادات به ارتباط با شهيد مطهري ترغيب كردند، از اين پيشنهاد به دليل رفتار سياسي به ظاهر ملايم شهيد مطهري تعجب كرده بود. اين درحالي است كه دوست مبارزاتي الويري، يعني صادق نوروزي مدعي است كه گروه امت واحده براي نظرات شهيد مطهري جايگاهي بالاتر از دكتر شريعتي قائل بوده است.

اما گروه توحيدي صف، توحيدي بدر، منصورون و موحدين در بيرون از زندان و در شرايطي كه سازمان مجاهدين خلق به طور كامل منهدم شده بود فعاليت هاي اصلي خود را با مايه هاي اعتقادي همراهي با امام و روحانيت آغاز كردند. عمده ترين فعاليت هاي اين گروه ها، ارعاب آمريكايي هاي مقيم ايران از طريق ترور و انفجارهايي در مكان هاي تجمع آمريكايي ها در سال پاياني حيات رژيم پهلوي بود. با اين حال اين گروه ها نيز در دو راهي شيوه هاي مبارزاتي، داراي ابهام شرعي و عدم اقدام در اين زمينه ها دچارچالش مي شدند. انفجار رستوران خوانسالار ( محل خوشگذراني آمريكايي ها در تهران) در سال 56 هم از نظر مقدماتي (مثل استفاده از زن بي حجاب درمرحله اول عمليات) و هم از نظر نتيجه (كشته شدن كارگران و خدمه رستوران) مورد تامل اعضا كه معتقد به لزوم جواز شرعي براي اقدامات گروه بودند قرار گرفت. در همان زمان نيز آثار خودبسندگي در فهم دين، مقدمات تكرار مشكلات گذشته گروه هايي مثل منافقين را فراهم كرده بود. اما كشيده شدن موضوع به مشورت با شهيد بهشتي در تهران و سپس كسب تكليف از حضرت امام در نوفل لوشاتو مسير حركت اين گروه را تاحد زيادي روشن كرد. امام آنها را از درگيري با سربازان ارتش منع كردند. اما رزمندگان اين گروه عمليات برضد مستشاران آمريكايي را ادامه دادند. برنامه بعدي اين گروه و گروه توحيدي بدر، آمادگي مسلحانه براي مقابله با تعرض احتمالي به تظاهر كنندگان در راهپيمايي هاي ميليوني و سپس حفاظت از امام در روز ورود به تهران بود. شهيد محمد بروجردي محور اصلي اين اقدامات بود. روابط استاد شهيد مطهري، شهيد عراقي، جلال الدين فارسي و شهيد محمد منتظري با اين دو گروه و نيز گروه فلاح آنها را به بازوي مسلح ونيز فني ( تجهيزات صوتي و ...) اجتماعات بزرگ و به طور مشخص مراسم استقبال از امام در 12 بهمن تبديل كرده بود. گروه بدر با افرادي همچون حسين فدايي، علي عسكري و ... و هدايت هاي شهيد حجت الاسلام مهدي شاه آبادي عمدتا در منطقه شهر ري فعال بودند. آنها پس از ارتداد مجاهدين خلق ابتدا بنا داشتند گروهي به نام سازمان توحيدي مجاهدين خلق را ايجاد كنند. اما در نهايت نام «گروه توحيدي بدر» را برگزيدند. بازداشت و زنداني شدن اعضاي «بدر» ماهيت بازماندگان مجاهدين خلق در درون زندان را به طور كامل براي آنها برملا ساخت و آنان را در همراهي با محوريت امام و روحانيت مصمم تر كرد.

گروه منصورون ابتدا از پيوستن چند گروه مبارز خوزستاني و برخي از افراد متدين و سرخورده از تجربه مجاهدين خلق تشكيل شده بود. سپس دامنه فعاليت اين گروه به شهرهاي مهمي مثل قم، اصفهان، شيراز، رفسنجان، يزد، فسا و ... كشيده شد. آنها كمك هايي را از برخي روحانيون مثل شهيد موسوي دامغاني و امام جمعه زابل دريافت مي كردند و به واسطه همين روابط با شهيد اندرزگو مرتبط شدند. بعد از وارد آمدن ضربات پي درپي به گروه در سال 55 و به وجود آمدن ترديد در ادامه مبارزه مسلحانه در داخل كشور، شهيد اندرزگو بخشي از اعضا را به اردوگاه هاي آموزش نظامي لبنان و سوريه هدايت كرد و در داخل محوريت گروه به دست افرادي همچون محمدباقر ذوالقدر و محسن رضايي قرار گرفت. در اين مقطع با آغاز همراهي مردم در مرحله نهايي نهضت امام خميني، برنامه هاي گروه با مشورت برخي از عالمان حوزه علميه قم مثل آيت ا... راستي كاشاني و حجت الاسلام محمدعلي شرعي، ترسيم مي شد.

همين مشورت ها حوزه فعاليت گروه را برخاستگاه خود يعني منطقه نفت خيز خوزستان متمركز ساخت. عمليات اين گروه و نيز گروه موحدين به محوريت افرادي همچون شهيد حسين علم الهدي رعب شديدي را در سركوب گران ايراني و آمريكايي اعتصابيون شركت نفت ايجاد كرد. مشابه چنين تحركي در اعدام انقلابي فرماندهان سركوب تظاهرات مردم در شهرهايي مثل رفسنجان، فسا و... صورت گرفت. اما امام با انجام چنين عملياتي درتهران موافقت نكرده بودند. در اين ميان به دنبال پيام مهرماه 57 امام راحل شهيد عراقي از جمله كساني بود كه در جهت متصل كردن اين گروه هاي پراكنده به هم تلاش مي كرد. به طور مشخص شهيد عراقي واسطه پيوند زدن گروه منصورون با گروه فلق متشكل از چند دانشجوي مسلمان مقيم آمريكا ( حسن واعظي، مصطفي تاج زاده و...) بود. پس از آن كه حفاظت از امام در 12 بهمن به گروه توحيدي صف سپرده شد، منصورون هم اين گروه را در حفاظت از بيت امام (مدارس علوي و رفاه) همراهي مي كرد. شهيدمطهري در خلال اين دوره، اعضاي اين گروه ها را به گسترش تشكيلات براي مقابله با خطرسازمان منافقين توصيه مي كردند، به گونه اي كه به تعبير محمدباقر ذوالقدر« فكر تشكيل سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي از روي اين ايده اي بود كه شهيد مطهري دادند وگرنه در حقيقت فكر مي كرديم با آمدن امام و پيروزي انقلاب ديگر بايد بساط را جمع كرد.»

مجاهدين انقلاب اسلامي بروز اولين سلايق متفاوت

تفاوت تلقي امام نسبت به موضوع ايجاد تشكيلات سياسي در قبل و بعد از انقلاب، در نوع برخورد ايشان با تشكيل سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي نيز آشكار بود. از اولين روزهاي استقرار حكومت برخاسته از انقلاب اسلامي، امام بر اتحاد گروه هاي اسلامي فعال در قبل از انقلاب و ايجاد تشكيلات منسجم جديد اصرار داشتند. تجمع يافتن اين گروه ها درنهادي به نام كميته استقبال از امام و سپس كميته انقلاب اسلامي امكان اين امر را تسهيل مي كرد. دراين ميان، علاوه بر اهتمام شهيد مطهري و اقدامات شهيد مهدي عراقي، حضور افرادي همچون جلال الدين فارسي و ابوالحسن بني صدر درجريان شكل گيري سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي ديده مي شود.  شايد عجيب به نظر برسد كه اولين مذاكرات بين تمام گروه هاي هفت گانه تشكيل دهنده سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي در منزل بني صدر صورت گرفت و سخنران اجتماع مردمي اعلام موجوديت اين سازمان «بني صدر» بود؛ اقدامي كه بعضي آن را به مصطفي تاج زاده و روابط او درخارج از كشور با بني صدر نسبت داده اند. با اين حال اولين اعلام مواضع سازمان، از عدم سنخيت فكري با بني صدر حكايت داشت، مجاهدين انقلاب اسلامي در دومين بيانيه خود تصريح كرده بودند، با تلقي اي كه ازمتون اسلامي دارند، مقام رهبري را درغيبت امام عصر(عج) حق فقيه جامع الشرايط و فتاواي او را لازم الاجرا براي هر فرد وجمع مسلمان مي دانند و عدم تبعيت از اين اصل را انحراف از اسلام مي شمارند. اين درحالي بود كه بني صدر از اولين مخالفان اصل ولايت فقيه درهنگام تدوين قانون اساسي درمجلس خبرگان بود.

سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي در اولين واكنش به انتشار پيش نويس قانون اساسي كه توسط دكتر حسن حبيبي تهيه و از سوي دولت موقت به مجلس خبرگان عرضه شده بود، در بيانيه اي به تاريخ 10 / 5 / 58، پيش نويس ارائه شده را «نمايشگر نوعي روابط حقوقي برپايه سيستم و قوانين غربي» دانست كه «قبل از اين كه اثبات كننده حكومت اسلامي باشد، بيان كننده شكلي از يك جمهوري غربي با گرايشات اسلامي» است. به جرات مي توان اين سازمان را يكي از اولين گروه هاي پيشنهاد دهنده يك قانون اساسي بر مبناي اصل ولايت فقيه (البته با شكلي ابتدايي و متفاوت با محصول تلاش فكري نهايي خبرگان ملت) دانست. سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي دركنار مورد انتقاد قراردادن غفلت از نقش ولايت فقيه جامع الشرايط در پيش نويس قانون اساسي اصلي با اين عبارات را براي قانون اساسي پيشنهاد كرده بود:«درصورتي كه رئيس جمهور طبق اصل 76 فقيه جامع الشرايط باشد وي ولي مسلمين است و در غير اينصورت قوه نگهبان ولي مسلمين مي باشد.» قوه نگهبان در پيشنهاد هاي سازمان، پنج تن از علما و فقهاي اسلامي بودند كه بايستي مردم آنها را از ميان افراد معرفي شده از سوي حوزه هاي علميه انتخاب مي كردند. اين فقها كه در صورت فقيه جامع الشرايط نبودن رئيس جمهور تصويب نامه مصوبات و نظارت مستقيم بركيفيت اجراي قوانين و مصوبات را برعهده داشتند دركارهاي خود بايستي با گروهي به نام متخصصين مشورت مي كردند.

در اصل دوم پيشنهادي اين سازمان نيز آمده بود:« نظام جمهوري اسلامي حكومت الله و حدود آن حدودي است كه خداوند به وسيله قوانين اسلام مشخص نموده است. اين قوانين متخذ از قوانين اصيل اسلامي به تشخيص اعلم مجتهدين جامع الشرايط و يا به تشخيص قوه نگهبان است.»

نوع اين پيشنهادها از غلبه يك گرايش فقاهتي ناب براين سازمان در مقطع اوليه تاسيس آن حكايت داشت. شايد اين گرايش بيش از هر چيز از تعيين يك نماينده از سوي حضرت امام براي سازمان نشأت يافته بود. ارتباط قبلي اعضاي گروه منصورون با يكي از شاگردان برجسته حضرت امام يعني آيت ا... راستي كاشاني، سبب تقاضاي آنان از امام براي تعيين او به عنوان نماينده رهبري دراين سازمان شده بود. اگرچه محمد سلامتي از مخالفت خود و برخي ديگراز اعضا با تعيين نماينده از سوي حضرت امام سخن گفته است، اما به هر حال اراده جمعي سازمان اين اقدام را پذيرفته بود.

نكته قابل تامل ديگر در اظهارات مخالفان بعدي تفكر آيت ا... راستي در اين سازمان، اظهارات متفاوت آنها درباره نحوه انتخاب وي از سوي امام (ره) است. سلامتي مدعي است وقتي نام آيت ا... راستي براي اين مسئوليت پيشنهاد شد امام فرمودند: راستي كيست؟ و پس از توضيح اطرافيان، وي را به عنوان نماينده خود تعيين فرمودند! درحالي كه به گفته مرتضي الويري، در ملاقات اعضاي سازمان با امام (درروز 4/ 3 / 1358) پس از آن كه محمد باقر ذوالقدر از ارتباط قبلي گروه خود با آيت ا... راستي سخن گفت، امام فرمودند: آقاي راستي فرد با تقوايي است. الان همه مسائل را به ايشان ارجاع دهيد و از ايشان بپرسيد. و باز گفته تامل برانگيز ديگر در اين ماجرا ادعاي محسن آرمين مبني بردستور امام درباره رجوع مسائل فقهي به آيت ا...راستي و مسائل سياسي به شهيد مطهري درملاقات اعضاي سازمان با امام است؛ ملاقاتي كه 22 روز بعد از شهادت شهيد مطهري (يعني روز 4 / 3 / 58) صورت گرفت!

به هر حال ماجراي تعيين نماينده امام براي سازمان، در بدو انجام آن، موضوع چالش برانگيزي براي سازمان نبود و اكثريت آن را پذيرفته بودند. اما در اولين ماه هاي شكل گيري اين تشكل سياسي ، دو موضوع نه چندان عمده، مايه بروز برخي اختلاف سلايق شد. نخست همراهي يا عدم همراهي در برگزاري روز جهاني كارگر كه بيشتر مورد توجه ماركسيست ها بود و دوم بزرگداشت يا عدم بزرگداشت سالگرد در گذشت دكتر شريعتي(به خاطر برخي از نظرات اختلاف برانگيز آن مرحوم) اين اختلاف ها هرگز به بيرون از سازمان راه نيافت. اما مورد دوم در ملاقات چهارم خرداد با امام مطرح شد و پاسخ امام راحل (ره) چيزي جز امر به وحدت و پرهيز از اختلافات نبود. برخي از حاضران در اين ديدار، از حضرت امام نقل كرده اندكه ايشان فرمودند: «امروز روز بزرگداشت نيست، روز پيشرفت است.»

درعين وجود اين اختلاف سلايق ، مجاهدين انقلاب اسلامي، به واسطه حضور در نهادهاي انقلاب در جبهه مبارزه با جريان هاي انحرافي، فعال بودند. چنان كه در ماجراي بازداشت فرزند ماركسيست آيت ا ... طالقاني و خروج گلايه آميز آن مرحوم از تهران سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي با صدور اطلاعيه و برگزاري راهپيمايي اعتراض به استفاده كننده از اين ماجرا مثل منافقين- كه اعلام كرده بودند تمام نيروهاي خود در سراسر كشور را در اختيار آيت ا.. طالقاني قرار مي دهند- تاحد زيادي جلوی تاخت و تاز اين گروهك را گرفتند. در بيانيه مجاهدين انقلاب اسلامي همچنين موضع بعضي از اعضاي دولت موقت در اين باره «قابل بررسي و انتقاد» توصيف شده بود. منافقين نيز با سوءاستفاده از اين فضا، به رغم آن كه در سراسر كشور مشغول كارشكني درامور دستگاه هاي اجرايي بودند، دراطلاعيه اي خواستار «دادن جميع اختيارات اجرايي به دولت و منع دخالت هاي ناروا كه دولت هاي متعددي را كنار دولت آقاي مهندس بازرگان ايجاد كرده است» و نيز« قرار گرفتن نيروهاي مسلح كليه سازمان ها و گروه هاي پاسدار انقلاب تحت فرماندهي مستقيم شخص آيت ا... طالقاني» شدند. اما حضورمردمي در راهپيمايي مجاهدين انقلاب اسلامي و ملاقات آيت ا... طالقاني با حضرت امام و سخنراني او در تجليل از حضرت امام به عنوان «شخصيت الهام بخش خود» در مدرسه فيضيه، بسياري از رشته هاي منافقين و برخي از اعضاي دولت موقت عليه نيروهاي خط امام را پنبه كرد. سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي همچنين درانهدام گروهك فرقان دراين دوره نقش اول را داشتند. انجام كار اطلاعاتي شامل هدايت نامحسوس تعدادي از اعضاي اين گروهك به ساختماني مجهز به شنود توسط سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي، باعث تسريع در دستگيري قاتلان شهيدان مطهري، مفتح، قاضي طباطبايي، مهدي عراقي و ... شد. بازجويي از متهمان اين گروهك نيز توسط برخي از اعضاي برجسته سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي مثل محمد باقر ذوالقدر انجام گرفت.

فعاليت اين سازمان در آن مقطع كمك به تثبيت نظام از طريق فعاليت بي امان درمبارزه با عوامل ضد انقلاب درنهادهاي انقلاب بود. اين حضور اغلب بدون هيچ گونه تبليغ براي سازمان سياسي صورت مي گرفت. همرزمان شهيد محمد بروجردي فرمانده سپاه منطقه كردستان به اين واقعيت گواهي مي دهند. حضور گمنام اعضايي از سازمان مثل شهيد حميد قلنبر در اطلاعات منطقه سيستان و بلوچستان نقش بسزايي در ايجاد باور مثبت درميان قبائل ستمديده بلوچ نسبت به جمهوري اسلامي داشت. افرادي مثل بهزداد نبوي در كميته مركزي انقلاب اسلامي و يوسف فردتن، محسن رضايي ومرتضي الويري در شوراي فرماندهي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، جملگي از اعضاي اين سازمان بودند. مي توان گفت وجود اين افراد واعضاي متعدد ديگر گروه هاي هفت گانه درنهادهاي انقلاب اسلامي مستقر درمناطق مختلف كشور، پشتوانه كادرسازي نيروهاي خط امام براي حضور در صحنه تقنين و اجرا درسال هاي بعد شد.

«حزب موازي» براي حفاظت منافع آمريكا

مداخله آمريكايي ها در مسائل سياسي ايران براي براندازي جمهوري اسلامي يا تغيير ماهيت آن در حال حاضر جنبه علني به خود گرفته است.  اما در بدو پيروزي انقلاب اسلامي آنها سعي مي كردند ردپايي در اين زمينه باقي نگذارند. خصوصاً كه فقدان سيستم اطلاعاتي و امنيتي دركشور امكان بيشتري براي آمريكايي ها در اين زمينه فراهم ساخته بود. آنها با هر وسيله ممكن سعي داشتند اندكي از خسارتي را كه به خاطر سقوط رژيم شاه متحمل شده بودند، جبران كنند. خدا مي داند كه اگر لانه جاسوسي تسخير نمي شد چه رازهايي تا ساليان دراز سر به مهر مي ماند. اسنادي كه پس از 13 آبان 58 به دست نيروهاي مسلمان خط امامي افتاد، نشان داد كه آمريكايي ها به محض آن كه از شوك روزهاي اول پيروزي انقلاب اسلامي رستند، برقراري ارتباط با جريان هاي سياسي را براي بازگرداندن آب به جوي چند دهه تسلط خود بر مقدرات اين سرزمين آغاز كردند. درماه هاي اول پس از پيروزي انقلاب اسلامي احزابي به صحنه آمدند و در مدت كوتاهي در مناطق مختلف كشور مسئله سازي كردند. پشتوانه تحرك بسياري از اين احزاب، روابط پشت پرده آنان با بيگانگان به ويژه متضرر بزرگ صحنه ايران، يعني ايالات متحده آمريكا بود.

روز هشتم اسفند ماه 1358، بلافاصله پس از اعلام موجوديت «حزب جمهوري اسلامي» حزب ديگري به نام «جمهوري اسلامي خلق مسلمان» از درون بيت يكي از مراجع ناسازگار با اهداف و روش هاي انقلاب اسلامي و رهبري آن سر برآورد. همان گونه كه پيش از اين ذكر آن رفت، درتاسيس اين حزب روحانيون موجهي همچون آقايان سيد هادي خسروشاهي، مرحوم رضا گلسرخي و ... نقش داشتند؛ عضويتي كه عمر آن به شش ماه هم نرسيد.

درابتدا، اين افراد به خاطر سابقه همكاري قبلي خود در موسسه تحت سرپرستي مرحوم سيد كاظم شريعتمداري (دارالتبليغ اسلامي) و اصراري كه اين مرجع تقليد در تاسيس حزب خود داشت، سعي داشتند فلسفه وجودي اين حزب را به نحوي توجيه كنند. اما سرعت اعجاب آور هدايتگران واقعي حزب در گرايش به افراطي گري درمدت كوتاهي، وجهي براي ادامه همراهي اين اعضاي موسس با آن باقي نگذاشت.

اسناد لانه جاسوسي اين گمان را تقويت مي كند كه افراط گرايي درحزب خلق مسلمان تا حد زيادي ناشي از احساس پشتگرمي به حمايت آمريكايي هاست. مرحوم شريعتمداري براساس آنچه در گذشته بيان شد تا آخرين ماه هاي رژيم سلطنت راضي به تغيير رژيم نبود و رأيزني هاي او براي يافتن راه هاي ابقاي رژيم در شرايط از هم پاشيدگي ساواك، با ماموران اطلاعاتي ارتش ادامه يافته بود. اضطراب ناشي از اين اعتياد اطلاعاتي در مرحوم شريعتمداري را پس از سقوط رژيم سلطنت (به رغم ادعاهاي علني همراهي با نظام نوپا) در اولين ملاقات وي با «فرانك باروز» رئيس اتاق بازرگاني ايران و آمريكا مي توان ديد؛ آنجا كه او از نداشتن اطلاعاتي دقيق از اوضاع به ميهمان آمريكايي خود شكايت مي كند و نتيجه گيري «گلگروف» مامور قرارگاه سيا درتهران از اين ملاقات چنين است كه تماس با شريعتمداري از طريق رابط هاي ايراني بايستي گسترش پيدا كند. شريعتمداري در اين ديدار با انتقاد از امام به خاطر دامن زدن به فضاي مخالفت با آمريكا، احساسات ضد آمريكايي در ايران را نشانه اي از عدم حاكميت عقل در اداره كشور دانست. اين ملاقات در شرايطي انجام شد كه چاپ يك مقاله به قلم مرحوم آيت ا... صادق خلخالي در انتقاد ازاقدام تشتت آفرين تشكيل حزب خلق مسلمان، گردانندگان حزب مزبور را به راه اندازي اولين غائله در تبريز ترغيب كرده بود. آنها عوامفريبانه مقاله مرحوم خلخالي را بامقاله رشيدي مطلق در سال 56 عليه امام مقايسه مي كردند.

ارزيابي گلگروف از مجموع چنين وقايعي، اين بود: «همان طور كه ستاد متوجه خواهد شد شريعتمداري همراه با طالقاني و خاقاني، آيت ا...  بلند مرتبه خوزستان در بعضي مسائل بين خود و خميني هر چه بيشتر (تمايز) قائل مي شوند. محبوبيت شريعتمداري ظاهراً رو به افزايش است.» اولين تحرك غوغاطلبانه حزب خلق مسلمان و نيز ابراز تمايل قلبي شريعتمداري به تغذيه اطلاعاتي از سوي آمريكايي­ها، سبب شد از ماه ارديبهشت بيت او دائما محل تردد رابط هاي سازمان سيا باشد. قرارگاه سازمان سيا در تهران با تاكيد بر اين كه «تماس مستقيم سفارتخانه آمريكا با شريعتمداري اعتبار محلي او را از بين خواهد برد.» در صدد تعيين رابط هاي ايراني براي تبادل اطلاعات با شريعتمداري و احياناً كمك مالي به وي برآمد. ازاين زمان گزارش هاي طرف هاي مذاكره سازمان سيا با شريعتمداري، ايرانياني با كد رمز هايي مثل «اس دي وليدا» (باهويت نامشخص) ، اس دي راتر(خسروخان قشقايي) اس دي جانوس (يك افسر برجسته ساواك به نام فرازيان) اس دي بيپ (منوچهر نيكپور) اس دي بروپ (رحمت ا... مقدم مراغه اي استاندار وقت آذربايجان شرقي) و ... بودند، گاه اين ارتباط از طريق واسطه هايي به نامهاي سيد مرتضي موسوي، حسن فرزند شريعتمداري و ...صورت مي پذيرفت.
نكته تاسف آور در اين روابط ولع شريعتمداري براي وجود اين رابطه است. احساس شريعتمداري به «اس دي وليدا» - كه از فحواي اسناد سازمان سيا مي توان حدس زد كه يكي از عناصر مطبوعاتي ايراني است- چنان است كه در يك سند «سري» قرارگاه سيا در تهران چنين مي خوانيم:

«و-1 به مامور مربوطه گفت كه چندين بار طي ملاقات فكر كرده بيش از حد مقتضي جلسه اول نزد شريعتمداري مانده است اما دو نوبت كه سعي نمود مرخص شود، شريعتمداري اصرار كرده بود كه نرود، هنگامي كه «و-1 » پرسيد آيا ممكن است دوباره وي را ببيند شريعتمداري جواب داد: «يك بار بيا، دوبار بيا هر چند بار كه دوست داري ...»شريعتمداري در اين ملاقات با بيان اقدامات واگرايانه خود همچون منع شيخ عيسي آل شبير خاقاني (روحاني عرب زبان مورد سوءاستفاده تجزيه طلبان خوزستان) از پذيرش خواسته امام در سفر به قم، و نيز ابراز مخالفت خودش با پيش نويسي قانون اساسي سعي كرده بود نظر سازمان سيا را بيش از پيش به خود جلب كند. او بعدها تاكيد كرده بود، به نظر وي همان قانون اساسي دوران شاهنشاهي با حذف قوانين مربوط به سلطنت كافي است. بازتاب اين نوع موضعگيري شريعتمداري را در اميدواري قرارگاه سازمان سيا در تهران مي توان يافت. يك سند با طبقه بندي سري اين قرارگاه به تاريخ 20 ارديبهشت 58 تصريح دارد: «فكر مي كنيم بايد تصوير روشن تري از مواضع خود شريعتمداري در قبال تماس با آمريكا به علاوه توقعاتش از اين تماس داشته باشيم. سعي خواهيم كرد كه اين اطلاعات را به دست آوريم. در اين كار، هدف ما همان طور كه خميني نسبت مي دهد، ايجاد شكاف در نهضت اسلامي و تضعيف آن خواهد بود تا صاحبان افكار معقولانه تري بتوانند عرض وجود كنند.»
فرداي همان روز يعني در 21 ارديبهشت، مامور قرارگاه سيا در نامه اي با طبقه بندي «بكلي سري» به مافوق خود نوشت:« براي تشخيص اين كه آيا زمان (با درنظر گرفتن آشفتگي وضع عمومي ايران) جهت شروع طرح ريزي براي اقدام سياسي ما در ايران براي روي كار آوردن دولتي كه نسبت به منافع ايالات متحده نظر موافق داشته باشد، مناسب است و براي آن كه حزب شريعتمداري را به عنوان يكي از راه هاي نيل به هدف خود مورد توجه قرار دهيم لازم است كه قدرت و نفوذ آن را معين كنيم.»

تحليل هاي پي­درپي ماموران سيا در اين مورد نشان مي دهدكه التهاب آفريني حزب خلق مسلمان در تبريز اميدواري فراواني را براي آمريكايي ها ايجاد كرده است، در سند ديگري با اذعان به اين كه «واقعيت حاضر اين است كه سلاح ها و درنتيجه قدرت حقيقي در دست راديكالهاست» با طرح سؤال هايي درباره استعداد «حمايت دسته هاي مسلح از شريعتمداري و قابليت جذب به نهضت وي»،«استقرار يك دولت ميانه رو و برخوردار از حمايت مردم كه تحت رهبري يا حمايت جامعه روحانيت باشد وقدرت حفظ نظم و قانون را داشته باشد»، به عنوان«بهترين راه نيل به يك دولت موافق با منافع آمريكا» ياد شده است. در خلال اين وقايع امام خميني تلاش زيادي را براي نجات شريعتمداري از راه خطرناكي كه درپيش گرفته بود به كار بستند.اما شريعتمداري هر بار به يك بهانه، از پذيرش خواسته امام طفره رفت. اين كه اطرافيان تا چه حد در تصميم هاي مرحوم شريعتمداري نقش داشتند، قابل بررسي است. به عنوان نمونه، در آن زمان مامور قرارگاه سازمان سيا به مافوق خود اينچنين گزارش داده بود: «درباره تصميمات حزب، آن هويت (يكي از رابطان ايراني سيا، مورد نظر است)مي گويد كه بيشتر تصميمات را شريعتمداري مي گيرد. اما گاهي اوقات با مشاورين حزبي خود مذاكره مي كند.»

ستيز حزب آمريكايي با اصل ولايت فقيه

تجربه حزب خلق مسلمان، نمونه اي تكرار پذير از يك واقعيت است. تعدادي از روحانيون خوشنام به دليل سليقه متفاوت با اصحاب امام، با ايده ايجاد يك تشكل موازيِ حزب ياران امام همراه مي شوند. اين انكارپذير نيست كه افرادي چون مرحوم رضا گلسرخي به رغم گذشته همراهي با گروه پرصلابت فداييان اسلام، در آخرين سال هاي رژيم گذشته داراي مشرب مداراگر اما در عين حال برخوردار از سلامت سياسي بوده است. سيد صدرالدين بلاغي يك روحاني نوگرا و داراي پيوند ديرينه با شريعتمداري و نيز ملي گرايان بود. صدر بلاغي در كنار فردي مثل سيد غلامرضا سعيدي (ديگر عضو موسس حزب خلق مسلمان) از سخنرانان ثابت حسينيه ارشاد و نيز نويسندگان ثابت نشريات دارالتبليغ و ماهنامه مكتب اسلام بود. البته اين سوابق بايستي در كنار سخنراني مشهور او در سال 1348 كه حاوي بي مهري به حضرت امام بود ديده شود. با همه اين ها جهت گيري نهايي حزب خلق مسلمان را بايستي در افزوده شدن افرادي مثل «علي زاده» كه سابقه اي مثل عضويت در حزب شاهنشاهي رستاخيز را در گذشته خود داشت، يافت.  او اندك مدتي پس از پيوستن به حزب به دبيركلي آن نيز رسيد! بدون ترديد علي زاده و حسن شريعتمداري باشناخت دقيق از بطن خواسته هاي سيد كاظم شريعتمداري، حزب خلق را در اولين ماه هاي فعاليت، به تحركات افراطي كشاندند. نگاهي به اسناد لانه جاسوسي نشان مي دهد كه آمريكايي ها با نظاره چنين صحنه اي در ايران بيش از هر گروهي به حزب خلق مسلمان دل بسته بودند. ماموران سيا به دنبال استمداد شريعتمداري از آنان، حتي در مهره چيني براي اين حزب دخالت داشتند. در روز 26 ارديبهشت 58 قرارگاه سازمان سيا از فردي ايراني سخن به ميان مي آورد. كه«اگر لايق و مايل بود در نظر خواهيم گرفت كه شايد بتواند با كارآيي، به عنوان مسئول تامين مالي يا سخنگوي روابط عمومي شريعتمداري عمل كند.» اين قرارگاه سپس پيشنهاد مي كند:« با شريعتمداري نظريات حرفه اي درباره فنون گردآوري پول و زير و بم هاي به راه انداختن يك فعاليت وسيع روابط عمومي در آمريكا و اروپا به علاوه سرمايه گذاشتن جهت شروع تلاش خود، مطرح شود.» همزمان فردي مثل رحمت ا... مقدم مراغه اي -كه اسناد لانه جاسوسي او را دوست قرارگاه سيا در تهران از سال 1332 ناميده است- در مقام استانداري آذربايجان شرقي به حمايت  بي دريغ از حزب خلق مسلمان مي پردازد. اظهارات اين كارگزار دولت بازرگان از اولين روزهاي دوران كوتاه مسئوليت خود، تشنج طلبانه و همراهي كننده با نظريات افراطي حزب خلق مسلمان است. همين همراهي ، مراغه اي را به استعفا از مسئوليت استانداري و قرارگرفتن در ليست انتخاباتي حزب خلق مسلمان و راه يافتن به مجلس خبرگان قانون اساسي، هدايت كرد. مقدم مراغه اي در مجلس خبرگان يكي از مهمترين ياوران ايده هاي دولت موقت بود. او دركنار افرادي مثل بني صدر، عزت ا... سحابي و ... مخالفان جدي اصل ولايت فقيه در هنگام تصويب آن در مجلس خبرگان بودند. بازرگان در اين روزها، به گفته آقاي حسينعلي منتظري معتقد بود، امور استان آذربايجان شرقي بايد به شريعتمداري ( و به تبع آن حزب مسلمان) سپرده شود. حزب شريعتمداري علاوه بر چنين حمايتي و نيز همراهي دولتمرداني مثل حسن نزيه( رئيس شركت ملي نفت) ، محمد علي مولوي ( رئيس بانك مركزي دولت بازرگان ) همچنين از يك حمايت رسانه اي به وسيله روزنامه نگاران همچون محمود عنايت( مامور سابق ساواك در محافل فرهنگي)، علي رضانوري زاده( كارگزار برجسته دستگاه فرهنگي رژيم شاه)، رضا براهني (عنصر چپ آمريكايي ) و... برخوردار بود.

علاوه بر همه اين روابط آمريكايي ها، اسناد لانه جاسوسي نشان مي دهد ماموران سازمان سيا دست كم از ارديبهشت 1358 به دنبال ايجاد يك ائتلاف متشكل از حزب خلق مسلمان، تجزيه طلبان خوزستان، جبهه ملي و برخي از سلطنت طلبان مقيم خارج مثل ارتشبد جم بوده اند. سندي از قرارگاه سازمان سيا به تاريخ 31 ارديبهشت 58 نشان مي دهد خسروخان قشقايي (خان مشهور استان فارس) با اسم «اس دي راتر -4» از سوي قرارگاه سيا ماموريت يافت از يك سو با فعاليت در جبهه ملي براي ايجاد يك نيروي سياسي ميانه رو و طرفدار آمريكا تلاش كند و از سوي ديگر از طريق ملاقات با شريعتمداري در قم و خاقاني در خوزستان و نيز تشكيل يك شوراي عشايري اين هدف قرارگاه سيا را تحقق بخشد:«هدف ما اين است كه ميانه روهاي طرفدار آمريكا را از حوزه هاي ديني و غيرديني و سياسي گردهم آوريم و در اين كار، احتمالا از «ر-4» (قشقايي) به عنوان كاتاليزور اصلي استفاده شود.»

برقراري پيمان قشقايي با شريعتمداري از نظر ماموران سيا يك مزيت مقطعي ديگر هم داشت، «ما مي توانيم در صورتي كه بخواهيم از طريق «ر -4 » به شريعتمداري پول برسانيم.»

گزارش هاي رابطان سازمان سيا به مقامات بالاتر خود درتهران، از ابراز نياز شريعتمداري، پسرش و سران حزب خلق مسلمان به كمك هاي مالي و سياسي حكايت داشت. بتدريج «حسن» فرزند شريعتمداري از سوي خود او به صورت مستقيم به قرارگاه سيا وصل شد. خود آمريكايي ها هم معتقد بودند«ملاقات با حسن ما را پايبند شريعتمداري نمي كند ودر صورتي كه بعدا تصميم گرفتيم از كسان ديگري پشتيباني كنيم مانع از اين كار نمي شود.»
اولين پيشنهادهاي كمك آمريكا به شريعتمداري در بدو امر با چانه زني او همراه بود. مرتضي موسوي رابط سيا در تاريخ 17 خرداد 58 به قرارگاه سيا اين گونه گزارش داده بود:«شريعتمداري گفت كه تشكل پرهزينه است و نياز به چندين برابر مبلغ پنج ميليون دلار است... شريعتمداري فكر مي كند كه حالا زمان آن فرارسيده كه به طور جدي دست به كار تشكيلاتي شويم. او مي خواهد ابتدا به آذربايجان بپردازد تا حمايت حوزه پشتيباني از خود را قطعي كند.»
واقعيت اين است كه حوزه نفوذ موقت مرحوم شريعتمداري از استان آذربايجان شرقي فراتر نمي رفت. او و حزب خلق مسلمان ابتدا انتخابات خبرگان را تحريم كردند. حتي وقتي آقاي سيد هادي خسروشاهي عضو موسس اين حزب مردم را به شركت در انتخابات ترغيب كرد، «خلق مسلماني ها» او را وابسته به حزب جمهوري اسلامي معرفي و اخراج وي از حزب خود را اعلام كردند.  اما در نهايت حزب خلق مسلمان ليست هايي از نامزدهاي مورد نظر خود را در استان هاي مختلف ارائه كرد. با همه اينها، تنها در استان آذربايجان شرقي، آن هم فقط نيمي از نامزدهاي مختص اين حزب و از جمله مقدم مراغه اي به مجلس خبرگان راه يافتند.

مخالفت با اصل ولايت فقيه مهمترين اقدامي بود كه اين حزب به اتفاق ديگر احزاب داراي ايدئولوژي هاي چپ گرا و راست گرا در خلال فعاليت مجلس خبرگان انجام دادند. آخرين تحرك، يعني اطلاعيه شريعتمداري در مخالفت بااصل ولايت فقيه هم نتوانست به حزب خلق مسلمان و مخالفان اصل ولايت فقيه در دولت موقت و گروه هاي سكولار كمكي بكند.
در آن زمان كسي خبر نداشت كه ماموران سيا با چه دقت و اميدي جلسات اين حزب در مخالفت با ولايت فقيه را پيگيري مي كنند. در گزارشي كه ماموران جاسوسي آمريكا از اجتماع 27 مهرماه حزب خلق مسلمان تهيه كرده بودند، مهمترين بخش از انتقاد سخنرانان مثل مقدم مراغه اي ازاصل ولايت فقيه بدين صورت بيان شده بود كه قرار گرفتن يك فقيه شيعه در راس كشور باعث دامن زدن به جنگ فرقه اي در كشور مي شود! اين تاكيد بي علت نبود. چندي بعد وقتي به دنبال قتل مشكوك يك نگهبان بام منزل شريعتمداري در قم، حزب خلق مسلمان به يك شورش مسلحانه در شهر تبريز دست زد و براي چند روز مراكز مهمي مثل صدا و سيماي مركز اين شهرستان را در دست گرفت، گروه هاي مسلحي از تجزبه طلبان مناطق كردنشين براي كمك به اين حزب به تبريز گسيل شدند. ارتباط بين شريعتمداري و ضد انقلاب مسلح غرب كشور از چندي پيش از آن برقرار بود، چنان كه شريعتمداري در جريان محاصره شدن ضدانقلاب در شهر مهاباد در اوايل مهرماه 58 براي رفع اين محاصره نزد صباغيان وزيركشور دولت موقت پا در مياني كرده بود. سندي از لانه جاسوسي حاكي است:« شريعتمداري گفت كه فرستاده خود را موظف كرده بگويد كه اگر محاصره ادامه يابد، او ترك هاي آذربايجان رابسيج خواهد كرد تا بازور،آن را بردارند.»

واقعيت اين است كه اين برداشت غلط شريعتمداري از مردم غيور آذربايجان تحت تاثير القائات اطرافيانش شكل گرفته بود. حوادث روزهاي بعد نشان داد كه مردم اين خطه به محض آگاهي يافتن از واقعيات فتنه حزب خلق مسلمان، خود ابتكار رفع اين فتنه را به دست گرفتند. شريعتمداري مجبور شد عالمان موجه و محترمي همچون آيت ا... جعفر سبحاني و مرحوم سيد يونس عرفاني را به عنوان نماينده خود براي بررسي غائله تبريز اعزام كند. آن دو بزرگوار برفقدان پشتوانه مردمي براي حزب خلق مسلمان تاكيد كردند. اما شريعتمداري به گزارش آنها اعتنايي نكرد. چنان كه وساطت مرحوم فلسفي از سوي حضرت امام هم شريعتمداري را از همراهي با اين حزب منصرف نساخت. رفتار شريعتمداري و حزب خلق مسلمان در اين مقطع بيش از هر چيز فرار به جلو در قبال افشاي اسنادي بود كه در لانه جاسوسي آمريكا كشف شده بود. شعارهاي توهين آميز برضد دانشجويان پيرو خط امام در اين غائله - كه يك ماه پس از تسخير لانه جاسوسي رخ داد- بازتابي ازهمين واقعيت بود.

ليبرالها در برابر انقلاب دوم

درميان مقاطع تاريخي كه تاكنون وضعيت جريان هاي سياسي رابه طور مجزا در بستر آنها بررسي كرده ايم برخي از مقاطع به دوره اي بيش از ده ساله مربوط است. اما برخي حوادث از اهميتي به اندازه مسائل دوره هاي چندين ساله برخوردار است و به همان اندازه يا بيش از آنها در شكل گيري وضعيت و نوع رفتار جريان هاي سياسي موثر بوده است.
«انقلابي بزرگتر از انقلاب اول» عنواني بودكه امام براقدام تعدادي از دانشجويان مسلمان در تسخير سفارت سابق آمريكا نهادند. اثرات اساسي اين اقدام، پس از سال ها همچنان عمق نگاه امام را در اين نامگذاري نشان مي دهد. اولين پيامد داخلي تسخير لانه جاسوسي سقوط دولت موقت بود. وقتي بازرگان در بازگشت از سفر الجزاير، براي سومين بار استعفاي خود را تقديم امام كرد، شايد انتظار پذيرش سريع آن از سوي امام (ره) را نداشت. به گفته مرحوم حاج سيد احمد خميني، بازرگان و سحابي در حضور وي گفته بودند:« معلوم است كه امام استعفاي ما را قبول نمي كنند. ولي ما بايد براي پذيرش مجدد مسئوليت شرط و شروط بگذاريم كه يكي از آنها آزادي آمريكايي هاست.» با اين حال بازرگان از مدت ها قبل به دلايلي مثل نابردباري در قبال انتقادات بزرگاني همچون شهيد بهشتي و حضرت آيت ا... العظمي خامنه اي از دولت موقت در جلسات شوراي انقلاب و خصوصاً پس از تصويب اصل ولايت فقيه، به دنبال فرصتي براي بر زمين نهادن بار مسئوليت خود بود. اما اين بار در شرايطي تهديد به استعفا را مطرح مي كرد كه افكار عمومي، او و دولتش را به سبب سياست منفعل در قبال تحركات سياسي و جاسوسي آمريكا عليه ايران مورد سرزنش قرار داده بود. از اين رو  بازرگان در اين شرايط، شايد به دور شدن از صحنه­ی مسئوليت قبل از ترميم وجهه خود تمايلي نداشت.

در مجموعه دولت موقت، ابراهيم يزدي وزير امور خارجه وقت سعي داشت وجاهت دوستان خود را از طريق نوعي موضعگيري دو پهلو در قبال اين حادثه حفظ كند. فرداي تسخير لانه جاسوسي، او در كنار ابراز تاسف از وقوع آن گفت: «چون آمريكايي ها به خواسته دولت درباره استرداد شاه پاسخ مثبت نداده اند، دانشجويان، اقدام به اشغال سفارت كرده اند.» صباغيان وزير كشور دولت بازرگان هم با ستودن تسخير لانه جاسوسي به عنوان يكي از راه هاي مبارزه با امپرياليسم گفت:«ما مبارزه با امپرياليسم را از تمام جناح ها ادامه خواهيم داد. زيرا عامل تمام بدبختي هاي گذشته اين مملكت امپرياليسم و در راس آن دولت آمريكا بوده است.» اقدامي كه باعث سقوط دولت بازرگان شده بود چرا اين گونه از سوي نزديكترين افراد به وي مورد تائيد قرار مي گرفت؟ طبيعي است كه فضاي آن موقع، اقتضاي بيان نظراتي را داشت كه دوستان بازرگان هيچ اعتقادي به آن نداشتند.

افشاي اسناد لانه جاسوسي نام كارگزاران دولت بازرگان را به عنوان افراد داراي ارتباط دوستانه با ديپلمات ها و جاسوسان آمريكايي بر سر زبان ها انداخت. در اولين مرحله، روابط مستمر عباس اميرانتظام با آمريكايي ها به دستگيري و محكوميت او به حبس ابد منجر شد و سپس مردم در جريان ارتباطات افراد ديگري از دوستان بازرگان همچون ناصر ميناچي، احمد صدر حاج سيد جوادي، محمد توسلي، حسن نزيه، مقدم مراغه اي و... با سفارت آمريكا قرار گرفتند. به رغم همه اين ها شوراي انقلاب به حذف سريع دوستان بازرگان از صحنه اجرا نظر نداشت و دست كم هفت نفر از همفكران بازرگان را پس از سقوط دولت موقت، در هيئت دولت ابقا كرد. آقاي هاشمي رفسنجاني در خاطرات خود از وجود اين اعتقاد در شوراي انقلاب سخن به ميان آورده است كه «افشاگري هاي عجولانه، انقلاب را در معرض آسيب اخلاقي و فرهنگي بزرگي قرار مي دهد و با ايجاد دلسردي و سوءظن و بي اعتمادي و تفرقه راه را براي تصفيه حساب هاي شخصي يا گروهي و سوء استفاده ضد انقلاب فرصت طلب چپ و راست فراهم مي سازد.» همين نهي شوراي انقلاب، دانشجويان را به امساك در اعلام عمومي تمامي اسناد ارتباط جريان به اصطلاح ميانه رو با ماموران آمريكايي واداشت. اين مداراجويي همچنين نام افرادي از دولت موقت مانند معين فر و عزت ا... سحابي را در ليست انتخاباتي جريان خط امام قرار داد و همين فضا باعث شد كه مردم تهران چهارماه پس از فتح لانه جاسوسي مرحوم مهدي بازرگان را به عنوان دومين فرد منتخب خود به مجلس بفرستند. اين ها همان مردمي بودند كه همچنان در مقابل ساختمان لانه جاسوسي آمريكا فرياد مرگ بر سازشكار سر مي دادند.
ياران بازرگان در پي از سرگذراندن فضاي سنگين ناشي از فتح لانه جاسوسي و سقوط دولت موقت سعي كرده بودند شائبه همداستاني خود با افرادي مثل اميرانتظام را از اذهان بزدايند، ابراهيم يزدي حتي پس از راه يابي بازرگان و تعدادي از يارانش به مجلس در مقاله هاي خود خواستار تسريع در محاكمه گروگان هاي آمريكايي و بلكه محاكمه عملكرد 27 ساله آمريكا در ايران شد و گروگانگيري را عكس العمل اجتناب ناپذير ملت ايران در برابر وقاحت آمريكا در برخورد با انقلاب ايران و بازتاب عملكرد بيست و چند ساله آمريكا دانست. او در مجلس شوراي اسلامي به هنگام بررسي اعتبارنامه فردي مثل خسروقشقايي، اسناد كشف شده­ی ارتباط او با ماموران سيا در تهران را براي نمايندگان توضيح مي داد. اين يك روي سكه رفتار سياسي نهضت آزادي بود. كيهان كه زير نظر ابراهيم يزدي اداره مي شد، پس از افشاگري درباره ليبرالها، به كمك افشا شدگان شتافت. روز 15 اسفند، همين روزنامه به نقل از ناصر ميناچي افشاگري دانشجويان را در«جهت منافع آمريكا و گروه هاي انحصار طلب» دانست. سعي ليبرال ها در اين مقطع درگير كردن دانشجويان پيرو خط امام با شوراي انقلاب بود كه دانشجويان را به رعايت مصالح در نحوه افشاگري ها دعوت مي كرد ومعتقد بود افشاگري ها بايستي از مسير محكمه قضايي صورت گيرد. معين فر كه پس از سقوط دولت بازرگان همچنان در مسئوليت وزارت نفت و نيز عضويت در شوراي انقلاب ابقا شده بود در روز 19 اسفندماه تاكيد كرد: دانشجويان بايد از تصميم شوراي انقلاب تبعيت كنند. آنها در تبليغات خود همچنين به طور غير مستقيم سعي داشتند موضعگيري هاي محكم در برابر آمريكا را مسبب بروز برخي از نابساماني هاي اقتصادي آن مقطع معرفي كنند.

در كنار نهضت آزادي نقش افرادي مثل بني صدر در آن روزها قابل توجه است. بني صدر در اولين روزهاي پس از تسخير لانه جاسوسي در حالي كه عملاً تبليغات براي انتخابات رياست جمهوري را آغاز كرده بود با اين اقدام همراهي مي كرد. او در اولين موضعگيري در 15 آبان، اين حادثه را «عمل اعتراض تمامي ملت» خواند. اما به محض رئيس جمهور شدن با استفاده از فضاي ناشي از پيروزي در انتخابات و درحالي كه حضرت امام دوران نقاهت پس از بستري شدن در بيمارستان به دليل عارضه قلبي را مي گذراندند، لحن شديدي را بر ضد دانشجويان پيرو خط امام اتخاذ كرد. بني صدر 10 روز پس از انتخاب شدن از سوي مردم، گفت: دانشجويان، خودكامه عمل مي كنند و حكومت در حكومت به وجود آورده اند.  شانتاژ تبليغاتي بني صدر درخلال مبارزات انتخاباتي و پس از آن اين اجازه را به دانشجويان نداده بود كه اسناد ارتباط وي با جاسوسان سازمان سيا را فاش كنند. در دي ماه 1358 يعني در آستانه برگزاري اولين انتخابات رياست جمهوري هفت سند از گاو صندوق رئيس پايگاه سيا در تهران كشف شد كه نشان مي داد يكي از ماموران سازمان سيا به نام «ورتون كاسين» يك ماه قبل از پيروزي انقلاب در پاريس به عنوان تاجر با وي تماس گرفته و سپس ارتباط بني صدر در تهران در پوشش مشاوره برای يك شركت اقتصادي(وابسته به سیا) ادامه يافته است. به اعتراف «تام اهرن » رئيس پايگاه سيا در تهران، درخلال سه تا پنج ملاقات يكي از جاسوسان اين سازمان، بني صدر با پيشنهاد حقوق ماهانه هزار دلار در ماه به عنوان مشاور اقتصادي يك شركت تجاري آمريكا موافقت كرده بود. بني صدر در اولين روزهاي رياست جمهوري با نگراني از افشاي اين اسناد تمام همت خود را براي سركوب تبليغاتي جريان خط امام به كار گرفت. ارزيابي مامور سيا از شخصيت بني صدر (به نام رمز «اس - دي- لور - 1») نشان مي دهد كه اين سازمان اميد فراواني به او بسته بوده است: «چون او يك توطئه گر(طراح) كهنه كار است، اگر احساس كند كه رژيم از اهداف انقلابي خود دور مي شود يا اين كه به نفع خودش خواهد بود، ممكن است در آينده براي توطئه عليه رژيم مانعي بر سرراه خود نبيند.گرچه او احتمالا در حال حاضر هيچ مشكل مالي ندارد اما بايد در نظر داشته باشد كه ممكن است با يك تذكر كوتاه به خارج تبعيد شود و در آن زمان مي تواند از كمك مالي ما استفاده نمايد... او جاه طلبي سياسي دارد... ما همچنان به استخدام ل- 1 علاقه منديم.»
اين پيش بيني به تحقق پيوست چنان كه بني صدر در سال هاي اخير درجريان انفجار آميا در بوينس آيرس در چارچوب هاي تعيين شده­ی سيا به خوبي نقش خود را ايفا كرد.

تسخير لانه جاسوسي در ميان كاركردهاي مختلفي كه داشت حاوي يك نتيجه مهم هم بود. كساني كه درگذشته رقيبانه به صورت يكديگر پنجه مي كشيدند وقتي متوجه آغاز روند جديدي در كشور شدند كه در آن شكل هاي مختلف تفوق سياسي، فرهنگي و اقتصادي غرب بر مقدرات كشور نفي مي شد و مباني ناب اسلامي مورد تاكيد قرار مي گرفت، با يكديگر همداستان شدند. بني صدر حتي اندكي پس از تسخير لانه جاسوسي همچنان براي قطب زاده رقيب ديرينه خود در فرانسه و رئيس وقت سازمان صدا وسيما رجز خواني مي كرد و او را به كارشكني در ديپلماسي خود متهم مي ساخت. اما در اندك مدتي پس از آن، بني صدر، قطب زاده، نهضت آزادي، جبهه ملي و بتدريج گروه هاي ماركسيست، منافقين و التقاطي ها در يك جبهه واحد در مقابل اسلامگرايان پيرو خط امام صف آرايي كردند.

پايان دكانداري ضدامپرياليستي!

انقلاب اسلامي در جريان شكل گيري، حامل مجموعه اي از آرمان هاي بشري مثل عدالت جويي، آزاديخواهي و مبارزه با نظام سلطه جهاني برمبناي تعاليم الهي قرآن و معصومين (ع) بود. اما وقتي اين انقلاب به پيروزي رسيد هجوم گروه هاي سياسي حاشيه اي براي مصادره هريك از اين آرمان ها آغاز شد. فضاي غبارآلودي فراهم آمد تا گروه هاي ماركسيست و يا داراي عقايد التقاطي با ماركسيسم ،داعيه دار انحصاري عدالت اقتصادي و نيز مبارزه با امپرياليسم معرفي شوند. به تدريج مفاهيمي مثل مبارزه با استثمار و بهره كشي از زحمتكشان و مبارزه با امپرياليسم در حال تبديل به نماد انحصاري چپ گرايان وابسته به اردوگاه شرق (اعم از شوروي، چين و ...) بود. اين فضايي بود كه مطبوعاتچي هاي به جامانده از رژيم ساقط شده شاهنشاهي در شرايطي كه جريان خط امام تنها از روزنامه مبتدي و غيرحرفه اي يعني روزنامه جمهوري اسلامي برخوردار بود، به آن دامن مي زدند. فضاي رسانه اي كشور، روحانيت و جريان خط امام را مرتجع و جاده صاف كن امپرياليسم و تجزيه طلبان و گروه هاي حامي آنان را در ستيز با سرمايه داري جهاني جلوه مي داد! مجله ها و حتي راديو و تلويزيون دائما سوابق مبارزه گروه هاي چپ و التقاطي باآمريكا را با طرح سوابقي مثل ترور چند مستشار آمريكايي به رخ مي كشيدند. اما در كنار سكوت مطلق در قبال عمليات چريكي گروه هاي حامي امام مثل توحيدي صف، موحدين، منصورون و... برضد مستشاران آمريكا، سعي در محو كردن اين ذهنيت مردم را داشتند كه اين نهضت امام خميني و پيروانش بود كه به سلطه سياسي آمريكا و غرب بر ايران پايان بخشيد. يكي از كاركردهاي ويژه فتح لانه جاسوسي به دست دانشجويان مسلمان پيرو خط امام شكستن اين جو تبليغاتي بود. تلاش چپ ها براي مصادره ويژگي ضد سلطه انقلاب اسلامي حتي باور اين كه گروهي از دانشجويان حامي حضرت امام دست به چنين اقدامي زده باشند را مشكل كرده بود. اعضاي شوراي انقلاب حتي شهيد بهشتي در ساعات اوليه تسخير لانه جاسوسي دچار نوعي بلاتكليفي در نحوه برخورد با اين تحرك بودند. آنچه در سابقه ذهني همگان وجود داشت حمله اعضاي گروه ماركسيست چريكهاي فدايي خلق به سفارت آمريكا در اولين روزهاي پس از پيروزي انقلاب بود و همين به نگراني ها دامن مي زد.

گذشته از اين كه يكي از اعضاي خط امامي شوراي انقلاب در مراحل بعد نيز برداشتي منفي از اين اقدام داشت وليكن در تبعيت از امام با آن همراهي مي كرد، شهيد بهشتي به محض اطلاع از جهت گيري فكري تسخيركنندگان لانه جاسوسي و تاييد اقدام آنان از سوي حضرت امام، در جلسه مجلس خبرگان قانون اساسي اقدام دانشجويان مسلمان پيرو خط امام را مورد تاييد وتحسين قرار داد و از دولت آمريكا خواست كه سرعقل بيايد.

حزب جمهوري اسلامي هم در بيانه اي فتح لانه جاسوسي را «رساتر شدن فرياد خشم مردم عليه لانه جاسوسي آمريكا و ابراز حضور انقلابي آنان عليه منافع امپرياليسم در هر صحنه»توصيف كرد. اين حزب پيش از اقدام دانشجويان در بيانيه اي مذاكره بازرگان با برژينسكي مشاور امنيت ملي كارتر (رئيس جمهور وقت آمريكا) و مخفي كردن آن از امام و شوراي انقلاب را بشدت مورد سوال قرار داده بود. در اين بيانيه تصريح شده بود كه ما نمي توانيم از آمريكا بخواهيم روش خود را نسبت به ما تغيير دهد، بلكه بايد با حركات مناسب و انقلابي و سياسي، آمريكا را ناگزير به عقب نشيني از منطقه نماييم.

موضوع مذاكره بازرگان با مشاور امنيت ملي آمريكا يكي از عوامل تشديد كننده انگيزه دانشجويان براي عملي ساختن نقشه خود در تسخير لانه جاسوسي آمريكا بود. آنها در اولين اعلام مواضع خود گفتند:« دولت موقت به جاي آن كه به استقلال سياسي و فرهنگي و اقتصادي برسد روز به روز در جهت عكس پيش مي رود. آمريكا در تمام مكانها نفوذ مي كند. حتي هيئت دولت در الجزاير با برژينسكي ملاقات مي كند. توجه داشته باشيد كه امام موضع بسيار ضد آمريكايي دارد.»
جمع دانشجويان پيرو خط امام متشكل از دانشجويان مسلماني بود كه به رغم جوسازي هاي منافقين حاضر به پذيرش سيطره اين گروهك برتشكل هاي دانشجويي نشده بودند. آنها براي برقراري ارتباط دائمي با رهبري انقلاب ونظام نوپا، از امام راحل خواسته بودند فردي را مشخص كنند و حضرت امام، آيت الله العظمي خامنه اي را براي اين منظور معرفي كرده بودند. خود دانشجويان هم علاوه بر رهبر معظم انقلاب، افرادي مثل آقاي سيد محمد موسوي خوئيني ها، محمد مجتهد شبستري، حسن حبيبي و ابوالحسن بني صدر را براي بررسي مسائل دانشگاه ها و انتقال آنها به امام تعيين كرده بودند. وقتي دانشجويان قصد داشتند تصميم خود براي تسخير لانه جاسوسي را با آيت الله خامنه اي و آقاي موسوي خوئيني ها مطرح كنند، رهبر معظم انقلاب در سفر حج بودند. بنابراين آنها در جلسه اي با آقاي موسوي خوئيني ها خواستار سوال از حضرت امام در مورد اين اقدام شدند. اما آقاي خوئيني ها به آنها پيشنهاد كرد پس از انجام عمليات تسخير لانه جاسوسي در صورتي كه امام با اين اقدام مخالفت كردند، آن مكان را ترك كنند. اميدواري آنها به همراهي حضرت امام معطوف به فرازي از پيام ايشان در روز 10 آبان ماه 58 بود كه دانش آموزان، دانشگاهيان و محصلين حوزه علميه را به گسترش دادن حملات خود عليه آمريكا و اسرائيل فراخوانده بودند.

تسخيركنندگان لانه جاسوسي، علت اصلي مخفي كاري خود را جلوگيري از پيشدستي گروهك هاي ماركسيست در اين اقدام دانسته اند. در اولين ساعات واقعه، تماس آقاي خوئيني ها با مرحوم حاج سيد احمد خميني براي دريافت نظر حضرت امام و ارتباط وي با مجلس خبرگان به تاييد اين اقدام از سوي حضرت امام و سخنراني حمايت آميز شهيد بهشتي(نايب رئيس مجلس خبرگان) در عصر همان روز در اين مجلس منجر شد. زماني كه افشاي اسناد ارتباط برخي از اعضاي دولت موقت آغاز شد، فشارآنان و نيز افرادي مثل بني صدر بر شوراي انقلاب به منظور متقاعد سازي برخي از اعضاي روحاني آن براي گرفتن اسناد از دانشجويان شدت يافت. به گفته آقاي موسوي خوئيني ها، اين حضرت امام بود كه از سپردن افشاي اسناد  به مسئولان نظام جلوگيري كرد و خواستار انتشار آن توسط خود دانشجويان شد. اين كار هم ليبرال ها را در فضاي اسناد همكاري هاي خود با آمريكا ناكام مي گذاشت و هم شوراي انقلاب را از درگيري مستقيم در مسئوليت هاي مربوط به گروگانگيري و مسائل پس از آن معاف مي كرد. اما حمايت محكم افراد مهمي همچون شهيد بهشتي و مقام معظم رهبري نيروهاي حامي امام را در جايگاه واقعي خود يعني پيشقراولي مبارزه با سلطه جويي آمريكا قرارداده بود، چيزي كه منافقين آن را برنمي تافتند.

اين گروهك پس از تحمل شوك ناشي از فتح لانه جاسوسي به دست پيروان امام در اولين بيانيه به اين مناسبت چنين نوشت:« شور و شعف ضد امپرياليستي خلق ستمكش، اين بار نبايد همچون گذشته توسط برخي مسئولين به مسامحه و سهل انگاري و يا صرفا وسيله ارضاي مقام پرستي ها و جاه طلبي هاي برخي رياكاران قرار گرفته و ابعاد واعمال لازم را پيدا نكند.» منافقين همت خود را در اين مقطع صرف درگير ساختن تسخير كنندگان لانه جاسوسي بانهادهاي انقلاب كردند. آنها در بيانيه هاي ديگري نسبت به «بلا اثرشدن مدارك» لانه جاسوسي « در اين اداره يا آن كميته» هشدار دادند و نيز شوراي انقلاب را به تعلل در قطع روابط با آمريكا متهم ساختند.

اين گروهك در تكاپوي شديد براي بازگرداندن آب به جوي ادعاهاي خود دست به اقداماتي همچون تصرف كنسولگري هاي آمريكا در شهرهاي اصفهان، شيراز و تبريز واعلام «روزه سياسي و افطار انقلابي» و اقامت شبانه روزي در خيمه هاي مستقر در مقابل لانه جاسوسي كرد.

منافقين در ابتدا افشاگري هاي دانشجويان پيرو خط امام را مي ستودند، اما وقتي در سوم بهمن 58 در جريان افشاي اسناد مربوط به مطبوعات انقلابي و ضد انقلابي مشخص شد كه روزنامه ارگان حزب جمهوري اسلامي چقدر مورد غضب و كينه جاسوسان آمريكايي بوده است، منافقين در مقاله اي باعنوان «آيا دانشجويان پيرو خط امام موضع جنگ افروزانه نفاق افكنانه اين حزب (جمهوري اسلامي) را از ياد برده اند.» چنين موضعگيري كردند:« آيا مي دانيد در جهت تثبيت چه حزب فراگيري اين گونه دست به افشاگري مي زنيد؟ آيا از هيچ نيروي ديگري پرونده ضديت با آمريكا وجود نداشت؟ برادران دانشجو اميد به بقاي چه حزبي بسته اند يك حزب فراگير در حال متلاشي؟» اين عجز و لابه منافقين در حالي بود كه آنها شايعاتي را مبني بر وجود اسنادي از رابطه شهيد بهشتي با ماموران و جاسوسان آمريكايي منتشر مي كردند. منافقين كه در ابتدا افشاگري اسناد لانه جاسوسي را وسيله اي براي تضعيف نهادهاي انقلابي در نظر گرفته بودند، به تدريج چيزي كاملا معكوس خواسته هاي خود را مشاهده كردند وقتي سند روابط يكي از نامزدهاي ليست انتخاباتي منافقين (عبدالكريم لاهيجي) با جاسوسان آمريكايي فاش شد، اين گروهك ديگر هرگز سخني از اسناد لانه جاسوسي به ميان نياورد.

نفوذ و تفرقه افكني، جبران عقب ماندگي «چپ»

رفتار جريان «چپ» در ماجراي تسخير لانه جاسوسي در واقع جبران خسارتي بود كه با پرچمداري نيروهاي خط امامي در مبارزه با آمريكا، بر اين جريان وارد شده بود، وقتي در اثر اين حركت، چپ ها تابلو «نيروي پيشتاز خلق در مبارزه با امپرياليسم» را از دست دادند، تصميم گرفتند از دست رفتن پرچم را با به دست آوردن دل افراد فعال در زير اين پرچم جبران كنند. البته چپ ها طيف متنوعي از گروه هاي ماركسيستي و التقاطي را شامل مي شدند، حزب توده در قالب رفتار نهادينه شده وتركيب سالخورده خود، با اجتناب از دست زدن به رفتارهاي راديكال، صرفا از حركت دانشجويان پيرو خط امام جانبداري مي كرد. نام اين حزب بدان اندازه منفور توده هاي مردم بود كه موضعگيري آن نقشي در تحولات نداشته باشد. اما چريكهاي فدايي خلق در آن مقطع پرآوازه ترين گروه چپ گراي ماركسيست به حساب مي آمدند. در اولين مرحله تسخير لانه جاسوسي تا حدود 10 روز موضعگيري رسمي از اين گروه چپ گرا مشاهده نشد.  حمايت امام و مجلس خبرگان از اين حركت، دستگاه تحليلي فدايي ها را به هم ريخته و اين گروه ماركسيست را دچار نوعي «سنكوپ» و ناتواني در اعلام موضع نسبت به آن كرده بود. اين سكوت منفعلانه ده روز به طول انجاميد. در 23 آبان ماه فدايي ها خواستار يك «راهپيمايي ضد امپرياليستي به سوي لانه جاسوسي» شدند تا به گفته خودشان «پيوند خويش را با توده هاي ميهن در برابر دشمن اصلي خلق ها»ي ايران، يعني امپرياليسم جنايتكار تحكيم بخشند.

بي اعتنايي مردم به اين نوع همنوايي ها نوعي موضعگيري عصباني و دوگانه را در اين گروه به وجود مي آورد. در بيانيه اين گروهك در چهارم آذرماه از سويي ضمن «تأييد اقدامات ضد امپرياليستي روحانيت مبارز و در راس آنها آيت ا... خميني» پشتيباني از آن در برابر دشمن مشترك اعلام شده بود، اما از سوي ديگر« تلاش هاي مرتجعانه آنان (؟) در هر زمينه اي، من جمله مخدوش كردن چهره ها و نيروهاي انقلابي طبقه كارگر و زحمتكشان» محكوم شده بود. چريك هاي فدايي خلق همچنين، پيوسته ساز گوشخراش تخريب يكپارچه اعضاي شوراي انقلاب را مي نواختند و زماني كه اين شورا مصلحت را در كند شدن روند افشاي اسناد لانه جاسوسي براي كنترل التهاب عمومي ديد، يك راهپيمايي اعتراض آميز ترتيب دادند. اما تسخير كنندگان لانه جاسوسي در بيانيه اي به صراحت از «ماهيت فريبكارانه» اين گروه و «توطئه آنها عليه خلق» سخن به ميان آوردند و تاكيد كردند: «بايد سرجاي خود بنشينند كه ما را به ياري و پشتيباني آنها نيازي نيست.» با اين حال اين گروه راهپيمايي خود را با شعار «زنده باد جبهه متحد خلق ها» ترتيب داد و در قطعنامه اي مدعي شد: «اتحاد همه نيروهاي ضد امپرياليست با انقلابيون كمونيست ضرورت اساسي دارد.»

تقاضاي بازداشت و محاكمه بازرگان از مطالباتي بود كه تشنج طلبي فدايي ها را نشان مي داد. آنها با متهم ساختن شوراي انقلاب به خالي كردن اطراف سفارت از جوانان پرشور، به رغم موضع شديد اللحن دانشجويان پيرو خط امام نسبت به خود، بر ادامه «حمايت فعال انقلابيون كمونيست از دانشجويان» تاكيد مي كردند. در بيانيه هاي اين گروه كمونيستي، پي در پي كليت شوراي انقلاب اعم از شخصيت هاي خط امامي و ليبرال به عنوان كساني كه قصد « سازش با امپرياليسم، حفظ نظام سرمايه داري و ريختن ثمرات خون شهيدان به پاي امپرياليسم» را دارند ياد مي شد.

«پيكار در راه آزادي طبقه كارگر» ديگر گروه كمونيستي والبته كم شمارتر از سازمان چريكهاي فدايي خلق در آن دوران بود. پيكار مواضعي مشابه فدايي ها و در بسياري مواقع افراطي تر از آنها داشت. پيكاري ها بقاياي جريان ارتداد مطلق سازمان مجاهدين خلق در سال 1354 بودند. پس از ماركسيست شدن مجاهدين خلق و سركوب كامل آنها، در بين مرتدان اين سازمان نيز اختلاف هايي بروز كرد. به گونه اي كه تقي شهرام رهبر اصلي جريان ارتداد به خود كامگي متهم شد. به وجود آمدن گروههاي متعددي با پسوند «طبقه كارگر» محصول نزاع دروني مرتدان سازمان مجاهدين خلق بود. اما مهمترين اين گروه ها، سازمان پيكار در راه آزادي طبقه كارگر به محوريت حسين احمدي روحاني (نويسنده كتاب شناخت مجاهدين خلق) و علي رضا سپاسي آشتياني (از اعضاي حزب ملل اسلامي و سپس مجاهدين خلق) بود.  پيكار در عين حال كه سعي مي كرد خود را از جنايت هاي درون سازماني سال 1354 مجاهدين خلق(مثل قتل شريف واقفي و ...) مبرا جلوه دهد، آشكارا مواضعي كينه توزانه را در قبال رهبري انقلاب اسلامي و اسلاميت اين حركت اتخاذ كرده بود. اين گروهك در نشريه خود تحولات ناشي از فتح لانه جاسوسي را اينچنين توصيف نمود:«سياست رژيم بر اين قرار گرفت كه با كنار گذاردن بازرگان، ميدان دادن بيشتر به روحانيت و انطباق دادن ظاهري به خواست هاي انقلابي مردم به نوعي ديگر از ميان رفتن سيستم حاكم را به عقب اندازد.» سازمان پيكار به ياران معدود خود و ديگر ماركسيست ها توصيه مي كرد:« بايستي به زحمتكشان توضيح دهيم كه هيئت حاكمه فعلي علي رغم هماهنگ كردن خود با بخش ناچيزي از خواست آنها نه مي تواند و نه مي خواهد به طور جدي عليه امپرياليسم مبارزه كند.» پيكاري ها افشاگري ها را هم « در خدمت منافع جناحي از روحانيون قدرتمند و باندهاي حاكم» توصيف مي كردند. اين گروهك حتي از توهين مستقيم به حضرت امام نيز ابايي نداشت و آن رهبر محبوب قلوب ملت را در جريان فتح لانه جاسوسي به «فريب تود ه ها براي تحكيم پايه هاي ستم طبقاتي» متهم مي ساخت. جالب است كه با تمام اين گستاخي ها، آنها در جريان انتخابات مجلس اول حتي به تبليغات انتخاباتي و معرفي نامزدهاي انتخاباتي خود اقدام كردند. اما توده هاي مردم كمترين جايگاهي را براي چنين گروهي قائل نبودند و فقط متحيرانه، نام هاي نا آشناي آنها را بر در و ديوار شهرها نظاره مي كردند. شدت مواضع توخالي پيكاري ها در حدي بود كه حتي منافقين آنها را به «تمايلات ماجراجويانه و آنارشيستي» كه «نتيجه آن به عقب انداختن پيروزيهاي قابل حصول و تقويت مطامع ارتجاعي است» متهم مي ساختند. البته منافقين در عين حال همواره پيكار را يك «سازمان انقلابي» معرفي مي كردند. «پيكار»گروهي با پيروان بسيار معدود بود. اما محلي براي جمع آوري سرريز عناصر كم حوصله تر منافقين به شمار مي رفت. چنان كه جنبش مسلمانان مبارز به رهبري حبيب ا... پيمان هم به محفلي براي عناصر عافيت طلب منافقين تبديل شده بود. ابراز همراهي هاي جنبش مسلمانان مبارز با دانشجويان پيرو خط امام در حدي بود كه به نوعي خوشبيني نسبت به آن در بين برخي از اين دانشجويان دامن مي زد. دانشجويان درجريان تشكيل همايشي از نهضت هاي آزاديبخش در حالي كه از دعوت كردن بسياري از شخصيت هاي ا صيل خط امامي خودداري كرده بودند افرادي مثل حبيب الله پيمان را به عنوان سخنران اين كنفرانس برگزيده بودند!

شگرد پيمان در اين مقطع، جداسازي حساب امام از يارانش- كه آنها را «مرتجعين» مي ناميد- بود. وي برخلاف ريشه هاي گذشته و وضعيت فعلي اش سعي كرده بود در قامت يك شخصيت مخالف با ليبرال ها ظاهر شود.  به گونه اي كه بارها خواستار ادامه افشاگري درباره وابستگي عوامل نهضت آزادي به آمريكا شد و حتي تخطئه روحانيت حامي امام را از دريچه همنشيني آنان با ليبرال ها در شوراي انقلاب دنبال مي كرد. نشريه امت ارگان اين گروه، پس از آن كه محوريت روحانيت در مبارزه با آمريكا درجريان فتح لانه جاسوسي آشكار شد هشدار داد:« مرتجعين (؟) مستقل از رهبري ليبرال ها قادر به عمل جدي و سازمان يافته عليه انقلاب نبوده ونيستند.» گروهك «پيمان» با ابراز همراهي هاي مكرر با دانشجويان و با اين تصور كه خط امامي ها از پشتوانه تحليلي عميقي برخوردار نيستند براي نفوذ در جريان خط امام خيز برداشته بود. به نظر مي رسد نفوذ «امتي ها» در جمع بخشي از عناصر جوان خط امامي كه در جناح بندي هاي سال هاي بعد نقش موثري داشت ،ريشه در اقدامات اين گروه در مقطع مذكور داشته است. بااين كه آنها سعي داشتند رياكارانه خود را در دايره خط امامي ها قرار دهند، دقت در لحن برخي از بيانيه هايشان مي توانست اين واقعيت را آشكار سازد كه از محوريت جريان اصيل خط امام در مبارزه با آمريكا بشدت نگران هستند. يك ماه پس از اشغال لانه جاسوسي و به دنبال افشاي اسنادي از خشم آمريكايي ها نسبت به ياران امام نشريه امت هشدار داد:«انحصار طلبي در مبارزه ضدامپرياليستي عاقبتي جز سازش در مقابل امپرياليست ها ندارد.» در بي ريشگي تمايلات ضد امپرياليستي در بين گروه هاي چپ، اعم از الحادي و التقاطي همين بس كه تمامي گروه هايي كه ذكر آنان رفت به همراه گروه هاي ليبرال هم اكنون درچارچوب برنامه هاي غرب براي براندازي و يا تغيير سمت وسوي عزت مندانه جمهوري اسلامي تلاش مي كنند تا از كمك ها و حمايت هاي بيشتر آن بهره مند شوند.

نقش انقلاب فرهنگي در صورت بندي جديد جريان هاي سياسي

به طوركلي در گرماگرم تجديدنظرطلبي هاي دهه اخير، «انقلاب فرهنگي» از جمله پديده هايي بود كه تصويري زشت از آن به نسل جديد ارايه شد. واقعيت اين است كه انقلاب فرهنگي يكي از نقاط عطف در تكوين صورت بندي جديد جريان هاي سياسي بود.

هرچه از اولين روز بنيان نهادن نظام جمهوري اسلامي گذشت انتظار تحول در عرصه هاي مختلف بيشتر و بيشتر شد. عرصه فرهنگ در سطوح عالي و نخبه سازي آن بيش از هر عرصه ديگر اين نياز را گوشزد مي كرد. آنچه در سطح دانشگاه ها وجود داشت، ادامه روند آموزشي و تربيتي ناكارآمد و بلكه آلوده گذشته در كنار يك زائده جديد، يعني تبديل اتاق هاي متعدد دانشگاه به دفاتر ويژه گروه هاي ريز و درشت سياسي بي ارتباط با مباني حركت تحول ساز مردم بود. مديريت جديد نظام آموزش عالي تنها در صورتي كه مدرك مستقيم و قابل ارايه اي از سرسپردگي اساتيد به ساواك و يا عضويت در فراماسونري و... دست مي يافت از ادامه فعاليت شان جلوگيري مي كرد. بدين ترتيب آنچه دست نخورده باقي مي ماند ميدان داري اساتيد داراي تعلق فكري به حوزه هاي راست گرايانه و چپ گرايانه غربي و همچنان مهجورماندن فرهنگ اسلامي بود. مديريت دانشگاه ها با اتكا به ليبراليسم حاكم بر دولت موقت خود را موظف مي ديدند كه امكانات دانشگاه را در اختيار تبليغات سياسي گروه هايي قرار دهند كه گاه در نقاط ديگر كشور مسلحانه در برابر نظام ايستاده بودند. رييس دانشگاه تهران به گفته خودش، پيشنهاد كرده بود كه تمام اتاق هاي يكي از ساختمان هاي اين دانشگاه به طوركامل در اختيار گروه هاي سياسي مختلف قرار داده شود.

محمد ملكي اذعان مي كند در يكي از دانشگاه ها تنها يك گروه سياسي هجده اتاق را به خود اختصاص داده بود. در چنين آشفته بازاري تحول در نظام آموزشي براساس خواسته هاي بنيادين و اسلامي مردم در انقلاب اسلامي چگونه امكان پذير بود؟ امام بارها نارضايتي خود را از وضعيت دانشگاه ها كه هنوز توانايي و قابليت هاي حركت به سوي تأمين استقلال كشور در زمينه هاي مختلف را نداشتند، اعلام كرده بودند.

اين موضوع در آن حد براي مقتداي انقلاب اسلامي اهميت داشت كه در پيام نوروزي سال 1359 تأكيد كردند: «بايد انقلابي اساسي در تمام دانشگاه هاي سراسر ايران به وجود آيد تا اساتيدي كه در ارتباط با شرق يا غرب اند تصفيه گردند و دانشگاه محيط سالمي شود براي تدوين علوم عالي اسلامي... تمام عقب ماندگي هاي ما به خاطر عدم شناخت صحيح اكثر روشنفكران دانشگاهي از جامعه اسلامي است و متأسفانه هم اكنون هم هست. اكثر ضربات مهلكي كه به اين اجتماع خورده است از دست اكثر همين روشنفكران دانشگاه رفته اي است كه هميشه خود را بزرگ مي ديدند و مي بينند و تنها حرف هايي مي زدند و مي زنند كه دوست به اصطلاح روشنفكر ديگرش بفهمد و اگر مردم هيچ نفهمند، نفهمند. زيرا ديگر چيزي كه مطرح نيست مردم اند و تمام چيزي كه مطرح است خود اوست، براي اين آمد كه بدآموزي هاي دانشگاهي زمان شاه، روشنفكر دانشگاهي را طوري بار مي آورد كه اصولا ارزشي براي خلق مستضعف قائل نبوده و متأسفانه هم اكنون هم نيست.»
برانگيختگي ناشي از اين مطالبه رهبر انقلاب از ابتداي اين سال فضاي فعاليت دانشجويان مسلمان را فراگرفته بود.
آن ها به تازگي در جريان فتح لانه جاسوسي نقش خود در تأثيرگذاري بر فضاي سياسي كشور دريافته بودند. يك حادثه كوچك كافي بود تا توده هاي مسلمان دانشجو را براي تحقق خواسته امام به حركت درآورد. زماني كه آقاي هاشمي رفسنجاني عضو شوراي انقلاب در جمع دانشگاهيان تبريز مشغول تشريح  بحثي درخصوص مباني فكر اسلامي و بنيان هاي انقلاب اسلامي بود، رفتار هتاكانه عناصر كمونيست و برهم زدن سخنراني او زمينه يك اعتراض عمومي را نه تنها در تبريز، بلكه در بيشتر محيط هاي دانشگاهي سراسر كشور فراهم ساخت. ديگر شكيبايي دانشجويان مسلمان نسبت به تحميل فضاي آنارشيستي دانشگاه ها از سوي گروه هاي اقليت چپ گرا به پايان رسيده بود. در اين جا شوراي انقلاب نيز وارد عمل شد و براي تخليه دفاتر گروه هاي سياسي- كه گاه نقش اتاق جنگ و ستاد فرماندهي آشوبگري هاي مسلحانه و غيرمسلحانه در نقاط مختلف كشور را داشت- سه روز مهلت داد. جالب است بني صدر كه در اين ماجرا، جزء پيشگامان بود، گروه هاي سياسي را كه عمدتا از ماركسيست ها و منافقين بودند، تهديد كرد در صورتي كه در موعد مقرر اتاق هاي دانشگاه را تخليه نكنند براي اين منظور از توده هاي مردم كمك خواهد گرفت.

شايد بني صدر مي خواست در اولين روزهاي رياست جمهوري خود براي به دست گرفتن ابتكار عمل، اقتدار خود را در حوزه هاي مختلف تثبيت كند.

در تهران انجمن اسلامي دانشگاه علم و صنعت به محوريت افرادي مثل احمدي نژاد(رئيس جمهور فعلي كشورمان) اولين حركت را در پاكسازي دانشگاه ها از دفاتر گروه هاي مسلح و غيرمسلح در حال جدال با نظام اسلامي، آغاز كردند. سپس دانشگاه ها يكي پس از ديگري به كنترل دانشجويان خط امامي درآمد. اين اقدامات گاه به دليل واكنش مسلحانه گروه ها چهره اي خونين مي يافت. گريزي از آن نبود كه مردم كه بيش از يك سال شاهد حركت هاي هرج و مرج طلبانه گروه هاي پرادعا و دور از خواسته هاي ملت بودند، به طور مستقيم وارد صحنه شوند.
بيشتر گروه هاي سياسي براي حفظ وجاهت خود هم كه شده ضرورت انقلاب فرهنگي در آن مقطع را مي پذيرفتند. ولي با اما و اگرهايي لوازم اجراي آن را زير سوال مي بردند. مثلا جنبش مسلمانان مبارز در بيانيه اي در عين بيان اين كه «ضرورت يك انقلاب فرهنگي را صددرصد تأييد مي كنيم» تأكيد كرده بود: «معتقديم اين حركت بايد از پايين و توسط نيروهاي انقلابي و جوان مسلمان و متعهد و مكتبي انجام گيرد.» اين موضع گيري گروه حبيب الله پيمان از آن جا اهميت داشت كه هوادارانش از طرفي با گروهك منافقين روابط حسنه اي داشتند و از سوي ديگر توانسته بودند در برخي از انجمن هاي اسلامي دانشجويان نفوذ كنند.

نگراني واقعي دارودسته «امتي ها» محوريت يافتن رهبران فكري جريان خط امام در انقلاب فرهنگي بود. در هم­نظري جنبش مسلمانان مبارز و منافقين همين بس كه بيانيه منافقين نيز از «بازسازي انقلابي آموزشي كشور از طريق شوراهاي منتخب و مسئول» سخن به ميان آورده بود، البته با اين تفاوت كه منافقين دانشجويان مسلمان را «فتنه جو و فرصت طلب» خوانده و حركت انقلاب فرهنگي را ريختن آب به آسياب دشمن و امپرياليسم قلمداد كرده بودند.
گروه «جاما» به رهبري كاظم سامي در يك موضع گيري مشابه تغيير و تحول انقلابي در نظام آموزشي را با توجه به نيازهاي جامعه از ضروريات هر جنبش انقلابي قلمداد كرده بود، ولي ادعا داشت: «در شرايطي كه ملت با امپرياليسم در جنگ است ضرورت تغيير بنيادي در دانشگاه ها بي مورد است.» جاما اين واقعيت را پنهان مي كرد كه وضعيت دانشگاه آن زمان از طرفي تحليل برنده توان دانشگاهيان در اين مبارزه است و از سوي ديگر ناكارآمدي دانشگاه ها در جنبه ايجابي و ناتواني آن در ارايه يك الگوي بومي براي استقلال كشور از قدرتمندان جهاني، غرض مبارزه با امپرياليسم را نقض مي كند. اكنون وقتي به موضع گيري هاي برخي از انجمن هاي اسلامي در آن روزها نگريسته شود، رگه هايي از گرايش تحليلي نفوذي هاي چنين گروه هايي قابل رديابي است. ابراز نگراني برخي از اين تشكل هاي دانشجويي نسبت به دولتي شدن انقلاب فرهنگي به رغم تأكيدي كه امام بر نقش شوراي انقلاب در هدايت اين حركت داشتند، شائبه اين نفوذ را تقويت مي كند و به نظر مي رسد يك دهه بعد كه در دفتر تحكيم وحدت به وقوع پيوست، از چنين زمينه هاي تاريخي متأثر بود. امام در پيام نوروزي 1359 دانشجويان و طلاب را به مطالعه دقيق روي مباني اسلامي دعوت كرده بودند. همچنين در روز اول ارديبهشت زماني كه در جلو پنجره محل سكونت موقت خود در دربند شميران (پس از مرخص شدن از بيمارستان قلب) براي اجتماعي از دانشجويان مسلمان حامي انقلاب فرهنگي سخن مي گفتند با انتقاد از فقدان تربيت اسلامي در دانشگاه ها خواستار تغيير بنيادين آن ها براي رفع اين خلأ شدند.

اين سخن امام دانشجويان مسلمان را به سمت كانون تربيت اسلامي يعني حوزه هاي علميه مي كشاند. آن ها به اين عقيده رسيده بودند كه روحانيت بايستي پاسخ گوي اين نياز دانشگاه ها باشد. در پايان ارديبهشت ماه مدرسه فيضيه قم محل برگزاري همايشي با عنوان «فيضيه، دانشگاه و انقلاب فرهنگي» بود. در اين همايش صحنه هاي شوق انگيزي از الفت دو قشر حوزوي و دانشگاهي- كه سال ها براي فاصله گيري آن ها از يكديگر برنامه ريزي شده بود- مشاهده مي شد. از لطايف روزگار سخنراني هاشم آقاجري دانشجوي آن دوره بود كه از وابستگي ديرينه روشنفكران ايراني به غرب انتقاد مي كرد! الفت دانشگاه و حوزه از ناحيه برخي از تشكل هاي دانشجويي ادامه يافت. اما تأثيرپذيري برخي از انجمن هاي اسلامي از گروه هاي داراي گرايش هاي ضد روحانيت تداوم اين گرايش را نمي پسنديد. اهتمام محمود احمدي نژاد و دوستانش در دانشگاه علم و صنعت به تداوم ارتباط با حوزه هاي علميه بعضا اعتراض هايي را در جلسات انجمن هاي اسلامي دانشجويان-كه به تازگي در مركز به نام دفتر تحكيم وحدت متمركز شده بودند- به دنبال داشت. شايد همين موضوع در مراحل بعد به صورت يكي از اسباب بروز نوعي دوگانگي فكري در اين تشكل دانشجويي عمل كرد.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 18:23  توسط امین مهرکیش | 

ستيزه جويي «چپ» در اولين روزها

سال هاي دهه اخير، دوران طرح ادعاهايي براي زير سوال بردن هر آن چيزي بود كه در دوران نوراني پس از پيروزي انقلاب اسلامي بر تاريخ اين سرزمين گذشت. يكي از اين ادعاها كه قلم هاي متعلق به جاماندگان از قافله انقلاب آن را طرح كردند«عدم تحمل مخالفان و گرايش حذفي نسبت به گروه هاي متخلف» و معرفي جمهوري اسلامي به عنوان عامل كشيده شدن آنها به عناد بود.

واقعيت اين است كه اولين كساني كه چنين گروه هايي را تحمل نكردند توده مردم بودند. مردم از ميان الگوهاي مبارزه و گزينش نوع حكومت، راه امام را برگزيده بودند و بعد از آن همه جانفشاني نمي پذيرفتند كه چيزي جز آنچه خواسته بودند، تحقق يابد. با همه اينها شروع كننده روندي كه به حذف برخي از مخالفان منتهي شد، رفتار خود آنها بود.
اولين جمعي كه ساز ناهمراهي با مردم را نواختند گروه هاي چپگرا اعم از كمونيست و التقاطي بودند. درست در فرداي پيروزي انقلاب اسلامي يعني روز 23 بهمن ماه، زماني كه جوانان مسلمان، پاسگاه شهرباني شهر گنبد را فتح كردند، گروه كمونيست چريك هاي فدايي خلق با ايجاد فضاي ضد شيعي و قوميت گرايانه بر ضد حكومت نوپاي انقلاب اسلامي درميان برادران تركمن، كار را به جايي رساندند كه جوانان مسلمان، اين پاسگاه را به هواداران گروه كمونيستي مذكور تحويل دهند. در تهران و شهرهاي ديگر اين گروه پس از آشكار شدن اولين نشانه هاي سقوط رژيم در روزهاي 21 و 22 بهمن با احداث سنگر هاي مستقل و تشكيل ستادهايي در دانشگاه ها جذب هوادار را تحت عناويني مثل آموزش نظامي به مردم آغاز كردند. اين گروه در حالي كه از سوي صدا و سيماي انقلاب و روزنامه ها و مجله ها مورد حمايت تبليغاتي قرار داشت، خود را به عنوان پيشتاز خلق معرفي مي كرد. اما اعضاي آن در موقع مصاحبه صورت خود را از خلق مي پوشاندند.«نيروي پيشتاز خلق» به مردم نمي گفت كه شيوه مبارزاتي اش در سال 53 شكست خورده وتنها انقلاب اسلامي امام خميني بود كه امكان احياي اين گروهك و دهها گروهك مسلح ديگر مثل مجاهدين خلق و ... را فراهم ساخته است. آنها با ادعاي پذيرش رهبري امام خميني مخالفت خود با هدف اصلي ملت يعني شكل گيري جمهوري اسلامي را پنهان مي كردند.
روز 24 بهمن 57 چريكهاي فدايي خلق در اطلاعيه به صراحت خواستار انحلال ارتش شد. طرح اين خواسته در كنار خواسته ديگري با عنوان آزادي هاي فرهنگي و قومي خلق هاي ايران دراين اطلاعيه از حوادث در شرف تكوين ديگري خبر مي داد. در همان روز 23 بهمن ماه گروهك كمونيست دموكرات و نيز يك «ماموستا»ي وابسته به رژيم شاهنشاهي به نام عزالدين حسيني، رهبري محاصره و سپس غارت سلاح هاي پادگان ارتش در مهاباد را به دست گرفته بودنددر اين روزها فعاليت گروه هايي مثل چريكهاي فدايي خلق و مجاهدين خلق بعضاً تحت عناوين مجعول صورت مي گرفت. روز 26 بهمن بيانيه اي از سوي يك گروه مجهول الهويه با عنوان «پرسنل انقلابي نيروهاي مسلح» در اجتماع هواداران گروه هاي چپ و التقاطي در دانشگاه صنعتي شريف و مردمي كه ناظران متحير آن اجتماع بودند، قرائت شد كه در آن بر تكرار خواسته انحلال ارتش تاكيد شده بود. براي «سازماندهي و شكل بندي ارتش ملي» بايستي از «دستاوردهاي(؟) سازمان هاي مسلح پيشتاز مثل چريكهاي فدايي خلق و مجاهدين خلق» كمك گرفته شود. اين خواسته هاي غير منطقي در ديدار گروهي از دانشگاهيان با امام خميني در روز 27 بهمن مطرح شد. امام خميني در اين ديدار، ناصحانه از اين افراد خواستند كه به اصلاح تدريجي ارتش تن بدهند و از اصرار بر خواسته انحلال ارتش دست بردارند. اين در زماني است كه سرلشكر قرني اولين رئيس ستاد مشترك ارتش پس از انقلاب اسلامي در اولين اقدام، بازنشستگي اجباري افسران با درجه سرلشكري به بالا را عملي كرده بود و از قصد خود براي «به وجود آوردن يك ارتش ملي - اسلامي و داراي هماهنگي كامل با حكومت آينده ايران» سخن مي گفت. اين تلاش در حالي صورت مي گرفت كه تهديد هاي تجزيه طلبانه بعضاً با سوء عملكرد افراد اعزامي دولت موقت به مناطق كردنشين شكل حادي به خود گرفته بود. هيئتي به سرپرستي داريوش فروهر و متشكل از افرادي مثل ابراهيم يونسي (داراي سابقه عضويت در احزاب كمونيستي)و... يك هفته پس از پيروزي انقلاب اسلامي به اين مناطق اعزام شد ولي به جاي تدبيري براي اعمال حاكميت حكومت جديد، به گفته شهيد محلاتي سلاح ها را در اختيار كساني قرار مي داد كه درمدت كوتاهي با حمله به مراكز نظامي و انتظامي، دامنه تسلط گروههاي چپ گرا وحتي راست گراي ضد انقلاب را توسعه مي بخشيد. چپي ها در كنار تقاضاي انحلال ارتش، براي تشكيل ارتش جايگزين خواستار تشكيل يك شوراي انقلابي - نظامي با انتخاب سربازان، درجه داران وافسران بودند، آنها اين خواسته را از گردهمايي هاي تهران و شهرهاي بزرگ تا تظاهرات هواداران تجزيه طلب خود در كردستان و نيز در نشريات خود تكرار مي كردند. جسارت آنها وقتي به نقطه نهايي رسيد كه چريك هاي فدايي خلق تصميم گرفتند در روز سوم اسفند 57 به منظور اعلام خواسته هاي خود درباره انحلال ارتش ونيز مخالفت با خلع سلاح عمومي يك راهپيمايي به سوي بيت امام (مدرسه علوي) برگزار كنند. اينجا بودكه دفتر حضرت امام در بيانيه اي كه راديو و تلويزيون هم آن را پخش كرد با دعوت مردم به عدم همكاري با برپاكنند گان اين راهپيمايي تصريح كرد كه اجازه ورود اين افراد به بيت امام داده نخواهد شد. در نتيجه «چريكهاي خلق» از انجام اين برنامه منصرف شدند. اما اين گروهك فعاليت تجزيه طلبانه خود را با برگزاري دو اجتماع در شهرهاي سنندج و مهاباد علني تر كرد. خواسته هاي چريكهاي فدايي خلق در اين اجتماعات و به عنوان نمونه«اداره پادگان ها به وسيله شوراهاي انقلابي» مورد تاييد و حمايت عزالدين حسيني- كه در آن روزها مطبوعات به جا مانده از رژيم گذشته عنوان «آيت الله» را بر او نهاده بودند - قرار گرفت.
بخش هايي از توده مردم در حاشيه اجتماع چريك هاي فدايي خلق در دانشگاه تهران در روز 14 اسفند ماه با اين تصور كه مجاهدين خلق گروهي مذهبي و ضربه خورده از ماركسيست ها وداراي مرزبندي با آنهاست، شعار درود بر مجاهد مرگ بر منافق سرداده بودند. اما ناگهان مشاهده كردند كه بيانيه اي از سوي سازمان مجاهدين خلق دراين اجتماع قرائت شد كه با اخلال گر خواندن مردم، بر عدم وابستگي معترضان به مجاهدين خلق تاكيد داشت. رجوي نيز در روز 14 اسفند در اجتماع هواداران گروه خود با تاكيد برلزوم انحلال ارتش ومخالفت با تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، با استناد به آيه قرآن، گروه كمونيستي چريكهاي فدايي خلق را مصداق«السابقون» دانست و با طرح اين ادعا كه علت درگيريهاي كردستان وجود ارتش است، از دولت بازرگان خواست كه به بهانه مبارزه با تجزيه طلبي در كردستان وارد فاز سركوب نشود.

منافقين درحالي در هيئت و منظر اپوزيسيون دولت موقت وارد صحنه شده بودند كه عوامل آنها در حد معاون وزير و مدير كل در جايگاههاي گوناگون اجرايي حضور داشتند. شهيد محلاتي به طور مشخص از نفوذ زياد اعضاي اين گروهك در وزارت مهم و كليدي «كشور» دولت بازرگان سخن گفته است. منافقين در عين حضور در حاكميت، همپيمان گروه هاي كمونيستي بودند كه در مناطق كردستان و تركمن صحرا مشغول درگيري نظامي با حكومت نوپاي انقلاب بودند. آنها بي اعتنا به دستور رهبري انقلاب درباره بازگرداندن سلاح ها به كميته هاي انقلاب درشهرهاي مختلف كانون هايي را براي جذب هواداران جديد در قالب تشكيل كلاس هاي آموزش نظامي جوانان داير كرده بودند. در كنار اين اقدامات، تحركاتي مثل تحصن و پخش بيانيه هايي از سوي برخي از عناصر ارتشي فريب خورده از گروه هاي چپ والتقاطي خصوصاً پس از قدرت نمايي سرلشكر قرني دربه پرواز در آوردن جنگنده ها در آسمان مناطق آلوده غرب كشور شدت گرفت. بدين ترتيب ستيزه جويي گروه هاي چپ و التقاطي با خواسته هاي مردم كه رهبري امام را از اعماق جان پذيرفته بودند، از اولين روزهاي پس از پيروزي انقلاب اسلامي آغاز شد و تحمل آن درمدت دوسال واندي پس از آن نمونه اي ازتحمل فوق العاده زياد يك نظام انقلابي بود. البته آنچه در ادعاهاي سال هاي اخير خودنمايي مي كند طرح آنها توسط جريان ملي-مذهبي يعني وابستگان دولت موقت بازرگان است بدين ترتيب نمي توان كسي را به خاطر اين تحليل و برداشت كه عملكرد بيش از حد ليبرالي دولت موقت با خسارات ناشي از افراطي گري گروه هاي چپ گرا خواسته يا ناخواسته داراي رابطه معني داري بوده است، سرزنش كرد. دولت موقت در اولين اقدام، سرلشكر قرني را به خاطر تلاش براي حفظ باقي مانده پادگان هاي ارتش ازتصرف گروه هاي ضد انقلاب غرب كشور از كار بركنار و منزوي كرد و اين فرصت، قرني را اولين طعمه تروريسم ضدمردمي پس از انقلاب اسلامي كرد.

حكايت جريان هاي سياسي و آن 2 / 98 درصد

لجاجت اقليتي از نخبگان كه تقريباً تمام امكانات رسانه اي مدرن كشور را دراختيار داشتند، با اكثريت قريب به اتفاق مردم در مسئله تعيين نوع حكومت، پس از پيروزي انقلاب اسلامي نيز ادامه يافت. از اولين روزهايي كه مردم، تحقق آرزوي مقدس خویش را در انتظار می­كشيدند، تلاش برخي از نخبگان براي حذف اسلاميتِ جمهوري اسلامي آغاز شد. درست يك هفته پس از پيروزي انقلاب اسلامي يعني روز 30 بهمن 57 آميزه اي از گردنكشي هاي مسلحانه وپشتيباني رسانه اي از مجموعه هايي كه رژيمي غير از خواسته مردم را مطالبه مي كردند، امام خميني را اين گونه به خشم آورد:« من تحمل اين بي فرهنگي را نخواهم كرد. بايد تمام اقشار به هر اسمي كه هستند در تحت پرچم اسلام به فعاليت خود ادامه دهند و در غير اين صورت قيام عليه حكومت انقلابي اسلامي است كه جزاي آن در قانون اساسي اسلام معلوم است.» مخاطب امام دراين كلام گروه ها و نشريات وابسته و حامي جريان چپ بودند. اما مبناي اسلامي در حكومتداري دراولين روزها حتي از درون دولت موقت هم مورد خدشه قرار گرفته بود.

طوري كه امام در ديدار وزير دادگستري دولت بازرگان (اسدالله مبشري)در واكنش به اظهارات وي درباره وضع موجود در محاكم انقلاب تصريح مي كنند: «بايد موازين شرعيه باشد .... موازين اروپايي از بين برود. ايران بايد ايران باشد نه اروپا.» جالب است كه مبشري را دراين ديدار سيد علي شايگان (يار ديرين مصدق و كسي كه پس از 21 سال از آمريكا بازگشته بود) همراهي مي كرد. شايگان دراين ديدار شايعه مطبوعات درباره قصدش براي نامزدي رياست جمهوري اسلامي را تكذيب كرده و امام پاسخ دادند:«مي­دانم كه از شما چنين كاري ساخته نيستشايگان بعد ازاين ديدار با سوءاستفاده از فضاي امني كه آزادي هاي انقلاب بوجود آورده بود، مدعي عدم امكان اجراي موازين اسلام در حكومت شد طوري كه دو روز پس از ديدار پيش گفته، امام در ملاقات با اعضاي كانون و كلاي دادگستري چنين گفتند:« شنيدم يكي از اينهايي كه تازه آمده است، براي اين كه دلش مي خواهد يك چيزي بشود، گفته است كه نمي شود اسلام را درست كرد! آقا تو از اسلام چه اطلاعي داري كه مي گويي نمي شود؟ چه مي داني اسلام چه هست و نمي شود؟»  در غربت عقايد امام بين اين دسته از نخبگان همين بس كه بخشي از اعضاي همين كانون وكلا كه امام در اين مورد با آنان سخن مي گفت ازمخالفان اسلاميت نظام آينده بودند. رسانه ملي نيز كه آزاد شده به دست اسلامخواهي ملت بود، به تريبون ناكارآمدنمايي موازين اسلام درنظام سازي مبدل شده بود، طوري كه امام درهمين روز در ديدار با روحانيون غرب تهران گلايه مندانه مي فرمايند:«ما مي بينيم بعضي از اشخاص خيلي مبتذل از خارج آمدند و اينجا صحبت مي كنند و راديو صحبت آنها را پخش مي كند كه اسلام رانمي شود پياده كرد.»

بسياري از رسانه هاي مكتوب هم دراختياركساني بود كه به صراحت همه چيز نظام مورد درخواست مردم را تبليغ مي كردند. علاوه بر روزنامه هاي كثيرالانتشار، نگاهي به يكي از مجلات اين دوره به خوبي گوياي واقعيت آن زمان است. تنها در يك شماره مجله تهران مصور، به نقل از گروه هاي خلق الساعه و نويسندگان ابن الوقت آن روزها، رفراندم را با تعابيري همچون رأي كوركورانه، توهين به ملت، غير دموكراتيك و يك كارصددر صد غربي(!) مورد حمله قرار داده بود. برخي اظهارنظرها هم واقعاً مضحك بود. نويسنده اي به نام هما ناطق گفته بود:«من با پرسيدن نظر افراد به هر شكلي كه باشد مخالفم»(!) واقعيت اين است كه توده هاي مردم به چنين سخناني بي اعتنا بودند. اما به هر حال آنچه در رسانه ها ديده وشنيده مي شد به گونه اي بود كه گويا تمام وسايل براي عدم انجام همه پرسي درباره خواسته اعلام شده مردم مهيا شده است. واعظ شهيد مرحوم فلسفي در روز 14 اسفندماه 57 در اجتماع حرم حضرت معصومه(س) گلايه كرده بود:«با كمال تاسف بايد بگويم كه نمي دانم دستگاه راديو تلويزيون چه بيماري دارد كه در طول مدت اين انقلاب هنوز بحث جمهوري اسلامي را نه در راديو براي مردم مطرح كرده و نه ميز گردي در تلويزيون گذاشته است.» شايد همين اعتراض ها بود كه سبب شد مجموعه­ی لائيك صدا و سيما به پخش مصاحبه معروف با شهيد مطهري درباره جمهوري اسلامي تن دهد. مبارزه با اسلاميت نظام دراين ايام با سمبل هايي مثل مخالفت با حجاب زنان همراه بود. در اين مبارزه از عناصر راست گراي ملي گرا تا چريكهاي چپ گرای فدايي خلق كه دراطلاعيه اي حجاب را «محبوس كردن زنان با بندهاي پوسيده ودرچارچوب افكار قرون وسطايي» ناميده بودند، شركت داشتند.  سستي دولت موقت درهمراهي با اسلامخواهي امام نيز به نوبه خود مهيا كننده­ی فضا براي عناصر لائيك بود، طوري كه امام در بدو ورود به قم دركنار تاكيد بر حمايت از دولت بازرگان، همين دولت را «ضعيف النفس» خطاب كردند. در آن روزها بازرگان پيشنهاد كرده بود كه عنوان «جمهوري دموكراتيك اسلامي» بر نظام آينده نهاده شود. امام از اولين روز حضور در قم تا زمان انجام همه پرسي بارها برخواسته ملت يعني جمهوري اسلامي نه يك كلمه كم ونه يك كلمه زياد تاكيد كردند. شايد كمتر كسي از عامه مردم در روز هاي ورود امام به قم اطلاع داشت كه مخاطب اين كلام امام نخست وزير دولت موقت مورد حمايت رهبر و مردم است:«آنها كه مي خواهند كلمه دموكراتيك را بر اين عبارت(جمهوري اسلامي) اضافه كنند، آنها غربزدگاني هستند كه نمي فهمند چه مي گويند.»

برخي از موضعگيري هاي امام در آن ايام، از بيمناكي او نسبت به رويه هاي دولت موقت حكايت دارد، آنجا كه در روز 15 اسفند به صراحت از صورت طاغوتي وزارتخانه ها(بي حجابي، تجملات و ...) انتقاد كردند و گفتند:«اينها همه مسلمانند همه متعهدند.لكن ضعيف النفس اند... ضعيفيد آقا و تا ضعيفيد زير بار اقويا هستيد. آن وقتي كه نفس شما قوي شد واعتنا نكرديد به اين زخارف آن وقت است كه از شما حساب مي برند.» امام در اين سخنراني همچنين روش قدم به قدم دولت بازرگان را يادآور همان روش قدم به قدم در دوران نهضت دانستند.

در 14 اسفندماه جريان هاي راست گرا، چپ گرا والتقاطي با اجتماع مشتركي در كنار مزار مصدق و ايجاد وجاهت از طريق كشاندن مرحوم آيت الله طالقاني به آن اجتماع سعي كردند جبهه­ی جديدي را در مقابل امام بگشايند. از رجوي كه هواداران گروه خود را براي اولين بار پس از پيروزي انقلاب به يك اجتماع بزرگ دعوت مي كرد تا هدايت هاي متين دفتري كه اجتماع را وسيله اي براي اعلام موجوديت جبهه دموكراتيك ملي قرار داد، اين هدف مشترك را در كنار جبهه ملي، كمونيست هاي افراطي و... تعقيب مي كردند. متين دفتري عضو محوري كانون وكلا و از رابطان سفارت آمريكا در جريان رفرم كارتر درماه هاي آخر سلطنت پهلوي بود. او اكنون با تشكيل يك جبهه سياسي از چپ هاي ماركسيست تا راست هاي جبهه ملي مي خواست به عنوان يك محورسياسي مطرح شود. متين دفتري درتاريخ 29 اسفند 57 براي مخالفت رسمي با اسلاميت نظام آينده، اعلام يك اجتماع درميدان آزادي كرد. او با ژست انتقاد از دولت بازرگان وارد صحنه شده بود. اما آنچه از سوي او و بازرگان تعقيب مي شد نفي جمهوري اسلامي خالص مورد نظر امام بود. چنان كه امام هم اين اشتراك راي را به درستي تشخيص داده بودند. امام با هشدار درباره قصد عمال«نفتخوارهاي مفتخوار» براي انجام «تظاهرات ضد ديني» خطاب به مردم تاكيد كردند:«آنها مي خواهند يا «جمهوري» را دراينجا ايجاد كنند كه اسلام نباشد. يا جمهوي دموكراتيك كه باز اسلام در كار نباشد، يا جمهوري دمكراتيكي اسلامي را كه باز رنگ غربي به آن بدهند. شما بايد بيدار باشيد و جز جمهوري اسلامي به هيچ چيز راي ندهيد.» حفظ چنين دولتي درعين حفظ انقلاب از آفات دولت غير انقلابي، كار را براي امام بسيار دشوار ساخته بود.

در اين ميان آرايش جريان هاي سياسي مخالف به رغم برخورداري از رسانه هاي متعدد درمواجهه با يك عتاب امام به هم مي ريخت. در آخرين روزهاي قبل از رفراندوم گروه هايي مثل منافقين، جبهه ملي، حزب توده و حزب خلق مسلمان براي اين كه از چشم مردم نيفتند، چاره اي جز دعوت مردم به دادن راي «آري» به جمهوري اسلامي نيافتند و تنها «چريكهاي فدايي خلق» و گروههاي ديگر تجزيه طلب در كنار متين دفتري و جبهه­ی پرسر و صدايش رفراندوم را تحريم كردند. روز 12 فروردين محك جديدي براي ميزان مقبوليت مخالفان نظام بود. گرچه هوشمندي مقطعي برخي از آنها در آخرين روزها مانع از رسوايي شان در رفرنداومي شد كه 2 / 98 درصد مردم در آن به جمهوري اسلامي راي مثبت دادند. اما حتي اين پيام آشكار ملت نيز نتوانست جريان هاي سياسي مخالف را بر سر عقل بياورد و از مهلكه نجات دهد.

 

 

بيگانگي دولت موقت با مباني انقلاب

تعارض انقلابي گري و اصلاح طلبي از مقوله هايي بود كه جريان هاي سياسي و مطبوعات نوظهور دوران موسوم به «اصلاحات» بسيار به آن پرداختند. كار به آنجا رسيد كه كساني تا اندكي بيش از آن و حتي درهمان دوران خود را«خط امامي» مي خواندند، با يادآوري گذشته، از ناكامي روش هاي غيرانقلابي و به ادعاي آنان اصلاح طلبانه بازرگان انگشت حسرت به دندان مي گزيدند. آنان مدعي بودند اگر به جاي روندهاي انقلابي و تحول گرايانه، شيوه بازرگان در حكومتداري تداوم مي يافت، كشور وضع مطلوب تري را شاهد بود!

دراينجا متهم رديف اول كسي جز همان «امام» نبود كه مدعيان، مرزبندي با رقيب سياسي خود را به دليل پايبندي خويش به راه و خط او معرفي مي كردند! بازخواني گذشته حتي گاه در قالب ابراز ندامت برخي از اين جماعت از ناهمراهي با دولت نهضت آزادي در بدو پيروزي انقلاب بروز مي يافت. قرائت جديد تاريخ جمهوري اسلامي براساس ادبيات جديدي بود كه بردستگاه تحليلي اين جريان سياسي حاكم شده بود. امروز فرصت مغتنمي براي نگاه دوباره به واقعيات آن دوره فراهم شده است.

زاويه متفاوت نگرش و كنش دولت نهضت آزادي با راه مورد قبول مردم يعني خط امام، از اولين هفته هاي پس از پيروزي انقلاب اسلامي، خود را نشان داد و در اظهارات جسته و گريخته حضرت امام واكنش به آن قابل ديدن بود. اين تفاوت، از مباني تا روش ها را شامل مي شد.

به جرات مي توان گفت كه بازرگان تنها به خواسته­ی امام و مردم درباره تشكيل حكومت اسلامي و مبتني بر نگاه امام تن داده بود و اعتقادي به آن نداشت. نه تنها خود بازرگان با پافشاري برافزودن قيد دموكراتيك برعنوان جمهوري اسلامي واكنش محكم امام را موجب شد، بلكه برخي از دولتمردان مثل حسن نزيه(عضو مركزيت نهضت آزادي) فراتر از اين، برحذف قيد اسلامي از نظام مورد درخواست مردم تاكيد داشتند. نزيه در حالي كه عضويت كليدي دولت موقت يعني وزارت (رياست شركت ملي)نفت را دارا بود، از طريق استمرار حضور در كانون وكلا و محافل حقوقدانان لائيك دركنار افرادي مثل متين دفتري و عبدالكريم لاهيجي سردمداري مخالفت با مهمترين خواسته مردم در انقلاب يعني اسلاميت نظام را در دست داشت. اين رفتار حتي اعتراض كارگران شركت نفت را برانگيخته بود. اما پاسخ رئيس دولت موقت به اين اعتراض ها حمايت از حسن نزيه بود. حسن نزيه همچنين دركنار رحمت ا... مقدم مراغه اي استاندار منتخب دولت موقت براي آذربايجان شرقي، نقش بسزايي را در كشاندن سيد كاظم شريعتمداري به تلا ش هاي قوم گرايانه و مخالفت با نظام و مباني آن ايفا مي كرد. اين كارگزار دولت«اصلاح گراي» بازرگان كسي بود كه بعدها در نشريات ضدانقلاب خارج كشور فاش ساخت كه از قبل از پيروزي انقلاب به اتفاق افراد وابسته به آمريكا همچون علي اميني و عبدا... انتظام به دنبال طرحي براي آينده نظام سياسي كشور باحذف نقش امام خميني و هماهنگي با شاه بوده است. مخالفت نزيه با اسلامي بودن نظام پس از آن كه مردم، جمهوري اسلامي را با راي قريب به اتفاق برگزيدند، شدت گرفت. او دركنگره­ی وكلاي دادگستري به صراحت توان اسلام در اداره حكومت را انكار كرد و به تمسخر مفاهيم قرآني مثل«استكبار و استضعاف» پرداخت. اين اظهارات، سخنان شديد اللحن حضرت امام را به به دنبال داشت. در روز دوم خرداد 58، امام خميني با دعوت از مردم به «شناخت دشمن خود» فرمودند:« آزادي واستقلال بدون اسلام به چه دردمان مي خورد؟ وقتي اسلام نباشد، وقتي پيغمبر اسلام مطرح نباشد، هزار تا آزادي باشد(ممالك ديگر هم آزادي دارند) ما آن را نمي خواهيم،... ما آزادي در پناه اسلام مي خواهيم، استقلال در پناه اسلام مي خواهيم، اساس مطلب اسلام است.» شهيد بهشتي هم در جمع طلاب و دانشجويان خواستار اعتراض عمومي به اظهارات نزيه شد.

مدت ها طول كشيد تا بازرگان به خواسته عمومي براي بركناري چنين فردي كه بعدها همكاري هايش با سازمان سيا در اسناد لانه جاسوسي كشف شد، تن دهد. براساس اسناد لانه جاسوسي علاوه برهمكاري نزيه با آمريكايي ها قبل از پيروزي انقلاب، آمريكايي ها پس از بركناري وي از مسئوليت بلند پايه ترين مقام نفتي كشور و مخفي شدن در پناهگاه سيدكاظم شريعتمداري وسپس متواري شدن از كشور، او را مجددا به رابط سازمان سيا در فرانسه وصل كردند. چنين كسي از سال ها قبل از ياران نزديك رهبر نهضت آزادي بود و قاعدتا بازرگان از مباني فكري اين دوست حقوقدان خود به خوبي آگاهي داشت. بازرگان حتي پس از بركناري نزيه، تنها از «كج سليقگي و تندخويي» او گلايه كرد. در مراحل بعد مشخص شد، قرابت بازرگان با نزيه از نظر مباني فكر به مراتب بيش از نزديكي اعتقادي با امام بوده است. امام هم در روز 15 خرداد 58 در كلام خود اين قرابت را به طور تلويحي يادآور شدند:« امروز روزي است كه بايد اسلام تحقق پيدا كند.اين حرف ها كه گفته مي شود، نظير همان حرفها بود كه گفته مي شد كه حالا زود است صبركنيد».

تذكرات مكرر امام به دولت موقت در اموري همچون پياده شدن احكام اسلام در نظام دادگستري، نظام بانكي و نظام اداري و ابراز نارضايتي از بي توجهي دولت موقت به اين امور در همان چند ماه ابتداي پيروزي انقلاب از دلواپسي بنيانگذار جمهوري اسلامي نسبت به ميزان تقيد اين دولت به مباني حكايت داشت.

نهضت آزادي و دولت موقت در قبال تاكيد حضرت امام بر عدم صلاحيت حقوقدانان غربزده براي حضور در مجلس خبرگان قانون اساسي و لزوم دخالت اسلام شناسان براي انجام اين امر سكوت اختيار كرد. اما زماني كه مجلس خبرگان در يك برخورد فعال و خارج از چارچوب پيش نويس قانون اساسي اصل مبنايي ولايت فقيه را به تصويب رساند اميرانتظام، عضو فعال نهضت آزادي و سنخگوي قبلي دولت موقت در مقام سفير ايران در كشورهاي اسكانديناوي به سوي مراد خود، بازرگان شتافت و ايده انحلال مجلس خبرگان و يا استعفاي دولت موقت را در اعتراض به اين اقدام نمايندگان مردم در مجلس خبرگان، به بازرگان پيشنهاد كرد. او از بازرگان خواسته بود پيش از مطرح شدن اين پيشنهاد به امام، آن را در گفت وگو با خبرنگاران مطرح كند و در واقع امام را در مقابل عمل انجام شده قرار دهد. بازرگان ابتدا اين پيشنهاد را پذيرفت اما پس از تشكيل جلسه دولت موقت از طرح علني آن منصرف شد.  اعتراض سران نهضت آزادي به راي منتخبان ملت در مجلس خبرگان قانون اساسي البته راه به جايي نبرد و اين اصل تاريخ ساز در قانون اساسي قرار داده شد. اما اين ماجرا، تابلويي از بي­اعتنايي به اولين اصول مردم سالاري را از سوي نهضت آزادي و رهبر آن براي هميشه ترسيم كرد. حسرت خوردن از عدم استمرار حيات چنين گروهي در حاكميت جمهوري اسلامي آن هم از سوي كساني كه دو دهه­ی بعد پرچم اصلاح طلبي و مردم سالاري را بلند كرده بودند، به عنوان يكي از طنز هاي ماندگار تاريخ سياسي معاصر باقي خواهد ماند.

دولت اعتدال گرا يا ناتوان

پیشتر در خلال بررسي تبليغات چندسال ­گذشته­ی برخي از تجديدنظرطلبان مبني بر رجحان روش بازرگان برآنچه پس از وي در صحنه مديريت كشور رخ داد، به تفاوت تلقي وي و همراهانش با امام خميني(ره) از مباني نظام اسلامي پرداختيم. بازرگان علاوه برمباني، در روش ها نيز راهي جز آنچه منطق يك دولت انقلابي طراز فكر تاريخ ساز امام خميني اقتضا مي كرد، پيمود.

آنچه هويداست، «اعتدال گرايي» منتسب به بازرگان بيش از آن كه به منطق متفاوت رفتار او با خط امام مربوط باشد، ناشي از ناتواني هاي او بوده است. خود آن مرحوم سه روز قبل از پيروزي انقلاب اسلامي در اجتماع دانشگاه تهران به مردم گفته بود:«انتظار عمل كردن مثل رهبر و مرجع عاليقدري كه بنده را مامور و مفتخر به اين خدمت كرده اند و با عزم راسخ ايماني و قدرت، سربه زير انداخته و بولدوزروار حركت مي كند و صخره ها و ريشه ها و سنگ ها راسرجايش خرد كرده و پيش رفته و مي رود، اين انتظار را از بنده نداشته باشيد. بنده ماشين سواري نازك نارنجي هستم كه بايد روي آسفالت و راه همواره حركت كنم و شما بايد راه را برايمان هموار كنيد.»اين اعتراف، آن زمان نشانه­اي از فروتني گوينده تلقي شد، اما تحقق آن، مشكلاتي را در اولين ماه هاي پيروزي انقلاب اسلامي، دامنگير نظام نوپا كرد. بازرگان در اولين اقدامات خود گروهي از سياسيون فرتوت را مامور اداره يك كشور بحران زده كرد. سياسيوني كه حتي از سابقه كارشكني در برنامه هاي امام در دوران مبارزات برخوردار بودند. حتي مهندس عزت ا... سحابي به «بدبيني بازرگان به جوان ها» اذعان دارد. البته به تدريج او متقاعد شد كه افراد جوانتري از همفكرانش را بايستي به كار گيرد. اما نياز انقلاب به جوانان پرشور و دلداده ارزش هاي انقلاب را هيچ گاه درك نكرد. زماني كه نهاد جهاد سازندگي در نخست وزيري تاسيس شد، بازرگان به بوروكرات هاي اين دستگاه پوسيده و ناكارآمد دل بسته بود و بدتر از آن، اين كه حتي نماينده امام مجبور بود جوانان جهادگر را- كه هسته اوليه شكل گيري اين نهاد بودند- از ديد نخست وزير انقلاب پنهان كند! اما به هرحال نيروهاي انقلاب نمي توانستند دست روي دست بگذارند و نتيجه­ی اين وضعيت، گلايه هاي مشهور نخست وزير دولت موقت با مضاميني مثل«دولت در دولت، چاقوي بي تيغه و...» بود.
بازرگان حتي وظيفه شوراي انقلاب در بررسي و تاييد صلاحيت وزاري مورد نظر خود را برنمي يافت.
خاطرات رهبر معظم انقلاب به عنوان يكي از اعضاي شوراي انقلاب از آن روزها نشان دهنده اين واقعيت است. ايشان با اشاره به تاكيد اعضاي خط امامي شوراي انقلاب بر لزوم برخورداري وزرا از ويژگي هاي انقلابي واعتقاد عميق به اسلام، يادآور مي شوند:«ما مي گفتيم مثلا فلان وزير راقبول نداريم و مواجه مي شديم با يك پاسخ كه پيوسته با آن روبه رو بوديم و آن اين بود كه رئيس دولت موقت به ما مي­گفت اگر اينها را قبول نكنيد من ناچارم استعفا بدهم. حالا شما ببينيد وضعيت ما در مقابل تهديد استعفا از طرف رئيس دولت موقت آن هم بيست روز بعد از تشكيل دولت، چگونه است... ما بر سر معاونين آقاي بازرگان چند بار در شوراي انقلاب كارمان با ايشان به مشاجره كشيد.» بازرگان حتي نسبت به تصريح امام در برخي از اين موارد بي اعتنا بود. در نامه اي كه شهيد بهشتي در 22 اسفند ماه 1359 به امام خميني نوشته بود، چنين مي خوانيم:«خود شما به ياد داريد كه اينها در مورد اميرانتظام و آقاي فربد(دومين رئيس ستاد ارتش) و تاكيد جناب عالي بركنار گذاردن آنها چگونه عمل كردند.»

بازرگان در بيان اختلاف نظر خود باشهيد بهشتي اذعان مي كند كه برخلاف آن شهيد كه بر«حسن شهرت و شايستگي اخلاقي واجتماعي و پذيرش شخصي و اداريِ» وزيرِ منتخب در وزارتخانه­ی مربوطه تاكيد داشته، وي بيشتر به سابقه و آشنايي و صلاحيت اداري و فني اهميت مي داده است.

نتيجه اين سليقه و روش، به وجود آمدن يك دستگاه اجرايي كند و نامتناسب با مقتضيات تاريخي و مطالبات انباشته­ی مردم انقلابي بود. در كنار توقع آفريني هاي جاه طلبانه و توطئه گرانه گروه هاي چپ و راست، اين كندي، گاه امام را به رغم اصرار شديد بر لزوم تقويت و حمايت دولتِ نوپا، به بيانات عتاب آلود در باره عملكرد اين دولت مجبور مي ساخت. از اولين روزهاي دولت موقت تا پايان عمرِ كمتر از نه ماهه­ی آن، بارها امام از ادامه­ی وضعيت طاغوتي در اداره ها ( و حتي حفظ سربرگ هاي نماد رژيم شاهنشاهي) شكايت داشتند. نيروهاي انقلاب هم با مشاهده­ی خسارات ناشي از رويه هاي مايوس كننده، گاه مجبور به دخالت در امور اجرايي بودند. به عنوان مثال كميته هاي انقلاب اسلامي اولين پناهگاه مردم براي رسيدگي به نارسايي ها و مفاسد اداري بود. اقدام اين نهاد براي رفع مشكل به جاي آن كه دولت موقت را به تلاش بيشتر وا دارد، رفتارهاي مقابله آميز اين دولت را به دنبال داشت.

بازرگان و يارانش با تمسك به برخي از نابساماني ها و انحراف هايي كه در برخي از كميته ها وجود داشت، در دومين ماه پس از پيروزي انقلاب اسلامي خواستار انحلال كميته ها و سپردن كار به شهرباني و ژاندارمري شدند. اين در حالي بود كه دستگاه انتظاميِ به جا مانده از رژيم گذشته، وارث سال ها بدنامي و فساد و به طور طبيعي فاقد مقبوليت بيروني و نيز انگيزه و كارآمدي دروني براي بردوش كشيدن اين بار سنگين بودند. در چهارگوشه­ی كشور ناامني هاي تجزيه طلبانه اوج گرفته بود و گروه هاي سياسي مخالف با راه امام و مردم با غارت مراكز نظامي، همگي از استعداد حركت هاي مسلحانه براي براندازي نظام نوپا برخوردار شده بودند.

احمد صدر حاج سيد جوادي وزيركشور كه پيشنهاد انحلال كميته ها را مطرح كرده بود، در وزارتخانه متبوع خود گروهي از اعضاي گروه هاي مسلح مثل منافقين را گردآورده بود. در استان كردستان، او يك عنصر داراي سابقه­ی حضور در شاخه مسلح حزب توده را به استانداري برگزيده بود و اين امر امكان دست يابي گروهك هايي مثل حزب دموكرات، كومله و ... را به اسلحه و ديگر امكانات دولتي مهيا مي ساخت.

خواسته­ی دولت بازرگان در انحلال مهمترين نهاد مردميِ حافظ انقلاب در حالي مطرح مي شد كه گروهاي سياسي مخالف، در تبليغات خود دائما قصد داشتند جهت گيري اسلام محور نظام جديد را هر روز بيش از گذشته به حاشيه برانند. در گرماگرم طرح موضوع انحلال كميته ها بود كه ترور كارگزاران وانديشمندان نظام نوپا آغاز شد. اولين رئيس ستاد مشترك ارتش جمهوري اسلامي به دليل مخالفت با مشي مماشات­طلبانه­ی نخست وزير و وزيركشور در برخورد با ضد انقلابيون تجزيه طلب به دست دولت موقت بركنار شد و سپس در شرايطي كه در يك برنامه گسترده ترورشخصيت، به انزوا محكوم شده بود، به دست عوامل گروهك فرقان ترور شد. پس از او علامه مطهري متفكر بزرگ انقلاب اسلامي در مقابل منزل دكتر سحابي مشاور نخست وزير دولت موقت به شهادت رسيد. اما اين دولت از تضعيف نيروهاي مردمي حافظ امنيت دست برنمي داشت. اين تلاش در كنار ناكارآمدي دستگاه اداري و بدتر از آن، اظهارات ياس آلوده و فرساينده روحيه مردم از سوي مقامات دولتي و خصوصا وزير كشور دولت موقت باعث شد كه امام صريحا به انتقاد از دولتي بپردازند كه دائما مردم را به حمايت از آن دعوت مي كردند.

ليبراليسم حاكم برانديشه­ی مديريتي بازرگان، زماني نتيجه خود را آشكارتر كرد كه شهيد چمران معاون همين نخست وزير در شهر پاوه در محاصره نيروهاي مسلحي قرار گرفت كه حمايت هاي دولت موقت باعث رشد آنها شده بود. همزمان با وقوع اين حوادث در روز 23 رمضان (26 مرداد 58) امام خميني در يك سخنراني تهديد كردند:« مي آيم تهران و با روسايي كه مسالحه مي كنند انقلابي عمل مي كنم.» و فرداي آن روز در پيامي تاكيد نمودند:« به دولت و ارتش و ژاندارمري اخطار مي كنم اگر با توپ ها و تانك ها و قواي مجهز تا 24 ساعت ديگر حركت به سوي پاوه نشود من همه را مسئول مي دانم.» در آن زمان امام براي اولين بار با مداخله­ی مستقيم در مسائل نيروهاي نظامي كه به دولت موقت سپرده شده بودند و به كاربردن عنوان رياست كل قوا براي خود، دولت و ارتش را به سبب عدم انجام كاري موثر در قبال اين وضع مورد سرزنش قرار دادند. اين در حالي بود كه به سبب رفتار ضعيف دولت موقت، حتي بخش هايي از ارتش به جاي تبعيت از دولت مركزي تابع دستورات گروه هاي تجزيه طلب شده بودند. جالب است كه در جلسه هيئت دولت، پس از رفع غائله خونين پاوه كه به شهادت جمعي از پاسداران انقلاب انجاميده بود، به رغم آن كه شهيد چمران (معاون نخست وزير) پيام تاريخي امام را باعث حل مشكل معرفي مي كرد، بازرگان از تدابير دولت در اين مورد سخن به ميان مي آورد و براين ادعا اصرار مي ورزيد! البته در روزهاي بعد امام خميني تا مدتي با به دست گرفتن ابتكار عملِ مبارزه با ضد انقلاب تجزيه طلب، بحران را مهار كردند.

 سياست خارجي دولت نهضت آزادي

نهضت آزادي و ملي گرايان حاكم بر دولت موقت با آن كه همواره از دخالت نهادهاي انقلابي در كار خود شكايت داشتند اما پيوسته براي تسلط بر نهادهاي روييده از متن انقلاب در كنار كنترل نهادهاي رسمي (حتي ارتش) تلاش مي كردند. جالب است كه آنها اولين خيز را براي به دست گرفتن سپاه پاسداران انقلاب اسلامي با تشكيل مجموعه اي به نام «گارد ملي» آغاز كردند. در اين مجموعه كه در مدت اندكي به عنوان «سپاه پاسداران» شناخته شد، فردي مثل محمد محسن سازگارا - همكار كنوني نومحافظه كاران آمريكايي در موسسه اينترپرايز- مسئوليت واحد اطلاعات و تحقيقات را بر عهده داشت. در روزهاي اول ابراهيم يزدي مشاور نخست وزير، محمد توسلي(عضو فعلي مركزيت نهضت آزادي) را به فرماندهي اين مجموعه برگزيد.

توسلي از جمله كساني بود كه نقش رابط بين نهضت آزادي و ماموران اطلاعاتي و سياسي آمريكا را ايفا مي كرد. تلاش ملي گرايان براي قرار دادن سپاه تحت نظارت دولت موقت به دليل هوشياري اكثريت خط امامي موسسان سپاه و رايزني آنان با شهيد بهشتي بي نتيجه ماند و بالاخره اساسنامه سپاه در آن زمان اين نهاد انقلابي را تحت فرمان و نظارت شوراي انقلاب قرار داد. شايد يكي از ناراحتي هاي اعضاي دولت موقت اين بود كه تلاش آنها براي به دست آوردن كنترل كامل نهاد هاي انقلابي و مردمي مثل كميته انقلاب اسلامي، سپاه، جهادسازندگي و ... بي ثمر مانده بود. در اولين روزهاي پيروزي انقلاب فردي به نام سرهنگ توكلي سعي داشت كنترل كميته هاي انقلاب اسلامي را به دست گيرد. او همزمان به عنوان دستيار قرني تلاشي براي تسلط بر ارتش رهيده از رژيم سلطنت را آغاز كرد. در همان روزها جزئياتي از گفت و گوي سرهنگ توكلي با يك مامور سازمان سيا به نام رالف شانمن فاش شد. او در اين گفت و گوها به مأمور سازمان سيا- كه به عنوان عضو هيئت اجرايي كميته آمريكايي حقوق بشر در ايران فعاليت مي كرد- تاكيد كرده بود: «اگر آمريكا و انگليس از او و ديگر افسران قابل اطمينان و واقع بين حمايت كند، در آينده منانع غرب و به ويژه اين دوكشور را حفظ خواهد كرد .» با فاش شدن اين خبر، توكلي از مسئوليت خود (با عنوان رئيس ستاد عملياتي ارتش) كناره گيري كرد. او در مصاحبه اي با مطبوعات با بيان اين ادعا كه «سرلشكر قرني به دليل 25 سال دوري از ارتش، مسائل را آنچنان كه بايد درك نمي كند»گفت: «من شخصاً مايل بودم ستاد ارتش را بر عهده گيرم. اما اگر فرماندهي نيروي زميني را هم بدهند قبول مي كنم.» واقعيت اين است كه ارتش به دليل نوع نگاه بازرگان و يارانش تا مدت ها با گرايشي متفاوت با نيازهاي انقلاب اداره مي شد. حضرت آيت ا...العظمي خامنه اي كه در آن زمان به نمايندگي از امام راحل در جلسات شوراي عالي دفاع شركت مي كردند، آن دوره را اين گونه به ياد مي آورند: «تا چندماه بعد از انقلاب دستگاه مستشار ارتش آمريكا در يكي از نيروهاي سه گانه ارتش دم و دستگاه خودشان را داشتند.» ايشان همچنين ماجراي جلوگيري شان از تصويب تثبيت جايگاه مستشاري آمريكا با عنوان جديد را ذكر مي كند. اصولا نگاه بازرگان و يارانش به نحوه تعامل با آمريكا به شيوه فعاليت سياسي قبلي او از طريق دوستي با ماموران آمريكايي مربوط مي شد. چنان كه ارتباط گسترده معاون او (عباس امير انتظام) با آمريكايي ها- كه از دهه 40 آغاز شده بود- در زمان مسئوليت دولت موقت نيز در قالب ارائه اطلاعات از آخرين وضعيت دروني نظام نوپا به ماموران سفارت آمريكا ادامه يافت. براساس اسناد لانه جاسوسي اميرانتظام در اين ارتباطات با چند اسم رمز در بين آمريكايي ها شناخته مي شد.در اين حال و در شرايطي كه ارتباط امير انتظام با ماموران اطلاعاتي آمريكا در ايران پس از انتصاب وي به سفارت ايران در كشورهاي اسكانديناوي ادامه يافته بود، نخست وزير دولت موقت او را به عنوان نماينده ويژه خود در مذاكره با آمريكا، شوروي و اروپا برگزيده بود. مسئله قابل توجه اين است كه چگونه يك ديپلمات برجسته از محل ماموريت خود در اقصي نقاط اروپا با چنين انگيزه و جديتي طرح انحلال مجلس خبرگان را به دليل تصويب اصل ولايت فقيه به بازرگان ارائه كرده بود واگر مخالفت حضرت آيت ا... العظمي خامنه اي (نماينده شوراي انقلاب) در جلسه هيئت دولت موقت نبود، اين طرح به صورت مكتوب به حضرت امام ارائه مي شد. بدين ترتيب بعيد نيست كه مشاوره هاي عناصر اطلاعاتي آمريكا و غرب، اميرانتظام را به رغم اشتغال به مسئوليت سنگين نماينده ويژه رئيس جمهور در مذاكره با كشورهاي قدرتمند غرب و شرق به دادن طرح انحلال مجلس خبرگان واداشته باشد. سكان وزارت امور خارجه در يك تقسيم قدرت بين ملي گرايان در ابتداي دولت موقت به كريم سنجابي (وزير علوم دولت مصدق و دبير كل جبهه ملي) سپرده شد. دعواي ديرينه جبهه ملي و نهضت آزادي در مدت زمان كوتاهي باعث كناره گيري سنجابي وبه دست گرفتن سكان ديپلماسي جمهوري اسلامي از سوي ابراهيم يزدي شد. شايد دوره چندماهه وزارت يزدي با توجه به ويژگي هاي شخصيتي پنهانكارانه­اش، به طور طبيعي نمي توانست نمايانگر واقعيت عملكرد او باشد، اما اين قضاوت «فاس» ديپلمات برجسته آمريكا در تهران درباره وزير خارجه آن روزهاي جمهوري اسلامي است: «او(يزدي) به احتمال بيش از ساير همكاران انقلابي خود شخصي خواهد بود كه ما مي توانيم براي به دست آوردن چشم انداز بهتري از نتايج ( به محض اين كه او درباره موضعي توافق كرد) با او صحبت كنيم.» درچند مورد رفتارهاي يزدي نشان دهنده تمايل او به مخفي نگه داشتن خيلي چيزها از نگاه رهبري داشت. مرحوم حجه الاسلام فردوسي پور نقل مي كند زماني كه سادات دركمپ ديويد توافق سازش با صهيونيست ها را امضا كرد و امام (ره) دستور قطع رابطه با مصر را دادند، يزدي و قطب زاده از اعلام خبر اين دستور امام در راديو وتلويزيون خودداري كردند. يزدي در واكنش به اعلام نگراني امام از اين امر گفته بود: «دير نمي شود.» البته آنها در نهايت مجبور به انتشار دستور امام شدند، اما به هر حال چيزي كه گريزي از آن نبود تفاوت نگرشي دولت نهضت آزادي با امام در موضوع سياست خارجي بود. درحالي كه شعاع انقلاب اسلامي و فرهنگ آن دركشورهاي اسلامي در حال گسترش بود، يزدي در دوران مسئوليت خود بارها تاكيد مي كرد كه ايران قصد صدور انقلاب خود را ندارد. امام در آن روزها به صراحت ايده تشكيل حزب جهاني مستضعفين را اعلام كرده بودند. اما همت سياست خارجي دولت موقت عمدتاً مصروف رفع نگراني آمريكايي ها از رفتارهاي داخلي و خارجي جمهوري اسلامي بود. اين گرايش در بسياري از اوقات به چالشي اختلاف برانگيز در سطح مديريت نظام بر آمده از انقلاب اسلامي منجر مي شد. مخالفت هاي بازرگان با تصفيه سران مفسد رژيم سابق علاوه بر نوع اعتقاد ليبراليستي او به همين گرايش مربوط مي شد. پنهانكاري يزدي وبازرگان درسياست خارجي بالاخره دراقدام خودسرانه آنان در ملاقات با برژينسكي مشاور امنيت ملي جيمي كارتر رئيس جمهور آمريكا بروز و ظهور يافت. به گفته مرحوم حاج سيد احمد خميني، ابراهيم يزدي حتي پس ازاين سفر نيز در هنگام ارائه گزارش سفر به حضرت امام، سخني از انجام اين ملاقات نگفته بود و سعي در پنهان كردن آن داشت. وقتي همزمان با فتح لانه جاسوسي، اين اقدام بازرگان نيز افشا شد، اواستعفا كرد واين بار استعفايش از سوي حضرت امام پذيرفته شد. امام پس از اين ماجرا چنان درحذف اين جريان از صحنه مديريت كشور مصمم شدند كه حتي به گفته شهيد بهشتي خواستار حذف بازرگان از مجموعه اعضاي شوراي انقلاب بودند و تنها اصرار اعضاي روحاني شوراي انقلاب سبب ادامه عضويت بازرگان در اين شورا شد.

در خوشبينانه ترين برداشت، چيزي كه در ذهنيت ديپلمات هاي دولت موقت هيچ نشاني از آن يافت نمي شد، فهم تعارض شديد منافع كشورهاي سلطه­گر غربي خصوصاً آمريكا با نظام برآمده از انقلاب اسلامي بود. ايده­ی لغو سفارش خريد تسليحات و ادوات نظامي از آمريكا وانگليس با اين استدلال صورت مي گرفت كه اين تجهيزات متناسب با نقش ژاندارمي ايران درمنطقه بوده و لذا نيازي به آنها نيست. اما وقتي چنين تصميم هايي دركنار اقداماتي مثل كاهش دوره خدمت سربازي ديده شود، بوي يك توطئه از آن استشمام مي شود، توطئه­اي كه نتيجه آن در شهريور 1359 آشكار شد. زماني كه ارتش متجاوز بعث وارد خاك كشورمان شد تا كيلومترها از مقتدرترين ارتش منطقه خبري نبود. اصرار بر چنين تصميماتي عموماً از سوي افرادي مثل امير انتظام و تيمسار مدني صورت مي گرفت كه بعدها اسناد ارتباط آنها با مأموران آمريكايي فاش شد.

منافقين - اولين گام هاي اغواي جوانان

نسلي كه وقوع انقلاب اسلامي و اولين سالهاي حيات جمهوري اسلامي را درك كرد، هرگاه از گرايش گروه هاي سياسي به اغواگري سخني به ميان مي آيد، بلافاصله تجربه تلخ فدا شدن گروه قابل اعتنايي از جوانان آن دوره در مسلخ رفتار فريبنده گروهك منافقين را به ياد مي آورد . اين تجربه، استعداد گروه هاي افراطي در طي مسيري از «داعيه داري پيشقراولي در مبارزه با امپرياليسم» تا تبديل شدن به «عنصر مزدور امپرياليسم» را باورپذير مي سازد. منافقين همان گونه كه درشماره هاي پيشين يادآور شد به رغم بي اعتقادي به روش و هدف امام خميني، زماني كه ناباورانه شاهد ريشه كن شدن بنيان رژيم سلطنت دست آن رادمرد شدند، در فرصت كمي كه براي انديشيدن داشتند به لحن متملقانه درباره مردي متوسل شدند كه تا همان روز شيوه هاي مبارزاتي او را مورد استهزاء قرار مي دادند. در آخرين ماه هاي رژيم سلطنت، با آزادي تمامي اعضاي سازمان منافقين از زندان، آنها با استفاده از برانگيختن عواطف و بزرگنمايي نقش خود به عنوان تنها گروه مذهبي پيشتاز و مترقي، توانستند هواداراني را عمدتاً از دانشجويان برگرد خود جمع كنند. اين جمع درجريانِ درگيريِ مسلحانه روزهاي پيروزي انقلاب، به جمع آوري و اختفاي سلاح و نيز استقرار در برخي از مراكز مصادره شده از رژيم گذشته و ضبط اموال آنها به نفع خود مشغول شدند. در شرايطي كه نيروهاي انقلاب، بدون چشمداشت به دست يابي به قدرت، براي حفظ نظام نوپا، خواب را به چشمان خود حرام كرده بودند، منافقين در حال ايجاد ساختار جديدي با عنوان«جنبش ملي مجاهدين» براي توده اي كردن سهم خواهي هاي خود بودند. اين مجموعه، از سرسپردگان «مسعود رجوي» تا افرادي مثل رضا رئيس طوسي، حسين رفيعي و ... را - كه بعدها در قالب جريان موسوم به روند جدايي از اين گروهك جداشدند- شامل مي شد.

جريان رضارئيس طوسي، سردمداران مجاهدين خلق در خارج از كشور بودند. آنها به طور مشخص در مقطع اقامت حضرت امام در نوفل لوشاتو، در جلسات درون گروهي خود در لندن، امام را غيرقابل محاسبه و اتكا مي­دانستند و مي­گفتند كه بايد در برابر ايشان ايستادگي كرد. اين درحالي بودكه در جلسات عمومي مدعي همراهي با امام بودند. رئيس طوسي در اولين مراحل پس از پيروزي انقلاب اسلامي به دليل سابقه­ی آشنايي با فضاي خارج ازكشور، نقش ديپلمات برجسته گروه رجوي و مترجم ويژه­ی شخص او را درمصاحبه هاي خارجي ايفا مي كرد. البته چندي بعد، او و يارانش مثل رفيعي و نوحي - كه هم اكنون جملگي در سلك جريان موسوم به ملي- مذهبي شناخته مي شوند- به دليل مسئله دار شدن، نسبت به ديكتاتوري درون سازماني رجوي (و نه دلايل اعتقادي) با انتشار جزوه اي به نام «روند جدايي» از در افتادن به دام اين گروهك نجات يافتند.

منافقين پس از پيروزي انقلاب اسلامي تشكيلات جديدي را تعريف كردند. دراين تشكيلات يك شبكه­ی زيرزميني وجود داشت كه اعضاي برجسته سازمان به بهانه حفاظت از مراكز آن، به آموزش جنگ چريكي مشغول بودند. اين شبكه همچنين با اعزام نفوذي هاي خود به درون نيروها و نهادهاي جمهوري اسلامي، آنان راسازماندهي و هدايت مي­كرد.
هسته مركزي اين شبكه ازاطرافيان وحاميان رجوي در زندان قصر (آخرين محل دوران زنداني بودن سركرده منافقين) بودند. درميان اين افراد نام هايي مثل حسين جنتي (فرزند آيت ا ... جنتي) علي زركش، حسين ابريشمچي و ... مشاهده مي شد. در كنار اين شبكه تشكل هاي ديگري همچون «سازمان جوانان مجاهد» كار جذب نيروهاي جديد از ميان دانشجويان و دانش آموزان را آغاز كرده بود. دام منافقين در اين تشكيلات نيز متاسفانه جواناني مثل كاظم محمدي گيلاني ( فرزند آيت ا... محمدي گيلاني ) را به كام هلاكت كشاند. شبيه چنين تشكل هايي با ظاهر «ان.جي.او» هاي امروزي و با عناويني مثل جنبش كارگران مسلمان، كانون توحيدي اصناف و سازمان زنان مسلمان(شامل انجمن مادران مسلمان و انجمن خواهران مسلمان) كادرسازي براي مراحل سياه و خطرناك بعدي را تعقيب مي كردند.

بخش اجتماعي كه ركن اصلي سازمان منافقين را تشكيل مي داد، پنج نهاد «دانش آموزي، محلات و امداد، كارگري، دانشجويي و كارمندي و اصناف» را در خود جا داده بود. به عنوان مثال درنهاد كارگري، اعضاي برجسته سازمان مثل ابراهيم ذاكري و عذرا علوي طالقاني ماه ها دركارخانه هاي مشهوري همچون كفش ملي، بلا، وين، فاستوني مقدم و گروه صنعتي آزمايش حضور مي يافتند و با مطرح كردن لزوم شورايي شدن كارخانه ها وضعيت لرزان آنها را متزلزل تر مي­كردند. نهاد محلات از ديگر اجزاي بخش اجتماعي از حمايت هاي مادي ومعنوي محمد توسلي (شهردار وقت تهران و عضو فعلي مركزيت نهضت آزادي) برخوردار بود. اعضاي اين نهاد وابسته به منافقين با عناويني همچون امداد پزشكي، مشاركت دراسكان گودنشينان تهران و ... سعي در جذب اقشار ساكن در مناطق فقيرنشين داشتند. وجه مشترك تمامي فعاليت هاي منافقين طرح مطالبات فراتر از توان نظامي تازه تاسيس و اقتصاد تخريب شده كشور بود. ادبيات ماركسيستي اين گروه التقاطي دائماً به تقابل بين اقشار اجتماعي دامن مي زد و همسانِ گروه هاي چپ و راست و گروه التقاطي ديگري مثل فرقان، روحانيت را توجيه­گر بهره كشي از محرومان معرفي مي­كرد. با اين حال منافقين پس از ترور شخصيت هايي مثل شهيد مطهري توسط فرقان مدعي مرزبندي با اين گروه شد.

منافقين بعضاً كادرهاي خود را دربدنه مديريتي دولت موقت قرار داده بودند. كافي است به ياد بياوريم كه دو تن از معاونان وزير ارشاد ملي (مهدي ممكن و يزدان حاج حمزه) از كادرهاي برجسته اين سازمان بودند. در وزارت كشور نيز سايه سنگين اين گروه مشاهده مي شد. حضور منافقين و برخي از گروه هاي همپيمان مثل جنبش مسلمانان مبارز در جهاد سازندگي برخي از استان ها به افراطي گري هاي چپ روانه در نحوه برخورد با مالكيت هاي كشاورزي منجر شده بود كه سايه آن حتي تا سال هاي پس ازحذف منافقين درنگاه جريان هاي سياسي خودي به يكديگر مشهود بود. اعضاي برجسته شوراي انقلاب حتي سپردن مناصب مهمي مثل شهرداري تهران به سركرده منافقين را براي ايجاد احساس مسئوليت نسبت به نظام برآمده از انقلاب وگرفتن حربه ادعاهايي مثل حذف نيروهاي پيشتاز انقلاب ازدست آنها را مد نظر داشتند. اما منافقين توقعي فراتر ازاين داشتند.  آنها خود را مالك انقلابي مي دانستند كه بدون اغراق هيچ نقشي در شكل گيري آن نداشتند.

تمايل امام به اصلاح سران منافقين و يا حداقل، اتمام حجت با آنها سبب شد كه در روز ششم ارديبهشت 1358، مسعود رجوي سركرده منافقين وديگر اعضاي محوري اين گروهك مثل موسي خياباني،ا حمدي و داوري را به حضور بپذيرند. متاسفانه گزارش اين ديدار در كتاب صحيفه امام، تنها شامل محتواي خبر روزنامه كيهان آن روزها- كه تحريريه­ی آن را عمدتا نيروهاي ماركسيست و التقاطي تشكيل مي دادند- مي شود.

ظاهراً اعضاي منافقين توانسته بودند به صورت مخفيانه از اين ديدار يك نوارصوتي تهيه كنند. به گفته يكي از مسئولان مهم اين گروهك به نام «كيوانزاد»، امام دراين ديدار با يادآوري انحراف اعتقادي گذشته آنها، خواستار پيوستن به مردم درامر سازندگي كشور شده بودند. اين ديدار دقيقاً پس از سوء استفاده هاي تبليغاتي منافقين ازماجراي دستگيري فرزند كمونيست آيت ا ... طالقاني و خروج به ظاهر معترضانه آن مرحوم از تهران كرده بودند. امام قبل از اين ديدار از منافقين خواسته بودند كه ابتدا مواضع اعتقادي خود را رسماً اعلام كنند و سپس به محضر ايشان تشرف يابند.

رجوي نيز دربيانيه اي رسمي، اعتقاد اعضاي اين گروهك به اصول پنجگانه دين را با ادبياتي سنتي و به دور از تفسيرهاي رايج منافقين اعلام كرد. اين نامه كه اوج تظاهر منافقانه رجوي پس از انقلاب بود، با اين جملات شروع مي شد:

«حضور پدربزرگوارمان رهبري انقلاب حضرت آيت ا ...العظمي امام خميني، پس از عرض سلام كمترين فرزندان مجاهد آن حضرت، حسب الامر آن پدر گرامي كه از اركان اعتقادي اينجانبان سوال فرموده بوديد، معروض مي دارند كه  اركان مجاهدين همان اركان عقيدتي دين اسلام و مذهب حقه جعفري اثني عشري است. همان تشيع علوي و همان اركان عقيدتي قرآن، يعني كتابي كه از ابتدا تا انتها بدون كمترين خدشه اي تا ابد راهنماي بشريت ومورد اعتقاد مسلمانان بوده و خواهد بود. با اين همه حسب فرامين شفاهي پدرگرامي مان كه دراين مورد سوال كرده بوديد مختصر اركان عقيدتي خود را كه برخلاف نظرگاه هاي مادي است به شرح زير اعلام مي كنيم...»

شايد به جرات بتوان اين نامه را ازجمله عوامل اغواي برخي ازاقشار سنتي به ماهيت واقعي منافقين و پيوند خوردن آنان با اين گروهك پليد دانست.

نخستين شركاي فتنه نفاق

اصل نه شرقي - نه غربي با همه جوانب اعتقادي، سياسي و اقتصادي آن، در انقلاب ما، ملاكي براي ميزان چسبندگي نيروهاي سياسي به نظام برآمده از انقلاب بود. نزديكي عناصر سياسي به هر يك از اين دو قدرت شيطاني به طور اتوماتيك طرد دفعي يا تدريجي آنان توسط مردم از صحنه سياسي را سبب مي شد. نكته جالب اينكه گاه جبهه واحدي از نيروهاي متكي بر قدرت جهاني چپ (شرق) و قدرت بين المللي راست (غرب) در مقابل جريان اصيل خط امام شكل مي گرفت.

منافقين به عنوان يك نيروي چپ گرا و با پوسته اي از تمسك به مذهب شناخته مي شدند. اما كمتر كسي از ارتباط آنها با ابرقدرت شرق خبري داشت. درست در روزي كه رجوي در قم به ديدار امام رفته بود، يك عضو قديمي منافقين به نام محمدرضا سعادتي در هنگام ملاقات با يك مامور سازمان جاسوسي شوروي (كا.گ.ب) به نام «ولاديمير فيسينكو» بازداشت شد. او درحال انتقال اسنادي درباره يك سرلشكر ارتش رژيم شاه به نام مقربي - كه در آن رژيم به جرم جاسوسي براي شوروي اعدام شد- به فيسينكو بود. سعادتي از ده سال قبل از انقلاب به واسطه اشتغال به كار در ذوب آهن اصفهان از طريق كارشناسان شوروي در اين تاسيسات صنعتي با دستگاه جاسوسي شوروي ارتباط يافته بود. اما اولين تماس هاي بعد از انقلاب مربوط به روز 25 بهمن 57 و در دانشگاه تهران است. كوزيچكين عضو برجسته كا .گ.ب درايران مي گويد، درآن روز با اعضايي ازسازمان مجاهدين خلق و فدايي خلق برخورد كرده كه از قبل با آنان در ايران آشنا بوده است. به گفته اين عنصر اطلاعاتي شوروي زماني كه او خبر دسترسي مجاهدين به آرشيو اسناد ساواك را به دستگاه اطلاعاتي شوروي منتقل كرده بود، آنها خواستار دريافت اسناد مربوط به پرونده سرلشكر مقربي شده بودند. سعادتي نيز به عنوان عضو عالي رتبه سازمان به شخصي به نام اكبر طريقي كه نفوذي منافقين در دادستاني انقلاب اسلامي بود ماموريت داد كه با استفاده از حكم دادستاني انقلاب پرونده هاي مربوط به مقربي را از ضد اطلاعات ارتش دريافت كند و در اختيار سازمان قرار دهد. اما دامنه موضوعات مورد مذاكره در ملاقات با جاسوس كا.گ.ب مواردي بيش از اين را در برگرفت. از تقاضاهاي سعادتي شامل دريافت تجهيزات جاسوسي، انتقال تجارب در زمينه اطلاعات و ضد اطلاعات و مشخص شدن افرادي براي آموزش ديدن درسازمان جاسوسي شوروي كه بگذريم، در اين مذاكرات، سعادتي خواستار برخورد فعالتر شوروي با امام و مشورت دراين مورد با منافقين بوده است. سعادتي در اين درخواست به دنبال فشار برامام درجهت ايجاد موقعيت مناسب تر براي منافقين به عنوان نيروهاي هوادار شوروي بود. افشاي اين ماجرا پس ازدستگيري سعادتي، گرايش به تصفيه عناصر منافقين از دادستاني انقلاب وديگر نهادها را افزايش داد. نگاهي به ادبيات برخي از بيانيه هاي منسوب به دادگاه انقلاب در آن روزها دقيقا نشان دهنده نفوذ اين عناصر درتشكيلات اين دادگاه است. گو اين كه برخي از افراطي گريها در بخش هايي از دادگاه هاي انقلاب در ماه هاي اول پيروزي انقلاب نيز به عناصر همين گروهك نسبت داده مي شود. تا جايي كه امام(ره) براي اصلاح اين امور در دادگاه ها پيام دادند. با طرد اين عناصر، نشريه مجاهد(ارگان منافقين) مدعي «خارج شدن دادگاه هاي انقلاب از مسير اصولي ودرست خود» شدند. متاسفانه درآن مقطع تصفيه دادگاه هاي انقلاب از وجود منافقين به درستي صورت نپذيرفت و آنها در سال 60 توانستند از طريق نفوذي هاي خود خوباني مثل آيت الله قدوسي و محمد كچويي را به شهادت برسانند. رشد منافقين در اولين مراحل پس از پيروزي انقلاب تا حد قابل توجهي مرهون همراهي هاي برخي از نيروهاي فرهنگي و سياسي است. پس از دستگيري سعادتي و فاش شدن همكاري او با دستگاه جاسوسي شوروي، گروهي از اعضاي كانون نويسندگان مثل سيمين بهبهاني، احمدشاملو، محمدعلي سپانلو، عمران صلاحي، گلي ترقي، غلامحسين ساعدي، ناصر ايراني و ... با صدور بيانيه اي اتهامات سعادتي را «تهمت و افتراهاي مرموز» خواندند و او را «از گروگان هاي آزادي» و«سالكي در طريق عشق» دانستند كه« بسيار قديمي تر و صميمي تر از زندانباناني است كه گويي نه خدا را بنده اند و نه خلق خدا را» نويسندگاني كه امروز جدايي ادب و هنر از سياست را برنامه­ی ديرينه خود اعلام مي كنند در مقابل يك سوال جدي قرار دارند كه چگونه مي توانند نقش خود را دركشاندن توده اي از جوانان پرانگيزه و عدالت خواه به سمت تروريسم كثيف و ضد مردمي منافقين انكار كنند؟

منافقين در مقاطع مختلف همراهان ديگري نيز از ميان نيروهاي سياسي ديگر داشته اند. قبلا از حضور عناصر اين گروهك در بدنه مديريتي دولت نهضت آزادي سخن به ميان آمد؛ چيزي كه آنها، آن را تحت عنوان«استفاده انقلابي از تمايلات شبه دموكراتيك ليبرال ها» توجيه مي كردند. «تمايلات شبه دموكراتيك ليبرال ها» همان بستري بود كه نهضت آزادي براي توسعه تشكيلات جنايتكارترين گروهك پس از پيروزي انقلاب اسلامي فراهم ساختند. با اين حال درمقطع دستگيري سعادتي، تشنج آفريني منافقين به بهانه هايي مثل شكنجه سعادتي و تصفيه دادگاه ها از عناصر سازمان، حتي نهضت آزادي را به موضعگيري شديد عليه آنها واداشته بود. در غلظت فضاي اجتماعي بر ضد منافقين همين بس كه شيخ علي تهراني در مقام رئيس دادگاه انقلاب مشهد در آن زمان با صدور اطلاعيه اي سران سازمان را«نفاق افكن و مخالف انقلاب و امام» توصيف كرد و از اهالي اطراف دفتر جنبش ملي مجاهدين (مقر منافقين) درمشهد خواست شكايت خود از مزاحمت هاي اين سازمان را به دادگاه انقلاب تسليم كنند. انتخابات خبرگان قانون اساسي شكل دهنده اولين ائتلاف منافقين با گروه هاي سياسي ديگر بود.  البته منافقين در تشكيل اجتماعات جبهه دموكراتيك ملي متين دفتري در بهار و تابستان 58 نقش بسزايي داشتند، اجتماعاتي كه اغلب به درگيري با مردم كشيده مي شد. در آستانه انتخابات مجلس خبرگان گروه هاي جاما(با محوريت كاظم سامي اولين وزير بهداري دولت موقت) جنبش مسلمانان مبارز (حبيب ا... پيمان) جنبش علي اصغر حاج سيد جوادي و ساش(حبيب آشوري نويسنده كتاب التقاطي توحيد) به اتفاق سازمان منافقين يك ليست ائتلافي از نامزدها را ارائه كردند. در اين ليست نام افرادي مثل رجوي، ابريشمچي، پيمان، سامي، محمدملكي، طاهر احمدزاده، عبدالكريم لاهيجي، علي اصغرحاج سيد جوادي، دكتر ناصركاتوزيان و... ديده مي شد. در بين ائتلاف كنندگان با منافقين، جاما گروهي دنباله­رو تجربه­ی خداپرستان سوسياليست بود كه در دهه آخر رژيم سلطنت توسط دكتر سامي، دكتر علي شريعتمداري و ... تاسيس شد. دكتر شريعتمداري پس ازانقلاب ازاين جمع جدا شد و بدين ترتيب جاما در آن مقطع تنها يك عنوان مربوط به گذشته وصرفا داراي تابلويي به نام دكتر سامي بود. اما تشكل جنبش مسلمانان مبارز به عنوان عمده ترين گروه موتلف با منافقين ثمره تك روي حبيب ا... پيمان در تشكلي به نام جنبش مسلمانان ايران بود كه قبلاً توسط وي، عبدالعلي بازرگان، مهندس مير حسين موسوي و ... تشكيل شده بود. به رغم نظر گاه هاي التقاطي پيمان، روحانيت مترقي همواره سعي در جذب وي داشتند تا جايي كه اومدتي براي عضويت در شوراي انقلاب و حتي حزب جمهوري اسلامي درنظر گرفته شده بود. اما عمق تفاوت ديدگاه پيمان و برخي از ويژگي هاي خصلتي وي اجازه اين همراهي را نمي داد. او با انتشار نشريه اي به نام «امت» كه افرادي مثل بهروز گرانپايه دست اندر كار آن بودند ، مواضع خود را ارائه مي كرد. فصل مشترك اين ديدگاه ها با منافقين، مباني التقاطي و چپ گرايانه مشترك اين دو گروه و نيز برخي از موضع گيري هاي آنها در قبال مسائل سياسي روز بود. جنبش مسلمانان مبارز به دليل ملايمت نسبي ديدگاه هايش نسبت به منافقين در آن مقطع، گاه نقش كانال ابتدايي ورود افراد به جريان نفاق را ايفا مي كرد. همچنين ادعاي عضويت در اين گروه پوششي براي كتمان عضويت برخي از افراد در سازمان منافقين بود. چنان كه عزت شاهی (مطهري) نقل مي كند جواد قديري (طراح ترور مقام معظم رهبري) در ابتدا خود را عضو جنبش مسلمانان مبارز معرفي مي كرد. نشريه امت درتشريح ائتلاف با منافقين، كانديداهاي اين ائتلاف را «مترقي مكتبي» و هدف ائتلاف مذكور را «مقابله جدي با جريانات سازشكارانه انحرافي» خوانده بود. پيش از آن نيز«امتي »ها درتلاش براي به تعويق انداختن تشكيل مجلس خبرگان قانون اساسي با منافقين همداستان بودند. آنها تشكيل مجلس خبرگان را «سپردن قانون اساسي ومكتب و انقلاب به مجلسي كه در شرايط استعمار و ارتجاع زدگي اجتماعي انتخاب وتشكيل مي شود» توصيف مي كردند. «ساش» - گروه حبيب آشوري - تنها يك عنوان براي افزايش گروه هاي ائتلافي با منافقين محسوب مي شد. آشوري تفسير هايي به غايت ماده گرايانه از قرآن و حتي عبادات فردي داشت. شباهت فكر او با گروه فرقان به اندازه اي بود كه بعضا ا عضاي فرقان پيروان آشوري شناخته مي شدند. اما پس از پيروزي انقلاب، آشوري به صورت غيررسمي خود را در اختيار سازمان منافقين قرار داده بود وسرانجام نيز جان خود را در اين راه به هدر داد. علي اصغر حاج سيد جوادي هم تنها يك نويسنده بود كه از گذشته ها سعي مي كرد خود را در قامت يك منتقد برجسته ارائه كند. دعواهاي سال بعد ضد انقلابيون مشخص كرد كه او حقوق بگير سازمان سيا بوده است.

با همه تلاش تبليغي كه اين ائتلاف انجام داد حتي يك نامزد مختص آنها به مجلس خبرگان راه نيافت. به گونه اي كه اقبال راي دهندگان به افراد پرمدعايي مثل رجوي و پيمان به مراتب كمتر از راي آنان به آخرين فرد ليست حزب جمهوري اسلامي (يك كارگر متدين ناشناخته­ی چيت سازي به نام علي محمد عرب) بود.

اولين تجربه حزب فراگير اسلامي

تحزب و تشكيلات حزبي فراگير از ناداشته هاي اسلامگرايان تا مقطع پيروزي انقلاب اسلامي بود. اما پس از پيروزي انقلاب، دو تجربه مشخص در اين زمينه (حزب جمهوري اسلامي و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي) به رغم كاميابي هاي اوليه استمرار چنداني نيافت. چيزي كه تا هم اكنون نيز در جمع جريان اصولگرا قابل مشاهده است ناپايداري تشكيلات حزبي فراگير است. با اين حال حزب جمهوري اسلامي در دو سال دوران عمر كوتاه خود نقشي مثبت و غيرقابل انكار در تحولات سياسي داشت.

شهيد آيت ا... سيد محمد حسيني بهشتي را بايد موسس حزب جمهوري اسلامي دانست. او پس از مشاهده­ی تجربه تلخ عدم حضور يك تشكل گسترده اسلامي در نهضت نفت، وقتي در سال 1340 گروه نهضت آزادي متشكل از افرادي با سلوك فردي مذهبي تشكيل شد، ابتدا با اميدواري به سمت آن رفت. اما عدم ذكر اسلام به عنوان يك مكتب تمام عيار در اساسنامه اين گروه، شهيد بهشتي را از اين تجربه نوميد ساخت. چند سال پس از آن، ماموريت شهيد بهشتي وسه عالم روحاني ديگر (شهيد مطهري، آيت ا... انواري و حجه الاسلام احمد مولايي) از سوي امام در هدايت تشكیل هيئت هاي موتلفه اسلامي نيز با انهدام آن در سال 1343 دوام نيافت.

اما آنچه به طور مشخص شهيد بهشتي درباره انگيزه تشكيل حزب جمهوري اسلامي يادآور شده است، حوادث سال 1354 (ارتداد سازمان مجاهدين خلق) است، چيزي كه به گفته آن شهيد«همه را نگران كرد و براي ما هوشيار باش بود كه حركت متشكل بايد از يك نوع هدايت و رهبري متعهد واجد شرايط فقاهت پويا و ارزنده اسلامي برخوردار باشد.» بدين ترتيب در خرداد 1357 يعني در شرايطي كه چهلم هاي متوالي دامنه نهضت امام خميني را به مناطق مختلف كشور كشانده بود، حزب جمهوري با تركيب افرادي از جامعه مدرسين، جامعه روحانيت، موتلفه اسلامي و افراد ديگري كه صادقانه براي اسلام كار مي كردند شكل ابتدايي به خود گرفت. امام تا پيروزي انقلاب اسلامي بسيج عمومي و هدايت مبارزات مردمي را تنها در قالب ساختار يكپارچه روحانيت تعريف كرده بودند. لذا در مواردي طرح ايده تشكيل حزب از سوي آيت ا... طاهري خرم آبادي در نجف و سپس توسط شهيد بهشتي و آقاي عسكراولادي در پاريس، همراهي امام را به دنبال نداشت. حوادث پس از پيروزي انقلاب اسلامي اين امر را به اثبات رساند كه تشكيل حزب در دوران مبارزات مي توانست واكنش هايي را برانگيزد كه نتيجه اي جز شكستن صف يكپارچه مردم نداشت.

اما اولين گام ها در تشكيل نظام حكومتي جمهوري اسلامي ثابت كرد كه حزب براي مجموعه اسلامگرايان يك نياز قطعي است. دولت انقلاب تقريبا هيچ عضوي را كه به طور كامل با انديشه سياسي امام يعني حكومت اسلامي برمبناي ولايت فقيه همراه باشد در خود جاي نداد. خلا كادرسازي (به عنوان يكي از كاركردهاي حزب سياسي) سبب شده بود كه فقيهي مثل آقاي منتظري در آن مقطع براي متقاعد كردن فرد لائيكي مثل دكتر كريم سنجابي (دبير كل جبهه ملي) به پذيرش عضويت در دولت بازرگان به او التماس كند!

در اولين روزهاي نظام نوپا، فضاي آزاد كشور مملو از گروه هاي سياسي بود.  اين گروه ها با در اختيار داشتن افراد تحصيلكرده و بعضا داراي تجربه مديريتي و يا تشكيلاتي، مدعي توانايي در اداره كشور و بلكه ساختن يك نظام پيشرو، عادلانه و آزاد بودند. اما رهبري مبارزه يعني روحانيت مورد اعتمادترين تكيه گاه مردم در جريانات مبارزه براي رسيدن به حكومت اسلامي بود حتي از يك تشكل سياسي منسجم برخوردار نبود. اين گونه بود كه وقتي در اولين روزهاي پيروزي انقلاب ايده تشكيل «حزب جمهوري اسلامي» با امام مطرح شد، ايشان برخلاف قبل نه تنها آن را پذيرفت، بلكه حتي پس از آن، پيگير مراحل شكل گيري كامل آن بود و سپس اولين كمك مالي را از محل وجوهات شرعيه در اختيار موسسان آن قرار داد. روز 28 بهمن 1358 شهيد بهشتي، مقام معظم رهبري، آيت ا... موسوي اردبيلي، شهيد باهنر و حجه الاسلام والمسلين هاشمي رفسنجاني رسما تاسيس حزب جمهوري اسلامي را اعلام كردند. كانون توحيد تهران در آن روزها شاهد صفي از افراد سرشناس روحاني و غير روحاني براي عضويت در اين حزب بود. به گفته شهيد بهشتي در ابتدا خود او و چهار عضو ديگر موسس حزب شخصا به نام نويسي اعضا و مصاحبه با آنها مشغول بوده اند. به تدريج مساجد و مراكز فرهنگي متعددي دركشور كارعضو گيري براي حزب را آغاز كردند. احساس ضرورت تشكيل حزب جمهوري اسلامي در حدي بود كه بزرگاني در حوزه علميه قم مثل آيت الله شيخ علي پناه اشتهاردي كه تا آن زمان داراي سابقه فعاليت محسوس و علني سياسي نبودند، در اولين فرصت براي پركردن فرم عضويت حزب به سوي مراكز ثبت نام شتافتند. درمدت كوتاهي ده ها هزار نفر به عضويت حزب جمهوري اسلامي درآمدند. تا آنجاكه شهيد بهشتي در اولين سالگرد شكل گيري حزب جمهوري اسلامي به توسعه كمي حزب و نبودن مجال تغذيه آموزشي، كاري و سياسي و تشكيلاتي درآن، نگاهي نقادانه دارد.

شهيد بهشتي و موسسان حزب جمهوري اسلامي درهنگام تاسيس بالهاي گشوده اي براي پذيرش اعضا داشتند. گذشته از برخي شخصيت هاي سياسي مثل «سحابي و پيمان» كه به پيشنهاد همراهي با حزب جمهوري اسلامي جواب منفي دادند، اولين همراهان حزب جمهوري اسلامي هم طيفي از سلايق سياسي مختلف را تشكيل مي دادند. به عنوان مثال از منتقدان سرسخت مصدق مثل شهيد دكتر حسن آيت ، دكتر محمد كاشاني و سيدرضا زواره اي تا افراد ارادتمند مثل دكتر عبدا... جاسبي، مهندس ميرحسين موسوي، جلال الدين فارسي و ... در ميان اولين اعضاي حزب جمهوري اسلامي وجود داشتند. يك سوي اعضاي حزب جمهوري اسلامي افرادي چون جواد منصوري بودند كه از ابتداي تاسيس سازمان مجاهدين خلق نگاه منتقدانه اي نسبت به آن داشتند و در سوي ديگر فردي مثل دكتر عبدا... جاسبي تا آخرين روزهاي حيات رژيم شاه در خارج از كشور به عنوان حامي مجاهدين خلق و يار حسين باقرزاده و سپس افرادي مثل رضا رئيس طوسي شناخته مي شد.

در سال هاي بعد تفاوت نگاه به مقوله اقتصاد هم افق متفاوت نظرگاه هاي اعضا را براي عموم به نمايش گذاشت. همه اينها هنر شهيد بهشتي، مقام معظم رهبري و ديگر يارانشان را در راهبري يك مجموعه با سلايق مختلف نشان مي دهد.
علاوه بر اقبال افراد برگزيده متدين به اين تشكيلات، حضور عظيم مردم در اولين اجتماع حزب، آن هم در دومين روز از اولين عيد نوروز پس از دوران ستمشاهي، از يك پشتوانه مردمي عظيم براي اين تشكيلات خبر مي داد. همچنين اجتماع صدها هزار نفري مردم در اولين مراسم روز كارگر در تهران به دعوت حزب جمهوري اسلامي انجام شد. علاوه برهمه اينها فراگيري نفوذ حزب در ميان مردم به حدي بود كه وقتي پس از تشنج آفريني هاي منافقين به دنبال برگزاري دادگاه سعادتي، حزب جمهوري اسلامي مردم را به راهپيمايي وحدت در روز 26 تير 1358 دعوت كرد، حتي خود منافقين و گروه هايي مثل جنبش مسلمانان مبارز، جاما، جبهه ملي و حزب خلق مسلمان وجاهت خود را در پاسخ مثبت به اين دعوت يافتند. استقبال عموم مردم از اين حزب اطرافيان سيدكاظم شريعتمداري را به فكر ايجاد يك حزب موازي انداخت. به فاصله كمتر از يك ماه يعني در روز 22 اسفند ماه افراد موجهي مثل سيدغلامرضا سعيدي، سيد هادي خسروشاهي و سيدصدرالدين بلاغي، تاسيس حزبي به نام«حزب جمهوري اسلامي خلق مسلمان» را اعلام كردند. ايجاد جريان موازي در مقابل حزب جمهوري اسلامي به اين مورد منحصر نشد. بعدها در مجلس خبرگان قانون اساسي، بني صدر از آقاي منتظري خواسته بود كه او را براي تاسيس حزبي در مقابل حزب جمهوري اسلامي ياري كند. حزب جمهوري اسلامي در جريان انتخابات مجلس خبرگان با معرفي افرادي مثل عزت ا... سحابي، ابوالحسن بني صدر و علي گلزاده غفوري به مردم در ليست انتخاباتي خود، كذب ادعاهايي مثل انحصارطلبي خود را به اثبات رسانده بود. اين افراد از جمله منتخباني بودند كه در قبال تصويب اصل بنيادين ولايت فقيه موضع منفي اتخاذ كردند. در عين حال حزب جمهوري اسلامي با چينش كانديداهاي نمايندگي مجلس خبرگان قانون اساسي- كه اكثر آنها با راي مردم به اين مجلس راه يافتند - يك قانون اساسي طراز تفكر اسلام ناب را براي همه پرسي به مردم عرضه كرد. اين همان مجلس خبرگان بود كه حتي دولت موقت براي انحلال آن تلاش كرد ولي موفق نشد.

اعضاي موسس حزب جمهوري اسلامي جملگي به خاطر عضويت در شوراي انقلاب و ضرورت عدم تضعيف اولين دولت انقلاب حاضر به موضعگيري در برابر آن نبودند. اما گاه ديدگاه هاي اصولي خود را در قبال مباني حكومت اسلامي و نيز سياست هاي داخلي و خارجي مطرح مي ساختند. اين حزب نيرومندترين تشكيلات در برابر جريان هاي منحرف اعم از ماركسيست ها، التقاطي ها و ملي گرايان راست گرا محسوب مي شد و بي دليل نبود كه آماج بدترين توهين ها و افتراهاي آنها قرار داشت. آنها در مقابل مجموعه اي قرار گرفته بودند كه بدون سابقه حزبي قبلي، در راه آماده سازي نسلي از مديران معتقد به مباني فكري اصيل اسلامي تلاش مي كرد. نسلي كه به جاي نشستن در اتاق هاي دربسته و قهوه خانه هاي روشنفكري حضور در صحنه بازسازي خرابي هاي به جا مانده از گذشته را در نهادهاي نوپاي انقلاب انتخاب كرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 18:22  توسط امین مهرکیش | 

روشنفكران و احزاب ياران رفرم حفظ سلطنت

نقش روشنفكران و احزاب در شكل گيري انقلاب اسلامي چه بود؟

اين سوالي است كه نسل كنوني و نسل هاي بعد،  از تاريخ دارند و چه بسا پاسخ هاي ناصوابي را دريافت مي كنند. فضاهاي جنجالي سال هاي اخير فرصت خوبي را براي مدعيان كذب سردمداري حركت مردم در براندازي رژيم سلطنت در سال 57 فراهم آورده بود.

زماني كه كارتر سفير جديد آمريكا را به ايران مي فرستاد،  ضرورت ابقاي رژيم پهلوي را در كنار تغييراتي در نحوه رفتار اين رژيم در برخورد با نيروهاي سياسي به او گوشزد كرده بود. رژيم شاه نيز دريافت برنامه هاي آمريكا از همان ابتدا اقداماتي را براي تحكيم پايه هاي خود از همين طريق آغاز كرده بود. اولين مجموعه اي كه رژيم به آنها دل بسته بود روشنفكران بودند. فعاليت افرادي همچون محمود عنايت به عنوان رابط بين حزب شاه ساخته­ی رستاخيز و نويسندگان،  سربرآوردن مجدد تشكل هايي مثل كانون نويسندگان را به دنبال داشت،  تشكلي كه اعضاي آن بر غير سياسي بودن خود تاكيد داشتند. برنامه ده شب شعر سقف فعاليت روشنفكران براي ابراز وجود بود،  كه آن هم با حمايت سفارت آلمان و درپاسخ انجمن فرهنگي آن كشور در تهران برگزار شد. سردمدار اين حركت كانون نويسندگان افرادي همانند رحمت ا... مقدم مراغه اي(كه حتي عناصر جبهه ملي او را همكار ساواك و دستگاههاي جاسوسي آمريكا مي دانستند)، نجف دريابندري (عنصر معروف به چپ آمريكايي) و اسلام كاظميه (نويسنده مقرب رژيم سلطنت) بودند. رژيم بدون آن كه تلاشي از سوي چنين تشكلي صورت پذيرد،  اندكي از سياست محدوديت انتشار كتب دست كشيد و كتاب هاي غير سياسي توقيف شده را آغاز كرد. با اوج گيري مبارزات اسلامي در تابستان 57 مجلات مبتذلي مثل تهران مصور با گرايش جديد بازگشايي شدند. اين نشريه كه حالا مسعود بهنود سردبيري آن را به عهده گرفته بود و ديگر مطبوعاتچي هاي رژيم شاه آن را همراهي مي كردند،  در اولين شماره پس از بازگشايي تبليغ براي جبهه ملي و چهره سازي از مصدق را در برنامه خود قرار داد. مجله فردوسي نيز كه با همين گرايش دور جديد فعاليت خود را درهمان زمان آغاز كرده بود از قلم بهنود،  مهرانگيزكار و... استفاده مي كرد. بهنود در آن زمان يكي از كساني بود كه با ابتكار احسان نراقي درتشكيل سازمان آزادگان متحد براي كاناليزه كردن آزاديهاي سياسي در مسير حفظ رژيم سلطنت همراه بود. در يكي از اسناد لانه جاسوسي كه به ماههاي آخر رژيم سلطنت مربوط مي شود چنين مي خوانيم:« به مدد روزنامه كيهان اقداماتي در دست است تا از طريق دستكاري در افكار عمومي جبهه ملي بتواند بازيركي رهبري مخالفان را از دست (امام)خميني بيرون آورد.» رهبران جبهه ملي يعني شاپور بختيار، داريوش فروهر و كريم سنجابي اولين كساني بودند كه با استفاده از سياست هاي جديد آمريكا و ارسال نامه سرگشاده به شاه مطالبه­ی ديرينه خود يعني احياي مشروطه سلطنتي را در تابستان 1356 با وي در ميان گذاشتند. بازرگان و يدا... سحابي رهبران گروه نهضت آزادي نيز با همراهي محمد توسلي در ديداري با مامور سياسي سفارت آمريكا در نهم خرداد همان سال او را واسطه انتقال همين خواسته به رژيم قرار داده بودند بازرگان رهبر نهضت آزادي همان كسي بود كه به گفته جلال الدين فارسي پس از آزادي از زندان در سال 46 در توجيه رها كردن مبارزه سياسي گفته بود چون هويدا( نخست وزير) در آزادي وي دخالت داشته تا وقتي كه او برسر كار است دخالتي نخواهد كرد. بازرگان در اواخر سال 1356 با تشكيل جمعيت دفاع از آزادي و حقوق بشر علاوه بر برخي از اعضاي جبهه ملي و نهضت آزادي افرادي از كانون وكلا مثل لاهيجي،  متين دفتري،  نزيه و نيز نورعلي تابنده(قطب فعلي فرقه دراويش گنابادي) را گرد آورد. زماني كه آمريكايي ها و رژيم شاه متوجه اين واقعيت شدند كه مردم به جاي همراهي با تبليغات پر حجم رسانه ها به نفع روشنفكران و احزابي مثل جبهه ملي و نهضت آزادي از فضاي ايجاد شده براي پيوستن به حركت مبارزاتي روحانيت به رهبري امام خميني استفاده كرده اند،  چشم هاي تمنايشان به سوي شهر قم و خانه آقاي سيدكاظم شريعتمداري كشيده شد. در اين اقدام افرادي مثل محمد جعفر بهبهائيان (مسئول مالي دربار)،  احمدعلي مسعود انصاري (خويشاوند و مشاور فرح) و هدايت... اسلامي نيا (رئيس اتاق اصناف) واسطه مشترك رژيم و سفارت آمريكا براي ارتباط با شريعتمداري بودند. اما در جريان روشنفكري نيز مقدم مراغه اي،  محمود عنايت و مدتي بعد افرادي از نهضت آزادي مثل حسن نزيه و ناصر ميناچي در اين امر فعال شدند. واقعيت اين است كه شريعتمداري جديت شگفتي در اين مرحله به پيشبرد اهداف جريانهاي سياسي طرفدار بقاي رژيم سلطنت دارد تا جايي كه حتي ساواك را به دليل كوتاهي دربازداشت و مجازات سخنران جلسه چهلم شهداي يزد در مسجد جامع تهران(مرحوم عبايي خراساني) مورد سرزنش قرار داد. اين در حالي بود كه تنها چند روز از حمله نيروهاي رژيم شاه به خانه شريعتمداري و به شهادت رساندن دو طلبه در آن مي گذشت. پيگيري طرح هاي متضمن حفظ رژيم سلطنت از سوي احزاب سياسي و افرادي مثل شريعتمداري كار را به جايي رساند كه امام خميني در پيامي در 20 خرداد 57 تصريح كردند: «هيچ روحاني و مذهبي اي با دستگاه ضد اسلامي آشتي نخواهد كرد كه آن پشت كردن به قرآن كريم و اسلام عزيز است و نتواند كرد كه آن پشت كردن بر ملت غيور و آگاه است كه حاصل آن سقوط مرگبار سازشكار است... اكنون كه ملت همه چيزش به دست اين رژيم به باد رفته است مراقب است تا چه كسي و چه جناحي از اين مهره بازي شاه فريب بخورد يا حاضر شود در مذاكرات صلح جويانه و گرفتن بعضي امتيازات توهمي،  خود را به دستگاه قدرت متصل كند.»

اميد بستن نهضت آزادي و جبهه ملي به وساطت آمريكا براي تحقق مشروطه سلطنتي در ايران در حدي بود كه احمد صدر حاج سيد جوادي به نمايندگي از نهضت آزادي از شهيد محلاتي خواسته بود كه امام خميني را متقاعد كند تا در مصاحبه اي كه قرار بود براي اولين بار با يك رسانه خارجي (روزنامه لوموند) داشته باشد،  به آمريكا حمله نكند.

مليون بيگانه با خواست ملت

يكي از گردانندگان جرياني كه در سال هاي اخير«ملي-مذهبي» معرفي مي شوند، چند سال قبل در اجتماع ضد انقلابي كنفرانس برلين ادعا كرد:«مردم ايران در انقلاب سال 1357 مي دانستند چه نمي خواهند، اما نمي دانستند كه چه مي خواهند.» گوينده اين سخن شايد اگر كمي تامل مي­كرد به جاي اين سخن بايستي مي گفت:« مردم در انقلاب اسلامي نمي دانستند كه ما چه مي خواهيم، اما آنها آنچه كه ما نمي خواستيم،خواستند و به آن رسيدند.» اين واقعيت را در جزء به جزء رخدادهاي نيمه دوم سال 1356 و تمامي سال 1357 مي توان مشاهده كرد. زماني كه به دنبال شهادت آيت­ا... سيد مصطفي خميني و سپس شوريدن عالمان دين، طلاب و مردمِ قم برهتاكي مطبوعات رژيم شاه عليه امام خميني (ره)، اولين نشا نه هاي فراگير شدن جنبش اسلامي مردم آشكار شد، احزاب و گروه هاي سياسي سعي داشتند از طريق نزديك شدن به محافل ديني و روحانيت براي خود كسب وجاهت كنند. اعلاميه مشترك اعضاي جبهه ملي و نهضت آزادي در حمايت از«مراجع و پيشوايان روحاني» در آستانه چهلم شهداي قيام 29 بهمن تبريز، پس از آن منتشر مي شد كه اعضاي اين دو گروه ملي گرا و نيز تشكل هايي مثل كانون وكلا و... حضور در چهلم ها و مراسم بزرگداشت شهداي حركت اسلامي روحانيت را فرصتي براي ا تصال خودبه مردم يافته بودند. آنها علاوه بر حضور در اين گونه مجالس، بهترين راه براي برقراري ارتباط بدنه مردم را قرار دادن خبرنامه ها و اعلاميه هاي خود در جايگاه هاي مهر نماز مساجد تشخيص داده بودند، اعلاميه هايي كه در كنار اظهار همراهي ظاهري با حركت توفنده اسلامگرايان و روحانيون به رهبري امام خميني، حاوي تبليغ طرح هاي سازشكارانه و محصور كردن دامنه مبارزات ومطالبات به قانون اساسي مشروطه و اعلاميه جهاني حقوق بشر بود. حتي نويسنده اي فرصت طلب و لائيك مثل علي اصغر حاج سيد جوادي، نشريه­ی«جنبش» خود را از همين طريق به دست توده هاي پرانگيزه و متدين مي رساند.

بلا ترديد ، اين همراهي ها به سبب هم نظري در شيوه مبارزه و هدف آن نبود. اگر امام از ابتداي دوره احياي جنبش اسلامي در سال 1356، ساقط كردن رژيم سلطنت و تشكيل حكومتي بر مبناي اسلام را هدف اعلام شده خود قرار داده بود، مهمترين اقدام ملي گرايان عضو نهضت آزادي و جبهه ملي ، از سرگيري فعاليت در قالب، جمعيت دفاع از آزادي و حقوق بشر در سال 1356 بود؛ جمعيتي كه از واسطه قرار دادن فردي آمريكايي به نام باتلر (از مسئولان كميته بين المللي حقوق بشر مستقر در نيويورك) براي «برداشتن قدم هايي نزد دولت ها من جمله شريف امامي» حتي در سال هاي بعد از انقلاب اسلامي به عنوان يك موفقيت ياد مي كرد. حال آن كه دولت كارتر خواه ناخواه باز شدن نسبي فضاي سياسي مشروط به حفظ رژيم شاه را در برنامه هاي خود قرار داده بود. جالب است كه امام (ره) در همان ايام( در چهلم شهداي 19 دي قم) تاكيد كرده بودند:«ماهمه بدبختي هايي كه داشتيم و بعد هم داريم، از اين سران كشورهايي است كه اين اعلاميه حقوق بشر را امضا كرده اند.»اين سخن امام (ره) نشان مي داد كه تفاوت روش ها و اهداف جنبش اسلامي مورد نظر آن بزرگمرد، با جمعيتي كه روش خود را به صراحت«مبتني بريك رشته فعاليت هاي معتدل و قانوني و در چارچوب قانون اساسي و اعلاميه جهاني حقوق بشر» اعلام كرده بود، از زمين تا آسمان است. پس از برگزاري مراسم اربعين شهداي يزد، جهرم، اهواز و... در تهران-كه براي اولين بار پس از 15 سال يك تظاهرات خياباني وسيع و پربرخورد را به دنبال داشت-ساواك ديگر نتوانست كنترل گذشته را بر مساجد و محافل ديني پايتخت اعمال كند و موج گسترده مجالس مذهبي ضد رژيم تهران را نيز فراگرفت. اين كه جمعيت حقوق بشر ملي گرايان، به مناسبت سالگرد قيام 15 خرداد اطلاعيه صادر كرد، بازتابي از سيطره اسلامگرايي بر محيط مبارزه بود. با اين حال رهبر نهضت آزادي با تقاضا از مردم براي عدم خروج از منازل در روز 15 خرداد به طور مرموزي سعي كرد نوعي دوگانگي را در واكنش به تصميم امام (ره) در بزرگداشت اين روز به عنوان آغاز نهضت اسلامي، ايجاد كند. امام خميني(ره) در سخنراني خود به اين مناسبت از روزي سخن گفته بودند كه شاه نباشد و حكومت اسلامي تشكيل شود.

پاسخ مثبت مردم به تقاضاي امام درباره عدم برگزاري جشن نيمه شعبان آن سال، جلو ه ديگري از نفوذ كلام يگانه رهبر نهضت اسلامي، درميان عموم ملت بود. چنان كه حتي مرحوم«حلبي» موسس انجمن حجتيه به رغم اصرار ساواك، با بهانه كردن «احتمال خرابكاري داغ هاي بي حيا» (!) در اين جشن ها از انجام آن طفره رفت. واكنش هاي مردمي به خواسته هاي امام(ره) و مواجه شدن نيروهاي سياسي با يك نيروي فوق العاده قوي كه يك تنه هدايت عواطف وافكار مردم را در دستان خود داشت، آنان را دچار حيرت و دلمشغولي غريبي كرده بود. با اين حال آنها در پشت پرده، همچنان برنامه محدود سازي مبارزات مردم به سهيم ساختن احزاب خود در قدرت و متقاعد كردن شاه به پذيرش قانون اساسي مشروطه را ادامه مي دادند. گروه هاي سازش طلب در ميان نيروهاي مذهبي نيز به كارشكني هاي مرحوم سيد كاظم شريعتمداري در برنامه هاي مبارزاتي امام (ره) اميد داشتند. شريعتمداري بي اعتنا به تاكيد هاي مكرر امام، در ديدار با ماموران رژيم بر حفظ شاه به عنوان «نقطه اتكاي موجوديت ايران» تاكيد مي كرد و سعي داشت مطالبات را در سطح همان خواسته هاي احزاب ملي گرا و نيز موضوعات نازلي مثل جلو كشيدن ساعت، بازگشايي مدرسه فيضيه و بازگشت تاريخ شاهنشاهي به تاريخ هجري محدود سازد. اما تلاش هاي ملي گرايان و شريعتمداري و رفت و آمدهاي افرداي مثل اسلامي نيا و بهبهانيان بين قم، دربار و سفارت آمريكا براي تغيير روند رو به رشد همراهي مردم با نهضت اسلامي ياراي مقاومت در برابر شيفتگي مردم به راه و روش و هدف امام را نداشت. شريعتمداري در خرداد ماه 1357 توانست ديگر مراجع قم را متقاعد كند كه مردم را به توقف مبارزات دعوت كنند. اما اين چيزي نبود كه بتواند مردم را از همراهي با خواسته هاي امام باز دارد. اين كه در گذشت مرموز واعظ شهيد مرحوم شيخ احمد كافي در يك تصادف رانندگي از سوي مردم به عنوان مستمسك جديد درگيري با رژيم شاه مورد استفاده قرار گرفت و موج تازه اي را پس از 15 شعبان ايجاد كرد ناظر برهمين واقعيت است.
درماه مبارك رمضان 57 تعدد مجالس مذهبي ضد رژيم در تهران و شهرستانها عملا كار را از اختيار بازيگران سياسي سازش طلب خارج كرده بود. امام(ره) پيوسته و حتي در مخاطبه با گروههاي سازشكار بر اسلاميت نهضت و يگانه هدف آن، يعني تشكيل حكومت اسلامي تاكيد داشتند. دعوت امام (ره) به اتحاد براي برچيدن رژيم پهلوي و ايجاد حكومت اسلامي خطاب به «افراد محترم نهضت آزادي داخل و خارج» پاسخي روشن به تلاش بي ثمري بود كه آنها در آن روزها براي مصادره جنبش اسلامي به نفع حفظ رژيم سلطنت داشتند.

تلاش جبهه ملي در واسطه قرار دادن مرحوم آيت­ا... پسنديده برادر حضرت امام براي كسب پشتيباني امام از خود هم تنها اين پاسخ امام(ره) را به دنبال داشت:« اينجانب نمي توانم (نه) از جبهه اي ها ونه از بزرگشان( مصدق) اسمي ببرم و ترويجي بكنم. راه آنها با ما مختلف است.» اولين شعاري كه تمامي گزارش هاي مربوطه به اولين تظاهرات ميليوني تاريخ اين سرزمين در روز عيد فطر 57 به آن اذعان مي كند، همان شعاري است كه مردم در روز وشب هاي پرخاطره رمضان آن سال در جنگ و گريزهاي خياباني آن را تكرار مي كردند:« استقلال، آزادي، حكومت اسلامي» اين چيزي بود كه در كيهان و اطلاعات آن روز رژيم شاه هم چاپ شد.

اما سخن كريم سنجابي دبيركل جبهه ملي در همان روزنامه ها جالب توجه است. او اين راهپيمايي ميليوني كه ابتدا و انتهاي آن تشكيل حكومت اسلامي را فرياد مي كرد، با چنين جملاتي توصيف كرده بود:«تظاهرات ديروز تجلي روح آزادي خواهي بود.» اما واقعيتي كه افرادي همانند سنجابي حاضر به اذعان به آن نبودند، اعترافي است كه بعدها سوليوان در خاطرات خود بيان كرد. او اين تظاهرات را «نمايشي از قدرت مخالفان مذهبي شاه و تشكيلات قومي و منظم آنها» خواند. براي سنجابي و همفكرانش اعتراف به اين واقعيت كه اين نهضت متكي به مردمي است كه حكومت اسلامي را هدف خود قرار داده اند مساوي با پذيرش شكست بود. شهيد محلاتي نقل مي كند:« يك شب يادم هست كه جبهه ملي درخواست كرد كه چند نفر از طرف جامعه روحانيت بيايند و جلسه مشتركي داشته باشيم تا بتوانيم مبارزه را هماهنگ كنيم... شب ماه رمضان بود. من در آنجا يك مقداري تند شدم به اينها و گفتم اين كيفيت مبارزه شما با ما هماهنگ نيست با امام (ره) هم نمي خواند. شما اگر راست مي گوييد بايد بياييد دنبال امام(ره).مردم امروز دنبال شما نيستند، دنبال امام (ره) هستند. دكتر سنجابي گفت: آخر امام مي گويد حكومت اسلامي، من دو دفعه كتاب ولايت فقيه ايشان را خوانده ام و هيچ نفهميده ام. من اصلا معناي حكومت اسلامي را درك نمي كنم.»

اگر در سال هاي اخير مردم از سوي ملي- مذهبي ها به ندانستن آنچه مي خواهند متهم شده اند، ازآن روست كه هدف ايجاد حكومت اسلامي در شرايطي در اجتماع هاي ميليوني مردم در عيد فطر فرياد زده شد كه ناصر ميناچي عضو نهضت آزادي در همان ايام در ديدار مسئولان سفارت آمريكا در تهران « از دولت جعفر شريف امامي حمايت نموده و اظهار داشت كه مذهبيون ميانه رو­ی مخالف، بايد در جهت آزادي هاي سياسي با دولت همكاري نمايند.»

روحانيت يگانه هدايتگر مبارزات نهائي

اثبات اين كه روحانيت، در انقلاب اسلامي يگانه تشكل منسجم و داراي پشتوانه توده هاي عظيم ولايه هاي مختلف اجتماعي در سال 1357 بوده است، به جست و جو  و تحقيق ويژه اي نيازمند نيست. از اعتراف هاي سياستمداران و نويسندگان آمريكايي و اروپايي و مقامات رژيم شاه گرفته تا آثار برخي از نويسندگان موسوم به دگرانديش به اين واقعيت اذعان دارند. شبكه تشكيلات كهن روحانيت، استعدادي ريشه دار در ارتباط با قشرهاي مختلف اجتماعي از شهري و روستايي به شمار مي رفت. اگرچه برخي دستكاري ها در درون حوزه هاي علميه و ايفاي نقش منفي از سوي جريان هايي مثل بيت سيد كاظم شريعتمداري و نيز متحجران سياست گريز از بروز كاركردهاي تعيين كننده روحانيت جلوگيري مي كرد. در كنار تلاش مدرسين حوزه علميه قم براي انجام فعاليت متشكل، در تابستان 1356 موضوع ضرورت ايجاد يك تشكيلات روحاني در نشستي با حضور مرحوم آيت ا... رباني املشي و آيت ا... موحدي كرماني از سوي رهبر معظم انقلاب درمشهد مطرح شد. از حسن اتفاق تشرف شهيد بهشتي و شهيد باهنر به اين شهر مقدس در آن روزها، بنيانگذاري اين تشكل را - كه بعدها نام جامعه روحانيت مبارز برآن نهاده شد- به دنبال داشت. جامعه روحانيت مبارز از زمان شهادت حاج آقا مصطفي خميني به بعد با افزايش اعضا تا حدود 80 نفر عمده ترين مجموعه براي عملياتي كردن برنامه هاي امام (ره) در داخل كشور بود. اين كار در قالب ارسال پيام هاي حضرت امام (ره) براي علماي برجسته شهرستانها، صدور بيانيه هاي علني در همراهي با منويات حضرت امام(ره) و تدارك اجتماعات مردمي مثل چهلم ها صورت مي گرفت، نماز و راهپيمايي بزرگ عيد فطر 1357 از تپه هاي قيطريه، نماد روشني از توانمندي اين تشكل در بسيج همگاني براي خواسته هاي رهبري انقلاب بود. وقتي راهپيمايان عيد فطر در انتهاي مسير طولاني اين راهپيمايي شعار «پنج شنبه، 8صبح، قيطريه» را سردادند روحانيت مبارز تدارك يك راهپيمايي عظيم ديگر را در روز پنج شنبه 16 شهريور ماه 57 را ديد. اين راهپيمايي در ابتداي صبح از سوي نيروهاي مسلح رژيم شاه مورد حمله قرار گرفت، اما حركت جمعيت ميليوني مردم ادامه يافت و در هنگام بعدازظهر با سخنراني شهيد بهشتي و قرائت قطعنامه توسط آقاي ناطق نوري در ميدان آزادي پايان يافت. در اين قطعنامه برچيده شدن حكومت شاهنشاهي و تشكيل حكومت اسلامي به رهبري امام خميني به صراحت خواسته شده بود. چنين حركت عظيم مردمي طبيعتا مورد طمع گروه هاي سياسي غير ديني هم قرار مي گرفت. حزب توده و ديگر گروه هاي كمونيست در اين راهپيمايي با بلند كردن تابلوي شعارهاي كمونيستي و پخش خبرنامه خود با عنوان «نويد» به ابراز وجود پرداختند. اما عكس العمل مردم، چيزي جز پايین كشيدن تابلوها و دور ريختن خبرنامه هاي آنان نبود. بدين ترتيب پس از استفاده ملي گرايان از اجتماعات اسلامي براي مطرح كردن خود حالا گروه هاي الحادي نيز مي­خواستند شانس خود را از اين طريق آزمايش كنند.  وقتي شريف امامي در پنجم شهريور 57 دولت خود را تشكيل داد، كار خود را با شعارهايي از قبيل رفع اختلاف با روحانيون و اقداماتي مثل بازگرداندن تاريخ رسمي كشور به هجري شمسي وتعطيل قمار خانه ها آغاز كرد، اما همين دولت از بعدازظهر 17 شهريور 57، پس از به راه انداختن جوي خون در تهران موجي از بازداشت روحانيون مبارز را آغاز كرد. آنها نيروي بسيج گر مردم را به خوبي تشخيص داده بودند. دو روز پس از حماسه خونين جمعه 17 شهريور، اعتصاب سرنوشت ساز كاركنان شركت ملي نفت از پالايشگاه تهران آغاز شد. در اندك زماني موج اعتصاب ها، كارخانه ها و ادارات دولتي و خصوصي زيادي را در برگرفت. اسناد ساواك گواهي مي دهد كه كارشناسان اين دستگاه امنيتي روحانيت مبارز را عامل اين اعتصابات قلمداد مي كرده اند. روز 16 مهرماه آقايان مهدوي كني و غيوري به عنوان عاملان اعتصاب ها در تهران روانه زندان شدند. يك هفته پس از جمعه خونين زلزله مهيبي در طبس به وقوع پيوست. رژيم سعي كرد از اخبار اين واقعه دلخراش براي تحت الشعاع قرار دادن جنايت خود در 17 شهريور استفاده تبليغاتي كند. اما متقابلا نيروهاي انقلاب به محوريت شهيدهاشمي نژاد و حضرت آيت ا... العظمي خامنه اي با تشكيل «اردوگاه امام» در طبس به نيروي اصلي امدادرسان به زلزله زدگان تبديل شدند. مشهور است كه رهبر معظم انقلاب در اولين شب پس از وقوع اين زلزله با خوابيدن در كف بار يك وانت، خود را از مشهد به طبس رسانده بودند. اين در حالي بود كه ايشان بتازگي از تبعيدگاه ايرانشهر بازگشته بودند.
از اواخر سال 56 كه خيزش اسلامي دوباره مردم به رهبري روحانيت آغاز شد، رژيم شاه با تبعيد روحانيون تاثيرگذار به مناطق دورافتاده و عمدتا سني نشين تصور مي كرد كه مي تواند حركت روحانيت را با اختلال مواجه كند. از قضا همين اقدام باعث ايجاد روابط مثبتي بين علماي تبعيدي شيعه با روحانيون ومردم سني مذهب در مناطق كردنشين و بلوچستان شد. اين مسئله همچنين مردم مناطق دور افتاده را با مركزيت مبارز متصل كرد.

يگانگي نقش امام و روحانيت در هدايت حركت مردم سبب شد كه رژيم در حركتي متناقض با روند سركوبگرانه اي كه در 17 شهريور آغاز كرده بود، به دنبال محاصره منزل امام خميني (ره) در نجف، اجازه چاپ تصوير بزرگي از آن رهبر بزرگ را در صفحه اول روزنامه كثير الانتشار بدهد. چنين اقدامي براي مردم حاوي اين پيام بود كه مهاركار از دست رژيم خارج شده است. مذاكرات اعضاي شوراي امنيت ملي رژيم شاهنشاهي در روز نهم مهرماه 57 و پس از تصميم امام (ره) به خروج از عراق بازهم تاكيدي بر اين واقعيت است كه هيچ شريكي براي امام و روحانيت درمركزيت سازماندهي و پيشبرد مبارزات وجود نداشته است. پريشاني سران رژيم در اين مذاكرات را در ابراز نگراني «اويسي» جلاد 17 شهريور از سردرگمي رژيم در مبارزه با امام(ره ) و روحانيت و اظهارات «آزمون» وزير مشاور در امور اجرايي درباره واقعيات موجود در سطح جامعه مي توان ديد. آزمون لب به شكايت گشوده بود كه «بچه هاي ده- پانزده ساله­ی ما در مدارس، شعار به نفع (امام) خميني مي دهند.»

سركوب مردم در 17 شهريور امر را بر رژيم شاه و حتي آمريكا و دوستان شاه مثل سادات رئيس حكومت مصر مشتبه كرده بود. پس از اين واقعه كارتر و سادات درحالي كه دركمپ ديويد سرگرم انعقاد پيمان ننگين سازش با رژيم صهيونيستي بودند با ارسال پيامهايي به شاه درباره اين موفقيت(!) دلگرمي دادند و پشتيباني خود را از او اعلام كردند. اما در ظرف چند روز پس از آن ابتدا موج اعتصاب در مراكز اداري و صنعتي آغاز شد و سپس بازگشايي مدارس امكان مهيايي را براي به صحنه آمدن استعداد ميليوني دانش آموزي و دانشجويي را در سراسر كشور فراهم ساخت.

امام (ره) بلافاصله پس از آن كه از درگيري مربوط به محاصره در نجف و سپس خروج از عراق و رفتن به فرانسه فارغ شدند اولين پيام را در 16 مهرماه از نوفل لوشاتو خطاب به محصلين علوم دينيه، دانشجويان و دانش آموزان صادر كردند. امام(ره) در اين پيام دركنار تكرار موضوعات اصلي مثل تلاش براي برچيدن نظام شاهنشاهي و تشكيل حكومت اسلامي و نيز روابط دوستانه طلاب و دانشجويان، حمايت از كاركنان اعتصابي و ترغيب ارتش به قيام، به دانشجويان هشدار دادند كه «مي خواهند گروهي از دست نشاندگان و مامورين شاه را وادار كنند شعارهاي كمونيستي بدهند تامردم را از خطرات آن بترسانند.» هواداران گروه هاي كمونيستي پس از بازگشايي دانشگاهها تبليغات خود را در محيط هاي دانشجويي آغاز كرده بودند. فضا به گونه اي بودكه گويا درميان افراد تحصيلكرده كسي جز كمونيست ها و ملي گرايان نمي توان يافت. از اواسط مهرماه زمين چمن دانشگاه تهران ( محل فعلي نماز جمعه تهران) شاهد اجتماع همه روز دانشجويان و ديگر اقشار مردم بود. اين اجتماع به تريبون آزاد افرادي تبديل شده بود كه بعضا از هيچ پشتوانه مردمي برخوردار نبودند.مردم دركنار استفاده از سخنراني روحانيوني مثل شهيد محلاتي، آيت ا... موسوي اردبيلي و... مجبور بودند شنونده سخنان كمونيست هايي مثل سياوش كسرايي و به آذين (شاعران وابسته به حزب توده) هما ناطق(عضو سابق كنفدراسيون دانشجويان) متين دفتري ( ملي گراي عضو كانون وكلا) و ... باشند. اما در هنگام ظهر آنچه همگان شاهد آن بودند برگزاري يك نماز جماعت باشكوه در اين مكان و شعارهاي شركت كنندگان در حمايت از امام خميني(ره) و حكومت اسلامي بود. روشنفكران چپ گرا و راست گرا با مشاهده اين وضعيت و افول تدريجي مقبوليت خويش حتي در پايگاه ديرينه خود يعني دانشگاه ها ناگزير به حربه هاي جديدي متوسل شده بودند. به آذين مترجم و شاعر معروف عضو حزب توده در يكي از سخنراني هاي خود در دانشگاه علم و صنعت در آن زمان روحانيت را تهديد كرده بود كه در شرايط رقابت با گروه هاي سياسي نبايد توقع حفظ حرمت و قداست خود را داشته باشد! درميان ديگر جريانهاي سياسي نيز نگراني از غلبه گفتمان امام خميني در عرصه مبارزات سياسي موج مي زد. چندي پيش سند گزارشي از يك جلسه متشكل از عناصري از جبهه ملي (مثل بختيار، سنجابي، فروهر، صديقي اللهيار صالح و ...) و حقوقداناني مثل احمد صدر حاج سيد جوادي و عبدالكريم لاهيجي، نمايندگان به ظاهر اپوزيسيون در مجلسين شاهنشاهي و نيز فرزند و داماد سيد كاظم شريعتمداري منتشر شد. شركت كنندگان در اين جلسه كه در پاييز 57 در دانشگاه تهران برگزار شده است، با پافشاري بر «لزوم حفظ سلطنت و قانون اساسي مشروطه به عنوان تنها راه نجات مملكت» تاكيد كرده اند:« بايد از موضع قدرت با (امام)خميني مذاكره كرد و در حال حاضر تبادل نظر كافي است و هر چه جلوتر برويم او بيشتر احساس قدرت مي كند.» اين توافق ها البته راه بجايي نمي برد، چراكه عملي شدن آنها با سد مستحكمي همانند صلابت مواضع حضرت امام و اطاعت عاشقانه مردم از برنامه هاي مبارزاتي او - كه بوسيله روحانيت مبارز در داخل كشور جنبه عملي پيدا مي كرد- مواجه بود.

دو گونه رفتار ناهمراهان

كساني كه انقلاب اسلامي سال 1357 را با جوهره اصلي آن درك كردند، در مقاطع پس از پيروزي، بيش از هر چيز از پديده ارتجاع رنج برده اند. اشتباه نشود، اين گونه از ارتجاع همواره با يك ژست مترقي خودنمايي كرده است. واقعيت اين است كه احزاب سياسي كه هريك حامل نوعي عاريتي از الگوهاي سياسي رايج دنيا بودند، در سال 1357 در واقع از نوعي عقب افتادگي مفرط رنج مي بردند. آيا اكنون در دهه سوم پس از انقلاب بازگشت به چنين الگوهاي متاخر نبايد مايه تعجب باشد؟ به درون فضاي زندانيان سياسي آن زمان مي رويم. هشت ماه از شروع خيزش مردم گذشته و ملت، اين دوران پرجوش و خروش را يكسره در تبعيت از هدايت هاي امام خميني (ره) گذرانده بود. وقتي حادثه 17 شهريور رخ داد زندانيان عضو سازمان مجاهدين خلق ( از لطف ا... ميثمي گرفته تا جريان رقيب او يعني باندرجوي) حاضر به همراهي با امر غيرقابل ترديدي مثل پذيرش امام خميني(ره) به عنوان رهبر حركت مردم در بيانيه اعتراض به فاجعه 17 شهريور نبودند. ميثمي عضو موثر جريان موسوم به ملي-مذهبي و مدعي كنوني ارادت به امام و نيز زندانيان وابسته به باندرجوي، پيشقدمي هم بندان حامي امام خميني (ره) در صدور بيانيه عليه رژيم سلطنت را «چپ روي مشكوك راست گراها» قلمداد مي كردند. آنان ابتدا بر «حفظ خود» به عنوان يك مسئوليت تاكيد داشتند. اما درنهايت تنها حاضر شدند با بيانيه زندانيان ماركسيست همراهي كنند كه بدون ذكري از رهبري امام خميني(ره) صرفا با محكوم ساختن «كشتار خلق» در 17 شهريور به طرفداري از «مبارزات حق طلبانه خلق ايران» يك هفته اعتصاب غذا اعلام كرده بودند. مجاهدين خلق در ماه هاي پس از آن، هنگام آزادي از زندان مورد استقبال مردمي قرار مي گرفتند كه رهبري، برنامه ها و اهداف امام خميني(ره) را با جان و دل پذيرفته بودند. اما حيرت از عمق اين همراهي از سويي و سوداي پيشقراولي خلق از سوي ديگر، از پذيرش اين واقعيت مانع مي شد. مجاهدين خلق در راهپيمايي روز عاشورا آرم سازمان خود را به عنوان پرچمي مستقل بلند كردند.
آنها با وقوف به اين واقعيت كه پايگاه مورد اعتماد مردم، روحانيت است، پرچم گروه خود را به دست دو فرد ملبس به لباس روحانيت يعني اكبر گودرزي (رهبر گروهك فرقان) و نيز سيد احمد هاشمي نژاد(كه پس از انقلاب از صفوفشان جدا شد) داده بودند. در زير اين پرچم از فردي مثل ميثمي ( مدير مسئول كنوني نشريه چشم انداز ايران و نويسنده مقاله در روزنامه هاي دوم خردادي) تا جلال گنجه اي (روحاني نماي فاسد گروهك منافقين) به چشم مي خوردند. اعضاي اين گروه در عين حال كه براي جا نماندن از قافله، همانند ديگر گروه هاي سياسي در راهپيمايي هاي بزرگ شركت مي كردند، اما در محافل خصوصي همچنان براحياي روش شكست خورده­ی تشكيل هسته هاي چريكي مخفي تاكيد داشتند. اين درحالي بود كه امام راحل حتي اجازه انهدام تانك هايي را كه براي سركوب مردم به خيابان ها گسيل شده بودند، نمي دادند. از اين بدتر عملكرد گروهك فرقان بود. اكبر گودرزي طلبه جوان، جاه طلب و طرد شده از مدارس علميه، با استفاده از فضاي موجود توانسته بود، گروهي از جوانان را در قالب جلساتي گردآوري كند و با ارائه تفسيري افراطي از نظريات مرحوم دكتر شريعتي وجه غالب افكار اعضاي گروه خود را ضديت با روحانيت شيعه قرار دهد. چنان كه اعضاي همين گروهك اوراقي حاوي كاريكاتورهاي توهين به روحانيت (ترسيم چهره يك روحاني، يك فئودال و يك نظامي به عنوان سه شاخه زر، زور و تزوير در يك درخت) به صورتي دزدانه در ميان راهپيمايان عاشوراي 1357 تهران پاشيده بودند. خبر اين اقدام كودكانه به گوش اغلب مردم نرسيد. واقعيت اين است كه اكثريت مردم نام گروهك فرقان را براي اولين بار پس از ترور شهيد قرني و سپس شهيد مطهري در ماه هاي اول پس از پيروزي انقلاب اسلامي شنيدند.

بخش ديگري از نيروهاي بي اعتقاد به راه امام، روش ديگري را برگزيده بودند و آن نزديك شدن هرچه بيشتر به امام و يارانش بود. تقارن سفر ابراهيم يزدي به عراق با زمان تصميم امام (ره) به خروج از اين كشور سبب شد كه او همسفر امام (ره) در هجرت به پاريس باشد. به محض ورود امام به فرانسه نيروهاي هوادار نهضت آزادي با محوريت يزدي و قطب زاده و هواداران جبهه ملي به رهبري بني صدر به سمت باغ نوفل لوشاتو هجوم آوردند. يزدي چنان وانمود كرده بود كه برخي رسانه ها از وي به عنوان سخنگوي امام خميني(ره) ياد كردند. ماجراي مشهور نصب تابلوي «امام سخنگو ندارد» به دستور حضرت امام و براي جلوگيري از چنين سوءاستفاده اي صورت گرفت. مراد و مقتداي يزدي يعني مهدي بازرگان يك سال بعد از آن، در آذر 1358 به حامد الگار محقق مسلمان آمريكايي چنين گفته بود:«دكتر يزدي يك ناراحتي (در نوفل لوشاتو) داشت و مي گفت ما هرچه به گردنش مي گذاريم كه آقا بالاخره شما در مقام يك رهبر كل، نمي دانم يك رئيس جمهور، از رئيس جمهور بالاتر هستيد، دفتري داشته باش، سخنگويي داشته باش ... ايشان قبول نمي كرد.» يزدي در حالي تلاش مي كرد سخنگويي امام (ره) را به عهده بگيرد كه عمدتا نقش واسطه­ی برقراري ارتباط رهبران نهضت آزادي مثل بازرگان و نزيه با امام و قبولاندن ايده هاي آنان به آن رهبر بزرگ را ايفا مي كرد. او همفكران خود همچون محسن سازگارا، مسعود مانيان و ... را نيز در فعاليت هاي مختلف مقرامام در نوفل لوشاتو به كار گرفته بود. اعضاي جبهه ملي اروپا به محوريت بني صدر، غضنفر پور و سلامتيان هم واسطه ارتباط با جبهه ملي داخل كشور بودند. آنها از سال هاي قبل توانسته بودند ارتباطاتي را با نيروهاي مسلمان مثل گروه متشكل از شهيد محمد منتظري، علي جنتي، غرضي و ... برقرار سازند، چنان كه اين گروه روحانيوني را كه قصد سفر به پاريس و نوفل لوشاتو داشتند براي اقامت موقت به منزل غضنفرپور (مشاور برجسته بني صدر در سال هاي رياست جمهوري) مي فرستادند. اين فرصتي براي گروه بني صدر بودكه بتواند جايگاه بهتري براي خود در نوفل لوشاتو دست و پا كند. نكته جالب اين كه رقابت هواداران جبهه ملي و نهضت آزادي در پاريس چنان بود كه گاه امام راحل آنان را از اختلاف برحذر مي داشتند. درايران، شهيد مطهري و شهيد بهشتي با مشاهده اين وضعيت، از دانشجويان ايراني وفادار به امام درخارج كشور و نيز برخي از مبارزان متدين داخل كشور خواسته بودند كه با حضور خود در نوفل لوشاتو از ميدان­داري افراد بي­اعتقاد به امام بكاهند.

براساس سندي كه در شماره قبل ذكر آن رفت، در آبان 1357 آخرين نتيجه گيري گروه هاي سازش طلب و طرفدار روش گام به گام انجام مذاكره با حضرت امام بود. بدين ترتيب كريم سنجابي دبيركل جبهه ملي با هماهنگي بني صدر در آخرين روزهاي دولت شريف امامي يعني در نهم آبان ماه به اتفاق يك بازاري عضو جبهه ملي يعني حاج محمود مانيان به پاريس سفر كرد. به رغم عكس العمل صريح امام در قبال در گوشي صحبت كردن سنجابي و بي اعتنايي آن رهبر عظيم الشان به تفاخر سنجابي به سوابق گذشته جبهه ملي، روزنامه هاي آن زمان از اين ديدار به عنوان«ملاقات دو رهبر بزرگ» ياد كردند! سنجابي چند روز بعد و به دنبال ماجراي 13 آبان و روي كار آمدن دولت ازهاري تقاضاي ملاقات ديگري كرد. انجام اين ملاقات پس از آن از سوي امام پذيرفته شد كه سنجابي به ناگزير بيانيه اي را منتشر كرد كه در آن، سلطنت ايران، فاقد پايگاه قانوني و شرعي معرفي شده بود. در اين بيانيه همچنين برعدم موافقت با هيچ تركيب حكومتي با وجود بقاي نظام سلطنتي تصريح شده ولزوم تعيين نظام حكومتي ايران با مراجعه به آراي عمومي و براساس موازين اسلام، دموكراسي و استقلال موردتاكيد قرار گرفته بود.

بازرگان هم در ديداري كه در نوفل لوشاتو با امام داشت، پس از اصرار فراوان برنيرومند بودن رژيم سلطنت، لزوم پرهيز از شتابزدگي و ... پاسخي جز پايداري امام بر همان موضع مورد حمايت توده هاي مردم نشنيد. اگر چه شاهدان آن جلسه از عكس العمل شوخ طبعانه بازرگان در قبال موضع امام سخن گفته اند، اما خشم او را در گفته هاي يك سال بعد وي مي توان ديد:« آقاي خميني كم صحبت و خيلي خشك است. شايد با ملاها بحث كند، اما اهل اين كه بنشينيم استدلال و تجزيه و تحليل سياسي بكنيم نيست»(!) سنجابي و بازرگان در بازگشت از اين سفر بازداشت شدند. بازداشتي كه براساس يك سناريو براي مشاركت دادن آن دو در قدرت صورت گرفت. مقدم آخرين رئيس ساواك در بازداشتگاه با سنجابي گفت وگو كرد و ترتيب ملاقات وي با شاه را داد.

اما در جبهه روحانيت اتفاق مهمي به وقوع پيوسته بود. در سفري كه شهيد مطهري براي ارائه پيشنهاد تشكيل شوراي انقلاب براي هدايت و سازماندهي مبارزه داشت، امام پنج نفر روحاني يعني شهيد مطهري، شهيد بهشتي، شهيد باهنر و آقايان موسوي اردبيلي و هاشمي رفسنجاني را به عنوان اعضاي اوليه شوراي مذكور برگزيدند و از شهيد مطهري خواستند كه افراد ديگر مورد نظر براي پيوستن به اين جمع تعيين شوند. بدين ترتيب پس از پيوستن آيت ا... مهدوي كني به اين جمع اعضاي شوراي انقلاب از حضرت آيت ا... خامنه اي خواستند براي حضور در مركزيت هدايت مبارزات، مشهد را ترك كنند و به تهران بيايند. آيت ا... طالقاني نيز در همين زمان به عضويت شوراي انقلاب در آمد.

حكايت انحصار طلبي ملت عاشورايي!

آيا امام و يارانش انحصار طلب بودند؟! اين سوال، به خودي خود نمي تواند به اذهان نسل پس از انقلاب اسلامي 57 متبادر شود. چراكه نگاه بي غرضانه به حوادث آن دوران چيزي غير از اين را نشان مي دهد. اما هرگاه جريان هاي سياسيِ در راه مانده،خواسته اند عقب افتادگي خود از قافله انقلاب معجزه آساي اسلامي به رهبري امام خميني را مخفي كنند، به اين ادعا توسل جسته اند.

اسناد ساواك و لانه جاسوسي آمريكا نشانگر اين واقعيت است كه جريان ملي گرا اعم از جبهه ملي ونهضت آزادي چه به قصد مشاركت در يك رژيم سلطنتي مشروطه و چه با نيت تغييرگام به گام سيستم سياسي سعي داشته اند با توسل به مقامات و سازمان هاي آمريكايي و مذاكره با شاه و مسئولانِ حكومتيِ وي به اهداف خود برسند؛ اهدافي كه با توجه به فقدان حمايت مردمي و نيز اهتمام دولت آمريكا برحفظ رژيم شاه به عنوان بهترين حافظ منافع خود در منطقه، پيشاپيش محكوم به شكست بود.  قاطعيت حضرت امام (ره) در تعيين هدف سرنگوني رژيم شاه دريك حركت عمومي - كه دامنه آن از مردم كوچه و بازار تا نظاميان را شامل مي شد- از يك منطق واقع بينانه تبعيت مي كرد. ولو اين كه واقعيت درآن زمان براي اغلب تحليلگران قابل درك نبود و حتي پيروان امام با تكيه بر حقانيت راه او صرفا به او تاسي مي كردند و نه آن كه همانند او چشم انداز آينده را به طور كامل ببينند.

علاوه براين، آنچه مردم را براي همراهي با امام انگيزه مند ساخته بود به خواسته­ی مقدس او يعني تشكيل حكومت اسلامي مربوط مي شد. اين دقيقا همان چيزي بود كه در اهداف جريان هاي سياسي به هيچ صورتي وجود نداشت. بدين ترتيب آيا تاكيد امام بر راهي كه مردم از عمق جان به آن اعتقاد داشتند و گروه هاي سياسي آن را هضم نمي كردند، انحصار طلبي بود؟ شايد هم متهم رديف اول از نظر اين جماعت، مردمند!

همه مي دانند كاركنان شر كت هاي نفتي از جمله مرفه ترين كارمندان در ايران دوران شاه بوده اند. به راستي كدام انگيزه سياسي رايج مي توانست اعتصاب سرنوشت ساز آنان (از كارگران ساده تا مهندسان نفتي) را سبب شود. براساس يك سند لانه جاسوسي كارگران اعتصابي رسما به شركت آمريكا اسكو (عمده ترين شركت توليد كننده نفت ايران با 2/4 ميليون بشكه در روز) گفته اند: «هيچ گونه شكايتي از شركت آمريكايي ندارند بلكه اعتصاب آنها يك مسئله ايدئولوژيك است.» به گونه اي كه سوليوان سفير آمريكا در نامه اي به وزارت خارجه اين كشور تاكيد مي كند: «از سرگيري فعاليت اعتصابي نفت منحصرا به دعوت (امام )خميني نسبت داشته و حتي يك نمونه مشهود از منطق اقتصادي در آن وجود ندارد.» واقعا كدام حزب سياسي مي توانست چنين نفوذي در اعماق جان اقشار مختلف مردم داشته باشد و اين مبارزه­ی منفيِ حساب شده را براي به زانو درآوردن آمريكا و رژيم مورد حمايت آن هدايت كند؟

كدام حزب سياسي قادر بود در مدت چند ماه پادگان هاي رژيم شاه را از سرباز خالي كند و حتي مبارزات مردم را به داخل سالن ناهار خوري افسران گارد شاهنشاهي بكشاند؟ حال وقتي امام اين نفوذ كلام را داشته است آيا شايسته است كه برنامه­ی مبارزاتي اش را انحصار طلبانه، پوپوليستي و پرهزينه بنامند!

با همه­ی اين ها امام و حلقه­ی همراهان او در جريان انقلاب، راه را براي مشاركت برخي از ناهمراهان درمركزيت مديريت مبارزات هموار ساخته بودند. همان مهندس بازرگان كه در سفر به نوفل لوشاتو امام را از پيگيري مبارزه عمومي براي حذف شاه برحذر مي داشت، اولين كسي بود كه از سوي علماي عضو شوراي انقلاب به عضويت اين شورا درآمد. نه تنها او بلكه افرادي مثل احمد صدر حاج سيد جوادي- كه اسناد پيش گفته از همراهي او با جريان مخالف محور شدن امام حكايت داشت- دكتر يدا... سحابي و مهندس كتيرايي ( اعضاي نهضت آزادي ) وارد شوراي انقلاب شدند. ياران امام در اين افراد، اندك اشتراكي را با فكر ديني يافته بودند. همين كافي بود كه آنان نيز با توجه به تخصص هايي كه داشتند در اين مسئوليت خطير شريك شوند.

پس از ماجراي 13آبان، شاه در پيام خود با احترام غير معمول نسبت به روحانيت و وعده­ی جبران خطاهاي گذشته از آنها براي «دعوت مردم به آرامش و نظم براي حفظ تنها كشور شيعه جهان» استمداد كرد. او نيز پايگاه اصلي مبارزات مردم را به درستي شناسايي كرده بود و قصد داشت از آن طريق، مسئله خود را حل كند. شايد اطرافيان شاه تصور مي كردند با اين كار مي توان بخش ديگري از روحانيت را به روش سيدكاظم شريعتمداري و گروه هاي ملي گرا مثل جبهه ملي و نهضت آزادي متقاعد كرد. رفتار متناقضي، مثل روي كارآوردن دولت نظامي ازهاري بخش بي اهميتي از علل بي نتيجه شدن اين پيام بود. اين امام بود كه با عكس العمل صريح نسبت به اين پيام، تنها چيزي كه از آن به جاي گذاشت تحقير شاه به دست خودش بود. اگر چه حتي يك روز پس از روي كارآمدن دولت نظاميان تظاهرات مردم در شهرهاي مختلف آرام نشد، اما پيام امام به مناسبت آغاز محرم به عنوان «ماهي كه خون برشمشير پيروز شد» سفارت آمريكا را به اين تحليل رساند: «همه ايران براي يك رويارويي اساسي در ضمن ماه محرم مجهز شده است.»

حركت خود جوش وابتكار مردمي سردادن شعار الله اكبر در پشت بام ها و درگيري هاي خياباني در شب اول محرم و سپس تظاهرات خونين اول محرم تهران اولين پيامد پيام امام بود. اما در فرصت طلبي جريان مخالف روش مبارزاتي امام، همين بس كه «كميته دفاع از حقوق بشر» به محوريت مرحوم بازرگان، با اطلاع از قصد روحانيت براي برگزاري يك تظاهرات وسيع در روزهاي تاسوعا و عاشورا از سوي پيروان امام ، در يك پيشدستي و بدون هماهنگي با روحانيت مبارز، در روز چهارم محرم با صدور اطلاعيه اي از مردم خواست «در روز تاسوعاي حسيني كه مصادف با روز جهاني حقوق بشر مي باشد» از جلوي دادگستري تهران تا دفتر كميته مزبور جنب حسينيه ارشاد راهپيمايي كنند! اما دو روز بعد در ششم محرم، روحانيت مبارز در اطلاعيه اي مسيرهاي هشت گانه راهپيمايي به سمت ميدان آزادي را تعيين كرد وآنچه براي مردم ملاك عمل بود، برنامه روحانيت مبارز بود. چنان كه ناصر ميناچي (يار نزديك بازرگان) پس از برگزاري راهپيمايي تاسوعا و عاشورا خطاب به «استمپل» مامور سفارت آمريكا «كوشش رهبران روحاني» را علت «انصراف كميته حقوق بشر از نقشه خود» دانست.  در روز هفتم محرم، رژيم عجولانه سنجابي و داريوش فروهر را آزاد كرد. آن دو پس از دوره كوتاهي بازداشت، در خانه­ی مجللي در شمال تهران نگهداري مي شدند و در همين خانه، سپهبد ناصر مقدم رئيس ساواك، سنجابي را براي ملاقات با شاه آماده ساخته بود.

تصاوير به جا مانده از راهپيمايي هاي تاسوعا و عاشوراي 57 بعضا حاوي عكس هايي از شريعتمداري و مصدق است. به نوشته سوليوان سفير آمريكا درتهران، اردشير زاهدي داماد شاه به وي گفته بود كه افراد حامي رژيم در اين راهپيمايي با حمل اين تصاوير سعي كرده بودند كه راهپيمايي را به ميانه روي بكشانند. يك سند ساواك با طبقه بندي«سري» نيز حاكي است:« شخص ناشناسي در مذاكراتي كه به طورخصوصي با كريم سنجابي داشته عنوان نموده، چنان چه در راهپيمايي روز 19/9/57 (تاسوعا)عكس (امام)خميني حمل مي شود عكس هايي هم از دكتر مصدق و ساير آيات،توسط راهپيمايان حمل گردد كه كريم سنجابي پاسخ داده: انجام مي شود.»

در آن زمان سوليوان در گزارشي كه به آمريكا ارسال داشت اين گونه موارد را چنين تحليل كرد:« تمام اينها نشان دهنده همكاري بين دولت ورهبران ميانه رو مي باشد تابدين ترتيب رهبران سياسي ميانه رو به جاي (امام) خميني كسب وجهه كنند. اين براي شاه تاكتيك خوبي است اگر او متعاقبا بخواهد با جبهه ملي به عنوان طرف اصلي براي تشكيل يك دولت ائتلافي مذاكره كند.»

شركت­کنندگان در راهپيمايي تاسوعا، تلاش جريان «ميانه رو» در ساعت اوليه راهپيمايي براي جلوگيري از كشيده شدن شعارها به ضديت با شاه و رژيم سلطنت به بهانه احتمال قتل عام مردم توسط عوامل شاه را كاملا به ياد مي آورند. اين فضا به سرعت شكسته شد و«مرگ برشاه» به شعار اصلي ميليون ها تظاهركننده تبديل شد. البته اين فشارهاي سياسي گروه ها برمردم عمدتا به تهران محدود مي شد. در شهرستان هاي ديگر آنها هيچ پايگاهي نداشتند تا بتوانند چنين مزاحمت هايي را براي روند طبيعي مبارزه مردم ايجاد كنند.

مردم سخن خود را در روزهاي تاسوعا چنان بيان كردند كه به گفته­ی فردوست، شاه پس از مشاهده جمعيت راهپيمايان از طريق بالگرد، خطاب به ازهاري گفت:« پس فايده­ی ماندن من در اين مملكت چيست؟» اما سپهبد مقدم رئيس ساواك وقتي چند روز پس از عاشورا سنجابي را به ملاقات شاه مي برد، دبيركل جبهه ملي خطاب به وي گفت:« ما ممكن است براي شاه آخرين تيرتركش باشيم. اگر اين تيردرست هدف گيري نشود به هدف نمي رسد.» سنجابي با شكستن پيماني كه در بيانيه خود در نوفل­لوشاتو با امام بسته و در آن بر «عدم موافقت با هيچ تركيب حكومتي با وجود بقاي نظام سلطنتي» تصريح كرده بود، به ديدار شاه شتافت و دقيقا همان شرطي را كه چند هفته بعد بختيار براي نخست وزيري با شاه مطرح كرد( يعني خروج موقت شاه از كشور) براي پذيرش اين مسئوليت مطرح ساخت. تنها عدم موافقت شاه با اين شرط در آن روز، مانع از آن شد كه سنجابي و جبهه ملي به سرنوشت فلاكت باري كه بعدها همقطار آنها (بختيار) گرفتار آن شد، مبتلا شوند.

صداقت؛ متاع كمياب بازار ملي گرايان

تلاش سياسي در پشت صحنه و درغياب مردم تقريبا عادت هميشگي ملي گرايان بود. اغلب مردم از رفتار واقعي ملي گرايان درجريان مبارزات اطلاع كافي نداشتند. براساس آنچه احسان نراقي (مشاور شاه) نقل مي كند، داريوش فروهر درمهرماه 1357 به وي گفته بود با آن كه جبهه ملي مقدار زيادي از راه را با انقلابيون مذهبي و غير مذهبي پيموده است اما حاضر است رژيم شاه يا حتي پسرش را به شرط رعايت قانون اساسي مشروطه مورد حمايت قرار دهد. مرحوم بازرگان نيز در موضعگيري هاي علني هيچ گاه زاويه داشتن نگرش خود با روش و اهداف مبارزاتي امام را آشكار نمي كرد وتا پس از حذف او و يارانش از نظام جمهوري اسلامي، چيزي از مذاكرات او با امام در مهرماه 57 فاش نشده بود. به گفته­ی آقاي فردوسي پور (از شاگردان و همراهان امام در نجف و پاريس) بازرگان در اين مذاكرات به امام گفته بود: «شما مي گوييد شاه بايد برود، اولا كجا برود، شاه رفتني نيست، به فرض برود با آمريكا و ارتش چه مي كنيد؟ فكر اين دو ركن را كرده ايد؟»

البته پاسخ امام و همراهي ملت با آن، چنان بود كه در 14 آبان 57 نهضت آزادي با صدور اطلاعيه اي اذعان كرد:« اكثريت قاطع ملت ايران، شاه و رژيم او را نمي خواهد و خواستار حكومت اسلامي است و اكثريت قاطع ملت ايران آيت ا... العظمي خميني را به رهبري خود برگزيده است.»

دو ماه بعد وقتي به دنبال راهپيمايي تاسوعا و عاشورا و سكته قلبي همراه با تمارض ارتشبد ازهاري، شاه در تكاپوي يافتن يك جايگزين وجيه المله، به شاپور بختيار رسيد. ناصرميناچي يار نزديك بازرگان و عضو موثر نهضت آزادي در ديدار استمپل، مامور سفارت آمريكا چنين گفت:« بختيار مطمئنا در تشكيل دولت موفق خواهدشد. چون كه روحانيون ميانه رو از تلاشهاي او به اندازه كافي طرفداري مي كنند.» او همچنين تاكيد كرد:«شريعتمداري تلفن خواهد زد و او را در سوم ژانويه (12 دي ماه) در قم براي تحكيم حمايت ميانه روها از كابينه بختيار ملاقات خواهد كرد.» ميناچي در اين ديدار گفت:«مهدي بازرگان رهبر نهضت آزادي ايران نيز با بختيار درحد مخالفت نكردن موافق خواهد بود. مشابه همين موضع را اين نماينده نهضت آزادي قبل از آن در جريان مطرح شدن نخست وزيري غلامحسين صديقي (وزير كشور مصدق) داشت.» تلاش حمايتگرانه عضو برجسته نهضت آزادي براي دولت بختيار در حالي صورت مي گرفت كه حزب متبوع بختيار (جبهه ملي) به رغم عهد شكني دبيركل خود نسبت به امام و خيز ناموفق وي براي نخست وزير شدن، بختيار را به عدم رعايت انضباط سازماني متهم كرد و او را از عضويت در جبهه ملي بركنار ساخت. جالب است كه جبهه ملي در آن روزها يك اجتماع در مسجد امام خميني بازار تهران ترتيب داد تا برائت خود از اين رفتار بختيار را به اطلاع عموم مردم برساند. انتخاب مسجد براي برگزاري اجتماع سياسي يك حزب سكولار گوياي واقعيت بزرگي است كه هم اكنون بقاياي اين حزب حاضر نيستند يادي از آن بكنند. البته آنان در همان زمان هم رفتار متناقضي داشتند. تاكيد جبهه ملي بر رهبري امام خميني در اين اجتماع در حالي ابراز مي شد كه وقتي امام در پيام اربعين حسيني از نمايندگان پارلمان رژيم ستمشاهي خواستند كه از رفتن به مجلسين احتراز كنند، سنجابي به نوشته خودش به آن نمايندگان گفته بود كه استعفا ندهند. به رغم مذاكرات پشت پرده­ی ميناچي باماموران سفارت آمريكا براي تقويت بختيار، مرحوم بازرگان زماني كه از سوي امام خميني براي ساماندهي اعتصاب كاركنان صنايع نفت به آبادان سفركرده بود گفت كه هيچ نظري درباره دولت بختيار ندارد و كوچكترين دخالتي در انتخاب وي يا برنامه هايش نداشته است.

امام خميني بازرگان را مامور كرده بودند كه به اتفاق آقايان هاشمي رفسنجاني و مصطفي كتيرايي و دو نفر به انتخاب بازرگان كاركنان صنايع نفت را به رساندن توليد سوخت به سطح تامين نيازهاي ضروري مردم متقاعد كنند. او نيز هاشم صباغيان عضو نهضت آزادي و مهندس حسيبي از اعضاي قديمي جبهه ملي را براي همراهي در اين ماموريت انتخاب كرد. مشكلاتي كه دراين ماموريت گريبانگير بازرگان شد نشان مي داد كه هرگاه مواضع ملي گرايان آشكار شود اعتراض شديد مردم را برمي انگيزد. وقتي سخنراني حسيبي - كه با ادبيات سازشكارانه جبهه ملي همراه بود- با واكنش تندكاركنان اعتصابي شركت نفت روبه رو شد، اين تنها سخنراني روحاني عضو هيئت آقاي هاشمي رفسنجاني و تاكيد او براهداف حضرت امام بود كه به اذعان بازرگان«زمينه را به كلي تغييرداد و پيشداوري ها و مخالفت ها و بدبيني ها را به كلي از بين برد.» ميناچي (نماينده بازرگان در گفت وگو با ماموران سفارت آمريكا) دراجراي برنامه هاي گام به گام نهضت آزادي سعي داشت پاي علماي مبارز را نيز به ميان بكشد.  وي در يكي از مذاكرات خود با «استمپل»مدعي شده بود كه آقايان طالقاني، منتظري و هاشمي رفسنجاني به زودي به پاريس سفر مي كنند تا امام خميني را براي پذيرش طرحي حاوي تشكيل شوراي سلطنت و سپس شكل گيري يك دولت ائتلافي وانجام انتخابات متقاعد كنند. صرف نظر از نيت نهضت آزادي، عوامل اين گروه در جريان انقلاب همواره تلاش مي كردند تا امام و يارانش را در مقابل عمل انجام شده قرار دهند. در يك مذاكره بين بازرگان و بختيار پيشنهادهايي مثل سفر بختيار به پاريس، استعفاي او در حضور امام و انتصاب مجدد او به عنوان نخست وزير موقت توسط حضرت امام مطرح شد. به ادعاي ابراهيم يزدي امام اين پيشنهاد را قابل بحث و در شرايطي قابل قبول دانستند. بازرگان و يزدي بدون تصويب شوراي انقلاب و صرفا با مطلع ساختن اين شورا، بدون توجه به تاكيد شهيد بهشتي براين كه بختيار قبل از سفر بايد تعهد كند كه تسليم نظر امام خواهد بود، مدعي موافقت امام با اين ملاقات شدند. به گفته آقاي فردوسي پور، ابراهيم يزدي در نوف­ل لوشاتو به وي تاكيد كرده بود: «بختيار تقاضاي ملاقات كرده بود وامام هم پذيرفتند. من مصاحبه كردم، قطب زاده هم مصاحبه كرد و خبر هر دو پخش شد. يزدي در پاسخ به سوال آقاي فردوسي پور درباره موافقت مطلق امام با اين ملاقات يا مشروط بودن آن به استعفاي بختيار تنها به اين جمله بسنده كرده بود:« ديگر پذيرفتند!» پس از تماس چند تن از علماي برجسته با نوفل لوشاتو و استفسار در اين مورد، امام در بيانيه اي خطاب به علما، پذيرش بختيار در سمت نخست وزيري را «دروغ» دانستند وتاكيد كردند:« به ملت ابلاغ فرماييد توطئه اي در دست اجراست و از اين امور جاريه گول نخورند.»

واقعيت اين است كه در آن شرايط بختيار هم درگير كسب حمايت فرماندهان ارتش از خود با وساطت ژنرال هايزر فرستاده­ی ويژه­ی دولت آمريكا بود و حاضر نبود، استعفا را در اين سفر بپذيرد. علاوه براين او مي دانست كه اين استعفا بلافاصله كودتاي نظاميان عليه وي را به دنبال خواهد داشت و بدين ترتيب بايد با سوداي قدرت وداع كند. ارتباط بازرگان با بختيار تا آخرين لحظات منتهي به سقوط كامل رژيم ادامه داشت. انتقال تقاضاي بختيار درباره تعويق دو ماهه­ی زمان بازگشت امام به كشور از جمله اقدامات مربوط به اين ملاقات­ها بود. اين تقاضا در واقع براساس تحليل ژنرال هايزر مطرح شده بود كه به نوشته­ی خودش بازگشت سريع امام را «يك تهديد واقعي» مي دانست. احساس خطر هايزر، بختيار و فرماندهان ارتش به حدي بود كه آنها با بررسي طرح هايي مثل ترور امام، انهدام هواپيماي حامل ايشان درآسمان، ربودن و بردن هواپيما به جزيره­ی كيش يا قشم و زنداني كردن امام در آن مناطق -كه در ابتدا با موافقت كاخ سفيد هم همراه شد- پرداختند و البته جز بستن موقت فرودگاه مهرآباد به جمع بندي ديگري نرسيدند. به رغم فاصله­ی شديد بين خواسته ها و رويه هاي امام و خط مشي ملي گرايان، امام و يارانش هيچ گاه رفتار تنگ نظرانه و تضييق آميز در قبال آنان را انتخاب نكردند. گماردن افرادي مثل دكتريدا... سحابي و علي اكبر معين فر به همراه شهيد باهنر براي تنظيم اعتصابات بازار واردات، عزم افراد وابسته به نهضت آزادي مثل شهريار روحاني (داماد ابراهيم يزدي) براي اداره سفارت ايران در واشنگتن - كه كارمندان آن از ورود اردشير زاهدي سفير رژيم شاه به آن مانع شده بودند- بخشي از نشانه هاي اين وسعت نظر است. زماني که شهيدان مطهري، مفتح و محلاتي به عنوان هسته اوليه كميته استقبال ازامام انتخاب شدند، آنان اعضا و همفكران نهضت آزادي و جبهه ملي مثل محمد توسلي، صباغيان، شاه حسيني و كاظم سامي را در كنار افرادي مثل شهيد دانش آشتياني و اسدا... بادامچيان به كارگرفتند. متاسفانه اين حسن نيت نيز مورد سوء استفاده قرار گرفته بود. تلاش براي گماردن افراد مسلح گروهك مجاهدين خلق به عنوان محافظ امام يكي از اين اقدامات بود كه البته درنهايت به جايي نرسيد و به شهيد بروجردي از اعضاي سازمان توحيدي صف سپرده شد. آنها همچنين خليل رضايي (پدر چهار مقتول سازمان مجاهدين خلق) را براي بيان خيرمقدم به امام درفرودگاه مهر آباد انتخاب كرده بودند. تماس تلفني تهديد آميز شهيد محلاتي بامرحوم حاج سيداحمد خميني درآخرين ساعات قبل از پرواز امام به سوي تهران، موجب شد متن خوشامدگويي به امام در نهايت به قلم شهيد مطهري نگاشته و توسط يك دانشجوي گمنام درفرودگاه قرائت شود. مورد ديگر از اين قبيل تلاش هاي فرصت طلبانه، اقدام صباغيان در فرودگاه مهرآباد بود. تصاوير نشان مي دهد كه او در هنگام سخنراني امام خود را دركنار ايشان جاي داده است. برطبق تصميم علما قرار بود شهيد مطهري دركنار امام درآن اتومبيل بليزر معروف بنشيند. احترام شهيد مطهري به امام و سوار نشدن به اتومبيل قبل از حضرت امام سبب شد كه صباغيان پيش از امام براين اتومبيل سوار شود. البته به امر امام، او از اتومبيل خارج شد. اين نمونه ها شايد چندان بااهميت به نظر نرسد، اما بخوبي حكايتگر ويژگي رفتاري عوامل نهضت آزادي در آن مقطع است.

امام پس از ورود به تهران و دادن نويد تعيين دولت در بهشت زهرا، روز 15 بهمن در حكمي مهدي بازرگان را به اين مسئوليت منصوب كردند. واكنش نهضت آزادي به اين اقدام امام خميني در قياس با نوع گرايش هاي قبلي و بعدي نهضت آزادي واقعا عجيب است. در اطلاعيه نهضت آزادي چنين آمده بود:«ما اين انتصاب انقلابي و تاريخ ساز را به ملت شريف و فداكار ايران تبريك مي گوييم و از آن جاكه به فرمان آيه شريفه« اطيعوا ا... واطيعوا الرسول و اولي الامر منكم» اطاعت از اين امر را وظيفه شرعي و عقيدتي خود به شمار مي آوريم و از آن جاكه برطبق اصول والاي اسلام و به خصوص مذهب شيعه كه مرجعيت عالي آن به عنوان نيابت از امام، حق عزل ونصب دارد، وظيفه خود مي دانيم كه به برادر ارجمند آقاي مهندس بازرگان اطمينان دهيم كه هرچه بيشتر درجهت رسالت مكتبي و تشكيلاتي كه نهضت آزادي ايران بردوش دارد، برتلاش خود بيفزاييم.»

چرا بازرگان؟

چرا بازرگان نخست وزير شد؟ از نيمه دوم سال 58 كه ناكار آمدي دولت موقت، نارضايتي امام راحل و نيروهاي انقلابي را به نقطه تعيين كننده اي رساند، اين سوال در ميان مردم مطرح بود. دو دهه بعد، وقتي با افشاي نامه 6/1/1368 امام به آقاي منتظري، مردم نظاره گر قسمِ جلاله­ی آن بزرگمرد راحل درباره موافق نبودن با نخست وزيري بازرگان شدند، اين پرسش باز هم اذهان را به خود مشغول ساخت. پيش از آن هم مرحوم حاج سيد احمد خميني گفته بود:« دوستان امام، آقاي مهندس بازرگان را براي نخست وزيري موقت انتخاب و پيشنهاد كردند. امام مخالف بودند، اما به واسطه احترام به نظر دوستان قبول كردند.» امام با اين كه قيد« بنابر پيشنهاد شوراي انقلاب» را در حكم انتصاب بازرگان به كاربرده بودند، اما حتي در جلسه­ی معارفه نيز با بيان اين كه« شوراي انقلاب، پيشنهادشان اين بوده است كه ايشان رئيس دولت باشند» سعي داشتند براين معنا تاكيد كنند. كتمان امام نسبت به ديدگاه خود و تمكين سازنده­ی آن بزرگوار نسبت به اولين تصميم گيري هاي جمعي جمع موسسان نظام جمهوري اسلامي به حدي است كه حتي افراد مقربي همچون مرحوم آيت ا... رباني شيرازي متوجه آن نبودند. به گفته­ی آقاي ناطق نوري، آن مرحوم جلوي همه به امام با عصبانيت و صريح مي گفت: «به نظر من انتخاب، انتخاب درستي نيست و اين ها آدم هاي مطمئني نيستند وشماها اين ها را نشناخته ايد.» هيچ كس نگفته است كه در جلسه شوراي انقلاب كه از ساعت 5 بعد ازظهر تا 9 شب پانزدهم بهمن 1357 برگزار شد، چه گذشت كه به پيشنهاد تعيين بازرگان به عنوان نخست وزير دولت موقت منتهي شد. اما در اين 28 سال همواره مفروضاتي درباره علت اين انتخاب مطرح شده است. جداي از اين مفروض ها، امام در سال هاي بعد به يك نكته اساسي اشاره كردند:« ما دو دسته بوديم، يك دسته مان از مدرسه آمده بوديم ويك دسته مان از خارج آمده بوديم. نه ما (مدرسه اي ها) تجربه انقلابي داشتيم و نه آنها ( از خارج آمده ها) روح انقلابي را... آن وقت ما نداشتيم فردي را كه بتوانيم، آشنا نبوديم تا بتوانيم انتخاب كنيم. انتخاب كرديم و خطا شد.» بدين ترتيب حضرت امام (ره) هم برخطا بودن اين گزينش تاكيد داشتند و هم به نوعي اشتباه ناخواسته گزينش كنندگان را يادآور شده بودند. با اين حال ايشان در همين سخنان دردمندانه فرموده بودند:« ما يا مقصريم يا قاصر و در هر دو جهت آن، در پيشگاه ملت بايد جواب بدهيم.»

اما در ميان مفروض هايي كه تاكنون مطرح شده اند ابتدا اين نكته مورد يادآوري قرار مي گيرد كه هم اعضاي شوراي انقلاب و هم حضرت امام براين اعتقاد اصرار داشته اند كه نخست وزير نبايد روحاني باشد. دركنار اين اصل، آنها به دنبال فردي مي گشتند كه داراي تجربه­ی مديريتي، حكومتي بوده است. جريان اصيل اسلامي به رهبري روحانيت در شرايط اختناق حاكم بركشور، هيچ گاه اين مجال را نيافته بود، افرادي را براي آموختن مهارت هاي مربوط به مديريت نهادهاي حكومتي تربيت كند. اما بازرگان كسي بود كه در كنار سابقه مديريت در دهه 20 و ابتداي 30 ( رياست دانشكده فني، عضويت درهيئت خلع يد از انگليس، رياست نه ماهه برهيئت مديره شركت ملي نفت و بالاخره مديريت سازمان لوله كشي آب تهران) به تدين نيز اشتهار داشت.

يك فرض ديگر نيز براين ديدگاه مبتني است كه اين گزينش به منظور كاهش حساسيت قدرت هاي غربي و دفع مزاحمت مقدر آنها در اولين روزهاي تولد نظام جمهوري اسلامي بوده است. آنها به كارنامه اعضاي نهضت آزادي در هماهنگ سازي برنامه هاي مبارزاتي خود با آمريكا براي اثبات اين فرض، اشاره مي كنند. واقعيت اين است كه براساس خاطرات مكتوب كارتر، برژينسكي، ونس و خصوصا سوليوان و ژنرال هايزر، آمريكايي ها ابتكار عمل را در آن روزها به كلي از دست داده بودند. براين اساس، تنها گزارش هاي غلط افراد نهضت آزادي درباره تسلط سوليوان و هايزر برامور كشور ممكن است شوراي انقلاب را باچنين ذهنيتي درگير كرده باشد. آنچه مسلم است اين فرض در خاطرات هيچ يك از اعضاي روحاني شوراي انقلاب مطرح نشده است.

آقاي هاشمي رفسنجاني در خاطرات خود به عامل جديدي در ميان انگيزه هاي اعضاي شوراي انقلاب اشاره مي كند:« عامل مهم ديگري هم اعضاي شوراي انقلاب را به انتخاب آقاي بازرگان ترغيب كرد كه آن رابطه ايشان و بختيار بود كه تصور مي شد از حاد شدن مسائل و درگيري هاي خونين جلوگيري خواهد كرد و انتقال قدرت را آسان مي كند. بالاخره جبهه ملي و نهضت آزادي و اعضاي آن باهم روابط و سوابقي داشتند كه اين مي توانست در مذاكرات و گفت و گوها موثر باشد.» بايد گفت سير وقايع روزهاي بعد خطا بودن اين تصور را نشان داد.  بختيار به رغم دوستي ديرينه خود با بازرگان اخطار كرد:« در صورتي كه اين دولت، دست به آشوب بزند نخست وزير آن را دستگير خواهد كرد.» آخرين رئيس دولت در رژيم ستمشاهي افزود:« اگر او (بازرگان) تنها به حرف زدن اكتفا كند، يك مسئله است، اما اگر بخواهد دست به عمل بزند مسئله ديگري مطرح مي شود.» او همچنين بالحني تمسخر آلود گفت:« من حاضرم دولت موقت به قم برود، واتيكان درست كند. من دور قم را براي آنها ديوار مي كشم.» بختيار براساس تحليل خود، در اين جهت حركت مي كرد كه با روش هاي تبليغاتي، امام را از چشم مردم بيندازد. درست درهمان شبي كه صبح قبل از آن( 19 بهمن57) بازرگان در جمع مردم در دانشگاه تهران( با زباني ملاطفت آميز و همراه با مطايبه) خطاب به او گفت:« با بختيار لر، بيا و بشوحر» بختيار دستور داد فيلم بازگشت امام با تاكيد برآن صحنه­ی درون هواپيما كه خبرنگار از امام درباره احساس خود به خاطر حضور در آسمان وطن مي پرسد و امام پاسخ مي دهند:« هيچ»، پخش شود تا به زعم وي بي­اهميت بودن وطن براي امام خميني در اذهان تداعي شود! اين همان شبي است كه صلوات همافران به هنگام مشاهده­ی تصوير امام در تلويزيون آسايشگاه مركز آموزشي نيروهاي هوايي در دوشان تپه آغاز درگيري مسلحانه نهايي مردم با رژيم را موجب شد. در مسالمت جويي بختيار همين بس كه ساعت 6 صبح 22 بهمن ماه دستور بمباران مركز آموزشي دوشان تپه و مسلسل سازي ارتش در خيابان پيروزي را- كه مركز تجمع نيروهاي مردمي و همافران به مردم پيوسته، بود- صادر كرد. اين فرمان در حالي صادر شد كه فرمانده نيروي هوايي از انجام آن اظهار عجز مي كرد. دستور انتقال زمان حكومت نظامي به ساعت 5/4 بعدازظهر را بختيار شخصا به سپهبد رحيمي فرماندار نظامي تهران داد. ليست افرادي كه قرار بود در جريان شبه كودتا بازداشت شوند (و از جمله خود بازرگان) توسط بختيار و با مشورت سپهبد مقدم آخرين رئيس ساواك تهيه شد. او گارد شاهنشاهي را هم مامور كرد كه نيروهاي خود را براي انجام اين شبه كودتا در اختيار رئيس ساواك قرار دهد.

جالب است كه افراد نهضت آزادي همواره مدعي شده اند كه طرفداران امام مانع حل مسالمت آميز مسئله از طريق رايزني با بختيار شده اند! امير انتظام ادعا كرده است كه پس از رايزني ها بالاخره آنها توانسته بودند بختيار را به استعفا و سران ارتش را به اعلام بي طرفي متقاعد سازند.

گذشته از اين كه هيچ كس اين استعفانامه را تاكنون نديده است. حتي به فرض صحت اين ادعا، به نوشته ارتشبد قره باغي آخرين رئيس ستاد مشترك ارتش رژيم سلطنتي، استعفانامه بختيار در ساعت 5 بعداز ظهر 22 بهمن يعني دو ساعت پس از اعلام بي طرفي ارتش از وي گرفته شده است. روايت ارتشبد فردوست رئيس دفتر ويژه اطلاعات شاه از جلسه منتهي به اعلام بي طرفي ارتش نيز جالب است. به نوشته فردوست زماني كه او از اين جلسه خارج شد( يعني قبل اعلام بي طرفي ارتش از راديو و رسانه ها) حتي نگهبانان «ستاد بزرگ ارتشبانان» ( محل برگزاري اين جلسه) سلاح ها را برزمين انداخته، پا به فرار گذاشته بودند. براساس خاطرات قره باغي، اسناد ارتش و مطبوعات آن روزها، ساعت ها پيش از انجام اين جلسه گزارش ها از قرار نيروهاي گارد سلطنت از پادگان حكايت داشت و تنها اميد فرماندهان بي سرباز، به يك گردان از لشكر زرهي قزوين بود كه آن هم در مواجه با مردمي كه در بين راه در مقابل آنان صف آرايي كرده بودند تسليم شد. بنابراين اگر ارتش تسليم شد و بختيار استعفا كرد به جهت رايزني هاي افرادي مثل بازرگان و سحابي با آنان نبود. اين تنها سران ارتش و بختيار نبودند كه قدرت عكس العمل از آنان سلب شده بود. هايزر فرستاده ويژه آمريكا و در واقع حاكم واقعي رژيم شاهنشاهي در آن روزها چند روز قبل از سقوط رژيم وقتي به اتفاق گروهي از مستشاران آمريكايي تهران را ترك مي­كردند به گفته­ی خودش به هنگام بلند شدن هواپيما از زمين فرياد و قهقهه­ی شادي سردادند كه از اين معركه گريخته اند. كاري كه سوليوان و يك فرستاده ديگر پنتاگون در چند روز باقي مانده توانستند انجام دهند لغو چندين قرارداد فروش سلاح به ايران بود. در روز 22 بهمن سوليوان در ساختمان سفارت آمريكا تنها به يك اقدام مشغول بود؛ نجات دادن 26 عضو هيئت مستشاري آمريكا كه در زيرزمين ستاد مشترك ارتش رژيم، در محاصره مردم قرار گرفته بودند و انتقال آنان به سفارت آمريكا در چند خيابان آن طرف تر! از حكايت هاي شيرين اين مقطع است مكالمه سفير آمريكا با نيوسام، مسئول مافوق خود در وزارت خارجه كشورش نيز جالب است، يعني وقتي كه نيوسام براي بار دوم به نقل از برژينسكي مشاور امنيت ملي كارتر، از امكان انجام يك كودتا مي پرسيد، سوليوان در خاطرات خود مي نويسد:« اين سوال در آن شرايط به قدري سخيف و نامعقول بود كه بي اختيار مرا به اداي يك كلمه­ی زشت درباره برژينسكي وادار ساخت و اين فحاشي و بددهني بي­سابقه، مخاطب من، نيوسام را كه مرد ملايم و متيني بود، تكان داد.» براستي مذاكره با چنين افراد مستاصلي در اين شرايط اصلا چه ارزشي داشته است تا بتوان از آن، به عنوان يك اقدام موثر يادكرد؟

راستِ چپ نما اولين مزاحم نظام نوپا

«انقلاب را از روشنفكران دزديدند.»

اين سخن را تنها كسي مي تواند باور كند كه بافرهنگ و تاريخ جامعه ايراني بيگانه باشد و بيهوده نيست كه مخاطبان اين ادعا اغلب كساني هستند كه روشنفكران غربگرا تصور مي كنند توانسته اند آنان را از هويت تاريخي خود دور سازند. اما ناظران صحنه انقلاب اسلامي 1357 گواهي مي دهند كه جريان غير اسلامي، بارها براي دزديدن انقلاب و اسلاميت آن خيز برداشتند و البته اين مردم بودند كه آنان را در دست يابي به اين هدف ناكام گذاشتند. واقعيت اين است كه آنها ابزارهاي ظاهري را نيز در اختيار داشتند.  جريان غير اسلامي تركيبي از تكنوكرات ها، دست اندركاران سيستم اداري، هنرمندان، نويسندگان و اصحاب رسانه هاي مكتوب و راديو و تلويزيون را شامل مي شد. آنها در ماه هاي پاياني مبارزات برضد ستمشاهي با پيوستن به اعتصابيون سعي كردند در ايجاد مطالبات و طرح ايده ها براي خود جايگاهي دست و پا كنند. با اين كه مردم كمترين اقبال را به خواسته هاي گروه هاي ماركسيست و نيز ملي گرا نداشتند، اما از چند ماه قبل از پيروزي انقلاب اسلامي نويسندگان مطبوعات رژيم سابق در چرخشي ازسمت مدح رژيم سلطنت به سوي اين گروه ها، درصدد تغيير رهبري مبارزات برآمده بودند. برخي از مجلات شاه ساخته مثل تهران مصور، سپيد و سياه، فردوسي و اميد ايران در كنار تلاش براي ايجاد مقبوليت براي دولت هاي لرزان از شريف امامي تا بختيار، به معرفي گروه ها و شخصيت هاي چپ گرا و كمونيست به مردم مشغول بودند. ژست چپ گرايانه چنين مجلات طاغوتي كه تا ديروز به اصطلاح سايه كمونيست ها را با تير مي زدند، از نكات طنز آلود آن دوران است.

وقتي اعتصاب روزنامه نگاران مطبوعات كثير الانتشار مثل كيهان اوج گرفت، سناتور مصباح زاده مالك كيهان، يك نويسنده كمونيست به نام « رحمان هاتفي» را كه تهيه كننده نشريه حزب توده بود، به سردبيري روزنامه برگزيد. آثار اين انتخاب را در چپ گرايي كيهان تا مدتي پس از پيروزي انقلاب اسلامي مي توان ديد. گزارش هاي خيال پردازانه از عمليات مردم در آزادسازي مراكز نظامي در 21 تا 23 بهمن هم اكنون در دسترس همگان است. در اين گزارش ها چنين وانمود مي شود كه گروه هاي منهدم شده اي مثل «چريك هاي فدايي خلق» و «مجاهدين خلق»، نيروهاي خط شكن در حمله به پادگان ها و مراكز انتظامي و امنيتي رژيم سابق در آن سه روز تاريخي بوده اند! حال آن كه در چنان شرايطي دست يابي ناگهاني عموم مردم به سلاح، فرصت هيچ گونه تقسيم كار نظامي و چريكي را به هيچ كس نمي داد. بيشترين تلاش براي هدايت مبارزه مسلحانه مردم به يك فعاليت شنود بي سيم هاي ارتش در مدرسه علوي خلاصه مي شد.

حملات مردم به اين مراكز، در شكل يك حضور انبوه در برابر آنها آغاز مي شد و پيكر فرسوده دستگاه نظامي و امنيتي در زمان بسيار كوتاهي تاب و توان خود را در برابر هجوم پر حجم و پرانگيزه مردم مسلح به سلاح هاي سبك را از دست مي داد. تعداد زيادي از نويسندگان مطبوعات افراد ماركسيستي بودند كه پس از تسليم شدن در برابر فشارهاي رژيم به اجزاي دستگاه فرهنگي رژيم مبدل شده بودند، خلا قدرت در ماه هاي آخر رژيم سلطنت، اين افراد را مجددا به ژست اعتقادات گذشته و دوستان قبلي خود بازگردانده بود. حال آن كه سررشته اين چپ گرايي نيز بعضا در دست ايادي رژيم بود. امام بارها اين واقعيت را در سخنراني هاي نوفل لوشاتو يادآوري كردند.

درست در همان روزهايي كه مردم عاشقانه ساعت ها در پشت درهاي مدرسه علوي براي ديدن چهره رهبرشان لحظه شماري مي كردند و منتظر يك اشارت او براي به سردويدن بودند، مجله طاغوتي (و در آن روزها چپ گرا) تهران مصور به سردبيري مسعود بهنود روز 20 بهمن 57 در مقاله اي به قلم حسين مهري خطاب به امام خميني نوشت:«اكثريت خاموش واقعي هواداران، هوادار شما نيست . بسا كه شما را بستايد اما چارچوب حكومت پيشنهادي شما، طرح نامفهوم جمهوري شما سازگار با همه طبايع نيست.»

صاحب امتياز اين مجله عبدا... والا عضو كلوب روتاري و نماينده مجلس شوراي منصوب شاه و يك كاباره دار معروف تهران بود كه مطبوعه زرد خود را در اختيار گروهي از كمونيست هاي پيوسته به رژيم قرار داده بود تا آن را در چهره يك نشريه سياسي راديكال عرضه كنند.

نحوه اعلام پيروزي انقلاب اسلامي از راديو سراسري در 22 بهمن 57 نيز وجود زاويه متفاوت نگاه دست اندركاران رسانه ملي به اهداف عموم مردم و رهبري آنان را نشان مي داد. ساعتي پس از آن كه شهيد محلاتي از يك فرستنده راديويي با برد محدود پيروزي «انقلاب اسلامي» را اعلام كرد، گوينده­ی راديو سراسري خبر اين پيروزي را اين گونه اعلام كرد:« اين صداي انقلاب مردم ايران است، صداي راستين انقلاب» حتي بعد از آن كه آيت ا... موسوي اردبيلي پيام امام را در راديو قرائت كرد، گويندگان راديو همچنان از به كاربردن قيد اسلامي براي انقلاب خودداري مي كردند. تنها اعمال نظر حضرت امام بود كه كاركنان غير مذهبي راديو را به پذيرش اسلاميت « انقلاب مردم ايران » واداشت! در خلا توليد سرود و موسيقي هاي مبتني بر نگاه اسلامي، تا چند روز اغلب سرودهاي كمونيستي از رسانه ملي پخش مي شد: «به هر كجا نشان ز ثروت است، كه حاصل تلاش كارگر است، زمين همين ز رنج برزگر، بپا كنيم قيام مردمي ...» پخش اين سرود با موسيقي متعلق به احزاب كمونيست آمريكاي لاتين با هدف تزريق تئوري« ارزش اضافي» ماركس به اذهان كارگران ستمديده اي صورت مي گرفت كه از اولين روزهاي پس از پيروزي انقلاب اسلامي، گروه هاي كمونيستي آنها را طعمه لذيذي براي اهداف سياسي خود يافته بودند.

درست دو هفته پس از سرنگوني رژيم سلطنت، يعني در هفتم اسفند 57، امام خميني در جمع روحانيون غرب تهران از اين وضعيت خبر مي دهند: «الان هم يك آشفتگي هاي زيادي هست كه مفسدين افتاده اند توي مردم و پخش اكاذيب مي كنند و مي روند در اين كارخانه ها ، به آنها مي گويند كه ببينيد هيچ چيز نشده ... هركس مي تواند برود در اين كارخانه ها و براي مردم صحبت كند، بفهماند كه اينها مي خواهند باز اوضاع سابق و آن قلدري هاي سابق را برگردانند به صورت ديگر، البته ديگر شاه برگشتني نيست لكن مي خواهند با وضع ديگر، همان بساط را درست كنند.»

باور امام به منشا راست گرايانه اين تحركات چپ نما در اين روزها نشانه­ی دريافت دقيق امام از آرايش جريان هاي سياسي در اين مقطع است. ايشان در روز 27 بهمن در ديدار گروهي از اساتيد دانشگاه ها با اشاره به افراطي گري چپ گرايان با استفاده از وضعيت اولين روزهاي پس از پيروزي انقلاب اسلامي مي فرمايد:« منزل هاي مردم را دارند غارت مي كنند. اين براي اين است كه مي خواهند شلوغي به پا كنند ... و از اين شلوغي استفاده كنند براي ارباب ها و من احتمال مي دهم كه آمريكا باشد نه شوروي. چون اينها در دربار هم بودند. همين كساني كه طبل كمونيست را مي زدند، سران بزرگشان توي دربار خدمتگزار بودند!»

روز 29 بهمن اعضاي كانون نويسندگان با امام ديدار كردند. در ميان اين افراد نويسندگان كمونيست و چپ گرايي مثل تنكابني، ساعدي، هزارخاني، مجابي، اسماعيل خويي باقر پرهام، نعمت آزرم و ... ديده مي شدند كه هم اكنون در شمار عناصر فراري ضد انقلاب هستند و يا با ننگ دشمني با اسلام و انقلاب زندگي را وداع گفته اند. امام در آن ديدار با تصريح براين كه« مطلب نهايي، رفتن رژيم منحوس شاهنشاهي و رفتن جناح هاي چپ و راست و آنها كه مي خواهند امپرياليست ها و چپي­های ما را اسير كنند،است»، خطاب به اين نويسندگان گفتند:« ما از الان بايد مستقل باشيم نه طرف راست نه طرف چپ. بلكه همه تحت لواي اسلام، مستقل. اگر بخواهيد مملكت تان مستقل شود، اگر بخواهيد آزادي براي شما پيدا بشود. افكار متشتت را الان كنار بگذاريد و با هم و همصدا با هم اين بار را به منزل برسانيد.»
دريغا كه آن روشنفكران با ناديده گرفتن نصيحت آن پيرفرزانه و يگانه دوران فرصت فراهم آمده براي تصحيح سمت وسوي به بيراهه رفته حركت جريان روشنفكري را از دست دادند و همچنان از قافله اراده خداخواهانه مردم جدا ماندند. آنان با به كارگيري ظرفيت هاي رسانه اي به جامانده از رژيم گذشته در مدت پس از بهمن 57 تا خرداد 60، آن قدر بر طبل همراهي با تحركات تجزيه طلبانه در چهار گوشه كشور و در قالب چپ گرايي، تلاش براي شوراندن محرومان بر حكومت ناشي از اراده آنها، متلاشي ساختن تشكيلات نظامي كشور، حذف اسلاميت از نظام مورد تاييد 2/98 درصد مردم كوفتند تا اين كه به دست مردم از صحنه حذف شدند.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 18:21  توسط امین مهرکیش | 

درست پنج روز پس از انتشار اين نامه­ی شريعتمداري بود كه آيت الله سعيدي در زير شكنجه هاي رژيم سلطنت به شهادت رسيد. شريعتمداري علاوه بر برخورداري از وجوهات برخي از اقشار متمكن، در مسئله دارالتبليغ مورد حمايت هاي مالي دولتي نيز بوده است. چنان كه يكي از اسناد لانه جاسوسي آمريكا در آبان 1350 از شريعتمداري به عنوان رئيس مركز مذهبي قم ياد مي كند كه از نخست وزيري و ساواك وجوهي را دريافت مي كند.

به شهادت اسناد ساواك او در ملاقات با آيت الله ميلاني در قم، به صراحت از امكان وساطت انتقال پيام هاي آن مرحوم به ساواك سخن به ميان آورده و جالب است كه براساس همين اسناد براي انجام بازديد آيت الله ميلاني در مشهد، شريعتمداري نظر رياست ساواك را خواسته است. با همه اينها شايد نتوان شريعتمداري را عامل مستقيم ساواك به حساب آورد. او بيش از هر چيز به ارتقاي جايگاه خود در فضاي مسالمت و رفاقت با رژيم سلطنت مي انديشيد. همين امر باعث مي شد كه طرفداران مبارزه­ی پارلمانتاريستي، مثل عناصر جبهه ملي و نهضت آزادي بيشترين نزديكي را با وي احساس كنند. بازرگان بلافاصله پس از آزادي از زندان به قم رفت و در جلسه دارالتبليغ شركت كرد. رابطه ميناچي مدير حسينيه ارشاد با فعالان دارالتبليغ از ابتداي فعاليت اين حسينيه قابل مشاهده است. افرادي همچون صدر بلاغي، سيدغلامرضا سعيدي، سيدهادي خسروشاهي و محمد مجتهد شبستري از جمله اين افراد بودند.
سه نفر اول اين افراد پس از پيروزي انقلاب از سوي شريعتمداري حزب خلق مسلمان را به عنوان بديل حزب جمهوري اسلامي تاسيس كردند.

البته انصاف اين است كه اذعان شود كه همانها اولين كساني بودند كه با مشاهده افراط كاري هاي اطرافيان شريعتمداري خود را از اين حزب كنار كشيدند.

ارتباط ميناچي يار نزديك بازرگان با شريعتمداري و بيت او در حدي بود كه ويليام سوليوان آخرين سفير آمريكا در نامه اي به وزارت امور خارجه اين كشور در 30 مهرماه از ميناچي به عنوان «دوست نزديك شريعتمداري » ياد مي كند. اسناد لانه جاسوسي نشان مي دهد كه ميناچي درباره تلاش خود براي اجراي برنامه هاي سازشكارانه مشترك بين شريعتمداري و بازرگان و حتي متقاعد كردن امام به پذيرش اين برنامه ها در ماه هاي پاياني رژيم سلطنت به صورت مستمر به ماموران لانه جاسوسي گزارش مي داده است. شريعتمداري و اطرافيانش به طور جداگانه نيز ارتباطاتي را با سفارت آمريكا برقرار كرده بودند، اين ارتباطات پس از انقلاب از گستردگي بيشتري برخوردار شد.
آمريكايي ها از اولين سال هاي نهضت اسلامي به ايجاد محور فرعي در مقابل امام خميني، توسط شريعتمداري و با همفكري ملي گرايان، توجه ويژه اي داشتند.  جونز و ويكتورولف كارشناسان سفارت آمريكا در تهران در گزارشي با طبقه بندي خيلي محرمانه در تاريخ 18 شهريور 43 با اشاره به اين كه «شريعتمداري احتمالا از برجستگي (امام) خميني خيلي خوشحال نيست... احتمالا نمي خواهد كه (امام) خميني بزرگترين رهبر شيعيان شود و اگر از تضعيف كلي آن مقام روحاني آگاه گردد محتمل است كه عقب بكشد و يا حمايتش را از (امام) خميني كاهش دهد.» ديدگاه خود را درباره آينده سياسي او چنين ترسيم كرده بودند:

«به هر حال بايد اشاره شود كه شريعتمداري ارتباطاتي با جبهه ملي و طرفداري نسبت به آن دارد. او احتمالا به خودي خود مفهوم اصلاح (منظور اصلاحات موسوم به انقلاب سفيد شاه است) را آن طور كه بعضي از همقطارانش آن را رد مي كنند، نفي نمي كند. او به دلايل تاكتيكي آن را ضروري يافته كه خودش را با مخالفت كلي روحانيون هماهنگ كند تا پايگاه سياسي خودش را حفظ نمايد. به هر حال محتمل است كه او ترجيح دهد كه برخي اصلاحات معتدل بنيان نهاده شود و اين كه دولت امتيازاتي كوچك جهت اجازه شركت اندك مخالفين، مخصوصا جبهه ملي در امور سياسي ايران را بدهد.»
پس از اين زمان نيز آمريكا همچنان جزئيات تلاش هاي شريعتمداري در حوزه علميه قم را زير نظر داشته است. در سند ديگري از سفارت آمريكا و با طبقه بندي خيلي محرمانه كه در تاريخ 16 فروردين 1345 به نگارش درآمده است چنين مي خوانيم: «حاميان (امام) خميني ادعا مي كنند يك چاشني آمريكايي در دستورالعمل هايي كه به وسيله شريعتمداري داده مي شوند وجود دارد. آنها به عنوان مثال شيخ مهدي حايري يزدي را ذكر مي كنند؛ معلمي كه فلسفه تطبيقي را در ايالات متحده تحصيل كرده و فلسفه مذهبي خودش را با عقايد وارداتي آمريكايي توضيح مي دهد. در نتيجه اين حملات، شريعتمداري با بي ميلي استعفاي حائري را از مدرسه از پايان سال تحصيلي جاري پذيرفته است.»

با همه اينها به نظر مي رسد كه شريعتمداري و حاميان او در دستگاه حكومتي پهلوي در دست يابي به اهداف خود در تاسيس دارالتبليغ موفق نبودند. درست است كه پيروان امام خميني به دارالتبليغ به عنوان يك پايگاه اختلال در برنامه هاي مبارزاتي حوزويان مي نگريستند، اما برخي از ياران امام مثل شهيد مطهري به رغم مورد انتقاد واقع شدن از سوي دوستان خود، موضع نزديكي به اين تشكيلات را انتخاب كرده بودند. افرادي مثل آيت الله مكارم شيرازي، آيت الله جعفر سبحاني از ناحيه نزديكي به اين تشكيلات حتي در ذهنيت انقلابيون تخريب شده بودند. اما همين حضور باعث شده بود كه بعضا استفاده هايي خلاف غرض موسسان دارالتبليغ از آن شود. شهيد مطهري مدتي عصرهاي جمعه در دارالتبليغ سخنراني مي كرد و پس از ایشان، اين جلسات به وسيله حجت الاسلام والمسلمين زين العابدين قرباني (امام جمعه فعلي رشت) اداره مي شد. جالب است كه به خاطر موضعگيري هاي تند آقاي قرباني در اين جلسات دارالتبليغ، ساواك آن را تعطيل كرد. (جريان ها و سازمان ها :چاپ پنجم، ص 290) همچنين ماموران ساواك در گزارش هاي خود به موضع منتقدانه شهيد مطهري نسبت به نحوه تعامل مثبت شريعتمداري با رژيم اذعان دارند. اگرچه گرايش به طرح مشكلات روبنايي جامعه در نشريات و كتب منتشر شده از سوي دارالتبليغ، مورد اعتراض مبارزان مسلمان بود، اما نويسندگان پر انگيزه­ی حامي امام، همين نشريات را به عنوان اندك امكانات مقاومت در برابر برنامه هاي فرهنگي رژيم شاه و تربيت نيروهاي جوان اهل قلم مورد استفاده قرار مي دادند. اين چيزي بود كه شريعتمداري نيز توانايي جلوگيري از آن را نداشت.

ريشه هاي يك انحراف خونين ديگر

نگارنده در فروردين 1357 تراكتي را بر ديوار مدرسه حجتيه قم مشاهده نمودم كه در آن، آزادي چند تن از زندانيان سياسي و از جمله مهدي هاشمي خواسته شده بود. بعدها متوجه شدم كه اين اعلاميه بخشي از تلاش گروهي متشكل از افرادي همچون شهيد محمد منتظري، مهندس غرضي، علي جنتي، خانم مرضيه دباغ در اروپا بوده است. آنها به همين منظور يك برنامه اعتصاب غذا را در كليساي سنت مري و نيز مراكز ديگري در اروپا ترتيب دادند. دو سال پيش از آن، رسانه هاي رژيم شاه تبليغات دامنه داري را درباره اقدامات مهدي هاشمي و گروهي با عنوان هدفيون به راه انداخته بود. آنها متهم بودند تعدادي از مخالفان فكري خود و از جمله آيت الله شمس آبادي را به قتل رسانده اند. تقريبا تمامي مخالفان رژيم بر اين باور بوند كه اين اقدامات كار خود ساواك بوده است تا بدين وسيله مبارزان مسلمان در اذهان مردم تخريب شوند. اما در ابتداي سال 1365 با كشف يك خانه تيمي مربوط به مهدي هاشمي و دستگيري او، وي به تمامي جناياتي كه در دادگاه رژيم شاه به آن متهم شده بود اذعان كرد. تحقيقات درباره پرونده مهدي هاشمي از وجود يك باند همراه وي حكايت مي كرد كه مسبب بسياري از تنش ها و مشكلات در سطح سياست داخلي و خارجي كشور بوده اند.
اين آتشي بود كه زبانه هاي آن دامنگير فردي شد كه پيشاپيش به عنوان جايگزين احتمالي امام خميني در جايگاه رهبري تعيين شده بود. باند مهدي هاشمي تا هم اكنون نيز به عنوان يكي از جريانات تاثيرگذار بر تحولات كشور از سوي آگاهان سياسي مورد توجه قرار مي گيرد.

داستان مهدي هاشمي و يارانش تكرار يك پديده در سطح نيروهاي مبارز در دهه 50 بود و آن اين كه چگونه يك انحراف انديشه­اي به اقدامات جنايتكارانه منتهي مي شود.

خلاصه داستان چنين است؛ طلبه جواني پس از حوادث اوليه نهضت اسلامي و تبعيد حضرت امام با ورود به مطالعاتي كه به زعم خودش او را در مبارزه ياري مي كند، به باورهايي مي رسد كه نتيجه طبيعي آن آمريت جناياتي مثل قتل فجيع مرحوم آيت الله شمس آبادي، روحاني ديگري به نام شيخ قنبرعلي صفرزاده و حتي سوءقصد به مرحوم آيت الله العظمي گلپايگاني است.

مهدي هاشمي در ريشه يابي انحراف خود به اين عوامل اشاره مي كند: «يك: نپيمودن راه صحيح براي دستيابي به تفكر اصيل اسلامي، دو. نپرداختن به تهذيب نفس و سه، عدم توازن و اعتدال در بينش ها و گرايش ها و واكنش ها.»

به اذعان مهدي هاشمي او بيشترين تاثير را از افكار فردي به نام غروي اصفهاني پذيرفته بود. در ابتدای اين نوشتار به برخي از انديشه­هاي مدعيان مبارزه با خرافات در تشيع اشاره­اي داشتيم، چيزي كه در نظرات افرادي همچون شريعت سنگلجي، حكمي زاده و... ديده مي شد و بيش از هر چيز نشاني از نظرگاه­هاي وهابيون در نفي معتقداتي مثل توسل، شفاعت و... با خود داشت. اين ديدگاه ها در مراحل پس از دهه هاي اول سده سيزدهم شمسي نيز از سوي افرادي همچون سيدابوالفضل برقعي، سيد مصطفي طباطبايي و بالاخره محمد جواد غروي اصفهاني نيزپيگيري مي شد و هم اكنون نيز تعقيب مي شود. غروي نيز مانند اسلاف خود در كنار افكار وهابي مآبانه، روحانيت تشيع را آماج حملات خود قرار داده بود. وي در يك تقسيم بندي از روحانيت شيعه، بخشي از آن را «توجيه گر دستگاه حكومتي» مي دانست كه با دستي بر حلقوم عقل و آزادي مردم و با دستي به كارگشايي صاحبان زر و زور مشغول بوده اند.» از ديدگاه غروي علما و فقهاي مبارز سازش ناپذير هم افرادي هستند كه خواسته اند از همان مذهب و عقايد مذهبي و خرافات و عقايد درهم و برهم غير قرآني­شان دفاع كنند و تعصب بورزند و سرسختي نشان بدهند و چنين كردند تا امروز بگويند شيخ شهيد و علماي راستين و حافظان خستگي ناپذير و غيره.»!

او در نهايت چنين نتيجه مي گرفت كه «از ميراث فكري و قلمي فقهاي گذشته شان نبايد مددي خواست و چشم اميدي داشت كه جز تلف كردن وقت و نيرو و منحرف شدن از راه اصلي به دست همين متوليان مذهبي نتيجه ديگري عايدمان نخواهد شد.» افكار منحرف غروي مقاومت هايي را از سوي علماي اصفهان برانگيخته بود و علاوه بر چندين رديه براعتقادات شبه وهابي غروي، برگزاري يك سلسله سخنراني توسط علامه اميني در اين شهر باعث دور شدن روزافزون مردم اصفهان از غروي شد. غروي علاوه بر تاثيرپذيري از وهابيون، بخشي از عقايد خود را از انديشه هاي نوگرايانه علم گرايان وام گرفته بود. به همين سبب او همدلي ويژه اي با گروهك هايي مثل منافقين داشت و همين اشتراك انديشه­اي سبب شده است كه فرزند غروي به محور اصلي فعاليت گروهك نهضت آزادي در شهر اصفهان تبديل شود. نگاهي به پرونده مهدي هاشمي و همدستانش در دادگاه رژيم سابق نشان مي دهد كه قاتلان مرحوم آيت الله شمس آبادي مخالفت او با كتاب «شهيد جاويد» نوشته مرحوم شيخ نعمت الله صالحي نجف آبادي را به عنوان يكي از دلايل خود براي اين اقدام مي دانسته اند. كتاب شهيد جاويد در زمان انتشار خود چنان طلاب و فضلاي حوزه هاي علميه را درگير خود كرد كه سران ساواك تسهيلاتي را براي تجديدچاپ اين كتاب فراهم آوردند. يك سند ساواك نيز حاكي است كه كارشناسان ساواك خواستار «دامن زدن به اختلافات» مربوط به اين كتاب براي «بهره برداري لازم» از آن شده اند. نويسنده شهيد جاويد در كتاب خود :كه به لحاظ شيوايي قلم و جمع آوري مناسب مطالب حتي تقريظ آيت آلله مشكيني را نيز در طليعه خود داشت- بر دو ادعا پاي فشرده بود؛ نخست اين كه هدف امام حسين(ع) از حركت به سوي كوفه كه منجر به واقعه كربلاي سال 61 هجري شد، ايجاد حكومت اسلامي بوده است، نكته دوم اين كتاب كه نتيجه طبيعي انگاره اول به شمار مي رفت اين بود كه امام(ع) نسبت به آنچه قرار بود در كربلا رخ دهد، علم نداشت. رديه هاي متعددي در حوزه علميه بر اين كتاب نوشته شد.  با اين كه در ميان رديه نويسان بر اين كتاب نام اساتيد بزرگ نزديك به امام خميني مثل آيت الله فاضل لنكراني و مرحوم آيت الله اشراقي (داماد حضرت امام) نيز به چشم مي خورد، اما نيروهاي طرفدار امام به عنوان حاميان اين كتاب و نيروهاي سنتي حوزه و از جمله مرحوم آيت الله گلپايگاني به عنوان منتقدين اين كتاب شناخته شده بودند؛ طوري كه ساواك در سند ديگري تصريح مي كند: «در مورد تضعيف طرفين (طرفداران خميني و گلپايگاني) ترتيبي اتخاذ گردد كه اختلاف موجود در اين زمينه گسترش يافته و بهره برداري هاي لازم از اختلاف مذكور كسب گردد.» امام راحل همواره از اظهار نظر صريح درباره كتاب پرهيز كردند و موضوع حمايت و مخالفت با آن را به تلخي به عنوان يكي از موارد استفاده دشمن از اختلافات داخلي مورد اشاره قرار مي دادند. اما آقاي منتظري درخاطراتش تلويحا به پيغامي اشاره مي كند كه ظاهرا در انتقاد از ابراز همراهي وي با اين كتاب بوده است.

به هر حال از جمله كساني كه در شهر اصفهان با كتاب صالحي نجف آبادي و نيز افكار غروي اصفهاني به شدت مخالف بود، مرحوم آيت الله شمس آبادي بود. منتظري در خاطرات خود وقتي به موضوع تشريح علت قتل شمس آبادي مي رسد، يادآور مي شود: «واقع مطلب اين است كه مرحوم شمس آبادي در ماجراي كتاب شهيد جاويد سردمدار قضيه شده بود.» وي در بخشي ديگر از اين خاطرات تصريح مي كند: «طبعا يك جو متشنج ايجاد شده بود و بچه هاي انقلابي تند خواسته بودند او را گوشمالي بدهند و بترسانند ولي برخلاف ميلشان به قتل رسيده بود.»

درباره انگيزه نهايي مهدي هاشمي در قتل مرحوم شمس آبادي فرضيه هاي مختلفي وجود دارد. مهدي هاشمي خودش مدعي است كه اين رفتار به خاطر تبعيت از تجربيات مشابه مبارزين الجزاير در ترور علماي همراه با فرانسوي هاي استعمارگر و سپس متهم كردن فرانسوي ها به اين اقدام براي تخريب وجهه آنها صورت مي گرفت.
مطابق يك فرضيه­ی ديگر مهدي هاشمي در اين اقدام به واقع از سوي ساواك هدايت مي شده است. طرفداران اين فرضيه از تخفيف مجازات وي از سه بار اعدام به حبس ابد به عنوان شاهد ادعاي خود ياد مي كنند. آنها يادآوري مي كنند كه مهدي هاشمي پس از دستگيري توسط ساواك (1346) لباس روحانيت را رها كرد و توسط ساواك از طريق ضداطلاعات ارتش شاه به كار گرفته شد.

بازگشت مهدي هاشمي به زادگاه خود پس از اين دوره و ارتكاب جنايت شهادت آيت الله شمس آبادي تقويت كننده فرضيه دوم است. به هر حال انگيزه نهايي مهدي هاشمي هرچه بوده است از منشأ اوليه آن گريزي نيست؛ آميزه اي از مشكلات اخلاقي و خودبسندگي در تفسير دين و عمل براساس اين دو، عامل انحراف وي بوده است.

مدرسه حقاني

پرده دري ها و حرمت شكني هايي كه در جريانات پس از سال1376 دلها را آزرد، بدون آنكه مسببان آن بخواهند به اراده الهي كاركرد هاي مثبتي هم داشت. شبهاتي كه قلمهاي هتاك درباره تاريخ انقلاب در اين سالها آفريد، فرصتي را براي امكان آگاهي تاريخي نسل جديد فراهم ساخت. در جريان داستان سرايي هايي كه عمدتا از سوي فريب خوردگان باند مهدي هاشمي در قالب تعابيري مثل « عاليجنابان» و...براي ترسيم چهره اي جنايت كار از عملكرد گذشته نظام صورت مي گرفت، بسياري ازمردم براي اولين بار با نام يك مدرسه علوم ديني در حوزه علميه قم آشنا شدند . افرادي مثل اكبر گنجي و سپس با استفاده از نوشته هاي او، ضد انقلابيون خارج كشور مثل عليرضا نوري زاده آتش سنگيني از تهمتها را بسوي مدرسه علميه «حقاني» گشودند و پرورش يافتگان آن را با عنوان« باند حقاني» نواختند . اين مسئله نظرها را به سوي مدرسه مذكور كه درحال حاضر با نام «شهيدين» شناخته مي شود جلب كرد. البته بازگشت به گذشته اين مدرسه نشان مي داد كه برخي از همفكران اكبرگنجي نيز مدتي در همين مدرسه تحصيل كرده بودند! با اين حال سوال پيش مي آيد كه چه چيزي اين مدارس را در ميان همه مدارس علميه از چنين حساسيتي برخوردار كرده است ؟ واقعيت اين است كه مدرسه حقاني در تحولات حوزه علميه قم در پيش از پيروزي انقلاب جايگاه ويژه اي داشته است . بطور مختصر مدرسه حقاني بر آمده از يك ايده با سابقه دهها ساله درحوزه هاي علميه است . از زمان آيت ا... سيد ابوالحسن اصفهاني در نجف، آيت ا...بروجردي در قم تمايل به تحول در نظام درسي و پرورش عالماني پاسخگوي نيازهاي جديد جامعه وجود داشته است . اين چيزي بود كه حتي مورد سوء استفاده رژيم شاه نيز قرار گرفت. آنچه رژيم گذشته در قالبهايي مثل دارالترويج، دارالتبليغ و دانشگاه اسلامي و ... پيگيري مي كرد، مصادره كردن پاسخ به همين نياز براي تسلط بر حوزه علميه قم بود. اگر شهيد بهشتي را موسس «مدرسه حقاني» بناميم، شايد قضاوتي برخلاف واقع نداشته ايم . او نخست سعي كرد در مدرسه آيت ا...گلپايگاني نظام درسي نويني را با افزودن دروس جديد مثل ادبيات فارسي، تاريخ، رياضيات، بنيان نهد . اما زماني كه درمورد گنجاندن درس انگليسي با ممانعت مرحوم آيت ا... گلپايگاني مواجه شد ، به همراه تعدادي ديگر از مدرسان حوزه علميه قم به فكر تأسيس يك مدرسه مستقل افتاد. در تحقيق ايده­ی شهيد بهشتي، بزرگاني همچون آيات قدوسي ، رباني شيرازي، حائري تهراني، حسين حقاني و سيد مرتضي جزايري با او همراه شدند . آنها در ميان مراجع تقليد تنها از حمايت مالي و معنوي مرحوم آيت ا...ميلاني برخوردار شدند . به گفته آيت ا... جنتي ، شهيد بهشتي و آيت ا... رباني شيرازي اين مدرسه را در قالب يك ايده كلي براي شكل دهي مدارس برنامه ريزي شده و تشكيلاتي بصورت نمونه در كنار حوزه و به اميد گستردگي تدريجي آن در كل حوزه در صورت موفقيت آن تاسيس كرده بودند . آيت ا... حائري تهراني هم از ارتباط حوزه و دانشگاه به عنوان انگيزه ديگر موسسان اين مدرسه ياد مي كند . برخي از همراهان اوليه اين مدرسه بعدها به دلايلي مختلفي از آن جدا شدند . در يك سوي اين طيف فردي همچون سيد مرتضي جزايري مخالف ورود در مقولات عقلي، فلسفي و سياسي و در سوي ديگر آن كسي مثل محمد مجتهد شبستري مفتون خرد غربي قرار دارد اما اين مدرسه در دوره هاي مختلف عمدتا با محوريت بزرگاني اداره مي شد كه هريك منشا اثرات بزرگي در سطح حوزه علميه و سپس با پيروزي انقلاب در اركان نظام جمهوري اسلامي بوده اند. مدرسه حقاني براي اولين بار پاي علومي مثل جامعه شناسي، روان شناسي ، فلسفه غرب و اقتصاد را به محيط حوزوي قم بازكرد .شهيد بهشتي به گفته خودش در اين مدرسه به دنبال تربيت عالمان محققي بودكه«راه گشاي بن بست هاي فعلي ناشي از ضعف شناخت»»باشند . او تصريح كرده بود: «محيطي كه بيست معمم در كنار بقيه تربيت كند مورد علاقه هيچيك از ما نيست.» بهشتي و يارانش به دنبال تاسيس يك نظام آموزشي روز آمد با استفاده از تجربه دانشگاه الازهر بودند با اين تفاوت كه وابستگي الازهر به حكومت را مورد انتقاد قرار مي دادند. از سال 1345 مديريت اين مدرسه را شهيد آيت ا... قدوسي به عهده گرفت .رفتار او آشكارا ازيك جهت گيري ويژه در تربيت طلاب حكايت داشت. حجت الاسلام محمد علي معلي يكي ازتربيت يافتگان مدرسه حقاني مي گويد:«شهيد قدوسي در مديريت مدرسه با طلاب به گونه اي برخورد مي كردكه گويي آنها در آينده بايد مديران يك جامعه اي شوند و گاهي حتي اين را به زبان مي آورد .» مدير پروري در شرايطي كه كمترين چشم اندازي براي تغيير نظام حكومتي وجود نداشت ، از نگاه دورانديش آيت ا... قدوسي حكايت مي كرد . مدتي كوتاه پس از تاسيس ، شهيد بهشتي از آيت ا... مصباح يزدي و آيت ا... جنتي براي همكاري در اداره اين مدرسه دعوت كرد. سابقه اين همكاري به زماني باز مي­گشت كه آنان يك پژوهش مشترك در زمينه حكومت اسلامي را انجام مي دادند . بدين ترتيب و به دنبال پذيرش مسئوليت مركز اسلامي هامبورگ توسط شهيد بهشتي ،اين سه مدرس حوزه علميه قم عملا كار تربيت طلاب مدرسه حقاني را بر عهده گرفتند . نظامي كه بهشتي و يارانش براي اين مدرسه طراحي كرده بودند در كنار تلفيق مزاياي نظام حوزوي با كسب علوم جديد و مورد نياز و تاكيد بر عنصر تهذيب نفس ، از سويي بر انضباط تاكيد زيادي داشت واز سوي ديگر نوعي آزاد منشي را تجويز مي كرد كه حتي به طلاب مجال مشاركت در برنامه ريزي براي مدرسه مي داد. يكي از ادعاهاي ناصحيحي كه آقاي منتظري در خاطرات خود مطرح كرده است ، مقابله مديريت اين مدرسه و خصوصا شخص آيت ا... قدوسي با فعاليت سياسي طلاب آن است. هر كه آقاي منتظري را نشناسد قاعدتا اين سوال برايش پيش خواهد آمد كه چگونه اطلاعات او از اين مدرسه حوزه علميه قم تا بدين حد غلط است .كارشناس ساواك در گزارش درباره اين مدرسه نوشته است : «شكي نيست آقاي قدوسي - كه رئيس مدرسه حقاني مي باشد - يكي از علاقه مندان به (امام ) خميني واز خمينيست هاي داغ و دو آتشه به شمار مي رود...شكي نيست آقاي قدوسي با ظاهري بسيار آرام ،هيچ نوع فعاليت آشكاري در داخل مدرسه براي خميني ندارد ... باتمام اين حرفها و سكوتي كه سعي كرده اند در مدرسه برقرار سازند،ديده مي شود كه مدرسه حقاني غالبا شاگردان داغ و حماسي و شاگردان خمينيسم دو آتشه تحويل مي­دهد آنچه را كه از مدرسه حقاني معروف است اين است كه مي گويند تا يكي از مريدهاي خميني نباشد آقاي قدوسي براي تدريس آن مدرسه قبول نمي­كند .» سياسي بودن فضاي اين مدرسه به رغم تقيه­اي كه شهيد قدوسي داشت ،سبب شده بود كه شاگردان اين مدرسه به سمت سياست كشيده شده و از فتنه آن دوران و جريانهاي منحرف بي نصيب نماندند و حتي مواردي از پيوستن آنان به منافقين و گروهكهاي ماركسيست نيز وجود دارد و اسناد ساواك حتي بعضا به نحوه فراري دادن طلاب تحت تعقيب ساواك ، توسط شهيد قدوسي اشاره هايي دارد. بااين حال ورود افكار التقاطي به اين مجموعه­ی علمي عكس العمل هاي چالش برانگيزي را از سوي مدرسان آن بدنبال داشت . آيت ا... مصباح در جريان مبارزه ، با هرگونه همكاري با گروه هاي غير اسلامي و التقاطي مخالف بود . اين ديدگاه ، در آن شرايط كه فشار اختناق ، مبارزه را به صورت يك هدف در آورده بود، باعث موضع گيريهايي عليه او مي شد. عكس العمل بدون مجامله و مستقيم آيت ا... مصباح در قبال انحرافات فكري از آن زمان ذهنيت هايي را به دنبال داشت . ناظران آن صحنه برخي از توهين هاي سالهاي اخير به آيت ا...مصباح را هم ناشي از وقايع همان روزگار مي دانند . نگراني آيت ا...مصباح از فراموشي مباني و معتقدات ديني از سوي عناصر سياسي عملگرا در آن زمان نيز مسئله ساز بوده است. دامنه اين دغدغه ، گاه حتي در قالب بروز تفاوت سليقه با بزرگاني مثل شهيد بهشتي بروز مي كرده است. به عنوان مثال در جريان مناقشاتي كه نظرات دكتر شريعتي در بين طلاب ايجاد كرده بود، شهيد بهشتي با آيت ا... مصباح درباره لحن نقد ديدگاههاي شريعتي دچار اختلاف سليقه شده بود . فضاي كلي مدرسه حقاني به گونه اي بود كه آيت ا...مصباح براي جلوگيري از تيرگي بيشتر روابط در اين مدرسه ،با صرف نظر از فعاليت درآن ، « موسسه در راه حق » را تاسيس كرد. آيت ا...مصباح برخلاف آنچه كه در تبليغات رسانه اي پس از 1376 ، به عنوان «تئوريسين خشونت در باند حقاني» معرفي مي شد ، از قضا مخالف هر گونه همراهي با گروههاي ماكيا وليست مسلح مثل مجاهدين خلق بود . تبليغاتچي هاي دوران موسوم به اصلاحات - كه داراي پيوندي با گذشته گروههاي خشونت گرا بودند - عنوان خشونت طلبي را از آنجا به تربيت يافتگان مدرسه حقاني نسبت مي دادند كه آنان پس از رياست شهيد بهشتي بر شوراي عالي قضايي و دادستاني شهيد قدوسي ، به دستگاه قضايي و سپس اطلاعاتي كشور پيوستند و با توشه اندوزي از مكتب بهشتي و قدوسي بيش از ديگران توانايي شناخت جريانهاي منحرف و شيوه مقابله با آنها را يافته بودند.

اپوزيسيون روشنفكري در خدمت رژيم سلطنت

درآستانه پيروزي انقلاب اسلامي زماني كه سياست حقوق بشري كارتر رئيس جمهور وقت آمريكا جريان هاي روشنفكري را به عنوان مخالف رژيم به صحنه آورد ،رسانه هاي غربي تلاش زيادي داشتند تا نقش آنان را در خيزش اسلامي مردم بيش از حد عمده كنند . اين تبليغات پرحجم حتي امر را برخود روشنفكران هم مشتبه كرد؛ به گونه اي كه پس از پيروزي انقلاب ، آنها طوري وانمود مي كردند كه گويا رهبران روحاني و اسلامگرايان نتايج مبارزاتشان را به هدر داده اند! اين چيزي است كه آنها هنوز بر آن پاي مي فشرند و بازار آشفته سياسي دهه اخير در كشور فرصتي را برايشان فراهم آورد كه اين ادعاها را به نسل پس از انقلاب هم منتقل سازند. شناخت جايگاه جريان روشنفكري در تحولات سياسي دو دهه آخر منتهي به پيروزي انقلاب اسلامي براي فهم آرايش جريانهاي سياسي اين دوره ضروري است . رژيم پهلوي، زاده­ی شرايطي بود كه بنيانگذاران روشنفكري ايراني پايه آن را نهاده بودند و همان گونه كه در ابتداي اين مباحث بيان شد روشنفكران غرب گرا استخوان بندي اصلي دستگاه ديكتاتوري پهلوي اول را تشكيل مي دادند . با گشايش فضاي سياسي در ابتداي سلطنت پهلوي دوم شاخه هاي مختلف روشنفكري اعمال منويات هر يك از قدرتهاي مسلط جهاني آن روزگار را نمايندگي مي كردند. دستگاه فراماسونري و مجموعه هاي حزبي و مطبوعاتي وابسته به انگليس و آمريكا در اين دوره به بركشيدن شخصيت هاي دست ساز خود براي قرارگرفتن در جايگاه هاي قدرت مشغول بودند . جريان روشنفكري وابسته به بلوك كمونيستي نيز در قالب تفكرات ماركسيستي و در نقش اپوزيسيون پس از كودتاي 28 مرداد 1332 در خارج از كشور به اميد شرايطي كه بتوانند در گردونه قدرت نقش ايفا كنند ، به فعاليت مشغول بودند. آنها سعي داشتند از درون محافل دانشگاهي و روشنفكري داخل كشور نيز افراد متمايل به ماركسيسم را در جهت نيات خود هدايت كنند. اما سمت و سوي حوادث سال هاي پس از 1332 نشان مي دهد كه اين جريان وابسته به غرب بود كه مهار روشنفكري ايراني را فارغ از ظواهر متفاوت چپ گرايي و راست گرايي در دست داشت . «توده اي انگليسي» عنواني است كه به برخي از چپ گرايان دوران قبل از كودتاي 28 مرداد نهاده شده است. پس از كودتا اين روند سرعت بيشتري يافت و بسياري از عناصر حزب وابسته به شوروي جذب حكومت شاهنشاهي وابسته به غرب شدند. جالب است كه آخرين ازدواج شاه مخلوع در جذب روشنفكران چپ گرا به نظام شاهنشاهي نقش قابل توجهي داشت. فرح ديبا دختري داراي سوابق گرايش به برخي از جريانات چپ گرا با راه يابي به كاخ سلطنت توانست دست بسياري از همفكران پشيمان سابق خود را در چارچوب سياست هاي غربگرايانه به دستگاه تصميم گيري سياسي ، اقتصادي و فرهنگي بند كند.

يكي از مهره هاي كليدي رژيم شاه در جذب اپوزيسيون به قدرت ، احسان نراقي بود. اين جوان كمونيست سابق پس از شاگردي نزد يك پروفسور انگليسي و سپس بورسيه شدن توسط يك موسسه آمريكايي به ناگاه از نظر فكري تغيير جهت داد و به عنوان كارمند در دولت مصدق مشغول كار شد . سپس با وساطت ژان پياژه استاد معروف روانشناسي به سازمان يونسكو راه يافت و پس از آن در سال 1336 رژيم شاه مديريت موسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعي دانشگاه تهران را بر عهده او نهاد . او در اين مسئوليت دكتر صديقي وزير كشور دولت مصدق را به عنوان رئيس موسسه ، به كار گرفت . نراقي در اين موسسه توانست روشنفكران چپ و ملي گرا را گرد آورد . از آل احمد و ساعدي گرفته تا عناصرماركسيست مثل پرويز پويان و شفاعيان - كه بعدها به خاطر فعاليت هاي مسلحانه عليه رژيم اعدام شدند -كساني بودند كه مدتي با نراقي در اين موسسه همكاري كردند.  نراقي حتي براي خنثي كردن جلال آل احمد به عنوان يك روشنفكر معترض ، پيشنهاد وزارت آموزش و پرورش را در دولت هويدا به او داده والبته با مخالفت آن مرحوم مواجه شده بود .ابوالحسن بني صدر (رئيس جمهور مخلوع) از جمله كساني بود كه به همراه پرويز ورجاوند (سركرده كنوني گروهك كم شمار جبهه ملي داخل كشور) با دريافت بورسي تحصيلي به دنبال همكاري موسسه تحقيقات و مطالعات اجتماعي و به سفارش احسان نراقي به فرانسه اعزام شدند و مدرك دكترا گرفتند. به گفته ورجاوند ، اين موسسه حدود 300 محقق نيمه وقت و تمام وقت در اختيار داشته است . نراقي در آستانه فروپاشي رژيم سلطنت تلاش فراواني براي استفاده از اين استعداد در جهت حفظ رژيم شاهنشاهي بهره جست. استعدادي كه بخشي از آن به روشنفكران نادم از مبارزه چپ گرايانه يا ملي گرايانه مربوط مي شد و نراقي از آنها براي تحكيم پايه هاي رژيم سلطنت بهره مي جست . باقر مومني روشنفكر كمونيست يكي از اين افراد است . او حتي در جريان اعمال سياست هاي حقوق بشري كارتري به عنوان عضو فعال كانون نويسندگان تاكيد مي كند كه اين كانون حتي براي تغيير شكل حكومت نيز تبليغ نخواهد كرد.داستان كانون نويسندگان در زمان رژيم شاه هم به روشني از وضعيت روشنفكري در آن دوران حكايت دارد. به فاصله كوتاهي پس از آن كه آل احمد اين كانون را راه اندازي كرد عناصر ديگر در جريان روشنفكري مثل سيمين بهبهاني به نمايندگي از رژيم شاه تشكلي موازي آن را تشكيل دادند. سالياني لجام مطبوعات و به طور كلي عرصه نشر كشور در اختيار يك شبكه جاسوسي مطبوعاتي به نام شبكه «بداني» بود.  همين تشكل همزمان با تلاش آل احمد براي تشكيل كانون نويسندگان ، سنديكاي نويسندگان و خبرنگاران مطبوعات را شكل داد. هدايت و كنترل نويسندگان از طريق موسسه معظم انتشاراتي فرانكلين از ديگر اقدامات اين شبكه بود . مي توان نام مدعي ترين روشنفكران پس از انقلاب را در شمار كساني يافت كه از محل خدمت به مطبوعات وابسته به اين شبكه ارتزاق مي كرده اند . در اين ميان اسناد غير قابل انكاري از حمايت مالي آژانس يهود از اين گونه فعاليت ها حكايت دارد. سرنوشت كنفدراسيون دانشجويان ايراني به عنوان عمده ترين گروه روشنفكري مخالف رژيم شاه هم جالب توجه است. كنفدراسيون متشكل از ماركسيست ها و ملي گرايان به تدريج عملا به يك پاتوق بي ثمر براي گرايش هاي مختلف ماركسيسم وابسته به شوروي ، چين ، آلباني و ...تبديل مي شود . اما همين نيروهاي مخالف در نهايت به طعمه هاي خوبي براي دستگاه سلطنت و حتي سرويس هاي جاسوسي كشورهاي غربي تبديل شدند. مطرح شدن نام پرويز نيكخواه عنصر كمونيست طرفدار الگوي مائو در كنفدراسيون ، به عنوان طراح ترور محمد رضا پهلوي در نهايت او را به صورت يك مهره فرهنگي در خدمت رژيم شاه در مي آورد . تا بدان جا كه اين انقلابي دوآتشه سابق ، در اولين روزهاي پس از پيروزي انقلاب در نقش كارگزار برجسته فساد فرهنگي رژيم شاهنشاهي در مقابل جوخه آتش مردم مسلمان قرار مي گيرد . او مدير عالي رتبه راديو تلويزيون شاهنشاهي بود كه توسط پسر دايي فرح ، همسر شاه اداره مي شد. دستگاهي كه مرحله به مرحله سعي مي كرد روح لاابالي گري فرهنگي را بر جامعه مذهبي اين مرز و بوم حكمفرما سازد . باند فرح با تسلط بر دستگاه هنري چنان در ترويج مفاسد اخلاقي و جنسي افراط كردند كه جشن هنر شيراز به يكي از جرقه هاي تحريك عواطف مردم مسلمان عليه رژيم درست در دو سال قبل از سرنگوني رژيم سلطنتي تبديل شد. در اين ميان روشنفكراني كه همچون احمد شاملو، محمد علي سپانلو ، سيمين بهبهاني و سينماگران و هنرمنداني كه هم اكنون در داخل كشور امكانات و آزادي بيشتري را از نظام برآمده از اراده مردم مسلمان مطالبه مي كنند در خدمت آن اهداف فرهنگ سوز قرار داشتند. آزادي هاي كارتري در سال هاي 56 و57 با هدايت طراحان آن ، قرار بود، ماركسيست ها و ملي گرايان بريده از مبارزه و پيوسته به رژيم شاهنشاهي را به عنوان نمايندگان جعلي مبارزات مردم ، قادر سازد كه انرژي متراكم ناشي از تحمل سركوب طولاني مردم را در جهت اهداف غربي ها سمت و سو بخشند . وقتي تبليغات رسانه هاي غربي و رسانه هاي داخلي براي محوريت يافتن جريان هاي غير اسلامي در انقلاب اسلامي نتيجه اي نداد ونظام جمهوري اسلامي مستقر شد ، جريان روشنفكري با استفاده از ظرفيت هاي مطبوعاتي به جا مانده از رژيم شاهنشاهي سعي كرد بر آتش تجزيه قومي و شعارهاي چپ گرايانه بدمد تا شايد آب رفته به جوي باز گردد.اما قوت و غناي اسلامي مردم اجازه تحقق چنين هدفي را نمي داد.

داستان مبارزه در اروپا و آمريكا

در آستانه پيروزي انقلاب اسلامي مردم با شخصيت ها و گروه هايي مواجه بودند كه تا آن زمان در داخل كشور شناخته نمي شدند. مي توان گفت سابقه بسياري از گروههاي متعددي كه از اواخر سال 1357 در داخل ايران به صحنه آمدند به فعاليت سياسي دانشجويي در خارج از كشور مربوط مي شد. شايد تحير مردم از موضوعات درگيري سياسي بين گروهها از آنجا ناشي مي شد كه اين منازعات در غياب مردم شكل گرفته بود. البته گروههاي مخفي داخل كشور در سال هاي اختناق كم وبيش از آبشخور نظريه پردازي هاي دانشجويان ايراني خارج از كشور تغذيه مي شدند،  جالب است كه مطبوعات داخل در واپسين روزهاي حيات رژيم گذشته بيش از آن كه به ريشه هاي واقعي حركت مردم توجه كنند خود را در چارچوب همان انديشه هاي دور از مردم محصور كرده بودند. به هر حال اين ميراث تا پس از انقلاب اسلامي و هم اكنون بر فعل وانفعال هاي سياسي داخل كشور اثر گذار بوده است و سيري ازگذشته فعاليت تشكل هاي دانشجويي خارج كشور به واقع رمز گشاي بسياري از مسائل سياسي ساليان پس از پيروزي انقلاب اسلامي است. در سال هاي پس از كودتاي 28 مرداد جمع هاي دانشجويان ايراني خارج كشور به سوي تبديل شدن به اپوزيسيون رژيم سلطنت متمايل شدند. آنها طيفي كم شمار و متشكل از اعضا و حاميان جبهه ملي و نيز ماركسيستها بودند و جالب اين كه رژيم سلطنت از بدو شكل گيري اين تشكل ها توانسته بود افرادي از بالاترين سطوح آنها را به عنوان عامل نفوذي خود مورد استفاده قرار دهد. منوچهر آزمون مقام عالي رتبه و معدوم رژيم ستمشاهي در سال هاي پس از كودتاي 28 مرداد از دانشجويان فعال جريان ماركسيستي در آلمان غربي بود. او در اندك زماني به عضويت ساواك در آمد و براي جاسوسي به آلمان شرقي (كمونيست)اعزام شد تا مراتب رسيدن به بالاترين مناصب در رژيم سلطنت را طي كند.  منوچهر گنجي وزيرآموزش وپرورش دولت هويدا، امير طاهري سردبير كيهان دوران ستمشاهي و نيز كيهان سلطنت طلب امروز هم وضعيت مشابهي را در اپوزيسيون دانشجويي اروپا طي كرده بودند. قبلاً به داستان مشكوك دستگيري و متهم شدن ديگر اعضاي كمونيست كنفدراسيون دانشجويان ايراني خارج از كشور يعني پرويز نيكخواه، فيروز شيردانلو و كورش لاشايي و سپس تبديل شدن آنان به اركان اجراي سياستهاي فرهنگي پهلوي اشاره كرديم. مردم نام چنگيز پهلوان را بيش از هرزمان پس از سال 1376 و به طور مشخص به عنوان يكي از شركت كنندگان در كنفراس برلین شنيدند. او ابتدا در كسوت كمونيست و سپس ملي گرا دركنفدراسيون دانشجويان ايراني فعاليت كرد. اما در بازگشت به ايران تا سمت معاونت وزير فرهنگ و هنر رژيم بالا رفت. برخي ديگر از اين «مبارزان» همچون مهدي خانبابا تهراني- كه تا سال ها پس از پيروزي انقلاب در لباس يك انقلابي پرشور كمونيست فعاليت مي كرد- سالها بود كه به عامل سرويس هاي امنيتي غرب تبديل شده بودند. كنفدراسيون دانشجويان تا سال ها به عنوان مركز دانشجويان مخالف رژيم شاه اعم از چپ گرايا ملي گرا فعال بود. پس از تبعيد حضرت امام حتي مبارزان مسلمان سعي داشتند اين تشكل را نيز با اهداف نهضت امام خميني همراه كنند. درسال 1347 شهيد حاج آقا مصطفي خميني در نامه اي به دبير انتشارات كنفدراسيون به آنها يادآور شده بود كه درصورت تحقق گرايش و هدايت اسلامي،  از امكانات گسترده روحانيت برخوردار خواهند شد. بخشي از كنفدراسيون و تشكل هايي مثل جبهه ملي خارج كشور امام خميني را براي شجاعت هماوردي با رژيم تا دندان مسلح شاه در ابتداي نهضت مي ستود. اما موضوع نهضت امام خميني سبب بروز اختلاف در ميان اعضاي آنها شد. تفاوت مباني مبارزه بين امام خميني و گروههايي كه دامنه آنها از كمونيسم شوروي تا چيني، كوبايي، آلبانيايي و سوسياليسم اروپايي و حتي سوسياليسم جنسي را در برمي گرفت، اجازه همراهي بيشتر با چنين نهضت فراگيري را به آنان نمي داد. يكي از فعالان آن روز كنفدراسيون به نام حميد شوكت در كتابي كه در سال هاي اخير منتشر كرده،از موضوع مورد توصيه شهيد حاج آقا مصطفي خميني به عنوان« رمزي كه كنفدراسيون هيچ گاه به معني واقعي آن، به معني واقعي همان چند جمله اي كه روزگاري ديگر سرنوشت ملتي را رقم مي زد، پي نبرد» ياد مي كند.

واقعيت اين است که وضعيت فكري و حتي اخلاقي در كنفدراسيون با غلبه افكار كمونيستي به جايي رسيده بود كه براساس خاطرات شفاهي برخي ديگر از اعضاي كنفدراسيون، «كمون» هاي دانشجويان اين تشكل شاهد مشمئز كننده ترين زندگي واختلاط كاملا حيواني و عريان دانشجويان دختر و پسر كمونسيت بوده است.

كنفدراسيون درسال هاي ابتدايي با همراهي افرادي از جبهه ملي كه داراي منش مذهبي بودند (مثل شهيد دكتر چمران،  دكتر حسن حبيبي، دكتر علي شريعتي...) فعاليت مي كرد.اما حتي در درون جبهه ملي نيز افرادي مثل ماسالي و خسرو شاكري بودند كه به ماركسيسم تمايل داشتند. حسن ماسالي همان كسي است كه بعدها به عراق رفت تا شعبه خاورميانه اي جبهه ملي را تاسيس كند. او كه واسطه اعزام بسياري از مخالفان رژيم به اردوگاه هاي آموزش فلسطيني بود،پس از پيروزي انقلاب اسلامي از طريق وصل شدن به سرويس هاي امنيتي غربي نقش رابط را بين مخالفان داخل جمهوري اسلامي و ضد انقلاب خارج كشور و دولتهاي غربي ايفا كرده است.

وجه غالب تفكر در مجموعه مبارزان اين دوره چپ گرايي وسوسياليسم بود كه گاه امتزاجي با علقه هاي مذهبي نيز همراه بود. در چنين شرايطي در پاييز سال 1341 دكتر علي شريعتي ايده تشكيل نهضت آزادي خارج كشور را با اولوليت تقويت جبهه ملي، مطرح كرد. اين تشكل درانتهاي سال 1341 فعاليت خود را با تشكيل اجتماعي درپاريس آغاز كرد و شريعتي، چمران،  يزدي،  قطب زاده،  فريدون سحابي، محمد توسلي و ابوالفضل بازرگان در شوراي مركزي آن قرار گرفتند. همان گونه كه پيش از اين اشاره شد اين گروه سپس براي فراگيري آموزش هاي نظامي به مصر دوران عبدالناصر رفتند و سازماني با نام مخفف«سماع» را با هدف «كوشش براي تحقق نظام جمهوري و رژيم اقتصادي سوسياليستي متكي بر جهان بيني خداپرستي » تشكيل دادند. احمد صدر، حاج سيد جوادي و رحيم عطايي (خواهرزاده بازرگان) در شرايط زنداني بودن رهبران نهضت آزادي رابط «سماع » با داخل كشور بودند. از ميان اين گروه شهيد چمران به لبنان رفت و با همراهي امام موسي صدر «حركت محرومين » و « افواج مقاومت لبناني» راتاسيس كرد و تا پيروزي انقلاب در آنجا ماند،  شريعتي به ايران بازگشت و فعاليت خود را در دانشگاه مشهد و سپس حسينيه ارشاد در قالب جديدي ادامه داد و يزدي و قطب زاده به آمريكا بازگشتند. قطب زاده پس از متشنج كردن جلسه سخنراني اردشير زاهدي داماد شاه و مقام عالي رتبه رژيم، از آمريكا اخراج شد و فعاليت خود را در قالب نهضت آزادي در پاريس استمرار بخشيد. او در آنجا وارد رقابت پنهاني با ابوالحسن بني صدر عضو جبهه ملي و جدا شده از كنفدراسيون شد.  بني صدر در نبودِ نظريه پردازي اقتصادیِ انديشمندان اسلامي،  خود را به عنوان تئوريسين اقتصاد اسلامي در بين برخي از دانشجويان مطرح كرده بود. در آمريكا محمد نخشب موسس نهضت خداپرستان سوسياليست- كه پس از آزادي از زندان به اين كشور عزيمت كرده بود و در دانشگاه تگزاس تدريس مي كرد- انجمن اسلامي دانشجويان ايراني در آمريكا را تاسيس كرد. با كناره گيري نخشب از سياست، ابراهيم يزدي در كنار شهيد چمران عملا در دو جايگاه رهبري نهضت آزادي خارج كشور و محوريت انجمن اسلامي دانشجويان ايراني در آمريكا قرار گرفت. او و قطب زاده درسال هاي پس از تبعيد حضرت امام با سفرهاي مكرر به نجف، سعي كردند نماينده جريان مذهبي دانشجويان اروپا و آمريكا جلوه گر شوند.
نهضت آزاديِ خارج كشور، سال ها در قالب يك مجموعه مبلغ مجاهدين خلق فعاليت مي كرد.  يزدي براي توسعه فعاليت خود تماس هايي با رضا رئيسي طوسي عضو سازمان مجاهدين خلق در انگليس برقرار ساخته بود. جدايي رئيسي طوسي از ماركسيست هاي سازمان مجاهدين خلق، وجهه اي مذهبي را از او در بين دانشجويان حق طلبِ آن روزگار در خارج از كشور ايجاد كرده بود. در شرايطي كه ذهنيت مسلط تقريبا تمامي افراد اهل مبارزه با رژيم شاه با ايده«تنها ره رهايي جنگ مسلحانه »شكل گرفته بود، برخي از دانشجويان پاكباخته مسلمان در اين دوران به رئيسي طوسي به عنوان فردي قابل اتكا در بين دانشجويان مبارز مقيم انگليس مي نگريستند،  تنها برملا شدن زاويه داشتن فاحش نظرات امثال رضا رئيسي طوسي با امام خميني درجريان اوج گيري انقلاب اسلامي به رهبري امام خميني در سال 57 مي توانست باعث جدايي اين دانشجويان مسلمانِ آزاده از جريان التقاطِ پنهان شود و اين اتفاقي بود كه افتاد. برخي از همراهان آن زمان رئيسي طوسي هم اكنون از شخصيت هاي ارزنده و اصولگراي فرهنگي به شمار مي آيند. درانگليس بخش موثري از انجمن اسلامي دانشجويان،  از دانشجوياني شكل يافته بود كه بزرگ شده مساجد و هيئت هاي مذهبي و مجاب شده از آبشخور فكري بزرگاني همچون شهيد مطهري بودند. افرادي همچون مرحوم سيد خليل طباطبايي،  شهيد مجيد حداد عادل، مرحوم علي فرزين،  عبدا... محمودزاده،  دكتر فرهاد،  كه اغلب آنها پس از پيروزي انقلاب به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي پيوستند،  كساني بودندكه سعي داشتند فعاليت دانشجويان مسلمان را در ذيل راهنمايي هاي شهيد بهشتي و شهيد مطهري سامان دهند. شهيد بهشتي از دوره حضور در مركز اسلامي هامبورگ به عنوان يك هادي مطمئن دانشجويان مذهبي در اروپا شناخته نشده بود. از جمله اثرات شوك نفتي جنگ رمضان اعراب و اسرائيل و افزايش قيمت نفت تسهيل سفر به كشورهاي غربي، بود. اين امر علاوه بر فراهم آوردن امكان تحصيل طبقات متوسط در خارج از كشور باعث شده بود كه روحانيون بيشتري به اروپا سفر كنند و ارتباط دانشجويان مسلمان و روحانيون بيشتر شود. اين وضعيت دركنار جنبه هاي مثبت آن،  با توجه به گرايش دانشجويان به قالب هاي تحليلي اشتباه دكتر شريعتي درباره روحانيت شيعه عكس العمل هايي را برمي انگيخت. گذشته از ضديت ديرينه ماركسيست ها با مذهب روحانيت و خصوصا افرادي مثل حسين باقرزاده (از مرتدين سازمان مجاهدين خلق)،  حتي اعضاي انجمن اسلامي نيز برخورد چندان محترمانه اي با روحانيوني مثل شهيد مطهري نداشتند. ضمن اين كه عملكرد برخي از روحانيون متحجر و راحت طلب كه به اروپا سفر مي كردند بهانه لازم را به دست آنها مي داد. مرحوم فرزين درخاطرات خود از رئيس فعلي يكي از بزرگترين مراكز فرهنگي غيردولتي كشور به عنوان همراه باقرزاده در اين مقطع ياد مي كند. اما وضعيت خاص انجمن اسلامي دانشجويان در انگليس با وجود افرادي مثل محمود زاده، فرزين و... تلاش مضاعفي را از سوي ابراهيم يزدي براي تسلط كامل بر اين انجمن مي طلبيد. گروه حامي روحانيت در انگليس نشريه اي را منتشر مي كرد كه در آن از قلم دانشجويان مسلمان و بيش از هركس فردي به نام حسين حاج فرج دباغ استفاده مي­شد. مقالات اين نشريه به قلم هركسي بود با نام مستعار « عبدالكريم سروش» به چاپ مي رسيد. «سروش» نام فرزند حسين حاج فرج و « عبدالكريم » تغيير يافته نام يكي از اعضاي محوري اين انجمن بود.  بعد ها حسين حاج فرج با جدا كردن مقالات خود از اين نشريه،  آن را با همان نام مستعار (عبدالكريم سروش) به چاپ رساند و به تدريج خودش نيز به همين نام شناخته شد.  حسين حاج فرج كه به دليل توانايي در مبارزه فكري با ماركسيستها مورد توجه دوستانش در انجمن اسلامي بود علاقه شديدي به افكار بازرگان داشت. همين امر باعث مي شد كه ابراهيم يزدي به او به عنوان يك فرصت براي بسط نفوذ خود بنگرد. يزدي با اعزام افرادي مثل محسن سازگارا به اروپا به ارزيابي بررسي اين امكان پرداخت. رفتن دكتر كمال خرازي (عضو نهضت آزادي خارج از كشور)از آمريكا به انگليس هر دليلي كه داشت باعث تقويت نقش اين تشكل در انجمن اسلامي انگليس شد. تا پيش از آن فردي به نام عنايت... اتحاد نماينده اين تشكل در انگليس به دليل عدم مقبوليت شخصيتي و اخلاقي در بين دانشجويان نتوانسته بود خواسته هاي نهضت آزادي را تحقق بخشد. فوت دكتر شريعتي در ساوتمپتون و نقش انجمن اسلامي دانشجويان انگليس در جلوگيري از دست يابي ساواك به جنازه­ی وي و سوء استفاده تبليغاتي از آن، انگليس را براي مدتي به مركز فعاليتهاي انجمن هاي اسلامي دانشجويان اروپا و آمريكا تبديل كرد.

حتي بني صدر كه خود را محور دانشجويان مسلمان ايراني فرانسه جلوه داده بود براي مطرح كردن خود سعي مي كرد كه به انجمن اسلامي انگليس نزديك شود، دوره كوتاه پس از خرداد 1356 (فوت مرحوم دكتر شريعتي) تا شهريور 1357 و هجرت اجباري امام خميني به پاريس،دوران مهمي در شكل گيري همگرايي ها و واگرايي هاي دانشجويان مقيم خارج از كشور است كه بعدها دامنه آن به محيط سياسي ايران پس از انقلاب اسلامي كشيده شد.

مقاومت غريبانه در برابر مدرنيسم منحط فرهنگي

قرابت گفتماني درميان جريان هاي سياسي كه داراي سابقه دشمني خوني تاريخي با يكديگر بوده اند، از نكات عجيب حوادث پس از دوم خرداد 1376 بود. دراين دوره،  از سلطنت خواهان گرفته تا ماركيست هاي قديمي و برخي از جريان هاي مدعي اصلاح طلبي بريك شعار اتفاق نظر داشتند. نمايش عجيب و غريب كنفرانس برلين تنها چانه زني برخي از اصلاح طلبان داخلي با اپوزيسيون خارج كشور بر سرچگونگي دست يابي به استانداردهاي مدرنيسم غربي بود.  جنگ مدرنيسم غربي با طرفداران آموزه هاي ديني كه جريان غربگراي وطني آن را جزئي از سنت مي نامد، قدمتي بيش از يك قرن دارد. اما پس از آغاز نهضت امام خميني (ره) اين امر مايه چسبندگي بيشتر بين رژيم شاه و بخش هايي از اپوزيسيون آن رژيم شده بود. اين كه عناصر خسته و سرخورده اپوزيسيون غير مذهبي به سرعت به كارگزاران پرانگيزه اي براي ترويج فرهنگ مورد نظر دستگاه شاهنشاهي مبدل مي شدند از همين امر ناشي مي شود. اين دسته از مخالفان،  وقتي از صف مبارزه جدا مي شدند سرمايه فكري و انگيزه لازم را براي خدمت به برنامه هاي فرهنگي رژيم اسلام ستيز، در اختيار داشتند. روشنفكراني مثل پرويز نيكخواه مبارز اسطوره اي و چپ گراي كنفدراسيون دانشجويان در خدمت برنامه هاي تلويزيوني قرار گرفتند كه حتي امام خميني (ره) اجرت ساخت و خريد و فروش جعبه هاي تزييني حاوي آن (مبله كردن گيرنده تلويزيون) را حرام اعلام كرده بود.

تلويزيون، تئاتر و سينماي رژيم شاهنشاهي پر بود از روشنفكران و هنرمنداني كه پيش از آن داعيه مبارزه با رژيم را داشتند. ولي شهبانو شدن فرح، اين جوان كمونيست سابق، آن را در اختيارشان نهاد تا برنامه هايي بسازند كه ترجيع بند آن رواج مناسبات آلوده جنسي باشد. مناسباتي كه آثار آن در تار و پود مجموعه هاي هنري كشورمان، هنوز هم هر از چندي رسوايي به بار مي­آورد. از سريال هاي تلويزيون تا آگهي هاي بازرگاني، بوي متعفن لاابالي گري اخلاقي را در خانواده هاي سنتي مي پراكند. ساعات پاياني شب نيز به برنامه هايي اختصاص داشت كه پرده و حريم حيا و عفت را يك سره به كنار مي زد. تحقير روستاييان پاك نهاد به بهانه نقد مهاجرت ناخواسته آنان به شهرها (نتيجه طبيعي اصلاحات ارضي دموكرات هاي آمريكا) از جمله گرايش هاي غالب در برنامه هاي اين دستگاه تبليغاتي بود كه نتيجه اي جز فرار آنان از هويت ريشه دار خود نداشت و احساس بي­ريشگي نيز، پناهندگي شان را به برنامه هاي فرهنگ سازان رژيم سبب مي شد. در برنامه­ی تغيير تدريجي ذائقه عمومي البته برنامه هاي مذهبي نيز به صورت بسيار بي جاذبه ارائه مي شد.  چنانكه بيننده هيچ انگيزه اي براي مشاهده آن در خود نمي يافت. گاهي حتي موضوعات مذهبي هم به چاشني هاي ابتذال رايج در تلويزيون آلوده مي شد. بخشي از تبليغات تلويزيون به هجو اقشار مذهبي و به خصوص روحانيت اختصاص داشت.

دو موسسه­ی بزرگ مطبوعاتي يعني اطلاعات و كيهان، مراكزي براي ترويج انحطاط فرهنگ غربي بودند. در موسسه اطلاعات مجله اطلاعات بانوان مبناي تشكيل يك انجمن فساد انگيز به نام انجمن دوشيزگان و بانوان (وابسته به كلوب روتاري) بود كه روشنفكراني همچون نادر نادرپور و مهدي سهيلي، همكاري هايي با آن داشتند. اين موسسه بعدها براي توسعه آلوده سازي فرهنگي، مجلات دختران و پسران و جوانان امروز را با استفاده از نويسندگان آن روزگار راه اندازي كرد. برنامه هايي با عناويني مثل ملكه جهانگردي ايران جز ارائه يك شخصيت شيئي از زن ايراني و فروكاستن نقش او در حد ابزار التذاذ مردانِ شهوت زده هدفي نداشت. كيهان ديگر موسسه عمده مطبوعاتي،  در اين مسابقه­ی مبتذل گوي سبقت را از رقيب ربوده بود. يك زن يهودي كه هم اكنون مجري برخي از تلويزيون هاي مضحك لس آنجلس است، به همراه نديمه فرح و نيز امير طاهري عضو بريده كنفدراسيون دانشجويان در اين موسسه مسابقه دختر شايسته را بنيان نهاده بود و چه دختراني جوياي نام و نان كه از اين راه در شعله هاي فساد فرهنگي آن رژيم سوختند. سناتور مصباح زاده مالك اين موسسه، مجله زن روز و سپس يك مجله ديگر به نام« يون ايران» را به مكاني براي به دام انداختن دختران اغوا شده فرهنگ مدرنيسم تبديل كرده بود. او در اين مجله از همكاري افرادي همچون مهرانگيز كار برخوردار بود كه سال ها بعد روزنامه هاي دوم خردادي از آنان به عنوان چهره قهرمان مبارزه با تبعيض عليه زنان(!) بهره مند شدند. زماني كه گروه هاي مذهبيِ مسلح، دفتر مجله­ی بسيار مستهجنِ«اين هفته» را منفجر كردند، مصباح زاده سعي كرد با به كارگيري كاركنان آن بازار اين فسادانگيزي را همچنان گرم نگه دارد.

البته رژيم شاه مطبوعات و محافلي را نيز براي سرگرم ساختن اقشاري از روشنفكران كه تمايلي به جاذبه هاي نازل جنسي و... نداشتند، تدارك ديده بود. مجلاتي از قبيل فردوسي، نگين و... با محوريت افرادي همچون محمود عنايت، علي اصغر حاج سيد جوادي و...كه اين ماموريت را بر عهده داشتند، تا در روز مبادا بتوانند در قالب منتقد رژيم، نقش ايجاد انحراف در حركت هاي مردمي را ايفا كنند. كافه هاي روشنفكري تهران مكاني براي بحث حول محور داعيه هاي سوسياليستي بود. رژيم در همين كافه ها وسايل عيش و آلوده سازي اهل قلم و هنر را آماده مي كرد. در اين مراكز، شبكه روشنفكري همانند موم در دستان دستگاه امنيتي رژيم قرار داشتند. در اختيار گرفتن مخالفاني كه به روابط حيواني در «كمون»هاي دانشجويي اروپا معتاد بودند كار مشكلي براي رژيم نبود.

فيروز شيروانلو ديگرعنصر چپ گراي نادم، در جايگاه قائم مقام كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان مامور ايجاد انس بين نسل نونهال با ارزش هاي شاهنشاهي بود. كاخ هاي جوانان شهرداري تهران براي جهت دهي شورجواني به سمت هرزگي از تمام امكانات بهره مي جستند. شب هاي شعر سيمين بهبهاني شاعر هرزه سراي آن روزگار و امروز، در اين كاخ ها هدفي جز اين تعقيب نمي كرد. تلاش براي تبديل دانشگاه ها به مراكز انحطاط اخلاقي از خلال اسناد آن روزگار مشهود است. دانشگاه هنر با ايجاد محيطي مملو از پليدي اخلاقي فراهم آورنده استعدادي بود كه بايستي انحطاط هنري و يا دست كم ايده « هنر براي هنر» را در قالب هنرِ مدرن،  پست مدرن و آوانگارد به جامعه عرضه مي­كرد. تقدير فرح پهلوي از گالري عكس اسافل اعضاي يك هنرمند (!) و تشويق او به خاطر به صحنه آوردن نمايشنامه اي با بازيگران كاملا عريان وقايع تلخي بود كه در شرايط انزواي توده هاي متدين رخ مي داد. بيشتر اقشار روشنفكر داخل كشور در قبال چنين وضعيتي يا همراه و يا بي تفاوت بودند. محيط روشنفكري داخل كشور كمترين اعراض را از نمايش مسخره جشن هاي 2500 ساله شاهنشاهي نداشت. اين جشن ها گذشته از آن كه صهيونيسم در تدارك آن نقش داشت، از ابتكارهاي فرح، همسر سوسياليست مسلك (!) شاه بود.اين نمايش مسخره حتي صداي رسانه هاي حامي بزرگ شاه يعني آمريكاي دوران نيكسون جمهوريخواه را در آورده بود. اما پشتوانه­ی برگزاري آن خيل روشنفكران و هنرمندان مخبطي بودند كه با ماموريت تغيير فرهنگ مردم، آنان را به همراهي با يك جشن اجباري و مشمئز كننده دعوت مي كردند.  رساترين فرياد اعتراض در آن فضاي دلمرده، از نجف و از بيان و قلم خميني بزرگ برخاست. پيامهايي كه با يادآوري فاجعه مرگ بسياري از هموطنان خشكسالي زده سيستان و بلوچستان همزمان با برگزاري اين جشن هاي پرخرج همراه بود. اما اين پيام ها همه در آن شرايط خفقان آميز به مردم نمي رسيد. حتي ارتباط امام با وكلاي جمع آوري وجوهات شرعيه در ايران به سختي و با چند واسطه صورت مي پذيرفت و ذكر نام و بيان فتاواي اين مرجع تقليد تبعيدي در مسائل عبادي و فردي، احضار و تهديد گوينده را به دنبال داشت. محدوديت در حدي بود كه امام در پاسخ تقاضاي جلال الدين فارسي براي كمك به لبنان در اول آبان 1355 به او چنين نوشته بودند:« شايد جناب عالي تمام مطالب را مطلع نباشيد. ايادي وكلاي اينجانب تقريبا يا مقطوع يا قريب به قطع است و آنچه به طور غير عادي مي رسد چيزي نيست كه بتوان با آن امري به اين خطيري را انجام داد.»
اما اين محدوديت در قاموس امام خميني، مانع از انجام وظيفه نبود. از خانه محقري در نجف اشرف كه حتي امام خميني اجازه دريافت خط تلفن را به اهل آن نمي داد، مقاومت فرهنگي در قالب هدايت دانشجويان مسلمان ايراني مقيم خارج كشور و عالمان و مبارزان داخل كشور ادامه يافت. در درون جامعه ايراني، استمرار ارتباط مردم با نهادهاي ديني مثل مساجد و هيئت ها به رغم كنترل شديد ساواك و تلاش براي غير سياسي كردن آنها، از يك سره وانهادن عرصه فرهنگ به فرهنگ سازان دين ستيز جلوگيري مي­كرد. يك گشايش اندك درفضاي جامعه كافي بود تا استعداد عظيم جامعه براي يك تحول دين محور را در برابر ديدگان متحير سرمايه گذاران انحطاط فرهنگي نمايان سازد.

جريان اسلامخواه در آستانه اصلاحات كارتري

تحولات سال هاي اخير در صحنه سياسي آمريكا و اكثريت يافتن دموكرات ها در كنگره و سناي اين كشور يادآور يك باور در ميان ما ايراني هاست. براساس اين تلقي- كه ناشي از تجربه چهار دهه اخير ماست- دموكرات ها همواره خواسته­اند باپنبه سر ببرند. اما از قضا با مانع بزرگي به نام جريان اسلام خواهي مواجه شده اند. در هيچ يك از اين تجارب، كام دموكرات هاي آمريكايي به اندازه تجربه سالهاي 56 تا 58 تلخ نشد.

در 12 آبان 1355 پس از ناكامي­هاي جمهوريخواهان در آسياي جنوب شرقي، كناره گيري پرزيدنت نيكسون در جريان افتضاح واترگيت و دوران كوتاه رياست جمهوري جرالد­فورد معاون او، نوبت به جيمي كارتركانديداي دموكرات رياست جمهوري آمريكا رسيد. لازمه ترميم چهره سياسي آمريكا در افكار عمومي جهاني، روي آوردن به حربه سنتي حقوق بشر و تعديل رفتار برخي از كشورهاي وابسته، دوست و همپيمان آمريكا و هدايت آنها به سوي نوعي «دموكراسي هدايت شده» بود. زندانيان سياسي در ايران نيز ناگهان از زمستان 1355 شاهد ملايمت نسبي رفتار دستگاه امنيتي رژيم شدند و در بيرون از زندان، شاه از «فضاي بازسياسي» دم زد.

در بهمن 1355 ساواك با جمع كردن گروهي از زندانيان ترتيب ضبط و پخش سخنراني چند زنداني كمونيست پشيمان در تمجيد از رژيم ستمشاهي را داد و سپس حاضران در اين اجتماع را كه درميان آنها مبارزان مسلمان مثل شهيد مهدي عراقي و آقايان كروبي، انواري، عليخاني، عسگراولادي و ... نيز به چشم مي خوردند، از زندان آزاد كرد.اين اقدام هم طليعه اقدامات بعدي در اجراي برنامه سياسي دولت جديد آمريكا بود و هم به زعم ساواك مي توانست به سرخوردگي بيشتر مخالفان و باور آنان به گريز ناپذير بودن سازش با رژيم دامن بزند.

در اين زمان تقريبا تمامي هسته هاي مبارزه مسلحانه ماركسيست و مذهبي كشف و منهدم شده بود . انحراف ماركسيستي در وسيع ترين سازمان مبارزان مذهبي و شكل گيري گرايش هاي ماركسيستي و شبه ماركسيستي حتي در بين برخي از طلاب، فضاي غم آلودي را در بين روحانيون طرفدار مبارزه ايجاد كرده بود. گزارش هاي جاسوسان ساواك از گفت و گوي هاي جلسات روحانيون در آن روزگار منعكس كننده اين فضاي اندوهبار است. خصوصا انتشار كتاب توحيد از فردي به نام حبيب ا... آشوري به اين فضا بیشتر دامن زد. تفسير مادي گرايانه و ماركسيستي از آموزه هاي مذهبي اين بار از قلم فردي صادر مي شد كه ملبس به لباس روحانيت و حتي مدتي از شاگردان درسي آيت ا... خامنه اي بود.

گروهك فرقان هم در همان سال ها توسط يك طلبه مبتدي ديگر به نام اكبر گودرزي شكل گرفته و كتابي به نام «توحيد و ابعاد گوناگون آن » را با همين سياق و گرايش در سطح محدودي در محافل مذهبي پخش كرده بود. طوري كه شهيد مطهري خود را موظف يافته بود كه در جلسات هفتگي به نقد آن بپردازد.


ماركسيست زدگي حتي افراد با سواد تري مثل علي تهراني را گرفتار خود كرده بود.
زماني كه او كتاب روابط اجتماعي و اقتصادي در اسلام را منتشر مي كرد، شهيد حاج آقا مصطفي خميني(هم مباحثه اي قديمي علي تهراني) در نامه اي به او تصريح كرده بود:« بايد سعي كنيد كه ماركس زده معرفي نشويد.» به گفته مرحوم سيد منيرالدين حسيني زماني كه كتاب اقتصاد اسلامي شيخ علي تهراني را نزد آقا مصطفي خميني آوردند آن را شديدا رد كرد و گفت:« مولف، عمامه اي بر سرِ افكار كمونيستي گذاشته است.» در ششم مهرماه 1356 امام خميني(ره) در جمع طلاب و روحانيون حوزه علميه نجف از نويسندگان متديني سخن به ميان آورده اند كه با نگاه يك بعدي به دين اصل تمام احكام اسلام را براي ايجاد يك عدالت اجتماعي و آن هم در شكل زندگي حيواني علي السواء تفسير مي كنند و بر مقولات ديني همچون معاد و ... چشم مي پوشند. امام در آن سخنراني از اين افراد به اين صورت يادكرده اند:« متدينند و انسان به آنها علاقه دارد. لكن اشتباه كارند.»

سندي از ساواك حاكي است كه شهيد محلاتي در جلسه محدود گروهي از روحانيون تهران در تاريخ 31 فروردين 56 از آمادگي امام خميني براي تقبل هزينه هاي اعزام چند روحاني محقق مانند استاد مطهري به قم براي تربيت طلاب در جهت مقابله با اين انحراف خبر داده است و سلسله دروس نقد ماركسيسم شهيد مطهري در قم مربوط به همين دوره است. جريان هاي متحجر و وابسته به رژيم در حوزه نيز سعي داشتند با به رخ كشيدن اين انحرافات، آن را وسيله تخريب وجهه امام خميني قرار دهند. طوري كه آن بزرگ مرد در مرداد ماه 1356 انتساب برخي از اين منحرفين به خود را از جمله تلاش هاي اجانب غارتگر براي تضعيف مذهب مقدس تشيع و روحانيت دانستند و از اين دسته جات خائن چه كمونيست و ماركسيست و چه منحرفين از مذهب تشيع و از مكتب اهل بيت عصمت به هر اسمي و رسمي باشد» ابراز تنفر و بيزاري كردند و فرمودند:« بدخواهان و منحرفين بدانند با اين دروغ ها و حيله ها نمي توانند بين روحانيون شكاف ايجاد كنند.» امام در عين حال تاكيد كردند:« از روحانيون عظيم الشان تقاضا دارم كه با طبقات جوان به چشم عطوفت و پدري نظر كنند و برطبقات جوان است كه در حفظ روحانيت و روحانيون معظم كوشا باشند. »

اين گونه مشكلات در مجموعه روحانيت، در شرايط سيطره حكومت شاه باعث شده بود كه مجموعه روحانيت مترقي در سال 1355 گرفتار محدوديت شديدي باشد . طوري كه حتي درج يك آگهي تسليت با امضاي علماي مبارزي همچون مطهري، مفتح، بهشتي، محلاتي، شاه آبادي، غيوري، ملكي و ... به مناسبت فوت مادر آقاي رسولي محلاتي اينچنين با حساسيت كارشناسي ساواك مواجه شده بود:« از آنجا كه مدتي است تا حدودي همبستگي و فعاليت روحانيون و متعصبين مذهبي روبه كاهش گذاشته و هركدام به اصطلاح در لاك خود فرو رفته اند، ولي اين همبستگي كاملا از هم نپاشيده و هركدام به نحوي از انحاء تماس هايي با يكديگر داشته كه اين تماس ها و همفكري ها مي تواند نشانگر آن باشد كه هنوز مراوداتي با يكديگر داشته و در صورت لزوم به تبادل افكار بپردازند... اين موضوع كاملا روشن است كه نامبردگان همانند زنجيري دست به دست يكديگر داده و چنانچه در نظر داشته باشند تصميمي را به مرحله اجرا در آورنده اند هركدام آنها كافي است كه شهر يا محله اي را با گفتار هاي تند و مسموم كننده خود و با سوابقي كه مردم و پيروان آنها از آنان دارند همزمان تصميم خود را عملي سازند.»

عدم تحمل اين ارتباطات محدود در بين روحانيان مبارز در شرايطي بود كه رژيم شاه علماي مبارز را از پايگاه هايي مثل حسينيه ارشاد، مسجدالجواد و مسجد جاويد محروم ساخته بود. در كنار اين تلاش، رژيم شاه بخش هايي از پژوهشگران در حوزه دين را در مجموعه هايي مثل انجمن شاهنشاهي فلسفه سامان داده بود تا وجهه اي همراه با اسلام از خود نشان دهد. دراين تلاش همسر شاه با گردآوري افرادي مثل سيد حسين نصر، عبدالحسين زرين كوب و احسان نراقي از وجاهت علمي بزرگاني مثل سيد جلال الدين آشتياني نيز بهره مند شده بود. نكته جالب اين كه چنين اقداماتي از سوي كسي مثل فرح صورت مي پذيرفت كه با گستاخانه تر كردنِ سال به سالِ محتواي جشن هنر شيراز، دين ستيزي خود را به اثبات مي رساند. آخرين جشن هنر شيراز چند ماه پس از آغاز برنامه فضاي بازسياسي كارتري در ايران، عكس العمل هايي را به دنبال داشت كه قدرتمندي جريان روحانيت را بارديگر به رخ مي كشيد. يك نمايش خياباني در شب هاي ماه رمضان سال 1356 كه درآن به طور علني صحنه يك تجاوز جنسي در مقابل چشمان عابران قرار مي گرفت، با چنان واكنش شديدي از سوي عالمان بزرگ شيراز همچون شهيد آيت ا... دستغيب و آيت ا... بهاءالدين محلاتي مواجه شد كه سفير وقت انگليس مخاطرات اين گونه رفتار را به شاه گوشزد كرد. اوج گيري ترويج هرزگي از سوي رژيم،  به نوعي به مبارزه با مظاهر آن از سوي دانشجويان مذهبي منجر شد كه حتي موج آن به دانشجويان چپ گرا نيز سرايت كرده بود. به نوشته سفير وقت انگليس او اخباري را در آن زمان دريافت مي كرد كه از افزايش گرايش مذهبي در بين دانشجويان حكايت داشته است. رژيم شاه در ابتدا اين گرايش را به درستي درنيافت و سعي كرد موضوع فضاي باز سياسي را از طريق ظرفيت سازي در ميان نيروهاي سياسي سكولار به سوپاپ اطميناني براي خود مبدل سازد.

تدبير تاريخ ساز امام: پيوند دو پايگاه مهم

آمريكايي ها 30 سال است كه مترصد موقعيتي هستند تا غفلت تاريخي خود در عدم شناخت انديشه سياسي انقلاب اسلامي را جبران كنند. حتي ظاهر وضعيت جبهه اسلامخواهان در يك سال قبل از سقوط رژيم سلطنت نيز در حدي از سازمان و مطلوبيت نبود كه آمريكايي ها بتوانند چنين انقلاب انفجارگونه و فراگيري را پيش بيني كنند. ويليام سوليوان آخرين سفير آمريكا در ايران، در كتاب خاطرات خود با عنوان«ماموريت در ايران» با اشاره به سفر خود به مشهد در ابتداي مسئوليت جديد و مشاهده دلباختگي مجنون وار مردم به ساحت ائمه (عليهم السلام) در حرم امام رضا (ع)، اذعان مي كند، تا قبل از ديدن اين صحنه ها عمق عواطف و ايمان مذهبي مردم ايران را درك نمي كرده است. اين مسئله او را وا مي دارد كه به بررسي وضعيت محافل مذهبي و روحانيت در ايران بپردازد. وقتي او متوجه مي شود كه روحانيون مرتبط با سفارت، وابستگان به رژيم شاه هستند، تلاش براي نزديك شدن به روحانيون مخالف شاه را آغاز مي كند و پس از ناكامي در اين امر به پيگيري اين موضوع از طريق يكي از تجار تهران مي پردازد. با اين حال خاطرات سوليوان نشان مي دهد كه او چندان توفيقي در شناخت دقيقي جبهه اسلامخواهان نداشته است. تضييقاتي كه رژيم شاه براي فعاليت روحانيت ايجاد كرده بود، از ايفاي نقش واقعي اين نهاد ريشه دار ديني در جامعه ايراني ممانعت مي كرد. علاوه بر اين، روحانيتِ مبارز به تازگي از يك تجربه­ی تلخ يعني پشتيباني از گروه مجاهدين خلق با احساس پشيماني بيرون آمده بود، چرا كه مي ديد جوانان متدين بسياري از طريق اين گروه به انحراف ماركسيستي كشيده شده اند. روحانيت همچنين درگير چالش با برخي از نقطه نظرها مثل ديدگاه هاي دكتر علي شريعتي در بين مبارزان مسلمان بود. اقدامات خيرخواهانه اي كه براي تصحيح برخي از نظرات دكتر شريعتي صورت مي گرفت نيز به فرجام نمي رسيد. آيت ا... مسعودي خميني در خاطرات خود از تلاش شهيد آشتياني (از شهداي هفتم تير 1360) براي برگزاري يك گفت وگوي علمي بين دكتر شريعتي و آيت ا... مصباح يزدي سخن گفته است كه به دلايل نامعلومي به نتيجه اي نرسيد. البته شايد همين تلاش ها بود كه باعث شد، مرحوم شريعتي تصحيح آثار خود را به استاد محمدرضا حكيمي بسپارد.

از سوي ديگر، آزادي شريعتي از زندان در سال 1354 و انتشار برخي از آثار او در روزنامه هاي كثير الاانتشار وجاهت او را در بين حاميانش تا اندازه اي كاهش داده بود. شريعتي درحالي كه ممنوع الخروج از كشور بود، با استفاده از پسوند نام خانوادگي اش (مزيناني) از كشور گريخت و اندكي بعد در بندر ساوتمپتون انگليس در اثر سكته قلبي ناشي از فشار روحي و رواني درگذشت. طرح خبر درگذشت شريعتي در ايران در مجلس ختم پدر يكي از روحانيان مبارز در مسجد ارگ تهران ابعاد اجتماعي يافت. آنچه از سوي هواداران شريعتي منتشر شد، قتل او به دست عوامل ساواك بود. بدين ترتيب فوت مرحوم شريعتي وجهه او را در بين علاقه مندانش مجددا بهبود بخشيد. اين حادثه در زماني رخ داده بود كه فضاي باز سياسي امكان برگزاري جلسات كوچك بزرگداشت وي را فراهم ساخته بود. از سويي حضور شهيد مفتح در مراسم تشييع جنازه دكتر شريعتي در دمشق و نمازگذاردن امام موسي صدر بر پيكر او در همين مراسم تا حدي از فضاي تقابل مورد نظر ساواك بين روحانيت و هواداران شريعتي مي­كاست. بخشي از روحانيون و مبارزان مسلمان نيز با پررنگ كردن آثار مثبت شريعتي و خصوصا نظرات او درباه نقش روحانيت تشيع در مبارزه با ستم و استعمار سعي داشتند فضاي وفاق آميز را در اردوگاه جريان اسلامخواه حاكم كنند. اما از سوي ديگر برخي از حاميان شريعتي همچنان با تاكيد بر بخش هاي منفي نگر ديدگاه هاي شريعتي نسبت به روحانيت شيعه، بر طبل تفرق مي كوفتند. مسجد قبا در رمضان 1356 به ابتكار شهيد مفتح و ديگر روحانيون مبارز به مكاني براي نزديك شدن روحانيت و روشنفكران مذهبي كه حالا بيشترين تاثيرپذيري را از آثار شريعتي داشتند، تبديل شده بود. اما حتي سخنرانان اين محفل مثل حبيب ا... پيمان، كاظم سامي و ... به اين نيت روحانيون مبارز چندان وقعي نمي نهادند. در سوي ديگر افرادي قرار داشتند كه با برگزاري سخنراني در سطح عامه مردم، از شريعتي يك چهره­ی فاسد، فاسق و دشمن اسلام ارائه کنند. پديده­ی شريعتي در آن مقطع دو كاركرد متفاوت داشت. گذشته از استفاده اي كه از موضوع شريعتي براي پراكنده كردن صفوف افراد متدين مخالف رژيم مي شد، ادبيات زيبا و مهيج آثار او در ارائه جنبه هاي ظلم ستيز تشيع و نماياندن چهره انقلابگر و تحول آفرين مفاهيم اسلامي و شيعي در فضاي اندك باز شده آن زمان، به علاقه­مند شدن جوانان دانشجو و محصل به اعتقادات ديني مي انجاميد. گرايش به معتقدات ديني نيز به طور طبيعي جاذبه پايگاههايي مثل مساجد و هيئت هاي مذهبي را افزايش مي داد. بدين ترتيب حتي جوانان مسلمان ولي گريزان از روحانيت، پناهگاهي بهتر از روحانيت و مسجد براي خود نمي يافتند. اين امر زماني قوت بيشتري يافت كه برگزاري مجالس بزرگداشت مرحوم آيت ا... سيد مصطفي خميني به نقطه­ی آغازي براي تشكيل اجتماعات اعتراض به سياست هاي رژيم شاه مبدل شد. اين همگرايي چنان براي حضرت امام (ره) اهميت داشت كه عمده ترين بخش اولين سخنراني ايشان در روز 10 آبان 1356 و پس از تحمل داغ فقدان فرزندي كه او را اميد آينده اسلام خوانده بود، به همين موضوع اختصاص يافت. امام در اين سخنراني با گلايه از برخي روشنفكران به خاطر بيان سخنان نامناسب درباره فقه و فقها به تشريح خدمات فقها به اسلام پرداختند و در پاسخي تلويحي به برخي از نظرات مرحوم شريعتي مسالمت علماي شيعه با برخي از سلاطين را گذشت و فداكاري و مجاهده نفساني براي ترويج مذهب دانستند. ايشان با سير مفصلي بر مبارزات معاصر روحانيت و انتقاد از تز اسلام منهاي آخوند خطاب به روشنفكران و دانشگاهيان تاكيد كردند:« شما نفوذ نداريد، اينها در بين مردم نفوذ دارند. شمايي كه دلسوزيد براي اسلام، شمايي كه مي گوييد ما اسلام را مي خواهيم، نگوييد آخوند نمي خواهيم. اين يك قدرت لايزال است. اين قدرت ملت است. شما اين قدرت ملت را كنار نگذاريد.» امام در اين سخنراني حتي اين تعبير جالب را داشتند كه:« اسلام بي آخوند اصلا نمي شود. پيغمبر هم آخوند بوده، راس همه علما، پيغمبر است.» در شرايطي كه همه اقشار مسلمان مبارز به لحاظ عقلي و عاطفي به سمت امام خميني(ره) تمايل داشتند آن بزرگمرد برخي از اقشار روحانيت را نيز از نصيحت خود بي نصيب نگذاشتند:« فردا مقدرات اين مملكت دست اين دانشگاهي ها است. اينها هستند كه مي آيند يا وكيل مي شونديا وزير مي شوند. شما اينها را براي خودتان حفظ كنيد. طرد نكنيد منبر برويد و نصيحت كنيد. نه منبر برويد و فحش بدهيد... آقا آغوشتان را باز كنيد نگوييد كه اين دانشگاهي ها فاسق و فاجر و ... دائما جدا نكنيد. آنها هم شما را جدا كنند كه اين مرتجع است و قديمي، كِي آخوند مرتجع است؟ آخوند در صف اول پيشروها است.» اين پيام، فضاي موجود را تا حد زيادي تلطيف كرد. با اين حال و به رغم مشتعل شدن اولين جرقه انقلاب در قم به دنبال مقاله توهين آميز روزنامه اطلاعات (19 دي ماه) باز هم برخي از سخنرانان مذهبي كه وقوفي به حكمت رهنمودهاي امام(ره) نداشتند همچنان به رويه گذشته خود ادامه مي دادند. متقابلا تعصب بر تز اسلام بدون روحانيت در بين برخي از دانشگاهيان، اجازه شنيدن سخن مراد مردم مسلمان را به آنها نمي داد. شهيد مطهري كسي بود كه چندي قبل از آن در نامه اي به حضرت امام (ره) نسبت به بت شدن شريعتي و گسترش ديدگاه هاي او در بين جوانان مسلمان ابراز نگراني كرده بود. اما با همه ناملايمات و تحمل توهين هاي هواداران تندرو مرحوم شريعتي، در اعلاميه مشتركي با مهندس مهدي بازرگان تصريح كرد:« معتقديم نسبت هايي از قبيل سني­گري و وهابي­گري به او (شريعتي ) بي اساس است و او در هيچ يك از مسائل اصولي اسلام از توصيه گرفته تا نبوت و معاد وعدل و امامت گرايش غير اسلامي نداشته است. ولي نظر به اين كه تحصيلات عاليه و فرهنگ او غربي بود، هنوز فرصت و مجال كافي نيافته بود در معارف اسلامي مطالعه وافي داشته باشد...» اين اعلاميه نيز دو عكس العمل متفاوت داشت؛ عكس العمل هايي كه ساواك با جديت به آنها دامن مي زد. واكنش نخست از سوي سخنرانان مذهبي ضد شريعتي مثل مرحوم شيخ قاسم اسلامي صورت مي گرفت كه حال شهيد مطهري و شهيد مفتح را نيز از تيغ حملات خود بي نصيب نمي گذاشتند. واكنش دوم هم از سوي حاميان متعصب شريعتي انجام مي شد. به كاربردن توهين آميزترين الفاظ درباره علامه شهيد مطهري در نامه­ی گروهي باعنوان دانشجويان مسلمان جنوب كاليفرنيا به مهدي بازرگان تنها يكي از اين موارد است. اين نامه چنان موجبات خشنودي ساواك را فراهم كرده بود كه سندي به تاريخ 16/1/57 نشان دهنده­ی نظركارشناس ساواك درباره لزوم تكثير و توزيع آن است.

مسجد قبا در ماه رمضان 1357 هم پذيراي سخنراناني بود كه با سوءاستفاده از حسن نيت شهيد مفتح سعي داشتند از اين امكان در جهت اهداف تفرقه انگيز خود بهره مند شوند. شهيد محلاتي از اعتراض خود به يكي از اين سخنرانان كه نهضت را از سيدجمالدين اسدآبادي شروع و به دكتر شريعتي ختم كرده ولي يك كلمه اسمي از امام نبرده بود، ياد مي كند. سخنان امام خميني(ره) كه در چنين شرايطي، نويد سرنگوني قريب الوقوع رژيم سلطنتي را مي داد، شايدحتي براي بسياري از ياران امام هم تعجب آور بود. اما آن يگانه دوران، جريان اسلامخواه را با تمام كاستي هايش از اين مرحله عبور داد و همگان را نظاره گر نصرت الهي پس از صبر، توكل و تدبير ساخت.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 18:20  توسط امین مهرکیش | 

ميدانداري مبارزه مسلحانه چپ گرايانه

در شرايط فعلي جريان هاي ماركسيست و مليگرا در حد و اندازه اثرگذاري بر مسائل سياسي ايران نيستند. حال سوال این است که پرداختن به چنين جريان هاي فاقد نقش و جايگاهی چه لزومی دارد؟ واقعيت اين است كه بررسي جريان هاي سياسي موجود بدون شناخت عناصر اثرگذار بر تكوين آنها مقدور نيست.

قبلا اشاره شد كه حتي يك گروه دل بسته­ی راه و هدف امام خميني (مثل حزب ملل اسلامي) به صواب يا خطا خود را ناگزير به پيروي از الگوهاي مبارزاتي چپ دنيا يافته بود. اين گرايش قطعا يك شبه شكل نگرفت. انتقال تجارب مبارزاتي چپ (كوبا، چين و...) تنها از طريق كتاب و مطبوعات (آن هم در فضاي سانسور شديد پهلوي) تقريبا غيرممكن بود. اين ادعا كه تاكتيك هاي مبارزه مسلحانه براي براندازي رژيم شاه از سوي گروه هاي ماركسيست به نيروهاي مبارز عرضه شد چندان گزافه نيست.

ماركسيست هاي ايراني همان گونه كه پيش از اين ذكر آن رفت، تا چند سال پس از كودتا، به بحث درباره­ی تجربه­ی شكست هاي گذشته و بررسي راه هاي ادامه مبارزه گذراندند. مباحثي كه گاه به نزاع و انشعاب در حزب توده انجاميد. در ابتداي دهه 40 تعدادي از اعضاي اين حزب مورد حمايت ابرقدرت شوروي، به سمت چين تمايل يافتند و «سازمان انقلابي حزب توده» را تاسيس كردند. اين گروه كه از دانشجويان ماركسيست مقيم غرب تشكيل يافته بود با وساطت يكي از رهبران انشعابي حزب توده به نام فريدون كشاورز با حزب حاكم كمونيست چين مرتبط شدند و اعضاي آنها براي آموزش نظامي به چين كمونيست عزيمت كردند. بخشي از مجموعه چپگراي دانشجويان ايراني به سركردگي پرويز نيكخواه در بازگشت به ايران در يك سناريوي طراحي شده رژيم، پس از دستگيري ابراز ندامت كرده و به صورت مهره هاي وفادار به رژيم درآمدند. اما يك دانشجوي ديگر هوادار سازمان انقلابي حزب توده به نام بهمن قشقايي پس از آموزش ديدن در چين به عشيره خود اعزام شد تا يك حركت دهقاني را آغاز كند. او كه گروه معدودي از هم عشيره اي ها را توانست گردآورد، در ظرف چند ماه سركوب و اعدام شد. روشن بود كه جامعه عشايري هيچ گونه استعدادي براي همراهي با تفكرات الحادي ماركسيسم نداشت.

در گرماگرم مبارزات امام خميني(ابتداي سال 42) بيژن جزني (از فعالان حزب توده و جبهه ملي دوم) يك گروه را با هدف اقدام قهرآميز در جهت برپا ساختن انقلاب دمكراتيك نوين با تكيه بر تجارب كوبا و تمركز بر مبارزه چريكي در كوه و جنگل تشكيل داد. آنها تا سال 45 به مطالعه متون ماركسيستي و كتاب ها و مقالات «چه گوارا» و «فيدل كاسترو» و «رژي دبره» مشغول بودند. بيژن جزني در آثار خود نسبت به ناآشنا بودن گروه هاي اسلامي با اصول و روش هاي تشكيلاتي مبارزه افسوس مي خورد. اما در سال 1346 اكثر اعضاي گروه خودش به وسيله يك عامل نفوذي حزب توده لو رفتند و بازداشت شدند. با اين حال جزني را مي توان بنيانگذار تئوري هاي مبارزه مسلحانه ماركسيستي در ايران دانست. در همين سال هسته اوليه چريك هاي فدايي خلق در حال شكل گيري بود. گروه ماركسيستي احمدزاده و پرويز پويان تا دو سال پس از اين زمان به تلاش بي ثمري براي بسيج كارگران در محيط هاي كارگري مشغول بودند. اما در بهار 1349 مبارزه مسلحانه را به عنوان هم استراتژي و هم تاكتيك مبارزه پذيرفتند. در مرحله عمل حاصل اين تلاش سرقت مسلحانه 330 هزار تومان پول از بانك ملي ونك، خلع سلاح نگهبان يك كلانتري در تبريز و كشتن نگهبان كلانتري قلهك بود. آنها در سال 94 تماما لو رفتند.

بخشي از طرفداران جزني هم در سال 46 پس از لو رفتنِ گروه، به عراق و سپس اردوگاه هاي سازمان آزاديبخش فلسطين رفتند. در سال 49 با مقاديري سلاح به كشور بازگشتند و «گروه جنگل» را تشكيل دادند. تامين مالي اوليه اين گروه در حمله به يك بانك در خيابان وزرا صورت گرفت. اين گروه كه با گروه احمدزاده-پويان ارتباط برقرار كرده بود در ظرف چند ماه با ده نفر از اعضاي گروه جنگل دستگير شدند و افراد باقي مانده تنها توانستند هشت قبضه تفنگ و يك قبضه مسلسل يك باشگاه ژاندارمري را در سياهكل گيلان به غنيمت بگيرند و فقط آنها را مخفي كنند. از 33 عضو باقي مانده گروه 19 نفر دستگير و يا كشته شدند. از اين تعداد 13 نفر اعدام شدند و بقاياي گروه در يك عمليات انتقامي تنها توانستند سرلشكر فرسيو دادستان دادگاهِ متهمانِ سياهكل را به هلاكت برسانند.

با پيوستن اين دو گروه به يكديگر چريك هاي فدايي خلق در ابتداي سال 50 تشكيل شد. انفجار بمب در انجمن ايران و آمريكا، سرقت مسلحانه از چند بانك در تهران اقدامات اين گروه بود! در نيمه اول همين سال اين گروه اكثر اعضاي مهم خود را از دست داده بود. سازمان رهايي بخش خلق هاي ايران گروه ديگري بود كه با اعتقاد به سبك مختلط چيني و كوبايي به وسيله اعضاي چپگراي كنفدراسيون دانشجويان در سال 48 تشكيل شد و بعد از چند عمليات سرقت مسلحانه از بانك ها در سال 50 به طور كامل منهدم شد. يك گروه چپگراي ديگر به نام گروه فلسطين قبل از اعزام به عراق براي آموزش نظامي لو رفت و عمده اعضاي آن دستگير شدند و تنها سه نفر از آنها در عراق توانستند نقش مجري بخش فارسي راديو بغداد را برعهده گيرند. گروه آرمان خلق متشكل از چند جوان اهل بروجرد در زندان جذب بيژن جزني شدند. اعضاي اين گروه شش نفره پس از آزادي از زندان با انجام دو سرقت مسلحانه از بانك و قبل از پيوستن به چريك هاي فدايي خلق دستگير و همگي تيرباران شدند.

تمايل به مبارزه مسلحانه به گروه هاي ماركسيست منحصر نمي شد. حسن ماسالي عضو جبهه ملي خارج از كشور هم از هواخواهان مبارزه مسلحانه و جنگ چريكي بود. او با تاسيس شعبه جبهه ملي در عراق واسطه اعزام افراد به اردوگاه هاي فلسطيني براي آموزش نظامي بود.

در سال 1343 عده اي از فعالان نهضت آزادي خارج كشور متشكل از شهيد چمران، ابراهيم يزدي، صادق قطب زاده، راستين، امين و شريفيان نيز با موافقت عبدالناصر براي آموزش نظامي و چريكي به مصر عزيمت كردند. آنها اولين گروه از 31 نفري بودند كه به تدريج به مصر اعزام شدند تا از آموزش هاي نظامي و چريكي بهره مند شوند. اين گروه كه نام «سازمان مخصوص اتحاد و عمل» را بر خود نهاده بود، لبنان را مقر خود قرار داد. اما در سال 46 پراكنده شد. از اين گروه تنها شهيد چمران بود كه در لبنان ماند تا همراه با امام موسي صدر مقدمات احياي جامعه شيعه را در اين كشور فراهم آورد و «افواج مقاومت لبناني» را تشكيل دهد. بقيه به اروپا و آمريكا برگشتند و فعاليت هاي سياسي و گروهي خود را دنبال كردند.

در واقع مي توان گفت كه از ابتداي دهه 40 تا ابتداي دهه 50 در محيط مبارزه، گرايش به مبارزات مسلحانه به صورت يك مد سياسي در ميان گروه هاي مختلف درآمده بود. اين گرايش همانگونه كه در شماره قبلي متذكر شديم تاحد زيادي به طلسم شكني امام خميني در نحوه مبارزه با رژيم مربوط مي شد كه شيوه هاي مبارزه پارلماني را از سكه انداخت. اما روي ديگر آن ورود ادبيات مبارزاتي چپ به فضاي گفتماني تمام گروه هاي مبارز اعم از اسلامي و غيراسلامي بود. اين ادبيات تدريجا در قالب نفوذ مباني عقيدتي تفكر الحادي در گروه هاي مسلمان چهره خود را نشان داد و نتايج تلخ خود را آشكار ساخت.

ريشه هاي يك تجربه دردناك

ماجراي پيدايش و عاقبت سازمان مجاهدين خلق به جرات دردناك ترين و در عين حال عبرت آموزترين فراز تاريخ مبارزات اسلامي است.

در سال 1354 تلويزيون رژيم شاهنشاهي جواني به نام سيدمحسن خاموشي را در مقابل ديدگان مردم متحير قرار داد كه با سرافكندگي از چگونگي قتل فردي به نام مجيد شريف واقفي و به آتش كشيدن جسد او در بيابان هاي شرق تهران سخن مي گفت. مردمي كه اين جوان داراي سابقه خانوادگي متدين را مي شناختند، وحشت زده ناظر تبليغات رژيم شاه بودند كه مخالفان خود را ماركسيست اسلامي معرفي مي كرد. سه سال بعد از آن وقتي بقاياي مجاهدين خلق از فضاي فراهم آمده از انقلاب براي معرفي خود به مردم استفاده مي كردند، ماجراي تصفيه هاي خونين دروني سازمان در سال 45 را به «اپورتونيست هاي چپ نما» نسبت دادند. آنها از نفوذ ماركسيست نماها و ساواك به درون اين سازمان سخن به ميان مي آوردند. پس از آن هم در ماجراي تروريسم كور منافقين در ابتداي دهه 60 برخي از دلبستگان اين سازمان، ساحت بنيانگذاران آن را از انحراف مبرا نشان مي دادند و رهبران وقت منافقان را منحرف شده از راه و افكار بنيانگذاران سازمان مي پنداشتند، اكنون سه دهه از آن ماجراها مي گذرد. فرونشستن غبارهاي تبليغات كاذب، فرصتي را فراهم ساخته است تا به آن تراژدي و ريشه هايش پرداخته شود.

در سال 1344 سه تن از اعضاي جوان نهضت آزادي به نام هاي محمد حنيف نژاد، سعيد محسن و عبدالرضا نيك بين رودسري (معروف به حسن عبدي) تصميم گرفتند يك سازمان مخفي براي مبارزه با رژيم شاه تشكيل دهند. يك سال بعد عضوي ديگر از نهضت آزادي به نام علي اصغر بديع زادگان به آنان پيوست. آنها با مشاهده برخورد خشن رژيم شاه در جريان نهضت امام خميني در سال هاي 41 تا 43 احساس كرده بودند كه روش مسالمت آميز بازرگان و نهضت آزادي به آخر خط رسيده است و بايد به دنبال طرح جديدي براي مبارزه بود. اين جوانان از سويي با برخي از روحانيون مثل شهيد بهشتي و شهيد مطهري ارتباطاتي داشتند اما از سويي ديگر به شدت از مباني فكري بازرگان متاثر بودند. آنها تحت تاثير افكار بازرگان آموزه هاي ديني روحانيت را تفسير رسمي روحانيت از دين مي دانستند. به اذعان موسسان سازمان، آموزش هاي ديني پس از قرآن و نهج البلاغه، بر محور كتاب «راه طي شده» بازرگان قرار داشت. بازرگان در اين كتاب راهي را كه تمدن غرب در پيش گرفته و به وسيله آن به پيشرفته هاي مادي نائل آمده بود، همان راه انبياء دانسته بود.

در تاثيرگذاري اين كتاب، سعيد محسن گفته بود كه بدون اغراق صدبار كتاب «راه طي شده» را خوانده است.
وجود نگاه علم گراي بازرگان سبب شده بود كه آنها در جست و جوي يك مبارزه متكي بر دانش روز، علم مبارزه را در روش هاي مبارزاتي آن روزگار يعني روش گروه هاي ماركسيست جهان جست و جو كنند. مطالعه كتاب هاي مربوط به تاكتيك هاي مبارزه ماركسيست ها اندك اندك مجاهدين خلق را به مباني فلسفي ماركسيسم علاقه مند ساخت. در عين حال تعلقات مذهبي خانوادگي آنها را از يكسره ماركسيست شدن و كنار گذاردن كامل مذهب برحذر مي داشت.
امتزاج راه طي شده­ی بازرگان كه تمدن غرب و پيشرفت هاي آن را ادامه راه انبيا مي دانست با تصور علمي بودن مبارزه ماركسيستي آنها را به اين باور رسانده بود كه در جنبه مبارزه با ظلم و استثمار تفكر ماركس ادامه راه انبياست.

پس از نوشته شدن كتاب شناخت مجاهدين خلق -كه به اذعان نويسنده كتاب (حسين روحاني) ماخذهاي آن شامل ماترياليسم ديالكتيك استالين رهبر شوروي، «درباره تضاد» مائو رهبر چين كمونيست، اصول مقدماتي فلسفه پوليستر (فيلسوف كمونيست) و ديالكتيك طبيعت و تاريخ نوشته انورخامه اي عضو سابق حزب توده مي شد- حنيف نژاد كتاب «راه انبيا، راه بشر» را نوشت. اين كتاب ادامه تفكر «راه طي شده» بازرگان و البته با پذيرش علمي بودن تفكر ماركسيستي بود. او كه در سال 50 در زندان گفته بود: يك ماركسيست خوب نمي تواند مسلمان خوبي نباشد ، در كتاب راه انبيا، راه بشر تصريح كرد: «بدون آشنايي با فرهنگ انقلابي عصر حاضر درك عظمت آيات قرآن، هيچ ممكن نيست. در اينجا حتما كتب زير را بخوانيد: كتابچه سرخ مائو و كليه مرتجعين تاريخ ببر كاغذي هستند. دو نوع همزيستي مسالمت آميز به كلي متضاد». تمام اين كتاب هاي مورد توصيه حنيف نژاد اثر مائوتسه تونگ رهبر چين كمونيست بود.

حنيف نژاد بعدها با افزودن آياتي از قرآن و فرازهايي از نهج البلاغه به كتاب شناخت سعي كرد رنگ ديني بيشتري به اين كتاب بزند. كتاب ديگر مجاهدين خلق يعني «تكامل» را كه توسط يكي ديگر از موسسان آن به نام علي ميهن دوست نوشته شده بود در واقع تاثيرپذيرفته از نظر يدالله سحابي درباره خلقت انسان بود كه در نگاهي علم گرا به خلقت انسان، بشر را محصول تكامل زيستي انواع ديگري از جانداران مي دانست. اما مجاهدين خلق پس از اين تاثير پذيري يكسره به سراغ منابع ماركسيستي مثل كتاب «حيات، طبيعت، منشا و تكامل آن» نوشته اپارين و «از كهكشان تا انسان» اثر جان ففر كمونيست انگليسي رفته بودند.

مجاهدين خلق سعي داشتند هر يك از مفاهيم ديني را با تفسيري ماركسيستي توجيه كنند.
بدين ترتيب «ذكر خدا»، مطالعه در قانونمندي هاي طبيعت، وحي: نيرو و قوه مربوط به خصيصه ذاتي اشيا، حق: قانون تكامل طبيعت، راه خدا، مبارزه با امپرياليسم معرفي شدند و ماركسيست هاي كشته شده به دست عوامل امپرياليسم مصداق آيه «ولاتحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا» شناخته شدند. كتاب «اقتصاد به زبان ساده» هم كه توسط عسكري زاده ديگر عضو برجسته سازمان، ابتدا تدريس و سپس تاليف شد تماما منتقل كننده آراي اقتصادي ماركسيسم بود. اين رويدادهاي انديشه اي چيزي بود كه در ميان مركزيت سازمان جريان داشت. اما تصوري كه بيرون از سازمان نسبت به آن وجود داشت اين بود كه گروهي از جوانان متدين و تحصيلكرده وارد يك مبارزه جدي با رژيم سركوبگر شده اند. روحانيت مترقي بعضا با اين جوانان آشنا بود. همان گونه كه قبلا اشاره شد حنيف نژاد كسي بود كه پيشنهاد طراحي الگوي حكومت اسلامي از سوي روحانيت را به شهيد بهشتي كرده بود.

شهيد مطهري و ديگر روحانيون مترقي نيز در جلسات خود با جوانان تحصيلكرده مسلمان، كمابيش اين افراد را مي شناختند. در ابتداي كار به واسطه عدم انعكاس تفكرات اين سازمان به بيرون، چنان مقبوليتي از آنان به وجود آمده بود كه علماي بزرگي همچون آيت الله بهاءالدين محلاتي و آيت الله شهيد دستغيب در نامه اي به آيت الله ميلاني با بيان اين كه آنها «حافظ و قاري قرآن و در اين روزگار تاريك مبلغ اسلامند» خواستار اقدام براي جلوگيري از اعدام آنها شده بودند و پس از اعدام رسول مشكيني فام به خانواده اش يادآور شده بود كه فرزندش شهيد است. افرادي مثل آيت الله جنتي، مرحوم آيت الله رباني املشي، آيت الله محمد يزدي، آيت الله محمدعلي گرامي و مرحوم آذري قمي كساني بودند كه تنها به خاطر تلاش براي وساطت مراجع تقليد در جهت جلوگيري از اعدام موسسان مجاهدين خلق در سال 1350 به زندان افتادند. فردي مثل آيت الله رباني شيرازي با استفاده از وجاهت معنوي خود ميليون ها تومان كمك مالي براي سازمان از افراد متمكن تهيه كرد. داستان پيغام هاي شهيد مطهري، آيت الله طالقاني، آقاي هاشمي رفسنجاني و... به امام براي حمايت از اين گروه چيزي است كه همگان شنيده اند. مقبوليت مجاهدين خلق به حدي بوده است كه حتي برخي از طلاب همراه با امام در نجف اشرف نقش هوادار آنها را ايفا كرده اند.

                               

      اولين تعامل هاي اسلامگرايان و مجاهدين خلق

تا اینجای کار می­توان فهمید که سرنوشت اين سازمان از نفوذ عناصر بي­دين ناشي نمي شد، بلكه مباني فكري آنها فرجامي را جز آنچه به وقوع پيوست، اقتضا نمي كرد. لطف الله ميثمي از عناصر ديرين مجاهدين خلق كه هم اكنون نيز از بخش عمده اي از عملكرد گذشته اين سازمان دفاع مي كند، ماجرايي شنيدني را نقل مي كند. او مي گويد، مسعود احمدزاده (از موسسان چريك هاي فدايي خلق) در زندان به ابريشمچي گفته بود: «شما يك پوسته ايدئاليستي داريد و مثل جوجه كه رشد مي كند و پوسته را مي شكند اين پوسته در حال شكستن است و به زودي هسته ماترياليستي آن بيرون مي زند و نمايان مي شود.»

در جبهه­ی اسلامگرايان كمتر كسي اين معنا را به درستي دريافت. ترديدي نيست كه فضاي اختناق و جو بسته­ی سازمان اجازه انتقال جزوات داخلي سازمان را به انديشمندان بزرگي مثل شهيد مطهري نمي داد. براساس آنچه در خاطرات و اسناد وجود دارد دست كم از سوي شهيد مطهري، آيت الله طالقاني، حجت الاسلام مجدالدين محلاتي و حجت الاسلام هاشمي رفسنجاني و آقاي منتظري نامه هايي به منظور جلب كمك به مجاهدين خلق براي امام(ره) ارسال شده بود. در نامه اي كه آقاي هاشمي رفسنجاني در اواخر شهريور 1350 به امام(ره) نوشته بود، مجاهدين خلق به عنوان «جوانان مسلمان، تحصيل كرده، فداكار، مومن، پاك، متعبد و آشنا به معارف اسلام و جهان بيني اسلام و صددرصد مذهبي و تا آنجا كه ما اطلاع پيدا كرده ايم خالي از نقاط ضعف» توصيف شده بودند. آقاي منتظري هم در نامه خود به امام از «تصلب آنان نسبت به شعائر اسلامي و اطلاعات وسيع و عميق آنان بر احكام و معتقدات مذهبي» سخن به ميان آورده بود.

بلاترديد اولين كسي كه دو سال قبل از اعلام كنار گذاشتن اسلام توسط رهبري سازمان مجاهدين خلق به انحراف فكر اين عده پي برد، امام خميني بود.

اولين اقدامات مجاهدين خلق تماس با سازمان الفتح فلسطين در فرانسه و سپس لبنان و اردن بود تا ترتيب آموزش جنگ هاي چريكي در اردوگاه هاي فلسطيني براي آنان داده شود. در اولين سفرها براي اعزام اعضا به اردوگاه هاي فلسطيني كه به صورت آبي و از طريق دبي انجام شده بود، آنها توسط پليس انگليسي دبي شناسايي و دستگير شدند. گروهي از اعضاي سازمان كه در ميان آنها افرادي مثل حسين احمدي روحاني و مشكين فام حضور داشتند، براي آزادي اين افراد از طريق هواپيمايي كه براي بازگرداندن آنها به ايران اختصاص يافته بود، اقدام و آن را به بغداد منتقل كردند. رژيم عراق اين عده را ابتدا مورد بازجويي و شكنجه قرار داد.

سازمان فردي به نام تراب حق شناس را با نامه اي از سوي مرحوم آيت الله طالقاني كه در آن از مجاهدين خلق با تعبيري كه قرآن كريم از اصحاب كهف ياد مي كند، ياد شده بود، به سوي حضرت امام رهسپار كرد. امام از پذيرش وساطت براي آزادي اين افراد به دليل نگراني از سوءاستفاده حزب بعث از اين اقدام خودداري كردند، اما اين بهانه اي شد تا با آزادي اين افراد، حسين روحاني (نويسنده كتاب شناخت)در جلساتي با امام كه حدود هفت ساعت طول كشيد، به تشريح اعتقادات سازمان بپردازد. در اين ملاقات كه روحاني تاريخ آن را سال 51 بيان مي كند او از سوي مجاهدين خلق ماموريت داشت تاييد محكمي را از سوي حضرت امام براي اين سازمان فراهم سازد. حسين روحاني بعدها گفت كه پس از تلاش فراوان در اين زمينه امام دست كم در سه مورد با اعتقادات آنها (شامل تئوري تكامل انواع داروين، تحليل مادي از موضوع معاد و جنگ مسلحانه) ابراز مخالفت كرده بود. حجت الاسلام سيدمحمود دعايي كه واسطه اين ديدار بود، بعدها چنين گفت: «من سمپات اين سازمان بودم. من ساعت ها با امام صحبت كردم بلكه بتوانم يك جمله از امام در يك اعلاميه بگيرم كه در دفاع از سازمان و يا يكي از افراد اين سازمان باشد. در يك جلسه خاطرم هست كه من بعد از يك ساعت و نيم صحبت گريه ام گرفت و شايد پنج دقيقه گريستم و نتوانستم حرف بزنم كه بلكه بتوانم حمايت امام از اين سازمان و از راه آنها و شيوه كار آنها كسب كنم. امام مقاومت كرد. خود من سمپات اين سازمان شدم و حتي بالاتر از سمپات رابطه ارگانيك با اين سازمان داشتم. چهار الي پنج سال در اين رابطه كوشيدم به نفع اين سازمان پيش امام يك كلمه تاييد بگيرم، نتوانستم و هيچ كس نتوانست.» احساس خطر امام در آن ايام در برخي از پيام هاي امام مشهود است. در همان سال ايشان در پيامي به دانشجويان مسلمان مقيم آمريكا و كانادا تاكيد مي كنند: «مبادا قرآن مقدس و آيين نجات بخش اسلام را با مكتب هاي غلط و منحرف كننده اي كه از فكر بشر تراوش كرده است، خلط نماييد.» شايد يكي از انگيزه هاي روحانيون مبارز در تاييد مجاهدين خلق به عنوان يك گروه اسلامي، فضايي بود كه پس از مطرح شدن جريان سياهكل در مطبوعات به نفع ماركسيست ها در بين مبارزين ايجاد شده بود. در واقع آنها از محوريت ماركسيست ها نگران بودند. جريان سياهكل كاركردهاي ديگري هم داشت. مجاهدين خلق پيش از زمان برنامه ريزي شده تصميم گرفتند عمليات نظامي خود را آغاز كنند. دو عمليات ناموفق گروگانگيري شهرام پسر اشرف پهلوي و اقدام براي انفجار يك دكل برق در شمال غرب تهران به منظور اختلال در تبليغات مربوط به جشن هاي 2500 ساله شاهنشاهي، تنها تحركاتي بود كه به دنبال تصميم مجاهدين خلق براي آغاز عمليات چريكي شهري (به خاطر احراز ناموفق بودن جنگ چريكي روستايي در جريان سياهكل) انجام شد. اما در جريان بازگشت نيروهاي آموزش ديده مجاهدين خلق به كشور بسياري از ارتباطات لو رفت و در سال 50 تقريبا تمامي كادرهاي اصلي مركزيت سازمان كه آن زمان هنوز نام مجاهدين خلق بر آن نهاده نشده بود و عنوان «سازمان آزاديبخش ايران» را با خود داشت، بازداشت شدند. جالب است كه در موج اول اين دستگيري ها نام دكتر غلامعلي حداد عادل و برادرش شهيد مجيد حداد عادل در كنار افرادي مثل سعيد محسن، ناصر صادق، علي باكري، مسعود رجوي، موسي خياباني، لطف الله ميثمي و... ديده مي شود! به هر حال تا پايان سال 50 تقريبا تمامي اعضاي اوليه مركزيت سازمان به جز حسين احمدي روحاني (نويسنده كتاب شناخت) رضا رضايي و تراب حق شناس دستگير شدند. در اين مدت اعضايي از گروه حزب الله كه عمدتا از بقاياي حزب ملل اسلامي و افرادي مثل محمدمفيدي، باقر عباسي، احمد احمد، عليرضا سپاسي آشتياني بودند، با وساطت فردي به نام مصطفي جوان خوشدل به مجاهدين خلق پيوسته بودند.

افرادي مثل جواد منصوري و برادرش احمد منصوري به عنوان اعضاي اوليه مركزيت حزب الله در مخالفت با اين ادغام گروه را ترك كردند. اما افرادي مثل سپاسي آشتياني، مفيدي و عباسي در اولين مراحل پيوستن به مجاهدين خلق ماموريت ترور سرتيپ طاهري رئيس اداره زندان هاي شهرباني را در 22 مرداد 51 با موفقيت به انجام رسانده و در اثر بي احتياطي بلافاصله بازداشت شدند.

پس از دستگيري هاي سال 1350 احمد رضايي درصدد احياي سازمان برآمد. او داراي سابقه حضور و فعاليت فرهنگي در مسجد جليلي نزد آيت الله مهدوي كني و مسجد هدايت (آيت الله طالقاني) بود. حتي به گفته آيت الله مهدوي كني، احمد رضايي ايده هاي كتاب «راه حسين» را كه متاثر از كتاب شهيد جاويد و نيز افكار ماركسيستي بود، قبل از انتشار با ايشان مطرح كرده بود. يك عضو آن روزهاي سازمان به نام محمد محمدي گرگاني مي گويد كه احمد رضايي امكانات مالي سازمان را از طريق روحانيوني مثل آيت الله رباني شيرازي، حجت الاسلام هاشمي رفسنجاني، آقاي منتظري تامين كرده است. شايد احمدرضايي از آخرين افراد مهم مجاهدين خلق بود كه تعلقات مذهبي شخصي او به رغم داشتن افكار التقاطي ماركسيستي، از كنار گذاشته شدن كامل دين در اين سازمان مانع شده بود. دفاعيات و اعلاميه هاي مجاهدين خلق تا اين دوره هم داراي مضاميني همچون حمايت از امام خميني، اعتراض به كشتار عزاداران سيدالشهدا در 15 خرداد 42 و... است.

راهيابي يكي از اعضاي سازمان به نام تقي شهرام به مركزيت سازمان در واقع تير خلاصي به پوسته مذهبي سازمان بود كه از ابتدا محتواي ماركسيستي سازمان را دربر گرفته بود. به عبارت ديگر سرنوشت محتوم خروج مجاهدين خلق از اسلام چيزي نبود كه صرفا به علت تسلط فردي به نام تقي شهرام حاصل شده باشد. به اذعان يكي از افراد متمايل به نهضت آزادي به نام محمدمهدي جعفري، رجوي كه در اولين مراحل دستگيري رهبران سازمان به زندان افتاده بود، صريحا گفته بود كه خود را يك ماركسيست مي داند. محمدحنيف نژاد موسس سازمان هم در زندان اين ايده را مطرح كرده بود كه به دليل انهدام مركزيت سازمان هواداران آن در اختيار گروه ماركسيست چريك هاي فدايي خلق قرار داده شوند.

تير خلاص بر ظاهر ديني مجاهدين خلق

پيش از آن كه مركزيت مرتد سازمان مجاهدين خلق در سال 1354 تير خلاص را به گرايش ديني آن بزند، اين سازمان در كنار مباني فكري مستعد ارتداد، دچار يك انحطاط عمل گرايانه بود. ماجراي قتل يكي از اعضا به نام جواد سعيدي در سال 52 يكي از نمونه هاي روشن براي اثبات اين مدعاست.

او به دليل احساس ناتواني از ادامه همراهي با مبارزه مسلحانه به طلبگي و يك زندگي منزوي روي آورد. در سال 51 مركزيت سازمان با حضور افرادي مثل رضا رضايي براي اولين بار او را به طور مخفي به مرگ محكوم كرد و مسئوليت اين اقدام را به كاظم ذوالانوار محول كرد. اما با دستگيري ذوالانوار و سپس خودكشي رضا رضايي در يك عمليات تعقيب و گريز، اين برنامه در سال 52 و با كشاندن سعيدي به تهران به بهانه اعزام او به خارج در يك زيرزمين و توسط بهرام آرام اجرا شد. جنازه او تكه تكه و سپس در جاده آبعلي سوزانده و در چند نقطه مختلف دفن شد.

راه يافتن تقي شهرام و بهرام آرام به مركزيت سازمان مجاهدين خلق در واقع يك عامل سرعت بخش به شكل گيري يك امر محتوم بود. تقي شهرام كه از ابتداي پيوستن به مجاهدين خلق داراي اعتقادات ماركسيستي بود، در زندان تحت آموزش هاي ماركسيستي مصطفي شعاعيان و نيز رهبر گروه كمونيستي ستاره سرخ قرار گرفت. سپس با همراه ساختن يك افسر پليس به نام احمديان به اتفاق عضو گروه ستاره سرخ از زندان گريخت. اين اقدام باعث ارتقاي جايگاه او در سازمان ازهم پاشيده مجاهدين خلق شد.  مجيد شريف واقفي اصرار داشت كه شهرام به دليل تحت تعقيب بودن، مبارزات خود را در خارج از كشور ادامه دهد. اما تقي شهرام با ماندن در داخل، عملا رهبري سازمان را پس از مرگ رضارضايي به دست گرفت.

در پاييز سال 1352 تقي شهرام جزوه سبزرنگي را منتشر كرد كه در آن سوالاتي شبهه افكن درباره اسلام مطرح شده بود. نكته قابل تأمل در اين شبهه افكني ها شباهت زياد برخي از شبهات مطرح شده در اين جزوات با مسائلي است كه در سال هاي اخير از سوي تجديدنظرطلبان مورد اشاره قرار گرفت. در «جزوه سبز» سوالاتي درباره تناقض بين ماترياليسم تاريخي و پذيرش وحي و نبوت، مسئله برده داري در قرآن، نگرش قرآن به زن و... مطرح شده بود. اظهارات عناصر اصلي سازمان از آن روزها حاكي از آن است كه طرح اين شبهات در كنار از بين بردن حساسيت به مسائلي مثل قضا شدن نماز، پيشنهاد جايگزيني كار فكري به جاي نماز و حذف تدريجي آموزش متون مذهبي، فضاي مخوف خانه هاي تيمي مجاهدين خلق را آماده پذيرش اتفاقي مي ساخت كه در سال 1353 افتاد. با انتشار مقاله «پرچم مبارزه ايدئولوژيك را برافراشته سازيم» ماركسيست شدن سازمان به طور صريح اعلام شد.

شايد عجيب به نظر برسد. اما چنين جزوه اي تا ماه ها از برخي از اعضاي مذهبي سازمان مخفي نگاه داشته مي شد. احمد احمد كه يك عضو عملياتي سازمان بوده، مي گويد كه ماجراي ارتداد مجاهدين خلق را اولين بار از شهيد سيدعلي اندرزگو مطلع شده است.

به گفته عزت شاهي (مطهري) مجاهدين خلق از ابتدا با قشربندي اعضا و سمپات هاي خود و به تناسب تمايلات مذهبي آنها اطلاعات را در اختيار آنها قرار مي داده اند. ضمن اينكه فضاي خوفناكي كه از ابتدا در اين تشكيلات چريكي ايجاد شده بود، اجازه مقاومت را به هيچ يك از اعضا نمي داد.

بهرام آرام يار اصلي تقي شهرام در ارتداد علني سازمان، صريحا در ديدار با مرحوم آيت الله طالقاني، وي را به ترور شدن در صورت اعلام مخالفت با تغيير ايدئولوژي سازمان تهديد كرده بود.

در مدت كوتاه سال هاي 52 و 53 درون سازمان مجاهدين پر از جدايي هاي اجباري همسران از يكديگر و ازدواج تشكيلاتي آنان به افراد ديگر سازمان است. در برخي از موارد زناني به منظور پذيرش عضويتشان در سازمان از همسرانشان جدا شدند ولي هرگز صلاحيت آنها براي عضويت در سازمان مورد تاييد قرار نگرفت!

ماجراي فاطمه فرتوك زاده همسر احمد احمد غمبارترين حادثه از اين دست است. اين دختر جوان معلم قرآن به واسطه ازدواج با احمد احمد جذب سازمان مي شود. سپس سازمان در برنامه هاي توجيهي خود با دادن شخصيت كاذب سازماني به اين دختر جوان او را از همسرش جدا مي كند كه همسرش پس از مدتي از قتل مشكوك او در محله اي در جنوب تهران مطلع مي شود. خانواده اين دختر جوان مي گويند كه او در پيغام هاي خود ترس از به قتل رسيدن همسرش را دليل پذيرش جدايي از او عنوان مي كرده است. مورد ديگر مربوط به عضو ديگر سازمان علي ميرزا جعفر علاف است او ابتدا مجبور مي شود كه براي جدايي از همسرش به هرزگي و ارتباط نامشروع با زنان ديگر تظاهر كند و پس از جدايي از همسرش با كمترين ابراز تمايل براي بازگشت به زندگي عادي در اواخر سال55 توسط سازمان به قتل مي رسد.

مرتضي هودشتيان كسي است كه به همراه فرد ديگري به نام رضامنيري جاويد توانسته بودند عمليات الكترونيك موفقي را در استراق سمع مكالمات پليس داشته باشند. او زماني كه در اردوگاه هاي الفتح (در لبنان) اندكي در انجام فعاليت هاي آموزش نظامي سستي نشان مي دهد توسط اعضاي سازمان زيرشكنجه قرار گرفته و به قتل مي رسد. كشته شدن محمديقيني و مرگ مشكوك رفعت افراز (معلم مدرسه رفاه)، واداشته شدن خواهرش محبوبه افراز در شرايط تبعيد اجباري به منطقه ظفار(عمان) به عنوان پزشك همگي از سيطره وحشت در خانه هاي تيمي سازمان حكايت دارد.

پس از خودكشي رضا رضايي، مركزيت سازمان مجاهدين خلق را تقي شهرام، بهرام آرام و مجيد شريف واقفي تشكيل مي دادند.  اما مخالفت شريف واقفي با انتشار مقاله اعلام ارتداد سازمان (پرچم مبارزه ايدئولوژيك را برافراشته سازيم) محكوميت او به كارگري را به دنبال داشت و به محض آن كه سازمان از قصد او براي ايجاد تشكيلات مستقل مطلع شد، به وسيله همسرش ليلا زمرديان او را به مكاني براي ترورشدن كشاند. جنازه شريف واقفي به دست حسين سياه كلاه و سيد محسن خاموشي در بيابان هاي جاده خاوران تهران با بنزين سوزانده شد. ترور ناموفق مرتضي صمديه لباف هم دستگيري او در بيمارستان و انتقال به شكنجه گاه ساواك را به دنبال داشت. وحيد افراخته كه از افراد ثابت تيم هاي ترور مجاهدين خلق بود پس از دستگيري اعتراف كرد كه تقي شهرام همچنين نقشه ترور آيت الله سيدمحمد بهشتي را طراحي كرده بود. البته اين طبيعي ترين اقدام مورد انتظار از مجاهدين خلق بود. آنها پيش از رسيدن به مرحله ارتداد در جريان قشربندي اجتماعي موردنظرشان روحانيت را وابسته به خرده بورژوازي سنتي قلمداد مي كردند كه انگيزه آنان در مبارزه با رژيم، در خطر قرار گرفتن منافع آنها به خاطر غلبه بورژوازي كمپرادور (سرمايه داري وابسته به غرب) در اقتصاد كشور است! آنها معتقد بودند كه از روحانيت تنها بايد براي تامين مالي آن هم مشروط به پذيرش رهبري مجاهدين خلق استفاده كرد. اما توانايي انديشه هاي بزرگاني مثل شهيد بهشتي مي توانست جريان انحراف را از مصادره كردن مبارزات ديني محروم كند. آنچه پس از پيروزي انقلاب اسلامي با شهادت شهدايي مثل مطهري، مفتح، بهشتي، باهنر و... اتفاق افتاد، دنباله برنامه اي بود كه سال ها قبل طراحي شده بود.

حسينيه ارشاد، شريعتي و مجاهدين خلق

بحث درباره سازمان مجاهدين خلق ناتمام مانده است. اما در كنار مسائل درون اين سازمان، توجه به مسائل محافل فكري روشنفكران مذهبي براي شناخت بيشتر جريانات آن روزگار لازم به نظر مي رسد. اين يك واقعيت انكارناپذير است كه سازمان مجاهدين خلق در جذب نيرو به محافلي مثل حسينيه ارشاد، نگاه ويژه اي داشته است. درست يا غلط تابلو حسينيه ارشاد اواخر دهه 40 و اوايل دهه پنجاه نام دكتر علي شريعتي است و بسياري از اعضاي سازمان مجاهدين خلق از پاي جلسات درس شريعتي در اين حسينيه به سازمان مجاهدين خلق راه يافتند. جالب تر اينكه شاخص ترين افراد جريان انحراف مجاهدين خلق همچون بهرام آرام ابتدا از مريدان درس حسينيه ارشاد دكتر شريعتي بودند. حسينيه ارشاد در سال 1346 بنيان نهاده شد. موسسان اين محفل شهيد مطهري(به عنوان سخنران)، تاجري به نام محمدهمايون (به عنوان منبع مالي) و وكيل وي، ناصر ميناچي(به عنوان مدير) بودند.

اندكي بعد در سال 1347 شهيد مطهري از دكتر علي شريعتي استاديار دانشكده ادبيات دانشگاه مشهد براي سخنراني در حسينيه ارشاد دعوت كرد. شايد آشنايي قبلي شهيد مطهري با محمدتقي شريعتي (پدر دكتر شريعتي) و نيز نگارش مقاله بلند «محمد از هجرت تا وفات» توسط علي شريعتي در كتاب محمدخاتم پيامبران، وي را در ذهن آن شهيد به عنوان يك استعداد قابل بهره جويي براي تبليغ اسلام در ميان دانشجويان ترسيم كرده بود.

دو سال پس از ورود شريعتي به حسينيه ارشاد با تيره شدن روابط شهيد مطهري با دست اندركاران اين محفل و به خصوص ناصر ميناچي، محوريت فكري حسينيه ارشاد تقريبا به دست شريعتي افتاد. علاوه بر اين به موازات افزايش حضور افراد غيرروحاني مثل عباس زرياب و كاظم سامي به عنوان سخنران، دعوت از روحانيون برجسته اي همچون مقام معظم رهبري، حضرات آيات خزعلي، نوري همداني، شهيد باهنر وحجت الاسلام والمسلمين هاشمي رفسنجاني كاهش يافت. اين مسئله هم از خواسته مدير حسينيه ارشاد ريشه مي گرفت و هم نظرگاه هاي افراطي شريعتي باعث فاصله گرفتن روحانيون از اين محفل مي شد.

شريعتي در مدت كوتاهي پس از آن كه سخنران هاي خود را در حسينيه ارشاد آغاز كرد، روحانيت شيعه را براساس يك الگوي تحليلي مربوط به نظام اجتماعي اروپاي قرون وسطي مورد شديدترين حملات و بعضا تحقيرآميز قرار داد. اين امر به طور طبيعي عكس العمل هاي تندي را از سوي روحانيون به دنبال داشت. در ابتدا شهيد مطهري سعي داشت از طريق نامه نگاري صميمانه از توسعه دامنه اين مسئله جلوگيري كند. تدريجا فعاليت هاي حسينيه ارشاد به دو بخش تبليغي و تحقيقي تبديل شد. بدين ترتيب دكتر شريعتي به جاي سخنراني، فعاليت خود را در كلاس درسي كه در زير زمين حسينيه ارشاد تشكيل مي شد پي مي گرفت و امر تبليغ به شهيد مطهري سپرده شده بود. اما شهيد مطهري بروز خطاي فكري شريعتي را برنمي تابيد. شريعتي آموزه هاي موجود روحانيت را متعلق به عالمان شيعي دربار صفوي مي دانست و بدين ترتيب مفاخر شيعه همچون علامه مجلسي، شيخ بهايي و محقق ثاني در كلام او به عنوان ياري دهندگان به ستم صفويه و دعواي سياسي اين سلسله با امپراتوري عثماني از راه دامن زدن به اختلافات شيعه و سني تلقي مي شدند. شريعتي مواضع دوگانه اي را در قبال موجوديت روحانيت شيعه اتخاذكرده بود. او از سويي پاسداري از روحانيت را به عنوان تنها سنگر ايستادگي در برابر استعمار فرهنگي غرب و پايگاهي كه بر متن توده مردم استوار است و هنوز استعمار فرهنگي نتوانسته است آن را تسخير كند، مي دانست و دفاع از آن را يك تعهد و وظيفه اجتماعي بر روشنفكران آگاه مي شمرد. اما در همان حال گاه اين گونه به صراحت از اسلام منهاي روحانيت سخن به ميان آورده بود: «اكنون خوشبختانه همان طور كه دكتر مصدق تز اقتصاد منهاي نفت را طرح كرد تا استقلال نهضت را پيگيري كند و آن را از بند اسارت و احتياج به كمپاني استعماري سابق آزاد كند تز اسلام منهاي آخوند در جامعه تحقق يافته است و اين موفقيت موجب شده است كه اسلام از چارچوب تنگ قرون وسطايي و اسارت در كليساهاي كشيشي و بينش متحجر... آزاد شده است.»

در اين موضع دو گانه، البته وجه غالب، هجمه به روحانيت تشيع بود . اين كلام صريح شريعتي به روشني انتهاي انديشه او را نشان مي دهد: «با مرگ روحانيت رسمي، خوشبختانه اسلام نخواهد مرد.»

استاد مطهري در سال 1350 حسينيه ارشاد را ترك كرد و مسجد الجواد را به عنوان پايگاه فعاليت خود برگزيد. از اين زمان آن شهيد بزرگوار آماج شديدترين تهمت هاي پيروان ديدگاه اسلام منهاي روحانيت قرار داشت. شايد عكس العمل نسبتا ديرهنگام شهيد مطهري نسبت به انحراف بنيان هاي فكري سازمان مجاهدين خلق ناشي از درگيري او با مسائل حسينيه ارشاد و به تبع آن نبودن فرصت بررسي اعتقادات اين گروه زيرزميني بود.

ادبيات زيبا و مهيج گفتار و آثار قلمي شريعتي و لحن پرخاشگر او چنان بود كه اجازه هيچ گونه نقادي اصولگرايانه را در بين دانشجويان جوان نمي داد. او كه در دهه 30 در كسوت همراهان نهضت خداپرستان سوسياليست دو كتاب «ابوذر خداپرست سوسياليست» و «اسلام مكتب واسطه» (يعني حد واسطه كمونيسم و كاپيتاليسم) را به يادگار گذاشته بود، از سويي در تحليل فلسفه تاريخ از الگوي ماركسيست ها تبعيت مي كرد، (و از جمله حتي جنگ هابيل و قابيل در نظر گاه او تمثيلي از جنگ هاي طبقاتي ايشان معرفي شده بود.) اما در عين حال سلسله مقالاتي در نقد ماركسيسم داشت.

تماس نزديك شهيد مطهري با افكار و حتي سلوك شخصي شريعتي (خصوصا در جريان همسفري با او در حج) حساسيت شديد آن شهيد را نسبت به شريعتي برانگيخته بود. طوري كه حتي توصيه شهيد بهشتي را براي بازگشت به حسينيه ارشاد نپذيرفت. حتي گاهي شهيد مطهري، شهيد بهشتي را به سبب آسان گيري نسبت به شريعتي مورد اين سوال قرار مي داده است كه چرا در معيارهاي مكتبي سخت گير نيست. دقيقا همين نوع درگيري را شهيد بهشتي در مدرسه حقاني با آيت الله مصباح يزدي نيز داشته است، تا به آن جا كه اين اختلاف سليقه در نحوه برخورد با موضوع افكار شريعتي به جدايي آيت الله مصباح يزدي از مدرسه حقاني انجاميده است. با اين حال چنين انتقاداتي كه از سوي روحانيون مترقي مثل شهيد مطهري و آيت الله مصباح در شكل بياني ملايم تر توسط شهيد بهشتي، رهبر معظم انقلاب و... نسبت به ديدگاه هاي شريعتي ابراز مي شد با نوع انتقادات سطحي روحانيون متحجر متفاوت بود. چه اين كه آنان ديدگاه هاي شريعتي و حتي شهيد بهشتي، شهيد مطهري و... را متمايل به اهل سنت مي دانستند و از اين حيث آن را محكوم مي كردند!

انتقاد از شريعتي از پايگاه هاي فكري مختلفي ابراز مي شد. درست است كه بسياري از عناصر مجاهدين خلق از جلسه درس شريعتي جذب اين سازمان شدند، اما رهبران مجاهدين خلق را بايستي در زمره انتقادكنندگان از او به شمار آورد. حنيف نژاد رهبر اين گروه بي فايده و بلكه نابهنگام بودن فعاليت هاي فرهنگي شريعتي در شرايط اوج سركوب خونين رژيم شاه را به فرزند بازرگان در سال 1350 تاكيد كرده بود و اعتقاد داشت چنين تلاش هايي جوانان را از راه اصلي يعني مبارزه مسلحانه بازمي دارد و به فعاليت هاي ذهني سرگرم مي كند. حتي ناصر ميناچي مدير حسينيه ارشاد، از اعتراض احمدرضايي در مقابل اين حسينيه به شريعتي و متهم كردن او به همكاري با ساواك از طريق مشغول كردن جوانان به حرف و بازداشتن آنان از حركت مسلحانه سخن به ميان آورده است.

شريعتي كتابي با عنوان «قصه حسن و محبوبه» دارد كه در آن از زوجي به اين نام به عنوان الگو ياد مي كند. شايد او نمي دانست كه اين زوج يعني حسن آلادپوش و محبوبه متحدين قبل از اعدام به سلك تفكرات الحادي كمونيسم پيوسته بودند. چيزي كه بعدها در اسناد مشخص شد. جالب است كه حسن آلادپوش به عنوان يكي از شاگردان سابق مكتب شريعتي به صراحت عبور از افكار شريعتي را به يكي از دوستان خود بيان كرده بود. اما به هر حال اشتراكات فكري بين شريعتي و مجاهدين خلق به حدي بوده است كه محفل شريعتي را به پايگاه جذب براي آن سازمان تبديل كند. اين قرابت در نوع تحليل چپ گرايانه آموزه هاي ديني و نيز نحوه تلقي نسبت به روحانيت شيعه قابل ديدن است.

شريعتي پس از دستگيري در سال 1352 وارد گونه اي از تعامل با رژيم شد كه در اوج سركوب گروه هاي اسلامي و غيراسلامي مسلح و غيرمسلح، يعني سال 45، از زندان آزاد شد. او از وجه مخالفت خود با روحانيت، به عنوان يك عامل براي متقاعد كردن رژيم شاه به تخفيف مجازات خويش بهره جويي كرد. در سال 55 سلسله مقالاتي از شريعتي در روزنامه دولتي كيهان به چاپ رسيد كه در حدي از همراهي با بنيان هاي نظري رژيم شاهنشاهي بود كه شهيد مطهري درنامه اي به امام خميني در توصيف اين مقالات نوشت: «شايسته است نام آن را فلسفه رستاخيز بگذاريم.» شريعتي در همان سلسله مقالات به نقد ماركسيسم پرداخت. اما در همان ايام در گفتگويي با شهيد مطهري و رهبر معظم انقلاب از ماركسيسم به عنوان يك رقيب و نه يك دشمن ياد كرد. بررسي ابعاد پيچيده و متناقض افكار شريعتي و كاركردهاي مثبت و منفي آن در مقطع نهايي حيات رژيم سلطنت و پس از آن، نيازمند بررسي بيشتري است.

مسائل زندان پس از ارتداد منافقين

هسته هاي مسلح مجاهدين خلق در سال 1354 تقريبا منهدم شدند. آخرين بقاياي آنها در خارج از زندان فقط توانستند در سال 1355 يك عمليات ترور را بر روي دو مستشار آمريكايي اجرا كنند. اختلافات داخلي عناصر ماركسيست شده سازمان هم اعلام خروج از فاز مسلحانه و پيدايش چند گروهك از درون اين گروه متلاشي شده را سبب شد. پس از سال 1354 مسائل تاثيرگذار مربوط به مجاهدين خلق منحصر به داخل زندان است. بازماندگان اين سازمان در قالب گروه رجوي و خياباني و گروه لطف الله ميثمي رقابتي نامحسوس و البته نابرابر را در چارچوب اعتقاد التقاطي مشترك با يكديگر داشتند. در ابتدا موضعگيري آنها حتي در قبال ترور شريف واقفي تابعي از روند كلي سازمان در بيرون از زندان بود. وقتي مرتضي صمديه لباف پس از دستگيري و مشاهده همكاري بي حد و حصر عناصر ماركسيست شده مجاهدين خلق مثل وحيد افراخته با ساواك شد، در مصاحبه اي با تلويزيون از تغيير ايدئولوژي اين سازمان پرده برداشت.  گروه رجوي ابتدا حق را به تقي شهرام مي دادند و آرزو مي كردند كه صمديه لباف هم همانند شريف واقفي به قتل مي رسيد و اين افشاگري صورت نمي گرفت. مدتي بعد با روشن شدن دامنه فاجعه تغيير ايدئولوژي و مسئله دار شدن اعضاي زنداني سازمان، گروه رجوي-خياباني در زندان، از موضع جانبداري از مركزيت مرتد دست كشيدند.

تشكيلات نهضت آزادي خارج كشور با محوريت ابراهيم يزدي از سال ها قبل نقش مبلغ سياسي مجاهدين خلق را ايفا مي كرد.

اين مجموعه در ارگان خود (مجاهد) از واقعه­ی ارتداد به عنوان رخنه كردن چند تن به ظاهر كمونيست به داخل سازمان و به بن بست كشاندن آن سخن گفت. يزدي در آمريكا به سر مي برد ولي از همراهي رضا رئيسي طوسي كادر سازمان مجاهدين خلق در انگليس در انتشار اين نشريه برخوردار بود. آنها همچنان بر ايدئولوژي التقاطي سازمان پاي مي فشردند و حاضر به پذيرش اين واقعيت نبودند كه اين مباني باعث يك سره به كنار نهادن دين شده است.
همان گونه كه پيش از اين ذكر شد روحانيون اهل مبارزه با رژيم در سال هاي پيش از علني شدن تغيير ايدئولوژي نقش حامي مادي و معنوي را براي مجاهدين خلق ايفا مي كرد. اما علني شدن ارتداد، اطلاع يافتن از جنايت هاي درون سازماني مرتدان و سپس همكاري بي حد و اندازه برخي از آنان مثل وحيد افراخته با ساواك، عالمان ديني مبارز را دچار احساس گناه نسبت به حمايت هاي پيشين از اين گروه كرده بود. آنها ديگر هيچ گونه حجت شرعي براي ادامه حمايت از اين مبارزه آلوده نمي يافتند.

آيت الله رباني شيرازي كه به خاطر كمك به اين سازمان به زندان افتاده و زير سخت ترين شكنجه ها قرار گرفته بود، به حدي در اين مورد احساس وظيفه مي كرد كه با تنظيم جزوه اي درباره انحراف آنان در داخل زندان، سعي كرده بود اين جزوه را به وسيله يك طلبه حوزه علميه قم به بيرون از زندان برساند. التقاطي هاي داخل زندان اين جزوه را به دست ماموران زندان رساندند. پيامد اين رفتار شكنجه طلبه و تراشيدن محاسن او بود. عناصر درون زندان سازمان به جاي تأمل در مسائل گذشته، وارد فاز تقابل با روحانيت شده بودند. احمد هاشمي نژاد كه تا مدتي پس از پيروزي انقلاب هم با منافقين همكاري مي كرد در خاطرات خود به ياد مي آورد كه موسي خياباني، مرد شماره دو باقي ماندگان مجاهدين خلق در داخل زندان به يكي از علما گفته بود: «ما احتياج به شما روحانيون نداريم و شما بوديد كه دنباله رو ما بوديد. الآن هم شما هستيد كه بايد به دنبال ما حركت كنيد.»

اين موضع متكبرانه به رغم تلاش روحانيت براي جلوگيري از سوءاستفاده رژيم از شرايط جديد ايجاد شده، در نهايت راهي جز اين باقي نگذاشت كه روحانيون برجسته زنداني يعني آقايان رباني شيرازي، طالقاني، مهدوي كني، انواري، منتظري، گرامي، لاهوتي و هاشمي رفسنجاني فتوايي با اين مضمون را در خردادماه 1355 صادر كنند: «با توجه به زيان هاي ناشي از زندگي جمعي مسلمان ها با ماركسيست ها و اعتبار اجتماعي كه به اين وسيله آنان به دست مي آورند و با درنظر گرفتن همه جهات شرعي و سياسي و با توجه به حكم قطعي نجاست كفار از جمله ماركسيست ها، جدايي مسلمان ها از ماركسيست ها در زندان لازم و هرگونه مسامحه در اين امر موجب زيان هاي جبران ناپذير خواهد شد.» عالمان زنداني همچنين كلاس هاي درسي در اين مقطع داير كرده بودند كه منافقين هرگز تحمل آنها را نداشتند. اين دروس اغلب به مباحث فلسفي مبتلا به انحراف آن زمان اختصاص داشت. به گفته عزت شاهي، منافقين حتي از كلاس هاي زبان عربي اسدا لله بادامچيان خشمگين بودند. چرا كه آشنايي زندانيان با زبان عربي، باب تفسيرهاي ماركسيستي از قرآن و كلام معصومين(ع) را مسدود مي كرد.

در اين مقطع منافقين از حربه هاي مختلف براي تخريب منتقدان ايدئولوژي التقاطي خود بهره جويي مي كردند. آنها با صميمي تر كردن روابط خود با ماركسيست ها و نشستن به تخته نرد بازي با آنها به تقاضاي روحانيت درباره تجديدنظر در افكار خود پاسخ مي گفتند. كمترين مخالفت زنداني با آراي منافقين حتي در مسائل غيراعتقادي و صرفا روابط بين فردي، بايكوت او را در بندهايي كه مجاهدين خلق اكثريت داشتند به دنبال داشت. فرد منتقد به ناگاه به صفاتي همچون بريده، ساواكي، خرده بورژوا و... نواخته مي شد و از هم صحبتي با هم بندان خود محروم مي گشت. بايكوت يا به عذرخواهي و سرسپردگي مطلق به سازمان منجر مي شد و يا فرد را به رغم مقاومت قبلي به ابراز ندامت از مبارزات خود در قبال رژيم و يا پيوستن به گروه هاي ماركسيست داخل زندان وامي داشت و بدين ترتيب مستمسك تاييد ادعاهاي منافقين را فراهم مي ساخت. منافقين افراد منتقد رجوي مثل مهدي تقوايي را با همين روش ها به عنصري سرسپرده در مركزيت سازمان تبديل كردند. سعيد شاهسوندي هم سرنوشت مشابهي داشت. او كه از دام تصفيه دروني گروه تقي شهرام گريخته بود، در زندان نيز مورد بايكوت قرار گرفت.

بايكوتي كه اين منتقد رجوي را پس از انقلاب به مسئول راديوي منافقين تبديل كرد. البته فرار او از جبهه منافقين در عمليات مرصاد در اواخر جنگ تحميلي نشان از حل نشدن بسياري از مسائل او به رغم تصور گروه رجوي داشت. او هم اكنون در خارج از كشور در چهره يك منتقد جدي منافقين زندگي مي كند.

مسائل زندان خصوصا در خلال سال هاي پس از 54 تا پيروزي انقلاب بسياري از فعل و انفعالات جريان هاي سياسي را تحت تاثير قرار داده است. به عنوان مثال با اين كه عالمان برجسته زنداني و از جمله آقاي منتظري حكم معروف خود را در سال 1355 درباره نحوه تعامل با ماركسيست ها صادر كرده بودند، به گفته حجت الاسلام جعفري گيلاني در آن زمان سيدهادي هاشمي (داماد آقاي منتظري و برادر مهدي هاشمي معدوم) درباره صادركنندگان فتوا و از جمله پدر همسر خود گفته بود كه از آنان چهارپاياني ساخته اند، پالاني بر دوش آنان نهاده اند و فتواي جدايي از ماركسيست ها را از ايشان گرفته اند.

اين فرد ملبس به لباس روحاني چنان بر ادامه همراهي با ماركسيست ها اصرار داشت كه در روز ماه مبارك رمضان از آنان با خوراكي پذيرايي مي كرد و معتقد بود كه اگر نماز صبح ما قضا شود، بهتر است تا اين كه صداي آن مزاحم خواب كمونيست هاي زنداني شود. به گفته عزت شاهي، هادي هاشمي در زندان ريش هاي خود را تراشيده بود و به پدر همسر خود گفته بود كه اگر به برادرش مهدي هاشمي(معدوم) احوالش را پرسيد بگويد كه با روحانيون غذا مي خورد ولي از نظر فكري با سازمان مجاهدين خلق است.

درست است كه فتواي سال 55 يك اعراض شديد از همكاري با گروه هاي ملحد در مبارزه با رژيم شاه بود ولي عناصر به ظاهر معتدل سازمان منافقين حتي برخي از امضاكنندگان اين فتوا مثل آيت الله طالقاني را هرگز رها نكردند. رجوي در ابتدا گناه آيت الله طالقاني را به خاطر قرابت فكري بيشتر قبلي با سازمان بيش از روحانيوني مثل آيت الله رباني شيرازي مي دانست. اما آنها ارتباط خود را با آيت الله طالقاني حفظ كردند به گونه اي كه در سال هاي 57 و 58 خانه مرحوم آيت الله طالقاني به پايگاهي براي گروه رجوي تبديل شده بود. مرحوم آيت الله طالقاني تلاش زيادي داشت كه سوءاستفاده از اين ناحيه صورت نپذيرد. اما به هر حال آنچه طمع منافقين را برانگيخته بود، زمينه فكري ويژه آيت الله طالقاني بود. يكي از هم بندان آيت الله طالقاني مي گويد كه آن مرحوم در زندان با استناد به اين عبارت قرآن كريم كه «ان الذين يكفرون بايات الله و يقتلون النبيين بغيرحق و يقتلون الذين يامرون بالقسط» گفته بود كه قرآن ماركسيست هاي صادق (به عنوان آمرين به قسط و عدالت) را هم پياله انبيا قرار داده است!

اين اظهارات واكنش شديد آيت الله مهدوي كني را به دنبال داشته به طوري كه نشستن در جمعي را كه چنين مطالبي در آن بيان مي شود حرام دانسته بود.

البته تلاش آقاي هاشمي رفسنجاني كه اين واكنش آقاي مهدوي كني را «زشت» مي دانست در نهايت باعث عذرخواهي آقاي مهدوي كني از آيت الله طالقاني شد.

داستان مجاهدين خلق و نحوه واكنش اسلامخواهان به آن كه حتي چنين درگيري هاي فكري را در جبهه عالمان دين برانگيخت، واقعيتي بود كه ضرورت تلاش فكري و روزآمد روحانيت را نشان مي داد. اگر آن روز اين تلاش بايستي در قالب ترسيم راه روش مبارزه و نيز اهداف آن پيگيري مي شد، پس از پيروزي انقلاب نيز در جنبه ايجابي و نظام سازي ضروري مي نمود. ضرورتي كه هم اكنون نيز احساس مي شود. بيهوده نيست كه در سال هاي اخير انديشمندان مجموعه هاي علمي كه در اين مسير گام نهاده اند، مورد بيشترين حملات تبليغاتي جريان هاي منحرف قرار گرفته اند.

انجمن متحجران مدرن!

برخي از مفاهيم در ادبيات سياسي معاصر كشور ما به صواب يا خطا داراي نمادهاي خاصي هستند. در سه دهه اخير هرگاه بحث تحجرگرايي به ميان مي آيد نگاه ها به سوي تابلوهايي مثل انجمن حجتيه كشيده مي شود. حتي در سال هاي اخير جريان هاي سياسي براي منكوب كردن رقباي خود و متهم ساختن آنان با انگ تحجر هيچ چيزي به اندازه برچسب وابستگي به حجتيه در دسترس خود نمي يابند. مقايسه اي كه براي آگاهان از واقعيت و سوابق اين انجمن حقيقتا مضحك و در عين حال تاسف آور است. سلسله مباحث ما هم اكنون به جريان شناسي سياسي كشور در سال هاي منتهي به انقراض رژيم سلطنت و طلوع خورشيد جمهوري مقدس اسلامي اختصاص دارد. لذا در اين مقطع تنها گذري به پيدايش انجمن حجتيه و عملكرد آن در دوران ستمشاهي خواهيم داشت. گذشته شيخ محمود تولايي(حلبي) با نوعي تجددگرايي همراه است. او در تاسيس انجمن تبليغات اسلامي، عطاءالله شهاب پور را همراهي مي كرد. داعيه اين انجمن «پيراستن دين از خرافات و پيرايه ها و آگاه كردن جوانان و تحصيل كرده هاي امروزي به حقايق دين و نشان دادن حقايق اسلام به زبان امروزي و طبق كشفيات علمي دنيا» بود. حلبي در اين انجمن ياراني همچون محمدتقي شريعتي (پدر دكتر شريعتي)، فخرالدين حجازي، سيدغلامرضا سعيدي، طاهر احمدزاده و... را در كنار خود داشت. او عضو انجمني بود كه بخشي از شهرت خود را از مبارزه با تفكرات متحجري داشت كه حتي استفاده از بلندگو را بدعت تلقي مي كردند. گرفتن فتواي بلااشكال بودن استفاده از بلندگو از مرحوم آيت الله بروجردي از افتخارات اين انجمن بود. با همه اينها در اساسنامه انجمن تبليغات اسلامي، تاكيد شده بود: «هر نوع فعاليت سياسي و تبليغ در داخل آن ممنوع است.»

با اين حال حلبي به همراه ياران خراساني خود در جريان ملي شدن صنعت نفت مشاركت فعال داشت و از قضا در اختلافات بين مصدق و آيت الله كاشاني هوادار مصدق بود. خاطرات مربوط به آخرين روزهاي حضور او در فعاليت سياسي در اين مقطع همين واقعيت را نشان مي دهد. به گفته استاد محمدرضا حكيمي زماني كه مصدق موضوع رفراندوم را مطرح كرده و با مخالفان آيت الله كاشاني مواجه شده بود، حلبي و دوستانش با تعطيل كردن يك روز يكشنبه سخت به دنبال برگزاري اجتماعي در حمايت از رفراندوم و مصدق بودند. استاد حكيمي مي گويد كه مرحوم حلبي در ميان تشويق حضار تنها توانست دو شعر روي پلاكاردهاي اجتماع در تمجيد از پرچم سه رنگ ايران و خلع يد از دشمن را بخواند. بيان اين مقدمات از آن جهت بود كه مرحوم حلبي نبايد فردي انزواطلب و كهنه گرا تصور شود. يكي از شاخصه هاي جريان متحجر ستيز با گرايش عقلاني و عرفاني در معارف ديني است. اما شيخ محمود حلبي در ابتدا در نزد اساتيد فلسفه همانند حكيم آقابزرگ شاگردي كرد. با اين حال او به تدريج از فلسفه و عرفان فاصله گرفت. وقوع كودتاي 28 مرداد، تير خلاص به فعاليت سياسي حلبي بود. سال اين كودتا دقيقا سال اعراض او از عالم سياست و تاسيس انجمن خيريه حجتيه مهدويه است، انجمني كه با هدف مبارزه فكري با فرقه ضاله بهاييت شكل گرفت. او از سال هاي حضور در انجمن تبليغات اسلامي به همراه افرادي مثل محمدتقي شريعتي مبارزه با بهاييت را به عنوان يكي از اهداف خود برگزيده بود. او سپس عزم خود را براي مبارزه با مسلك هاي عرفاني و فلسفي قائل به وحدت وجود جزم كرد و از اين رهگذر از مخالفان مطلق گرايش عرفاني و فلسفه در حوزه شده بود. همانان كه كوزه اي را كه فرزند امام خميني از آن آب نوشيده بود به خاطر مدرس فلسفه بودن پدرش آب كشيده بودند.

حلبي از تجربه مدرن انجمن تبليغات اسلامي براي متشكل ساختن انجمن حجتيه بهره فراوان برد و شبكه اي از جوانان تحصيلكرده از شهرهاي مختلف را در پيرامون خود سامان داد. قالب هاي فعاليت او جديد و از انضباط ويژه اي برخوردار بود. تاسيس دفاتري با عنوان «بيت» در هر شهر و فعاليت افراد در سه سطح تدريس، تحقيق و ارشاد براي آموزش نيرو، شناسايي مسلمانان منحرف شده به سوي بهاييت و در نهايت ارشاد آنان با شيوه هاي خاص مجموعه اصلي تلاش اين انجمن را تشكيل مي داد. انضباط تقريبا بي سابقه و ظاهر زيبا و متجددانه انجمن حجتيه از اين انجمن، كانوني براي جذب مستعدترين تحصيلكردگان متدين ساخته بود. اساسنامه انجمن «دفاع علمي از اسلام با رعايت مقتضيات زمان» را هدف ثابت خود معرفي مي كرد. اگر اكنون به اعضاي آن روزگاران انجمن بنگريم طيفي قابل مشاهده است كه يك سر آن را شخصيت هاي سياسي كنوني جمهوري اسلامي و سر ديگر آن را سركردگان گروهك منافقين تشكيل مي دهند. خيلي عجيب است! اما اين جذابيت براي جوانان تحصيلكرده در شرايطي وجود داشت كه در تبصره دوم اساسنامه انجمن تصريح شده بود: «انجمن به هيچ وجه در امور سياسي مداخله نخواهد داشت و نيز مسئوليت هر نوع دخالتي را كه در زمينه هاي سياسي از طرف افراد منتسب به انجمن صورت گيرد، برعهده نخواهد داشت.» اولويتي كه امام خميني براي مبارزه با صهيونيسم و ايادي آن مثل فرقه ضاله بهائيت قائل بود در ابتدا حمايت مادي و معنوي آن رهبر بزرگ از انجمن حجتيه را به دنبال داشت. طوري كه در سال 1346 ايشان اجازه كمك از ناحيه زكات و سهم امام به اين مجموعه تحت نظارت آقاي حلبي را داد. اما به تدريج با مشاهده تلاش حلبي براي بازداشتن جوانان تحصيلكرده از مبارزه با رژيم پهلوي به عنوان پايگاه اصلي حمايت از فرقه ضاله بهاييت، امام خميني در نامه اي به يكي از شاگردان خود (آيت الله گرامي) تاكيد كردند كه از زمان اطلاع يافتن از اين نوع فعاليت هاي او تاييدي از او نكرده اند و ان شاءالله تعالي نمي كنند، حلبي در سال هاي اختناق حاضر به ورود به چالش با مفاسد (اگرچه روبنايي) رژيم همپيمان صهيونيسم، كه بسياري از مهره هاي كليدي آن از نخست وزير گرفته تا وزرا، امراي ارتش و حتي پزشك مخصوص شاه را بهائيان تشكيل مي دادند، نبود. از اين فراتر به گفته حجت الاسلام واعظ طبسي او در جلسه اي در سال 1345 عالمان مبارز را به خاطر فعاليت بر ضد رژيم و دستگير شدن، مورد عتاب قرار داده و عدم مزاحمت رژيم نسبت به جلسات انجمن حجتيه را به رخ آنان كشيده بود!

حلبي درباره رضايت رژيم از جلسات انجمن درست مي گفت. در يكي از اسناد ساواك كه حاوي گزارش مخبر ساواك از يك جلسه انجمن حجتيه است چنين مي خوانيم: «اين انجمن يك سازمان سياسي نيست، دولت نيز آن را تاييد نموده و شاهنشاه آريامهر هم از تشكيل آن ابراز رضايت فرموده اند.»

آقاي علي اكبر پرورش كه زماني عضو اين انجمن بود، مي گويد: «وقتي ساواك متوجه شد كه من از انجمن كنار رفته ام نادري(پور) ملعون مرا خواست و خيلي فحاشي كرد كه چرا ديگر در انجمن نيستي.» آيت الله محمدعلي گرامي هم در خاطرات خود به ياد مي آورد: «منوچهري بازجوي ساواك از ما مي خواست تا بر ضد بهاييان با آقاي حلبي همكاري كنيم.» بدين ترتيب رژيمي كه بخش مهمي از استخوان بندي آن را بهاييان تشكيل مي دادند از تلاش مدرن و منظم انجمن حجتيه براي بازگرداندن عناصر اغواشده و پيوسته به اين فرقه، حمايت مي كرد! ناظران مسائل آن روزهاي انجمن حجتيه معتقد به برنامه اي از سوي رژيم مبني بر ايجاد موازنه استمرار حيات بهاييت در كنار تقويت جلسات انجمن حجتيه به منظور دور كردن جوانان مسلمان از فضاي مبارزه هستند.

در دسته بندي هاي سال هاي اخير مجموعه روحانيت و حوزه هاي علميه يك خبط ناآگاهانه صورت مي گيرد و انگ انجمن حجتيه اي بودن به برخي از روحانيون زده مي شود. اين انجمن همان گونه كه قبلا ذكر شد به طور كلي در يك فضاي مدرن مآب و دانشگاهي پسند رشد كرد. لذا اعضاي انجمن همواره نوعي استغنا نسبت به روحانيت، به جز شخص مرحوم حلبي در خود احساس مي كردند. كساني كه در گذشته در جلسات انجمن شركت مي كرده اند مي گويند كه اين احساس بي نيازي به عالمان روحاني در شكل تمسخر روحانيت بروز و ظهور مي يافت. اين گرايش مطمئنا تحت تاثير تعاليم مرحوم حلبي شكل گرفته بود. قضاوت رئيس ساواك تهران در گزارشي از گفت و گو با شيخ محمود حلبي در سال 1352 كه به رئيس كل ساواك چنين است:« با تمام قوا كوشش نموده كه صورت مي گيرد، كوچكترين مسئله سياسي در جلسات مطرح نشود. حتي به علت اين كه به روحيه جنجالي روحانيون و وعاظ آشنايي دارد، اجازه ورود يك نفر از روحانيون را به جلسات و دخالت آنان را در اين زمينه نداده است.»

تكاپوي سيطره بر حوزه علميه

برخي از شخصيت ها و جريان هاي سياسي كه در مقاطعي نقش برجسته اي دارند، در دوره اي نه چندان بعد از آن موجوديت خود را از دست مي دهند. اما ريشه يابي خط و ربط جريان هاي سياسي كنوني به شناخت اين موجوديت فراموش شده نيازمند است. نسل امروز شايد نداند كه در دو دهه پاياني حيات رژيم سلطنت و اندكي پس از آن، در عرصه حوزه هاي علميه فارغ از جهت گيري ها، مجتهدي به نام سيدكاظم شريعتمداري نقش مهمي در جريان هاي سياسي آن دوره داشته است. در همين نوشتار، زماني كه از مراحل آغازين نهضت امام خميني(ره) سخن به ميان آمده بود رفتار متفاوت و گاه متضاد شريعتمداري با امام مورد اشاره قرار گرفت. تبعيد امام خميني فضا را براي شريعتمداري در تعقيب برنامه هاي سياسي خاص خود مهيا ساخت.

در گرماگرم تلاش امام خميني براي بسيج همه نيروهاي اسلام خواه در جهت مبارزه همه جانبه با تسلط اسرائيل و آمريكا بر ايران يعني زماني كه امام به تازگي از زندان و حصر تهران به قم بازگشته بود، شريعتمداري يك محور فرعي را با بحث تحول حوزه و تشكيل مجموعه اي به نام «دارالتبليغ» ايجاد كرد. اين موضوع با توجه به حمايت هاي رژيم از آن، اقدامات سابقه دار «پهلوي ها» در ايجاد جريان موازي و كنترل پذير (تحت عناويني مثل موسسه وعظ و خطابه و وعظ و تبليغ) در برابر حوزه هاي علميه را تداعي مي كرد. ظاهر اقدام شريعتمداري پاسخ به يك نياز واقعي براي روزآمد شدن فعاليت روحانيت و ايجاد توانايي به نيازهاي جديد بود. اما آنچه انقلابيون از آن استشمام مي كردند بلند شدن يك علم انحرافي از سوي جريان مخالف مبارزه بود. اگرچه امام خميني از موضعگيري صريح در اين مورد پرهيز مي كردند اما آنچه در اين مقطع در انتقاد از ايده تشكيل دانشگاه اسلامي در كلام امام مشاهده مي شود اظهار نگراني نسبت به همين موضوع است. با اين حال عكس العمل مدرسين و طلاب انقلابي همچون مرحوم آيت الله رباني شيرازي، شهيد محمد منتظري و... در چنين شرايطي، به گونه اي بود كه شريعتمداري، طرفدارانش و نيز رژيم شاه را مترصد مهيا شدن شرايط براي برخورد با آنها مي ساخت. اين موقعيت در اولين ماه هاي پس از تبعيد حضرت امام فراهم شد. نماد اين برخورد، ماجرايي معروف به ليله الضرب است. در يك مجلس ختم زماني كه يكي از طلاب براي شكستن فضاي افسرده ناشي از تبعيد امام، تقاضاي صلوات براي سلامتي امام خميني مي كند طرفداران شريعتمداري با محوريت يكي از معتمدان وي به نام شيخ غلامرضا زنجاني به جان طلاب طرفدار امام مي افتند و آنان را به شدت مورد ضرب و شتم قرار مي دهند و سپس نوبت ماموران پليس رژيم فرا مي رسد كه وارد معركه شده طرفداران امام خميني را مضروب و يا دستگير كنند. با توجه به اين كه مرحوم شريعتمداري توانسته بود بسياري از روحانيون آذري زبان را با خود همراه سازد بيم دامن زدن به برنامه رژيم براي درگير ساختن طلاب آذري و فارس، سبب تلاش بزرگان براي جلوگيري از گسترش دامنه اين خصومت شد. مدرسين والامقام آذري زبان مثل آيت الله مشكيني به شدت از اقدامات اطرافيان مرحوم شريعتمداري خشمگين بودند ولي دائما طلاب را به خويشتنداري دعوت مي كردند. زماني كه شريعتمداري دارالتبليغ را تاسيس كرد حدود شش سال از انتشار مجله مكتب اسلام مي گذشت. شريعتمداري به لحاظ مالي واسطه ارتباط چند تن از بازاريان متمكن آذري زبان مثل مرحوم ميرمصطفي عالي نسب، ابريشمچي و... با تحريريه مكتب اسلام بود كه پيش از اين ذكر آن به ميان آمد. مسئوليت اين مجله در اختيار آيت الله مكارم شيرازي بود و بزرگاني مثل شهيد مطهري، شهيد هاشمي نژاد، امام موسي صدر و... با آن همكاري داشتند.  شريعتمداري و حاميانش پس از تاسيس دارالتبليغ مايل بودند اين مجله نيز در ذيل دارالتبليغ قرار گيرد. ساواك نيز با اين خواسته همراه بود. اما شخصيت مستقل و برجسته گردانندگان مجله مذكور اجازه چنين چيزي را نمي داد. تا جايي كه ساواك قم در نامه اي به مركز تصريح كرد: «در حال حاضر نمي توان نويسندگان مجله مكتب اسلام را وادار نمود كه آنچه مورد نظراست در مجله مذكور منعكس نمايد... ولي ممكن است در آتيه مجله اي به همين سبك به نام دارالتبليغ كه وابسته به مدرسه اي است كه آقاي شريعتمداري ساختمان آن را شروع كرده به وجود آيد كه اداره آن مستقيما امكان پذير باشد.  توجه ويژه ساواك به مجلات دارالتبليغ در مقطع تاسيس آن چنان است كه مديريت كل اداره دوم ساواك به مدير كل اداره دوم اين سازمان از وي مي خواهد «دستور فرماييد از نظر ارشاد و هدايت مسلمانان شيخ نشين ها به خصوص شيخ نشين قطر به كلمه مجله دارالتبليغ كلمه اسلام نيز اضافه شود تا توجه مسلمانان به اين مجله جلب گردد.» يك ماه بعد رئيس ساواك قم در نامه اي به رئيس ساواك تهران اعلام مي كند: «همان طور كه در نامه معطوفي فوق الذكر مقرر گرديده كلمه اسلامي در آخر جمله مجله دارالتبليغ ذكر شده است.» حدود يك سال و چهار ماه بعد از تبعيد حضرت امام به تركيه يعني در روز 13 اسفند 1345 شريعتمداري با لحني ملتمسانه نسبت مخالفت خود با طرح آزمايش علمي طلاب از سوي آموزش و پرورش رژيم را تكذيب مي كند. گزارشگر ساواك در اين مورد از شريعتمداري نقل مي كند: «من هيچ وقت با ادامه اوامر شاهنشاه مخالف نيستم، بلكه پشتيبان اوامر معظم له مي باشم. من در انظار ديگران نمي توانستم موافق با اجراي برنامه باشم، گرچه باطنا موافقم.» همين گزارش حاكي است كه شريعتمداري با برنامه رژيم در اعزام برخي از طلاب به سربازي نيز همراه بوده است. ديگر اسناد ساواك نشان مي دهد كه ساواك با ميدان دادن به شريعتمداري و تقويت دارالتبليغ و تلاش براي محوريت آن بر كل حوزه علميه قم، از وي براي تضعيف مقاومت هاي ديگر مراجع تقليد حاضر در قم در برابر برنامه هاي رژيم استفاده مي كرده است. به عنوان مثال ساواك قم در نامه اي به مديريت اداره سوم ساواك خبر مي دهد كه به شريعتمداري توصيه شده است راجع به «لايحه خانواده» به آيت الله گلپايگاني ابلاغ كند كه هرگونه مخالفت درباره لايحه باعث تضعيف خودش مي شود و شريعتمداري به همين منظور وعده ملاقاتي با آيت الله گلپايگاني گذاشته است! دو سال بعد رئيس ساواك قم يعني در دوم دي ماه 1348 در نامه اي به مركز در بيان مذاكره اي كه با شريعتمداري داشته است مي نويسد: «نامبرده شمه اي از ناراحتي هاي خود از اعمال و رفتار آقاي گلپايگاني بيان داشت. به اين معني كه مشاراليه خود را در عموم مسائل فاعل مطلق دانسته و توقع دارد هر اقدامي برخلاف تصميمات دولت مي نمايد ديگران هم از او تبعيت كنند و روي همين اصول پس از افتتاح سينما (در قم) به تنهايي براي درس حاضر نگرديده و روز بعد هم نماز نگزارده و انتظار داشته من هم به تأسي از او همين كار را بكنم و بعد كه ديد من اقدام نكردم اشخاص ديگري را نزد من فرستاد و چون نتيجه نگرفت شخصا به منزل شيخ مرتضي حائري رفته و از او خواسته كه با من تماس حاصل كند كه حتي براي يك روز هم كه شده در درس طلاب حاضر نشده و نماز نگزارم و با اين حال موافقت نكردم.»

موضوع مورد اشاره شريعتمداري مربوط به تلاش رژيم براي شكستن مقاومت فرهنگي در شهر قم از طريق راه اندازي سينما در اين شهر است. اين امر با عكس العمل محكم مرحوم آيت الله العظمي گلپايگاني روبه رو شد.
در ادامه همين سند رئيس ساواك قم مي نويسد: آقاي شريعتمداري اظهار داشت، بهترين راه براي تضعيف و شكست گلپايگاني مخالفت با نمايندگان فعال ايشان در شهرهاي مختلف مي باشد و تقاضا داشت به نحو مقتضي نسبت به تغيير محل آنان اقدام شود. شريعتمداري در ملاقات ديگري در همان سال با رئيس ساواك قم تصريح كرده بود كه از شركت طلاب تحت اختيار خود در مجلسي كه آيت الله گلپايگاني در محكوميت آتش زدن مسجدالاقصي قرار بود در مدرسه فيضيه تشكيل دهد جلوگيري خواهد كرد و باز سندي از ساواك نشان مي دهد كه شريعتمداري در جريان سفر شاه به عراق از طريق رابط خود به مرحوم آيت الله سيد محسن حكيم پيغام داده بود كه در صورت انجام اين سفر از شاه استقبال شود عدم تحقق اين امر باعث تقويت اهل تسنن و به وجود آمدن عكس العمل بد نسبت به روحانيت خواهد شد!

پيوند ديرينه شريعتمداري و ملي گرايان

پيشتر ديديم كه سید کاظم شریعتمداری حتي ساواك را در جريان برنامه هاي خود براي تضعيف مراجع عظيم الشأني مثل مرحوم آيت الله گلپايگاني قرار مي­داده است. متقابلا ساواك نيز دائما دغدغه حفظ منزلت وي در حوزه هاي علميه را داشته است. رئيس ساواك قم در 13 مرداد 1349 در نامه اي به مدير كل اداره سوم اين سازمان با تصريح اين كه موقعيت آيت الله شريعتمداري در حال حاضر در مرحله سوم (پس از آيت الله مرعشي نجفي و آيت الله گلپايگاني) قرار گرفته هشدار داده بود: «عدم توافق و تجانس آيات بالاخص شريعتمداري با آيات ديگر با توجه به شايعات دولتي بودن شريعتمداري وضعي را به وجود آورده كه علاوه بر كاستن وجهه­ی وي به افزايش حس بدبيني طلاب نسبت به دستگاه شريعتمداري افزوده...» اين بدبيني بي جهت نبود. اگرچه شريعتمداري در جريان مسائلي مثل همكاري با رژيم در موضوعاتي مثل خدمت نظام وظيفه طلاب، از خوف آشكار شدن روابط حسنه اش با رژيم از وساطت براي معاف كردن طلاب از خدمت طفره مي رفت، اما گستردگي روابط او و اطرافيانش با رژيم چيزي نبود كه از نگاه هاي تيزبين طلاب و فضلا مخفي بماند. به عنوان مثال يك مورد از اسناد ساواك نشان مي دهد كه يك روحاني درباري كه در مراسم تاجگذاري شاه حضور داشته است پس از مواجهه با برخوردهاي تنفرآميز ديگر مراجع تقليد، از شريعتمداري پاداش دريافت مي كند. يا در جريان شهادت آيت الله سعيدي، شريعتمداري به پيشنهاد ساواك فردي را با مبالغي پول براي ملاقات با خانواده آن شهيد بزرگ اعزام مي كند تا آنها را از بيان اين كه آيت الله سعيدي به شهادت رسيده است، باز دارد! در همان روزهايي كه آيت الله شهيد سيدمحمدرضا سعيدي به خاطر اعتراض به حضور سرمايه گذاران آمريكايي در ايران زير شكنجه قرار داشت، آقاي شريعتمداري تلگرام شاه ديكتاتور درباره رحلت مرحوم آيت الله حكيم را «موجب تشكر و تخفيف آلام و تأثرات ناشي از اين مصيبت» دانسته و چنين نوشته بود: «از درگاه خداوند متعال مسئلت مي نمايد كه اعلي حضرت همايوني را در راه تحكيم مباني اسلام و تقويت تعليمات عالي دين مبين كه ضامن سعادت معنوي و مادي و موجب بقاي ملك و ملت است، تاييد فرمايد»(!)

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 18:19  توسط امین مهرکیش | 

آزمون ملي گرايي در سال هاي خاكستر

شايد يكي از غم انگيزترين مقاطع تاريخ معاصر سرزمين ما، به روزهاي پس از 28 مرداد 1332 مربوط مي شود. در آن ايام، با تثبيت ديكتاتوري محمدرضا شاهي، ابتدا بساط گروه هاي ملي گرا و نيز چپ گرايان كمونيست جمع شد. سپس مخالفت آيت الله كاشاني با قرارداد كنسرسيوم، تجديد رابطه با انگليس، چگونگي برگزاري انتخابات مجلس هيجدهم، محاكمات بي رويه و مجازات هاي سنگين، به سركوب او و همراهانش انجاميد. نواب صفوي و يارانش نيز پس از ترور نافرجام حسين علاء دستگير شدند و در سال 1334 به شهادت رسيدند. يك سال بعد هم رژيم شاه تشكيلات مخوف ساواك را بنيان نهاد.

مجموعه اين شرايط گرچه به مفهوم آغاز يك دوران افسردگي سياسي بود، اما فرصتي را براي مردم و نيروهاي سياسي ايجاد مي كرد تا اندكي در آنچه گذشت، تامل كنند.

در فرداي 28 مرداد يك روحاني حامي مصدق به نام سيدرضا زنجاني جلساتي مخفي را با عنوان «نهضت مقاومت ملي» پايه گذاري كرد. از جمله اعضاي موسس اين جلسات رحيم عطايي، خواهرزاده­ی بازرگان بود. مدتي بعد افرادي مثل شاهپور بختيار، مهدي بازرگان و يدالله سحابي به اين جمع پيوستند. هدف اين مجموعه ملي گرا، مقابله با اقدامات دولت كودتا بود. دو هفته پس ازكودتا نمايندگان احزاب ايران، مردم ايران (خداپرستان سوسياليست سابق)، ملت ايران(به دبير كلي فروهر)، زحمتكشان(شاخه خليل ملكي و خنجر) و نمايندگان بازار و دانشگاه تهران، ساختار تشكيلاتي اين مجموعه را به تصويب رساندند. دو تظاهرات بي رمق در 16 مهر و 21 آبان 1332 در اعتراض به حبس مصدق و يارانش و تلاش براي افشاي تقلب ها در انخابات مجلس هيجدهم تنها نمودهاي عيني اولين فعاليت هاي اين گروه بود كه به دليل برخوردار نبودن از پشتوانه مردمي، قابليت گسترش نداشت.

هيجاني كه تظاهرات اعتراض به بازگشت «دانيس رايت» كاردار انگليس به ايران در روز 14 آذر 32 ايجاد كرده بود، سبب شد كه رژيم در آستانه ورود معاون رئيس جمهور آمريكا در روز 16 آذر يك عمليات سركوب و ارعاب را با حمله به دانشگاه تهران و كشتن سه دانشجوي اين دانشگاه در 16 آذر به انجام برساند. از اين تاريخ تا سال 1335 كه يك تظاهرات محدود دانشجويي در حمايت از مبارزه مردم مصر به رهبري عبدالناصر با صهيونيست ها و انگليس صورت گرفت و سركوب شد، هيچ گونه تحرك سياسي مخالفي در داخل ايران به ثبت نرسيده است، تا چه رسد به اين كه از اقبال مردمي برخوردار باشد. رژيم در اين سال ها جذب عناصر افسرده و سرخورده ملي گرا را آغاز كرده بود.

بسياري از عناصر اپوزيسيون از كمونيست گرفته تا ملي گرا در اين مقطع، همكاري با رژيم را انتخاب كردند. اين افراد بعدها گاه تا عالي ترين مناصب دولتي رژيم شاهنشاهي ارتقا يافتند.

نهضت مقاومت ملي اندك اندك از همراهان غيرمذهبي خود(اعم از سوسياليست و ملي گرا) تهي شد و عملا آن بخش از نيروهاي ملي كه داراي تمايلات مذهبي بودند در آن باقي ماندند. محوريت يافتن كسي مثل بازرگان (با سابقه تاليف كتبي با گرايش ديني) در اين گروه در حالي كه خود از بنيانگذاران آن نبود، دليلي جز اين نداشت و گرنه به گفته دكتر عباس شيباني (از اعضاي نهضت مقاومت ملي) حتي رحيم عطايي(خواهرزاده بازرگان و عضو موسس نهضت مقاومت ملي) هم معتقد بود كه دائي اش (بازرگان) از مسائل سياسي چيزي سرش نمي شود.

مناسبات درون رژيم در اين سال ها در قالب تعامل فرمايشي بين دو حزب مليون (منوچهر اقبال) و حزب مردم(اسدالله علم) تعريف مي شد. اما تقارن اواخر دهه 30 با روي كارآمدن «جان اف كندي» رئيس جمهور دمكرات آمريكا، فضاي سياسي ايرانِ شاهنشاهي را به عنوان تابعي از سياست هاي آمريكا تحت تاثير قرار داد. حركت هاي هدايت شده اي كه در قالب اعتراضات صنفي معلمان توسط افراد وابسته به آمريكا مثل محمد درخشش آغاز شده بود و حتي به كشته شدن يكي از معلمان انجاميد، با به قدرت رسيدن علي اميني و نائل شدن محمد درخشش به مسئوليت وزارت فرهنگ به نتيجه مطلوب خود رسيد.

نگاه دقيق به صحنه سياسي آن روزگار نشان مي دهد، تنها اراده آمريكا در ايجاد فضاي آزاديِ نسبي مي توانست جبهه ملي را از توقف هفت ساله­ی فعاليت خود خارج سازد. ملي گرايان در اين شرايط احساس كرده بودند كه مي توانند از طريق شركت در انتخابات مجلس بيستم كه شاه وعده­ی آزاد بودن آن را داده بود- در قدرت سهمي پيدا كنند. اين وضعيت به شكل گيري مجموعه­ای به نام «جبهه ملي دوم» منجر شد. سوداي شريك شدن در قدرت ديري نپاييد. منوچهر اقبال نخست وزيرِ قبل از اميني به صراحت اعلام كرد كه مصدقي ها نمي توانند نامزد انتخابات شوند.
با اين حال آرزوي دست يابي به تكه اي از كيك قدرت، كهنسالانِ جبهه ملي را در دوران دولت اميني نيز رها نمي­كرد. آنها در اين سودا، حتي با برگزاري اجتماع سياسيِ جوانتر هاي خود، مخالفت مي كردند. تنها تجمع مردمي درحمايت از جبهه ملي، اجتماعي 30 هزار نفري است كه در روز 5 مرداد 1339 در ضلع جنوبي باغ جلاليه (پارك لاله فعلي) برگزار شد. جالب است كه تدارك كننده اصلي اين اجتماع كسي نبود جز دكتر عباس شيباني (نماينده اصولگراي فعلي شوراي شهر تهران) كه به خاطر اين اقدام از سوي سران جبهه ملي دوم به تندروي متهم شد. او در اين اجتماع، مردم را به تحريم انتخابات دعوت كرد.

چندگانگي مواضع جبهه ملي دوم در قبال فضاي سياسي جديد، نشان مي داد كه اين جبهه هيچ برنامه­ی خاصي براي اين مقطع ندارد. در كشاكش رقابت اميني با شاه بر سر كسب حمايت آمريكا، گروهي تازه تاسيس از ملي گرايان به نام نهضت آزادي، طرفدار استفاده از اين فضا براي محدود كردن قدرت شاه به قانون اساسي مشروطه بودند. اما گروه ديگري از ملي گراها از ترس غضب شاه، مخالف خواني هاي خود را متوجه دولت اميني مي كردند، دستگيري چند دانشجوي طرفدار جبهه ملي و تظاهرات دانشجويي و دانش آموزي در حمايت از آنها، همان چيزي بود كه طرفداران شاه در رقابت با دار و دسته­ی اميني، آن را مي خواستند. سركوب شديد اين تظاهرات، هم اعضاي جبهه ملي را به متهم كردن يكديگر به بي لياقتي كشاند و هم ناكارآمدي اميني را به رخ كشيد. اين روند در نهايت به كناره گيري اميني(البته با بهانه هاي ديگر) در تيرماه 1341 و آغاز نخست وزيري امير اسدالله علم منجر شد.

نهضت آزادي در سال 1340 يعني در شرايطي كه مقدمات شكل گيري دولت اميني فراهم مي شد پا به عرصه سياسي نهاد. اين گروه كه به رغم برخورداري از تاييد مصدق از سوي جبهه ملي دوم به عضويت پذيرفته نشد، با تاكيد بر نقش مذهب، سعي كرد انگيزه هاي جديدي را در ميان توده هاي متدين براي همراهي با ملي گرايان ايجاد كند. در اينجا يك تناقض آشكار در داعيه موسسان اين گروه مشاهده مي شود. يكي از موسسان نهضت آزادي حسن نزيه است كه عناصر مذهبي جبهه ملي به خاطر بي قيدي او به فرايض ديني بر ادعاي مميزه ديني بودن حركت نهضت آزادي خرده مي گرفتند.

از رهبران نهضت آزادي كه بگذريم، قشري از فعالان همكار اين گروه را جوانان متدين و با انگيزه اي تشكيل مي دادند كه پس از دستگيري بازرگان، سحابي و... در بهمن 1341 فاصله آنها از تفكر رهبران نهضت آزادي و متمايل شدنشان به نهضت نوپاي روحانيت را شاهد بوديم. ارتباط نهضت آزادي با روحانيت ، فارغ از نقش آيت الله طالقاني در شكل گيري اين گروه، در قالب مراودات فرهنگي بازرگان با شهيد مطهري و شهيد باهنر و نيز دست اندركاران ماهنامه «مكتب تشيع» برقرار بود. اما آغاز نهضت امام خميني را بايستي آغاز روند تغيير ادبيات سياسي در بين بسياري از همراهان اين گروه قلمداد كرد.

داعيه داران مبارزه طبقاتي-كارگزاران ستم پهلوي دوم

امروز شايد جريان چپ ماركسيستي در فضاي داخل و خارج از ايران كمترين محلي از اعراب نداشته باشد. اما برخي از پرچمداران اين ايدئولوژيِ به تاريخ پيوسته، گاه در هيئت و منظر «پيشكسوت مبارزه عدالت خواهانه» بر عدالت خواهي ناب اسلامي خرده مي گيرند. و با زدن انگ هايي مثل «عدالت طلبي پوپوليستي» سعي دارند آب رفته را به جوي بازگردانند. در شرايط جديد، مخالفان نظام در حال شكل دادن به نوعي دسته بندي جديد در داخل خود، تحت عناويني مثل سوسيال دمكراسي و ليبرال دمكراسي (آزاديخواهي غربي در مقابل عدالت محوري غربي) هستند تا پاسخي غربي مآب به نيازهاي اساسي انديشه­ی مخاطبان سرگردان داشته باشند و به اين ترتيب از غلبه­ی گفتمان انقلاب اسلامي كه با مبناي ديني خود مي تواند كامل ترين پاسخ ها را به اين نيازها بدهد جلوگيري كنند.

نهضت اسلامي در اولين سال هاي دهه 1340 ظهور كرد تا در يك سير تكاملي، خاتمه عمر الگوهاي راست و چپ را اعلام كند و طرحي نو دراندازد. محصول آنچه که تا اینجا بیان شد، اين بود كه ملي گرايي پس از 28 مرداد 32 در جان كندن هاي متوالي خود  نشان داد که  نمي تواند به عنوان يك هدف یا وسيله­ی مبارزه مورد توجه واقع شود. چپ گرايي ماركسيستي نیز وضعي از اين بدتر داشت.

پس از 28 مرداد 1332، كمونيست هاي ايراني برنامه­اي به نام «جبران شكست» ترتيب دادند. اقداماتي مثل خرابكاري در پايگاه هوايي ارتش، دستبردهاي پارتيزاني و... که همگی قبل از اجرا با دستگيريِ سازمان نظامي حزب توده و رهبران اين حزب، خنثي شد.

وقت جلسات توده اي ها تا مدت ها بعد از 28 مرداد به اين بحث تئوريك مي گذشت كه بالاخره مصدق وابسته به سرمايه داري ملي بود يا سرمايه داري كمپرادور (وابسته به غرب). اين بحث، هم در بين توده اي هاي داخل و هم گريختگان به كعبه آمال كمونيسم (شوروي سابق!) جريان داشت. در حالي كه آنچه از مصدق باقي مانده بود، پيرمردی افسرده در كنج خانه­اي در روستاي احمد آباد بود.

عمده ترين تحرك هواداران جوان و متعصب اين حزب همراهي با تظاهرات دانشجويان معترض به انعقاد قرارداد كنسرسيوم نفت در سال 1333 بود. رهبران حزب توده يا به آغوش نه چندان گرم پشتيبان سياسي خود در آن سوي مرزهاي شمالي پناه بردند ويا در داخل زندان ها در مدت زمان كوتاهي از تمامي هويت و عقايد خود دست شستند و نسبت به اين سابقه خويش ابراز ندامت كردند.در اولين سال هاي پس از 28 مرداد، مناديان آزادي طبقه­ی كارگر در زندان شاه، مجله اي به نام «عبرت» را منتشر كردند كه همگان را به همكاري با رژيم وابسته به سرمايه داري جهاني دعوت مي كرد. افرادي مثل باقر مومني كه در سال هاي پس از پيروزي انقلاب مدعي سابقه مبارزاتي بودند، افتخار نويسندگي در چنين مجله اي را داشتند!

جدايي از مردم، به رغم توفيقي كه حزب توده در اغفال اقشار ناآگاه در مقاطع خاص زماني داشت، همواره يكي از ويژگي هاي اين حزب كمونيستي بود. به طور طبيعي اين ويژگي براي كساني كه به خارج گريخته بودند، در قالب ديگري بروز و ظهور مي يافت. آنها به طور مداوم به درگيري دروني و حذف يكديگر مشغول بودند. يگانه عامل وفاق بين اين افراد در خارج كشور، ايدئولوژي كمونيستي خاص بلوك شرق بود.اما اندك گرايش كمونيست هاي فراري ايراني به جريان هاي اقليت درون دنياي كمونيسم، باعث حذف آنها مي شد. احسان طبري از تئوريسين هاي معروف كمونيسم در آن دوره، در كتاب «كژراهه» اخراج يكي از رهبران حزب توده از هيئت اجرايي آن را تنها به خاطر عدم تاييد سياست شوروي در قبال كشور كمونيست آلباني يادآوري كرده است.

با گذشت چند سال از حضور كمونيست هاي فراري در خاك شوروي، ابرقدرت شرق، تصميم گرفت آنها را به كشور كمونيستي آلمان شرقي كوچ دهد. در آنجا آنان به زعم خود وارد يك مبارزه­ی رسانه اي با رژيم شاه از طريق راديو پيك ايران -كه بعدها به صداي ملي ايران تغيير نام يافت- شدند. مدتي بعد مقر اين راديو نيز به بلغارستان منتقل شد. اما همه اين تحركات و پشتيباني ابرقدرت كمونيستي از آنها، در شرايط فقدان محبوبيت مردمي كمونيست هاي ايران، دردي را از آنها دوا نمي كرد.

توده اي ها شبكه­ی گسترده اي را از عناصر فرهنگي، هنري، اقتصادي و سياسي در دهه 1320 و ابتداي دهه بعد تشكيل داده بودند. در اين مجموعه از شاعر، داستان نويس، هنرمند تئاتر و سينما تا سياستمدار و مهندس و پزشك و... وجود داشت.

اما رژيم شاه به آساني اين شبكه را در اختيار خود گرفت. انضباط آهنين حزب توده در مقابل فقدان انگيزه هاي اعتقادي پايدار، تاب مقاومت نداشت. مي توان ليست بلندبالايي را از جوانان پرادعاي كمونيست دهه 20 و 30 ارايه كرد كه با مشاهده­ی اندك ناملايماتي نه تنها تسليم رژيم شاهنشاهي شدند، بلكه به صورت مهره هاي وفادار به اين رژيم درآمدند.

جوانان كمونيست از آن پس در قالب مجموعه هاي فرهنگي و روشنفكري به تحكيم پايه هاي لرزان سلطنت پهلوي همت گماردند.

«نجف دريا بندري» از نام هاي شناخته شده در ميان روشنفكران چپ گرا تا سال هاي اخير است. اين جوان كمونيست آن روزگار پس از آزادي از زندان بلافاصله به خدمت سازمان انتشاراتي آمريكا در ايران (انتشارات فرانكلين) درآمد و از شركت نفت رژيم شاه بدون هيچ گونه فعاليتي حقوق دريافت مي كرد.

«رضا مرزبان» ضدانقلاب فراري به خارج كسي است كه پس از ابراز ندامت از كمونيست بودن با فعاليت در روزنامه كثيرالانتشار كيهانِ رژيم شاه تا سردبيري كل اين روزنامه ارتقا جايگاه يافت و قلم او جز در مدح شاه و رژيم سلطنتي به گردش درنيامد.

يكي از مجريان سلطنت طلب تلويزيون هاي ماهواره اي فردي به نام«فرهنگ فرهي» است كه از كمونيست هايي بود كه پس از 28 مرداد در راديوي شاهنشاهي تثبيت دولت كودتا را دنبال مي كرد.

«ايرج گرگين» شخصيت مشابهي است كه راهي از مبارزات آتشين براي طبقه كارگر تا اداره راديو-تلويزيون رژيم شاه طي كرد و در سال هاي اخير به همراه صهيونيست هاي ايراني مثل هما سرشار و.. از جمله اولين اداره كنندگان راديوي فارسي سازمان سيا بود.

برخي از كمونيست هاي آن دوره مثل خان باباتهراني و چنگيز پهلوان حتي در قالب عنصر مبارز با رژيم شاه در تشكل هاي كمونيستي خارج كشور، به خدمت سرويس هاي امنيتي و جاسوسي غرب درامدند. و بالاخره ذكر اين واقعيت از زبان اميرعباس هويدا نخست وزير سياه ترين دوره حكومت پهلوي دوم(از سال 44 تا 56) شنيدني است كه با افتخار مي گفت: «هفت نفر از اعضاي سابق حزب توده به عنوان وزير در كابينه من شركت دارند.»يكي از اين افراد عبدالمجيد مجيدي وزير كار دولت هويدا بود. در اين سال ها همچنين سرمايه هاي بزرگي مثل مالكيت بانك تهران، كارخانه سيمان ري و چندين كارخانه قند از آن هواداران سابق مبارزه براي حاكميت ديكتاتوري كارگران بود. پرداختن به اين دست موارد موضوع نوشتار دامنه دار و ملال آوري خواهد بود كه شايد چندان جاذبه اي هم نداشته باشد. اما اجمالا آنچه قابل تاكيد است، شكست گفتمان چپ گرايي ماركسيستي در ايران سال ها قبل از فروپاشي بلوك شرق است.

رژيم شاه از كمونيست هاي نادم در ساختن نوعي چپ گرايي هدايت شده مدد مي جست. زماني كه دمكرات هاي آمريكا براي مقاصد استيلاجويانه خود قصد انجام رفرم در ايران را داشتند، دانش و گرايش چپ هاي رام شده مي توانست به انجام اين برنامه كمك كند.

«احمد شاملو» كمونيست سابق در سال 1341 از سوي فردي مثل مهدي ميراشرافي (عامل مستقيم سازمان سيا) مامور راه اندازي نشريه اي شد كه قرار بود با ظاهري چپ گرايانه و عدالت خواهانه در جهت زمينه سازي رفرم اصلاحات ارضي فعاليت كند. پيش از آن جوانان كمونيستي مثل احسان نراقي در بازگشت از اروپا براي اجراي اصل چهار ترومن (شامل اصلاحات اقتصادي در كشورهاي فقير به منظور جلوگيري از تفوق ابرقدرت شرق بر آن كشورها) در ايران به خدمت درآمده بودند.

بدين ترتيب رژيم شاه فكر مي كرد كه با به خدمت گرفتن حتي مخالفان سابق خود دستي باز در انجام رفرم هاي آمريكايي و تحكيم پايه هاي حكومت خود خواهد داشت.

اما در آغاز دهه 40 ورود نيرومند جريان اسلام گرايي به صحنه­ی معادلات سياسي كشور، تمام محاسبات آمريكا و رژيم شاهنشاهي را درهم ريخت.

 تمهيد مبارزات سرنوشت ساز اسلامي

آرام آرام به سمت ارزيابي وضعيت جريان هاي سياسي درآستانه ظهور نهضت اسلامي امام خميني(ره) نزديك مي شويم. پيش از اين با خوانندگان محترم به مرور عملكرد چپ گرايان و راست گرايان دوران پس از 28 مرداد پرداختيم. براساس ترتيبي كه در تشريح مقاطع تاريخي قبلي داشتيم هم اكنون نوبت بررسي جريان اسلامي به مركزيت روحانيت در اين دوره است.

عملكرد روحانيت در اين دوران تاثير پذيرفته از وقايع و متغيرهاي آن زمان است. نگاهي ساده به تحولات منتهي به 28 مرداد 1332 طبيعت ملالت بار حوادث آن دوران براي روحانيت را بيش از هرچيز نمايان مي سازد. بخشي از روحانيت را كه با نهضت نفت همراه شده بود، فرجام نامراد آن و هتك حرمت روحانيت از سوي همپيمانان مي آزرد. اين مسأله دليل كافي را براي اثبات مدعاي بخش سياست گريز روحانيت فراهم مي ساخت.

اين امر حتي شماري از طرفداران فعاليت سياسي روحانيت را از آن صف جدا مي ساخت. شيخ محمود حلبي موسس انجمن حجتيه، از فعالان نهضت ملي شدن نفت در مشهد به همراه محمدتقي شريعتي و ... بود. او نه تنها ورود در سياست بلكه حتي مشرب فلسفي و عرفاني خويش را به كناري نهاد و گرايشي شبيه اخباري گري را برگزيد.

انجمن حجتيه دقيقا درسال كودتاي 28 مرداد تأسيس شد؛ تشكلي كه مبارزه صرفا فكري و عقيدتي با بهائيت را در سرلوحه فعاليت هاي خود قرارداده بود. يكي از مطالبات روحانيت از دولت ها محدودسازي اين فرقه گمراه، فزون طلب و هم پيمان صهيونيسم بود. همان گونه كه پيش از اين هم ذكر شد آيت الله بروجردي علي الدوام اين موضوع را از طرق حكومتي و غيرحكومتي پيگيري مي كرد.

پس از سال 1332 با سرمستي رژيم شاه از قدرت، نفوذ بهائي ها هم در راس مخروط قدرت افزايش يافت. به گونه اي كه به رغم فشار بي امان مرجعيت بر رژيم با اتكاي به افكارعمومي و مجبورشدن دولت به تعطيل موقت حظيره القدس (مركز بهائيان)، بهائي ها هر روز بيش از گذشته در قدرت و اقتصاد كشور سهيم مي شدند. ارتشبد فردوست (مسئول دفتر ويژه اطلاعات شاه) ازنفوذ بي بديل دكتر ايادي (پزشك بهائي مسلك شاه) بر محمدرضا سخن بسيار گفته است.

پيش از آن حتي آيت الله بروجردي تأكيد كرده بود كه مخالفت رژيم شاه با بهائي ها فقط «تظاهر و اغفال» است. به هر روي مبارزه با بهائيت پس از فرونشستن تب نهضت ملي شدن نفت به يكي از اولويت هاي فعاليت اجتماعي روحانيت (فارغ از داشتن يا نداشتن گرايش سياسي) تبديل شده بود. در اين ميان بخشي از روحانيت و ازجمله موسس انجمن ضد بهائيت (كه بعدها به انجمن حجتيه تغيير نام يافت) مبارزه با بهائيت را درقالب تلاش براي تغيير عقيده آحاد بهائيان ازطريق تماس فردي با آنان پيگيري مي كردند. اما نگاه بخش ديگري از روحانيت به اين فرقه درشكل توجه به توسعه روزافزون نفوذ آنان در ساختار قدرت بود.

اين بخش از روحانيت، بهائيت را - كه مركز اصلي آن در شهرهاي اشغال شده «حيفا» و «عكا» در فلسطين قرارداشت و دارد - مأمور توسعه نفوذ صهيونيسم در ايران مي پنداشتند. آنان مترصد فرصتي براي مبارزه با ريشه هاي نفوذ اين تشكيلات شيطاني در كشور بودند.

بين اين دومجموعه از روحانيت، البته تعارضي وجود نداشت؛ چه بسا دسته دوم، گروه اول را در فعاليت هاي خود ياري مي رساندند. (چنان كه امام خميني(ره) تا سالها به اين انجمن كمك مالي مي كردند) اما مفروض هاي اساسي هريك از آنان دراين مبارزه با ديگري متفاوت بود. دوسال پس از كودتا، يعني درسال 1334 آنها شاهد بودند كه بساط اولين شبكه تلويزيوني ايران قرار است توسط يك سرمايه دار بهايي به نام «حبيب الله ثابت پاسال» پهن شود. اعلام خطر وعاظ برجسته كشور درباره افزايش نفوذ بهائي ها هم در آن سال هاي سياه، واكنشي جز ممنوعيت سخنراني را به دنبال نداشت.

به موازات اين تحقيقات، برنامه رضاخانيِ هجوِ باورهاي اسلامي دراين سال ها مجددا دربرنامه­ی كاري رسانه هاي رژيم قرار گرفته بود. اين برنامه در آن مقطع به صورت تدريجي و زيگزاگي به اجرا درمي آمد. رژيم از سويي ولنگاري فرهنگي را به عنوان جايگزيني براي آزادي هاي سلب شده­ی سياسي مورد استفاده قرار مي داد و از سوي ديگر سعي مي كرد از آن براي كاستنِ باورمنديِ مذهبي مردم و به تبع آن كاهش نفوذ روحانيت بهره ببرد.

پنجه كشيدن رژيم به چهره­ی باورهاي مذهبي و سپردن جديدترين رسانه كشور به دست يك سرمايه دار بهائي در شرايطي انجام مي شد كه دومين جنگ اعراب و صهيونيست ها درحال شكل گيري بود. زنگ خطر صهيونيسم گوشخراش­تر از هر زمان ديگر به صدا درآمده بود و در نجف آيت الله كاشف الغطاء مسلمين را به پايداري در برابر صهيونيست ها فرا مي خواند.

دراين فضا رهبري روحانيت شيعه از سويي با موانع داخلي پويايي و رشد آن مواجه بود و از طرف ديگر در مواجهه با حاكميتي قرارداشت كه حالا قصد داشت يك حكومت مقتدر لائيك را جايگزين ساختار متزلزل قبلي كند و مرجعيت را مانع اصلي درمقابل اين قصد و تصميم يافته بود.

درچنين شرايطي اقدامات تحول خواهانه صرفاً به جمع هاي انگشـت شماري منحصر مي شد كه قائل به توسعه­ی امر تبليغِ دين به قالب­ها و اسلوب هاي جديد بودند. نگاه به آرشيو تاريخ نشان مي­دهد كه در برابر انبوه تبليغات رسانه هاي مكتوب و شفاهيِ دستگاه فرهنگي اسلام ستيز شاهنشاهي، تنها دو نشريه­ی قابل اعتناي اسلامي دراين سال ها پا به عرصه­ی وجود نهاده است. به نوشته استاد علي دواني، درآن موقع فضلاي روحاني كمتر دست به قلم براي نوشتن مقالات ديني يا كتاب به زبان فارسي بودند. اغلبِ تاليفات عربي و بيشتر هم تقريرات و تكرار مكررات بود؛ چيزي كه عامه مردم از آن سود نمي بردند و زبان آن را نمي دانستند. در آن زمان افرادي نيز بودند كه روزنامه خواندن را خلاف شأن روحانيت مي دانستند. اما آيت الله بروجردي بارها از برخورداري «جامع الازهر» مصر از مجله و خلا آن در حوزه علميه قم ابراز تاسف كرده بود. ولي خوف لغزش احتمالي در مواضع مجله، وي را از سپردن اين كار به افراد بازمي داشت.

درآذرماه 1337 مجله «مكتب اسلام» بامقالاتي به قلم حضرات آيات مكارم شيرازي، نوري همداني، موسوي اردبيلي، جعفر سبحاني، واعظ زاده خراساني، علي دواني و... پابه عرصه نهاد. مدتي بعد سيد موسي صدر نيز به اين جمع پيوست. مدتي بعد هم در ارديبهشت 1338 مجله «مكتب تشيع» با محوريت افرادي مثل شهيد باهنر و آقايان هاشمي رفسنجاني، مهدوي كرماني و صالحي كرماني و قلم نويسندگاني همانند شهيد مطهري، شهيد باهنر و... شروع به كار كرد. اين مجله از قلم افراد غيرحوزوي مثل مهدي بازرگان نيز استفاده مي كرد. اظهارات آيت الله بروجردي در ديدارهاي خصوصي از خرسندي نسبت به چنين مجلاتي حكايت داشت. اگرچه حاميان مالي «مكتب اسلام» تجار علاقه مند به مرحوم سيدكاظم شريعتمداري بودند، اما تركيب نويسندگان اين مجله، آن را به صورت تكيه گاه عموم روحانيت روشنفكر و متدينين اهل مطالعه در آورده بود.

وجود چنين مجلاتي همچنين باعث متشكل شدن عالمان دينيِ تحول طلب مي شد. البته حوزه هاي علميه همواره از يك تشكل غيررسمي درقالب ارتباطات سنتي ائمه جماعات و وعاظ با مردم، برخوردار بوده اند. اما تغييرات اجتماعي و سياسي، به وجود آمدن تشكل هاي جديدي از نخبگان ديني را براي پيشبرد اهداف روحانيت ضروري مي ساخت.
تشكل تنها نياز حوزه هاي علميه نبود. ارائه­ی يك الگوي مهاجم سياسي كه قالب هاي موجود را بشكند و طرحي نو در اندازد، عطش ظهور يك مصلح ديني در حوزه هاي علميه را افزون نموده بود. گروهي از فضلاي حوزه علميه قم، اين پديده را در وجود يك فقيه طراز اول حوزه كشف كرده بودند. سال ها قبل از رحلت آيت الله بروجردي جلسات درس امام خميني (ره) پرجاذبه ترين محافل بود. دركنار درس هاي روح بخش اخلاق وعرفان، دروس و مكتوبات فقهي امام خميني(ره) و نوع نگاه جديد او به اختيارات حكومتي فقيه، از ابتداي دهه 30 شمسي بارقه اميدي را در دل بخشي از فضلاي حوزه قم ايجاد كرده بود.

بااين حال امام به رغم تفاوت برداشت با آيت الله بروجردي نسبت به مسائل سياسي، براي حفظ محور و ستون حوزه، ديدگاه متفاوت خود را منتشر نمي­كرد.

برجستگي شخصيت علمي و عملي امام، خارج از خواسته رژيم شاه براي شكستن محوريت حوزه علميه قم و به رغم استنكاف امام از مطرح شدن به عنوان مرجع تقليد، در اندك زماني پس از رحلت آيت الله بروجردي، آوازه اش را از حوزه هاي علميه فراتر برد و او را به شخصيتِ محبوبِ مردم متدين تبديل كرد.

حركت امام در شرايط تمهيد اصلاحاتِ موردنظر حزب حاكم دموكرات آمريكا در ايران، آغاز مي شود. رفتار سنجيده امام با اين امر از دوران مرحوم آيت الله بروجردي برجستگي فكر سياسي او را آشكار كرده بود. موضوع اعمال تغييرات روبنايي در ايران براي وابستگي بيشتر به آمريكا از ويژگي هاي دوراني است كه امام، رهبري مبارزات اسلامي را برعهده گرفت. ادعاهايي مثل آزادسازي زنان و اعاده حقوق آنان، تقسيم اراضي كشاورزي و... چيزي نبود كه با برخوردهاي مستقيم بتوان خدعه­ی مستقر در آن را برملا نمود. مخالفت با چنين داعيه هايي نه تنها قشر متجدد جامعه بلكه بخش هايي از طبقات تهيدست جامعه را نيز مي توانست نسبت به رهبري ديني مسأله دار كند. درچنين فضايي امام خميني به صحنه هدايت مبارزات سياسي اسلامي وارد شد.

امام(ره) بنيانگذار جامع ترين نهضت معاصر

تاريخ نگاري، درباره انگيزه ها و مباني دو نهضت مهم سده هاي اخير ايران (يعني مشروطه و ملي شدن نفت) دستخوش نوعي مصادره به مطلوب از سوي گروه هاي ذي نفع بوده است. بسياري از نويسندگان تاريخ در اين دوران ها به ناصواب، ورود انديشه هاي سياسي مغرب زمين (مثل ناسيوناليسم و ليبراليسم) به سرزمين ما را مهمترين منشأ اين تحولات ذكر كرده اند. اگرچه شواهد قطعي تاريخي، مهر بطلان بر اين ادعاها مي نهد، اما به هر حال اختلاط سياست ورزان غربگرا با اسلامگرايان در اين دو مقطع و وجود اهداف مشترك بين آنان اجازه­ی چنين برداشت هايي از تاريخ را داده است. در ابتداي دهه چهل شمسي، نهضتي در ايران آغاز شد كه موضوعات آن هرگونه تاويل پذيري غيراسلامگرايانه از اين نهضت را منتفي ساخت. هيچ كس نمي تواند ادعا كند كه هم طراح مضمون هاي اين نهضت و هم بسيج گر مردم در آن، پايگاهي جز روحانيت بوده است.

به تناسب بازگشت حكومت پهلوي به برنامه هاي اسلام ستيز، روحانيت نيز با تمركز بر مقابله با برخي از سمبل هاي علني و همه فهم اين برنامه هاي مخرب، نهضت خويش را آغاز كرد. روحانيت اهداف اين برنامه ها را رصد كرده بود و در تشنگي فراهم آمدن فرصت، حتي از طريق مستمسك هاي كوچك براي آغاز يك مبارزه به سر مي برد.
گريزي از اين نيست كه به تكرار آنچه همواره در چنين مباحثي درباره وضعيت دوران پس از رحلت آيت الله بروجردي مطرح مي شود، بپردازيم. تعدد مراجع و تلاش رژيم شاه براي دور كردن رهبري روحانيت از ايران و خصوصا قم از طريق سوءاستفاده از همين عامل، از جمله واقعيات تعيين كننده اين زمانه است. موضعگيري محكم و صراحت شجاعانه امام خميني(ره) به عنوان يكي از مراجع تقليد جديد در ملاقات با نخست وزير وقت (اميني) -كه براي شركت در مراسم چهلم رحلت آيت الله بروجردي به قم سفر كرده بود- رژيم را از به عرصه آمدن يك پديده متفاوت و منحصر به فرد در بين عالمان ديني آگاه ساخته بود و اين ضرورت تضعيف قم را در اذهان دولتمردان بيشتر مي نمود. اميني تصور مي كرد از دريچه­ی رتق و فتق امور مي تواند از روحانيت، يك موجوديت همراه با رفرم مورد نظر حزب دمكرات آمريكا و يا خنثي در برابر آن بسازد. او رخصتي براي اين آزمون نيافت و اسدالله علم با روشي متفاوت به صحنه آمد.

نخست وزير جديد تضعيف روحانيت از طريق فشار و متشتت كردن صفوف آن را انتخاب كرده بود. او در اولين اقدام به جاي ورود مستقيم به اصلاحات مورد نظر آمريكا، كار خود را با يك دهن كجي به نهادهاي ديني شروع كرد. شايد حذف قيد مسلمان بودن و حذف قسم به قرآن در ماجراي انجمن هاي ايالتي و ولايتي يك نوع چنگ و دندان نشان دادن به روحانيت ايران در خلأ رهبري واحد آن (آيت الله بروجردي) بود.اما همين موضوع به اولين مضمون براي آغاز يك مبارزه اسلامخواهانه­ی سرنوشت ساز تبديل شد. همزمان، در جريان انتشار اخبار درباره ساخت سينما و مراكز تفريحات نامشروع در شهر قم عكس العمل طلاب و اقدام انفرادي امام خميني(ره) در احضار رئيس شهرباني قم و اخطار قاطعانه درباره اين اقدام، به رژيم نشان مي داد كه بايد منتظر مقاومت هايي سرسختانه و غيرقابل پيش بيني باشد.

امام(ره) لايحه انجمن هاي ايالتي و ولايتي را «مقدمه برنامه هاي ضداسلامي» شاه قلمداد كرده بود و از همين امر براي متشكل ساختن مجموعه جديد رهبران حوزه علميه قم و نيز بدنه روحانيت به منظور آغاز يك مبارزه دامنه دار استفاده مي كرد. كار از نامه نگاري به شاه و نخست وزير آغاز شد و در اثر پافشاري امام، تا اعلام رسمي لغو لايحه، به رغم گردنكشي ها و گستاخي هاي اوليه نخست وزير ادامه يافت. رويه پيشرو امام، در شرايط اكتفاي بقيه مراجع به نتايج عقب نشيني رژيم شاه، نشانه­ی عزمي براي استمرار مبارزه با رژيم بود. پرداختن امام به مسائلي غير از اين موضوع، مثل قرار گرفتن استقلال و اقتصاد مملكت در قبضه صهيونيست ها كه به صورت حزب بهايي ظاهر شده اند، چرايي خوشحالي مردم از شكست دولت، عقب ماندگي و فقدان استقلال اقتصادي، علمي و فرهنگي كشور و خلط ناصواب ترقي خواهي با موضوعاتي مثل كشف حجاب و... در خلال عقب نشيني رژيم از لايحه، موضوعاتي بود كه قصد متفاوت امام را آشكار مي كرد.

در اين شرايط هيچ يك از احزاب سياسي وارد چنين موضوعاتي نمي شدند. سقف تلاش هاي گروه هاي سياسي داخل كشور مثل نهضت آزادي، نقش ايفا كردن در يك ساختار منطبق با مشروطيت بود. ولي امام حتي استناد به قانون اساسي آن رژيم را از باب «ملزم ساختن رژيم به الزامات خودش» مي دانستند. اين چيزي بود كه امام در سخنراني روز 11 آذرماه 1431 بر آن تصريح كردند. نامه نگاري به شاه و نخست وزيري، در واقع عمل كردن به مقتضاي ظرفيت هاي اجتماعي آن دوران است و نه پذيرش قواعدي كه گروه هاي سياسي مثل نهضت آزادي به آن ملتزم بودند. كما اين كه رويه امام مورد پسند مرحوم سيدكاظم شريعتمداري از مراجع تقليد آن زمان كه داراي روابط گرمي با اين گروه ها بود- واقع نمي شد. جالب است كه اين گروه ها در حال حاضر خود را پيشگام مبارزه در شرايط سكوت و سكون روحانيت معرفي مي كنند!

استمرار مبارزه امام خميني با انگيزه ها، مضامين و روش هاي اسلامي همراه بود. اين تنها امام خميني بود كه در برابر برگزاري سالگرد كشف حجاب، تهديد كرد كه به مناسبت سالگرد كشتار مسجد گوهرشاد اعلام تعطيل و عزاي عمومي خواهد كرد و بدين ترتيب رژيم را از اين اقدام منصرف ساخت.

شاه براي اصلاحات مورد نظر آمريكا شخصا وارد صحنه شد و سعي كرد فرستاده­ی حوزه علميه قم مرحوم آيت الله كمالوند را با بيان اين كه اگر اين اصلاحات را انجام ندهد دشمنان دين و مسجد (كمونيست ها) اين كار را خواهند كرد، قول عملي كردن ديگر خواسته هاي روحانيت در صورت همراهي آنان با رفرم مورد نظر را مي داد، اما امام اين اظهارات را دليل بر قرار گرفتن شاه در مرز مرگ و زندگي توصيف كرد و خواستار مخالفت با آن شد. ظاهر اين رفرم اقداماتي در حمايت از اقشار فقير جامعه به نظر مي رسيد. (الغاي رژيم ارباب و رعيتي با تقسيم اراضي كشاورزي، ملي كردن جنگل ها، سهيم كردن كارگران در منافع كارگاهي و...) لذا امام خميني بزرگان روحانيت را از افتادن در دام اتهام حمايت از زمينداران برحذر مي داشت. ولي با شناخت اهداف و نتايج نهايي اين طرح، مخالفت خود را از زاويه مغايرت برگزاري رفراندوم با قانون مشروطه، فقدان صلاحيت برگزاركنندگان انتخابات، فضاي تهديد و تطميع در انتخابات، عدم اطلاع رساني كافي به مردم و... اعلام مي كرد و از سوي ديگر در مواجهه با مخاطبان اصلي خود و عموم مردم اسلام خواه، اين رفراندوم را «مقدمه براي از بين بردن مواد مربوط به مذهب» قلمداد مي نمود. بدين ترتيب مبارزه امام با رفراندوم اصلاحات ارضي به جاي اين كه مستمسك به دست حكومت بدهد، نظام سياسي موجود را با ادبيات سياسي موجود در دنيا به چالش كشيده بود. از سويي براي اولين بار حركتي با اهداف و مضامين اسلامي ناب آغاز شده بود و از سوي ديگر حركتي با اين ويژگي تمام ايده هاي استقلال خواهانه، عدالت جويانه و آزاديخواهانه را پوشش مي داد. همه اين ايده پردازي ها توسط امام صورت مي گرفت و روحانيت در حد ظرفيت هاي موجود خود و جامعه، آن را انتشار مي داد. مردم به عنوان مخاطبان امام با يك دستگاه فكري و عملي منسجم، روشن و دين مدار مواجه بودند.

همان گونه كه ذكر آن رفت، موضوع اصلاحات ارضي به اندازه اي براي حكومت شاه اهميت داشت كه او را شخصا به ميدان كشاند. شاه پس از مواجه شدن با ابتكار عمل امام خميني و مقاومت روحانيت، به قم رفت و در غياب رهبران اين حوزه، يك سخنراني پر از توهين و تهديد نسبت به روحانيت را انجام داد. اين اندازه مايه گذاشتن و پل ها را پشت سر خود خراب كردن نشان از يك اضطرار واقعي داشت كه اراده حزب حاكم آمريكا بر او تحميل كرده بود. وقتي «كندي» به مناسبت اعلام نتايج رفراندوم ساختگي اصلاحات به شاه تبريك گفت، او پاسخي به رئيس جمهور آمريكا داد كه منشأ اين رفرم را مي شد از آن خواند. شاه در نامه به كندي نوشت: «يقين دارم كه ما در اجراي طرح هاي اجتماعي و اقتصادي خودمان مي توانيم به حسن نيت دوستان آمريكايي خويش اطمينان داشته باشيم.»

واضح تر از اين، تصريحي بود كه در روزنامه نيويورك تايمز در اين مورد وجود داشت: «ايران براي دريافت كمك، شرايط مناسب تري پيدا كرده است» به راستي تقسيم اراضي كشاورزي ايران چه ربطي به كمك يك كشور فزون طلب مثل آمريكا داشت؟ در سال هاي بعد نتيجه اين اقدام كه حتي از سوي ابرقدرت رقيب آمريكا (يعني دولت كمونيستي اتحاد شوروي) به عنوان حركتي ضدفئودالي مورد استقبال قرار گرفته بود، آشكار شد. يك اقتصاد وابسته، مصرفي، غيرمولد، سراسر فساد و ناكارآمد، محصول اين اصلاحات آمريكايي بود. اما هيچ يك از گروه هاي سياسي مدعي دانش، حساسيتي را كه امام(ره) به اين اصلاحات داشت درك نمي كردند و يا شجاعت همراهي با آن را نداشتند.

نهضتي با آرمان هاي رفيع و شيوه هاي بديع

در گرماگرم مخالفت حضرت امام خميني(ره) با رفرم هاي آمريكايي در ابتداي دهه چهل موضوع مبارزه با صهيونيسم در راس دستمايه هاي موضعگيري سياسي امام قرار داشت. امام خميني پس از واقعه فيضيه، ارتشيان را بدين صورت به قيام بر ضد مناسبات دوستانه رژيم با صهيونيست ها فرا مي خواند و مي فرمايد:

«من به آنها (ارتشيان) براي نجات ايران و اسلام دست برادري مي دهم. من مي دانم قلب آنها از تسليم در مقابل اسرائيل مضطر است و راضي نمي شوند ايران در زير چكمه يهود پايمال شود.»

اين گرايش براي رژيم شاه بسيار نگران كننده بود. چنان كه در آستانه ماه محرم 1342 در ميان ملاحظات ساواك براي خطباي اسلامي، پرهيز از موضع گيري بر ضد رژيم صهيونيستي در كنار عدم انتقاد از شاه و خودداري از هشدار درباره درخطر بودن اسلام ديده مي شد.

عصر عاشورا (13 خرداد 1342) امام در سخنراني تاريخي خود كه به حبس و حصر ده ماهه منتهي شد، اهانت به علماي دين را تبعيت دولت ايران از نقشه هاي اسرائيل دانست و فرمود: «اگر ما نگوييم اسرائيل براي اسلام و مسلمين خطرناك است آيا خطرناك نيست؟ و اصولا چه ارتباطي و تناسبي بين شاه واسرائيل است كه سازمان امنيت مي گويد از شاه صحبت نكنيد، از اسرائيل نيز صحبت نكنيد؟ آيا به نظر سازمان امنيت، شاه اسرائيلي است؟» و بالاخره آن خطاب آتشين و معروف امام به شاه، حماسه اي را كه دو روز بعد در 15 خرداد شكل گرفت و تا هميشه به عنوان نقطه عطف نهضت اسلامي امام خميني رخ نمايي خواهد كرد، با مبارزه با صهيونيسم همراه ساخت: «از اسرائيل نشنو. اسرائيل به درد تو نمي خورد. بدبخت، بيچاره» اين نوع مواجهه با اساس رژيم شاه و مناسبات بنياني آن البته با روش افرادي مثل مرحوم سيد كاظم شريعتمداري - همفكر نهضت آزادي و جبهه ملي- هماهنگ نبود.

سندي از ساواك نشان مي دهد كه درست يك سال پس از واقعه خونين 15 خرداد و چند ماه پس از بازگشت امام از حبس و حصر تهران، جلسه اي در منزل شريعتمداري با حضور امام خميني و مرحوم آيت الله مرعشي نجفي تشكيل مي شود كه شريعتمداري در آن، خطاب به امام خميني مي گويد: «چه لزومي دارد كه شما اعلاميه بدهيد و به دولت اسرائيل حمله كنيد؟ شما مي گوييد كه با تمام دول اسلامي دست دوستي مي دهيد. آيا اين مطلب از نظر روحانيت درست است؟ ما با ساير مسلمين اختلافاتي داريم و جماعت شيعه نمي تواند با ساير مسلمانان كه با آنها اختلاف مذهبي دارد، دوستي كند. اين حرف سياسي است. حرف هايي از قبيل حكومت و حمله به اسرائيل مطالب ديني نيست و سياسي است.»(!)

البته اين نوع سفارش ها براساس آنچه در اسناد تاريخي وجود دارد منحصر در مرحوم سيد كاظم شريعتمداري است و از هيچ يك از ديگر مراجع چنين اظهارنظرهايي صادر نشده است. شريعتمداري برخلاف ظاهر سياست گريز خود در اين مقطع، داراي گرايش سياسي همراه با جريان هاي ملي گرا بود. ابوالحسن بني صدر كه در آن موقع عضو جبهه ملي بود، مي گويد: «جبهه ملي از مرجعيت آيت الله شريعتمداري حمايت مي كرد. زيرا در دوران نهضت ملي، او از مصدق حمايت كرده بود.»

رهبران جبهه ملي در آن روزها به تغييرات سياسي پارلماني ناشي از برنامه هاي «جان اف كندي» در ايران دل بسته بودند. به گفته دكتر عباس شيباني كه در ايام قيام خرداد 42 در زندان به سر مي برده است، اعضاي جبهه ملي و برخي از اعضاي نهضت آزادي با اعتصاب غذاي او در اعتراض به كشتار 15 خرداد همراهي نكردند و صريحا مي گفتند: «يك عده نادان و چاله ميداني عليه اصلاحات شاه و آمريكا شورش كرده اند.» ملي گرايان حتي همراهي جوانان هوادار خود با اين قيام را نيز برنمي تافتند. براساس يك سند از لانه جاسوسي آمريكا به محض آن كه يكي از رهبران جبهه ملي به نام مهدوي از قصد همراهي اين جوانان با قيام 15 خرداد در دانشگاه تهران، مطلع شد به ساواك تلفن كرد و خواستار ممانعت از تظاهرات آنها شد. پاكروان رئيس وقت ساواك هم اين همكاري را ارج نهاد و در همان روزها به خبرنگاران تاكيد كرد كه اعضاي جبهه ملي در اين تظاهرات شركت نداشته اند. به اذعان مرحوم مهدي بازرگان، اللهيار صالح (رهبر وقت جبهه ملي) در آن روزها با آمريكا تماس هايي داشت. گروه هاي سياسي ديگر مخالف رژيم مثل جامعه سيوسياليست ها (شاخه چپ گرا در حزب زحمتكشان) هم وضعيتي مشابه اين داشتند.

به نوشته دكتر خبره زاده، خليل ملكي رهبر اين گروه، زنده ياد جلال آل احمد را به دليل ملاقات و معاشرت با امام خميني در سال 1342 نكوهش كرده بود، تا چه رسد به اين كه بنا به برخي ادعاهاي واهي بخواهد با چنين قيامي همراه شود. حزب توده هم به رغم آن كه رژيم سعي مي كرد آن را همپيمان روحانيت معرفي كند، در ارگان خود (ماهنامه مردم :تيرماه 1343) اين قيام را «كوشش محافل ارتجاعي در ايام عزاداري مذهبي براي سوءاستفاده از احساسات مذهبي و برانگيختن گروه افراد عقب افتاده و متعصب به اعمال و رفتاري جاهلانه ضد ترقي و برخلاف انسانيت » خواند.

شايد يكي از رموز استحكام ريشه قيام امام خميني همگوني حاميان آن و همراه نشدن گروه هاي سياسي رنگارنگ با آن بود. در اين قيام، امام خميني و روحانيت، رژيم را به سبب بازداشت افرادي مثل بازرگان مورد سرزنش قرار مي دادند. اما اين امر، هيچ گاه به مفهوم همگامي بازرگان و رهبران نهضت آزادي با قيام امام نبود. در طول اين قيام در بيرون و داخل زندان تنها نظاره گر تحولات بودند و بس. البته در روزهايي كه رهبران اين گروه در زندان به سر مي بردند، جوانان وابسته به آنان كه حالا مجذوب شخصيت و رفتار و آرمان هاي امام شده بودند، چهار روز پس از 15 خرداد 42 در اطلاعيه اي به نام نهضت آزادي و با عنوان «ديكتاتور خون مي ريزد»، كشتار مردم بيگناه و دستگيري امام و برخي ديگر از علما را شديدا محكوم كردند.

به اين ترتيب امام خميني چه از نظر اهداف و شيوه هاي مبارزه و چه از حيث تشكيلاتي هيچ گونه نسبتي با گروه هاي به اصطلاح اپوزيسيون آن زمان نداشت.

ارتباط اعضاي اين گروه ها با نهضت امام هم دليلي جز بديع بودن و در عين حال استحكام بنيان اين حركت نداشت. چه بسيار اعضاي نهضت آزادي كه در آن روزها از سرِ شيفتگي به امام و راه بي پيرايه­اش، پا در راه او نهادند. كساني همانند شهيد محمدعلي رجايي، عباس شيباني، جلال الدين فارسي و... از اين قبيل اند.

تشكل مبارزاتي امام، قالبي اصيل و كارآمد داشت. به محض بروز اولين اعتراضات روحانيت، جلسات مشترك مراجع تقليد به ابتكار امام تشكيل شد. هسته هاي روحانيت نيز براي هماهنگي تبليغات نهضت، ابتدا در قم شكل يافت و سپس به ديگر نقاط كشور توسعه پيدا كرد.

امام خميني شخصا با معرفي هيئت هاي مذهبي به يكديگر آنها را براي فعاليت مشترك آماده مي كردند. به اعتباري مي توان ايده تشكيل هيئت هاي موتلفه اسلامي را به شخص حضرت امام منتسب ساخت. آقاي حبيب الله عسگراولادي درباره يك ملاقات خود با حضرت امام(ره) در آغاز نهضت مي گويد:

«در آن جلسه حضرت امام فرمودند شما برويد بررسي كنيد و ببينيد در تهران چه تعداد اماكن متبركه، مسجد و هيئت مذهبي داريم. آمارش را تهيه كنيد و براي من بياوريد. ما رفتيم يك فهرستي تهيه كرديم و خدمت ايشان داديم. حضرت امام فرمودند: خيلي بيشتر از اينهاست و بعد خودشان يك آمار دقيقي فرمودند...

مرتبه بعد ما دو نفر خدمت ايشان رسيديم. به اتاقي اشاره كردند و فرمودند، آنجا منتظر باشيد. وقتي وارد آن اتاق شديم، ديديم چند نفر ديگر هم در اتاق هستند. بعد خود ايشان تشريف آوردند و آن جمع را به يكديگر معرفي كردند. در آنجا ما متوجه شديم كه چند گروه هستيم كه داريم كار مي كنيم. بدون اين كه با هم ارتباط داشته باشيم. در آن جلسه حضرت امام فرمودند: همه شما براي يك هدف كار مي كنيد. از اينجا كه رفتيد با هم قرار بگذاريد و هماهنگ عمل كنيد.»

شخصيت پرجاذبه امام و سازماندهي تشكيلات مبارزه در قالب هاي اصيل و متعلق به فرهنگ ديني مردم، باعث شد كه رژيم، چاره كار را در محرم 42 در پناه بردن به تبليغات ضدشيعي به شيوه دوران رضاشاه بيابد. در يك گزارش ساواك كه روز بعد از واقعه 15 خرداد تنظيم شده، پس از تخطئه انفعال راديو در پخش برنامه هاي عزاداري آمده است:
«مصاحبه مجله روشنفكر با شريعت سنگلجي درباره روضه خواني و سينه زني كه روز 16 خرداد 1342 در سرتاسر كشور پخش خواهد شد، جواب بسيار خوبي به ملاهاي طرفدار خرافات(!) و بخصوص مخالفين دولت است. به نظر مي رسد اگر اين مصاحبه را در كيهان عينا پخش كنند اثر فوق العاده خواهد داشت.»

اين اقدام زماني انجام مي شد كه مردم، عزادار شهداي 15 خرداد بودند و امام به زنداني در تهران منتقل شده بود. رژيم كسي را به بند كشيده بود كه به اذعان كارشناسان ساواك: «بزرگترين علماي اسلامي شيعه دنيا، رهبري آيت الله خميني را پذيرفته اند و هر آخوند و روحاني براي اين كه بين مردم اعتباري به دست آورد ناگزير است خود را پيرو تعاليم خميني معرفي كند.» سند ديگر ساواك در اين روزها حاكي از همراهي مصلحتي وعاظ طرفدار رژيم و يا بي تفاوت با امام خميني است. اين در حالي بود كه شريعتمداري (متحد اصلي جبهه ملي در ميان روحانيت) به شهادت اسناد به جا مانده از ساواك، سه روز بعد از بازداشت امام، در پاسخ به تقاضاهاي برخي از اهالي تبريز درباره برگزاري تظاهرات اعتراض آميز، با تخطئه روش حضرت امام در مبارزه با رژيم، خواستار خودداري از هرگونه تظاهرات و بي احترامي به شاه و نيز تهيه طوماري به نفع خودش شده بود! به نوشته سيد حميد روحاني مورخ معاصر، شريعتمداري در اين روزها، از ساواك خواسته بود كه با محاصره صوري منزلش زمينه انتقال او به تهران، ملاقات با شاه و سپس تبعيد صوري به مشهد يا شهرري را فراهم سازند تا او مجبور به همدردي با امام خميني نشود! شريعتمداري در مرحله بعد، بيشترين تلاش را براي برهم زدن جمع مراجع و علماي مهاجر به تهران، در اعتراض به بازداشت امام به كار بست. اين رفتارهاي شريعتمداري در واقع نمادي از تقابل شيوه هاي محافظه كارانه و متضمن حفظ رژيم سلطنت با مبارزه اصولگرايانه امام خميني بود.

مبارزه با آمريكا ايده ديرينه امام خميني(ره)

در تلاشي كه براي رفع حساسيت عمومي نسبت به توطئه هاي آمريكا در سال هاي اخير صورت گرفت، يكي از ادعاها، اين بود كه ايده مبارزه با آمريكا در ابتداي نهضت روحانيت وجود نداشته و در آخرين سال هاي حكومت پهلوي با تاثيرپذيري ازديدگاه هاي چپ گرايانه ماركسيست ها وارد فرهنگ سياسي جريان اسلامي شده است. اين كه چپ زدگي در فرهنگ سياسي اين دوره، جايگاه ويژه اي داشت و نيز اين كه دامن مبارزان مسلمان را هم گرفت، چيز قابل انكاري نيست. چپ زدگي در مجموعه نيروهاي مذهبي قصه پر غصه و خونيني دارد كه بعداً به آن خواهيم پرداخت. اما منشأ ايده مبارزه با آمريكا در تاريخ دو دهه آخر مبارزات اسلامي را در جاي ديگري بايستي جستجو كرد.

زماني كه امام خميني پا به عرصه رهبري مبارزات اسلامي نهاد، يك دهه از سيطره كامل سياست هاي آمريكا بر كشورمان مي گذشت و اولين درگيري هاي امام خميني با رژيم شاه، بر سر طرح هاي مدرنيزاسيون آمريكايي صورت گرفت. البته در مرحله اول اين درگيري، نام آمريكا چندان به ميان نمي آيد و امام خميني بيشترين ابراز نگراني را از سلطه صهيونيست ها بر مقدرات كشور دارد. كاملا مشخص است كه صهيونيست ها گردانندگان اصلي برنامه هاي آمريكايي در ايران بوده اند. علاوه بر اين، لحن خشمگين مقامات و مطبوعات آمريكا نسبت به قيام امام خميني بر ضد رفرم رژيم شاهنشاهي نشان مي دهد كه امام دقيقا مبارزه با برنامه هاي آمريكا را بدون ذكر نام از اين كشور در پيش گرفته بوده است.

در شرايطي كه امام خميني در حبس تهران به سر مي برد و رعب ناشي از كشتار 15 خرداد بر جامعه حكمفرما بود، رسانه هاي رژيم مدعي شدند كه يك فرد (جعلي) مصري به نام «عبدالقيس جوجو»(؟) وارد ايران شده و يك كمك مالي را در اختيار امام خميني قرار داده است!

اين اتهام به طور طبيعي براساس تمركز بيانات امام خميني بر مبارزه با صهيونيسم طراحي شده بود. (ذكر اين نكته اگرچه بي ارتباط با بحث است اما مفيد به نظر مي رسد كه امام خميني نسبت به آرمان مبارزاتي «جمال عبدالناصر» يعني ناسيوناليسم عربي مانند ناسيوناليسم در ديگر ملل و اقوام اسلامي موضع مثبتي نداشتند و آنها را باعث «بيچارگي دول اسلامي و دوري از قرآن كريم» مي پنداشتند.)

پس از سركوب مردم در 15 خرداد 42 و انتقال امام به زنداني در تهران و سپس حصر ايشان، زمينه براي حضور علني تر آمريكايي ها در عرصه سياست و اقتصاد ايران فراهم شد. در مسائل آن روز ايران، نقش يك افسر اطلاعاتي آمريكا به نام «سرهنگ گراتيان ياتسويچ» بسيار پررنگ است. او در مهرماه 1336 به عنوان دبير اول سفارت آمريكا وارد تهران شده بود و در خلال شش سال حضور در ايران تحت پوشش هايي مثل مستشار سازمان برنامه و بودجه و وزير مختار سفارت آمريكا، ماموريت مهمي را از سوي سازمان سيا در ايران دنبال مي كرد.
ياتسويچ در اين دوره جمعي از مقامات جوان را به سركردگي حسنعلي منصور در مجموعه اي كه بعدها «كانون ترقي» نام گرفت، سازمان داد. اين اقدام از آن جهت اهميت داشت كه گزارش هاي سيا در سال 1337 خطر عدم دوام رژيم و احتمال سقوط ايران به دامان كمونيسم را تاييد مي كرد. بنابراين بايستي تحولي در مديريت سياسي رژيم شاه ايجاد مي شد. ياتسويچ-كه در تهران مستاجر حسنعلي منصور بود- به طور منظم در جلسات كانون ترقي حضور مي يافت. اسناد نشان مي دهد، منصور درست چهل روز پس از 15 خرداد 42 از نامزدي خود براي نخست وزيري سخن به ميان آورده است. چهار ماه بعد او تشكيل حزب «ايران نوين» را اعلام كرد. منصور پيوند خود با ياتسويچ را به طور علني به رخ ديگران مي كشيد و مي گفت آمريكايي ها به او قول قطعي نخست وزيري را داده اند.

بالاخره در گزارشي به تاريخ 30/11/42 با اشاره به اظهارات وزير جنگ آمريكا درباره وجود نارضايتي عمومي در ايران و خطركمونيسم تصريح شد: «امريكايي ها مايل هستند دولت مقتدري در ايران زمام امور را به دست گيرد و اداره كشور كاملامستقل باشد و فعلا متوجه حسنعلي منصور گرديده اند.»

اين اراده در تاريخ 17/12/42 با صدور حكم نخست وزيري منصور توسط شاه تحقق يافت. كسي به نخست وزيري رسيد كه حتي گزارش هاي قبلي ساواك بر فساد اخلاقي مفرط وي گواهي مي داد.

يك ماه بعد در روز 15 فروردين 1343 امام از حصر تهران آزاد شد و به قم بازگشت. لبه تيز سخنان امام در چند روز پس از اين تاريخ، همچنان متوجه رژيم صهيونيستي است. در آستانه اولين سالگرد 15 خرداد، امام خميني برنامه خود را «اتحاد ممالك اسلامي در مقابل صهيونيسم و دول استعمارطلب كه ذخاير ملت فقير را به رايگان مي برند» اعلام كردند. اما باز هم به صراحت نامي از آمريكا نبردند.

امام در سخنراني 18 شهريور 1343 در شرايطي كه جنگ مردم ويتنام با ارتش اشغالگر آمريكا اوج گرفته بود، از بوداييان خواست كه با مقاومت خود «استعمار غرب» را بيرون برانند.

در 21 مهرماه لايحه تقديمي دولت حسنعلي منصور به مجلس درباره مصونيت قضايي نظاميان آمريكايي در ايران به تصويب رسيد. رژيم شاه از انتشار خبر تصويب اين لايحه خودداري كرد. اما يكي از كارمندان مجلس شوراي ملي، نزديكان امام خميني را از آن مطلع ساخت. سخنراني معروف امام درباره كاپيتولاسيون -كه گاهي به غلط به عنوان انگيزه قيام 15 خرداد 42 مطرح مي شود- در روز 4 آبان 43 يعني شش و نیم ماه پس از بازگشت امام از حبس و حصر تهران ايراد شد. در آن سخنراني، امام با افشاي جزئيات لايحه كاپيتولاسيون، نخست وزير را «يك دست نشانده آمريكا» ناميد و فرمود اگر نفوذ روحانيت وجود داشت او نمي توانست چنين «غلطي» بكند. امام در آن روز براي اولين بار تاكيد كرد: «امروز تمام گرفتاري ما از آمريكاست. تمام گرفتاري ما از اسرائيل است، اسرائيل هم از آمريكاست، اين وكلا هم از آمريكا هستند. اين وزرا هم از آمريكا هستند. همه دست نشانده آمريكا هستند.»

امام خميني همچنين با صدور اعلاميه اي خطاب به ملت ايران از جمله از ارتشيان خواست كه «دولت را ساقط كنند و وكلايي را كه به اين امر مفتضح راي دادند از مجلس بيرون كنند.»

به گفته شهيد محلاتي، امام پس از اين سخنراني به اطرافيان گفته بود: «راحت شدم. من تكليفم را انجام دادم. حالا هر چه مي خواهد پيش بيايد. آنچه مهم است انجام وظيفه است، عمل به تكليف شخصي»

اين موضعگيري مهم در شرايطي ابراز شد كه حسنعلي منصور در ژستي فريبنده، كار خود را با شعار تفاهم با روحانيت آغاز كرده و برخي از افراد ساده نگر را با همين شعار اغوا كرده بود. به هر حال اين هدف گيري صريح امام بود كه به تبعيد امام در 13 آبان 1343 منجر شد.

ارتشبد فردوست مي نويسد: «شب قبل از تبعيد امام، محمدرضا در كاخ مهماني داشت... منصور حدود نيم ساعت با شاه در وسط سالن قدم مي زد و من متوجه آنها بودم. استنباطم اين بود كه منصور در موضوعي پافشاري مي­كند و محمدرضا موافق نيست. يك بار نيز شنيدم كه محمدرضا به منصور گفت: چه اصراري داريد؟ بالاخره محمدرضا مرا خواست و گفت: ببينيد نخست وزير چه مي خواهد؟ منصور مطرح كرد كه بايد هرچه سريعتر آيت الله خميني به تركيه تبعيد شود.»
فردوست از صدور فرمان تبعيد امام پس از انجام يك مذاكره بين شاه و رئيس ساواك سخن به ميان آورده است.
اين كه به رغم نگراني اوليه محمدرضا از پيامدهاي تبعيد امام، حسنعلي منصور در يك ميهماني جمعي توانسته است آن شاه خود رأي را به اين امر متقاعد كند نشان مي دهد كه فرمان تبعيد در واقع از سوي آمريكايي ها صادر شده بود. مي توان گفت عمليات مسلحانه اعضاي هيئت هاي موتلفه اسلامي در به هلاكت رساندن منصور، عامل مستقيم آمريكا، در واقع اعلام خشم سربازان نهضت امام خميني نسبت به سياست هاي آمريكا و پيروانش در ايران بود.
مبارزه با آمريكا در حالي از سوي امام آغاز شد كه گروه هاي چپ و ماركسيست كمترين حضوري را در صحنه سياسي نداشتند، تا چه رسد به اين كه در ساختن گفتمان ها و اهداف مبارزاتي نقشي ايفا كنند.
از آن به بعد پيامهاي امام از تبعيدگاه، يك سره بر نقش محوري آمريكا در مسائل و مشكلات كشور تاكيد داشت. براساس يك بررسي از آن زمان تا آستانه پيروزي انقلاب، 239 بار نام آمريكا در پيام ها و سخنراني هاي امام تكرار شده است كه تقريبا در تمامي آنها رويه سلطه جويانه آمريكا مورد حمله قرار گرفته است. روحانيت شرقي هم همين خط را پيگيري مي كرد. سال 1349 پنجاه سرمايه دار آمريكايي براي آغاز سرمايه گذاري در ايران وارد كشور شدند. به گفته عزت شاهي (مطهري) از مبارزان دوران اختناق، پس از آن كه مهدي بازرگان رهبر نهضت آزادي، اللهيار صالح رهبر جبهه ملي و حتي مرحوم آيت الله طالقاني از امضاي اعلاميه اي شديداللحن در اعتراض به اين امر خودداري كردند، آيت الله سعيدي به خاطر صدور اعلاميه اي به همين مناسبت به زندان افتاد و در زير شكنجه­ی ماموران ساواك به شهادت رسيد.

طراحي يك حكومت تاريخ ساز

زماني كه در سال 58 خبرگان قانون اساسي، اصل ولايت فقيه را در قانون اساسي گنجاند، بسياري از سياسيون خرج خود را از مردم و رهبرشان جدا كردند. آنها وانمود مي كردند كه با مقوله­ی جديدي روبه رو شده اند و از رقيب سياسي داخلي خود رو دست خورده اند! واقعيت چه بود؟

در اين ترديدي وجود ندارد كه مردم در انقلاب اسلامي پيروي از انديشه و عمل امام خميني را برگزيده بودند. همان گونه كه امام خميني به رغم همه ديدگاه هاي سياسي موجود، روش و هدف مبارزاتي جديدي را تاسيس كرده بود، الگوي جايگزين را نيز از ابتداي حركت به صورت مرحله به مرحله و متناسب با ظرفيت و استعداد جامعه تعيين نموده بود.
امام خميني هيچ گاه به نظام هاي سياسي موجود رضايت نداد. دو دهه پيش از آغاز نهضت اسلامي در كتاب كشف الاسرار چنين نگاشته بود: «هيچ فرق اساسي ميان مشروطه و استبداد و ديكتاتوري و دمكراسي نيست. مگر در فريبندگي الفاظ و حيله گري قانونگذاران و تمام قانون هاي جهان راه هاي حيله اي است كه بشر براي استفاده خود باز كرده و با نام هاي مختلف بر ديگران تحميل مي كند.» در همان كتاب در تفسير آيه «اطيعواالله و اطيعواالرسول و اولي الامر منكم»، ولايت اولي الامر را ولايت مجتهد دانسته بودند. در اولين مراحل مبارزه هم امام خميني در سخنراني 11 آذر 1431 فرموده بود: «استناد و تكيه ما روي قانون اساسي از طريق الزموهم بماالزموا عليه انفسهم مي باشد، نه اين كه قانون اساسي از نظر ما تمام باشد... قانون اسلام، علماي اسلامند و قرآن كريم...»

در مراحل اول مبارزه، امام خميني تصريحي در اين مورد نداشت. اما تعدادي از شاگردان مكتب او مثل حضرات آيات خامنه اي، مشكيني، رباني شيرازي، مفتح، مصباح يزدي و هاشمي رفسنجاني در سال هاي 14 و 24 جلساتي را براي بررسي طرح حكومت اسلامي تشكيل داده بودند كه تا پس از تبعيد حضرت امام به تركيه ادامه داشت. چندين هزار فيش محصول اين جلسات در يورش ساواك به منزل يكي از اين اساتيد مفقود شد.

جالب است كه به گفته شهيد آيت الله بهشتي انگيزه آغاز اين تلاش علمي، استمداد گروهي از دانشجويان و از جمله محمد حنيف نژاد (يكي از موسسان سازمان مجاهدين خلق) از شهيد بهشتي در اين مورد بوده است. اين جمع و تلاش هاي علمي آنها توسط ساواك تار و مار شد اما انديشه حكومت اسلامي چيزي نبود كه حوادث بر آن خط بطلان بكشد. چند سال بعد يعني در اول بهمن 1348، در مسجد شيخ انصاري نجف، امام خميني در خلال تدريس كتاب «البيع» وارد بحث ولايت فقيه شد و اختيارات ولي فقيه را در حد حكومت پيامبر و معصومين دانست و تشكيل حكومت اسلامي را به عنوان يك امر واجب براي فقها محسوب كرد. اين دروس بلافاصله باعكس العمل جريان متحجر مواجه شد. طوري كه امام در درس دهم ولايت فقيه خود فرمودند: «من نمي دانم اين حرف هاي من بر بعضي نفوس چه قدر گران آمد كه اعتراض كردند، چرا دست از اين حرف ها برنمي دارد؟ چرا مسئله اش را نمي گويد و رد شود؟ خدا مي داند كه اين صحبت ها از مسائل واجب تر است. اين صحبت ها شما را زنده مي كند، اين وضع نكبت بار شما را تغيير مي دهد. اين تبليغات سوء اجانب است كه شما را اين طور كرده و اين وضع را براي شما پيش آورده است و شما را در بين ملل دنيا، گروهي كهنه پرست معرفي كرده اند.»

اين تنها متحجران نبودند كه با ايده­ی ولايت فقيه به مخالفت برخاستند، بخشي از جريان به اصطلاح روشنفكري مذهبي نيز به رغم ادعاي همراهي با امام خميني حاضر نشدند دروس ولايت فقيه امام خميني را منتشر سازند. نشريه «پيام مجاهد» كه ابراهيم يزدي در آمريكا منتشر مي كرد، در اين سال ها كمترين اشاره اي به اين رويداد عظيم يعني طراحي يك حكومت اسلامي بر اساس ولايت فقيه نداشت و نشريه­ی بني صدر با نام« مكتب مبارز » تنها بخشي حاشيه اي از اين دروس را كه امام به تخطئه روحانيون بي اعتناي به سياست پرداخته بود، انعكاس داد. در بهار سال 1350 قطب زاده نماينده نهضت آزادي در اروپا به نجف سفر كرد. در اين سفر زماني كه مسئله انتشار اين سلسله دروس با او در ميان گذارده شد وي تلويحا بحث ولايت فقيه امام را غيرقابل پذيرش در دنياي امروز و لذا غيرقابل عرضه دانست وخواستار تأمل و بررسي بيشتر درباره آن شد.

امام پنج ماه پس از آغاز دروس ولايت فقيه در نامه اي به انجمن هاي اسلامي دانشجويان فارسي زبان در اروپا با اشاره به تبليغات كارشناسان استعمار تحت عنوان شرق شناسي در پوشاندن چهره نوراني اسلام تاكيد كردند: «امروز مشكل است ما بتوانيم حكومت اسلام و تشكيلات اساسي سياسي، اقتصادي و اجتماعي آن را بر جوامع بشري و حتي مسلمين بفهمانيم.» امام در اين پيام از نسل جوان خواستند كه طرز حكومت اسلام را كه مع الاسف بسيار عمر كوتاهي داشت و در همان چند صباح راه و روش اسلام را در ولايت والي روشن كرد به جوامع عموما و به فرزندان اسلام خصوصا گوشزد كند.

شيفتگان اين مرد الهي در داخل و خارج كشور به هر نحو ممكن سلسله دروس تاريخ ساز او را مكتوب كردند. در نجف اطرافيان امام مثل آقاي سيدمحمود دعايي، راديويي به نام نهضت روحانيت راه اندازي كرده بودند كه پخش اين سلسله دروس از راديوي مذكور اين امكان را فراهم كرده بود كه شهيد آيت الله سعيدي شخصا آنها را ضبط و پياده كند. در تايپ و تكثير اين مجموعه شهيد لاجوردي نقش برجسته اي داشت.

در نجف نيز اين سلسله دروس با انجام ويرايش توسط جلال الدين فارسي و تاييد حضرت امام به صورت كتابي درآمد و از طريق حجاج بيت الله الحرام به داخل كشور منتقل شد. چه بسيار كساني كه به خاطر در اختيار داشتن اين كتاب به شكنجه گاه هاي رژيم ستمشاهي كشيده شدند.

در همان ماه هاي اوليه شروع بحث امام درباره ولايت فقيه، شور و شعفي شاگردان امام خميني را در داخل كشور فراگرفته بود. مرحوم آيت الله رباني شيرازي درست 28 روز پس از آغاز دروس ولايت فقيه امام در نامه اي به آقاي سيدحميد روحاني در نجف با اعلام وصول نوار چهار جلسه درسي امام خميني ملاحظاتي را درباره اين بحث مطرح كرده بود كه از تشنگي نسبت به شناخت ابعاد آن حكايت مي كرد. در اين نامه آيت الله رباني شيرازي خواسته بود كه موضوعاتي مثل فردي يا شورايي بودن ولايت فقيه، نحوه تعيين ولي فقيه، موقت يا مادام العمر بودن ولايت فقيه، تقسيم وظايف حكومتي، شرايط روساي ادارات، حدود مسئوليت آنان، وظايف و مسئوليت حاكم، وظايف و مسئوليت ملت در مقابل حاكم، سيره حاكم، ماليات اسلامي و اموال عمومي مورد بحث قرار گيرد.

پس از كتاب «تنزيه المله و تنبيه الامه» مرحوم محمدحسين نائيني كه نگاهي خويش بينانه به دمكراسي رايج در غرب داشت، اكنون امام خميني طرحي را به ميان آورده بود كه كمترين انفعال را در مقابل الگوهاي حكومتي غربي نداشت. اگر مرحوم نائيني اوراق كتاب خود را پس از تجربه تلخ مشروطه به دجله ريخت و مبالغ زيادي صرف جمع آوري و انهدام نسخه هاي آن كرد، اما هر روز كه از ارائه طرح حكومت اسلامي امام خميني گذشت حقانيت و كارآمدي آن بيش از گذشته به اثبات رسيد و مومنان زيادي به هزينه­ی شخصي خود، در چاپ و تكثير نسخه هاي اصلي حكومت اسلاميِ امام همت گماردند.

نهضت امام پايان روش مسالمت جويي با سلطنت

آنچه در ابتداي دهه 1340 در جريان نهضت امام خميني رخ داد با بي تفاوتي گروه هاي غيراسلامي و حتي مخالفت برخي از آنان مواجه شد اما اين نهضت تاثير غيرقابل انكاري بر مشي جريان هاي سياسي مختلف داشت. مي توان گفت در پايان دهه 30 روش هاي مسالمت آميز و به اصطلاح، اصلاح طلبانه در تعامل با رژيم شاه حتي در ميان هواداران جوان گروه هاي طرفدار اين روش ها به آخر خط رسيده بود. اما امام وارد يك مبارزه جدي با رژيم شد، اين مبارزه كه در ابتدا در شكل برخورد با رفرم هاي سفارشي آمريكا صورت مي گرفت در آستانه تبعيد امام، در سال 1343 رژيم سلطنتي را با چالشي اساسي مواجه كرد. خوني كه در روز 15 خرداد 1342 از عزاداران حسيني بر كف خيابان هاي تهران، قم، ورامين و... ريخت، راه هاي آشتي حكومت با مردم را بسته بود.

از سوي ديگر، از آن پس، مشروعيت مردمي مبارزات با امام خميني گره خورده بود، طوري كه گروه هايي مثل جبهه ملي كه مخالف مبارزات امام خميني و دل بسته زد و بند با آمريكا براي شركت در حاكميت سلطنتي بودند، در سطح مبارزات خارج كشور ناگزير بودند كه بيانيه هايي در اعتراض به تبعيد امام خميني به تركيه صادر كنند. چند اطلاعيه در اين مورد از سوي كنفدراسيون محصلين و دانشجويان ايراني در آن زمان صادر شده بود كه امضاي حسن ماسالي(عضو جبهه ملي خارج كشور) در پاي آن به چشم مي خورد.

چپ ها به رغم تبليغات تخريبي بلوك شرق بر ضد امام، مقبوليت خود را در همراهي با موج اعتراض به تبعيد امام يافته بودند. راديو صداي ملي ايران كه توسط توده اي هاي فراري طرفدار شوروي اداره مي شد، تبعيد امام را «افتضاح آميز، شرم آور و اهانت به يكي از مراجع تقليد كه مسئوليت عامه دارد» ناميد. جامعه سوسياليست هاي ايراني در اروپا هم خواستار متحد و همگام شدن همه مبارزان ملي و مترقي و طرح كردن برنامه اي وسيع براي آزادي امام شد. اين تغيير لحن جريان هاي سياسي غيراسلامي نشان دهنده يك واقعيت غيرقابل انكار بود و آن، اين كه طلسم شكني امام در مواجهه مردمي با رژيم سلطنت تاريخ ايران را وارد مرحله جديدي كرده است. به روشني معلوم بود كه اين جريان ها اهداف اسلامي امام را برنمي تابند. اما آنها نيك دريافته بودند كه حتي قشر روشنفكر، به شدت تحت تاثير صلابت و استواري روش مبارزاتي امام قرار گرفته است.

اما واقعيت ديگر اين دوره، كه از احساس خطر مفرط رژيم سلطنت و حاميان آمريكايي آن ناشي مي شد، بي سابقه بودن اقدام آنها در تبعيد يك مرجع تقليد داراي بيشترين مقبوليت مردمي بود. رژيم شاه به تصور خود با اين اقدام براي سركوب تمام پيروان امام و طرفداران مبارزات اسلامي خط و نشان كشيده است. اسناد نشان مي دهد كه آمريكايي ها دائما در حال ارزيابي پيامدهاي تبعيد ناگزير امام بودند. در ميان اسناد ساواك به نامه يك آمريكايي به نام «استوارت دبليو راكول» برمي خوريم كه در آن خطاب به يك آمريكايي ديگر آمده است: «وقايع اخير كه شما از گزارش رسمي ماوقع آگاه خواهيد شد دل مرا خوش كرده است. بالاخره ما توانستيم از سوءرفتار پيرمردي كه با سخن خود چوب لاي چرخ هاي ما مي گذاشت خلاص شويم.» با اين حال او در اين نامه دلواپس نفوذ امام بر مردم تركيه است! آمريكايي ديگري به نام «دكتر اوني» -كه ظاهر سند ساواك نشان دهنده ماموريت او از سازمان سيا است- در ملاقات با رئيس ساواك اصفهان از وي درباره عكس العمل مردم در قبال تبعيد امام خميني سوال مي كند. علت اين دغدغه، همانا ريسك بزرگي است كه آمريكا و عاملان مستقيم آن در ايران براي ارعاب دست اندركاران مبارزات اسلامي و بلكه تمام مخالفان رژيم به آن دست زده بودند. عكس العمل طبيعي اين چنگ و دندان نشان دادن، رفتارهاي خشن تر از سوي حاميان امام بود. ترور حسنعلي منصور، بخشي از يك سناريوي فعالان اسلامي بود كه در آن بايستي مهره هاي رژيم كه گاه در رقابت با يكديگر بودند (مثل اسدالله علم، منوچهر اقبال، حسنعلي منصور و نعمت الله نصيري) مجازات شوند. اين تصميم مربوط به چند جوان پرشور و هيجان زده نبود. هدايت فكري هيئت هاي موتلفه اسلامي از سوي امام به بزرگاني همچون شهيد بهشتي، شهيد مطهري و آيت الله انواري سپرده شده بود. شايد جالب باشد كه بدانيد كتاب ارزشمند انسان و سرنوشت اثر شهيد مطهري محصول سلسله دروسي است كه شهيد مطهري در جمع اعضاي «موتلفه اسلامي» بيان كرده بود. به گفته آقاي هاشمي رفسنجاني كه همكاري نزديكي با اين تشكل داشته است، انديشه­ی اين مبارزه مسلحانه تنها مربوط به شاخه مسلح موتلفه نبوده، بلكه مورد تاييد «دوستان ديگر آنان» نيز بوده است. بارها اين مطلب از سوي رهبران هيئت هاي موتلفه اسلامي مورد تاكيد قرار گرفته است كه آنها پس از دريافت مجوز شرعي از آيت الله ميلاني به ترور حسنعلي منصور دست زده اند.

برخي اين عمليات مسلحانه را در تعارض با انديشه مبارزاتي امام يعني به صحنه آوردن توده هاي مسلمان به جاي مبارزات مخفي مسلحانه تلقي كرده اند. اما واقعيت اين است كه رفتار موتلفه در آن مقطع به مفهوم آغاز يك مبارزه مسلحانه دامنه دار نبود، بلكه عكس العملي در مقابل چنگ و دندان نشان دادن و حريم شكني رژيم بود و با هدف شكستن فضاي رعب حاكم بر جامعه صورت مي گرفت. با دستگيري اعضاي موتلفه و شهادت چهار فرد حاضر در عمليات ترور منصور، فضاي رعب از يك سو و قهرآميز شدن مناسبات رژيم با مخالفان از سوي ديگر ادامه يافت. طبيعت اين فضا ايجاد حركت هاي خودجوش براي مبارزه بود. حزب ملل اسلامي يكي از اين گروه هاي خودجوش بود كه همانند موتلفه، هدايتگران بزرگي مثل شهيد مطهري و شهيد بهشتي نداشت. يك جوان بزرگ شده در محيط حوزه علميه نجف و باسابقه همكاري با گروه هاي مسلح عراق مثل حزب الدعوه الاسلاميه اين گروه را تاسيس مي كند. كاظم موسوي بجنوردي مي گويد كه گروه تحت رهبري وي (حزب ملل اسلامي) از حركت هاي ناسيوناليستي ناصر گرفته تا جنگ هاي چريكي الجزاير ، كوبا و جنگ هايي كه در آسياي جنوب شرقي بود و مبارزاتي كه در همه كشورهاي جهان سوم در آن زمان وجود داشته بهره و الهام مي گرفته است. اما به گفته­ی وي هدف اين گروه حكومت اسلامي و تشكيل «مجلس مردم و مجلس بزرگان» (فقها) بوده است. رهبر حزب ملل اسلامي تاكيد دارد كه اعضاي اين گروه همواره به امام اعتقاد داشته، از ايشان الهام مي گرفته اند و قصد داشته اند كه براي شروع مبارزات مسلحانه از امام خميني مجوز دريافت كنند.

به اين ترتيب حزب ملل اسلامي اولين گروه اسلامي بود كه قصد داشت از تجارب مبارزاتي جوامع ديگر براي هدف والاي تشكيل حكومت اسلامي بهره مند شود. گرچه اين گروه از عضويت يك روحاني جوان به نام «محمد جواد حجتي كرماني» برخوردار بود و به ادعاي رهبر آن، به طور مخفيانه شهيد باهنر را هم جذب كرده بود، ولي سن پايين رهبر 23 ساله آن براي عدم پختگي در تصميم گيري و عمل كفايت مي كرد. در حالي كه آنها اولين مراحل را براي آموزش نظامي و شكل دهي هسته هاي مسلحانه مي گذراندند، در ارتفاعات شمال تهران محاصره و تماما دستگير شدند تا يك تجربه ديگر مبارزه هم ناكام بماند. اما آنچه كه باقي ماند قهرآميز بودن مبارزات گروههاي سياسي و از رونق افتادن روش هايي بود كه اصلاح در درون رژيم شاه را پيگيري مي كرد. شايد مبارزه مسلحانه همان گونه كه در سال 57 نمايان شد،شيوه مطلوب براي براندازي رژيم سلطنت و استقرار حكومت اسلامي نبود، اما غلبه آنها در فضاي مبارزاتي پايان روش هاي سازش طلبانه و روندي بي بازگشت براي تغيير رژيم سلطنتي را نويد مي داد.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 18:18  توسط امین مهرکیش | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کالبدشکافی جریان­ها

بررسی جریان­های سیاسی- فرهنگی از مشروطه تا به امروز

به قلم مرتضی صفار­هرندی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 


 

فهرست مطالب

شماره صفحه

مشروطه، نقطه آغاز پديده تحزب در ايران

 

مليت ستايي غرب گرا

 

گذشته چپ گرايي ايراني

 

پيرايشگران دين- ياران ديكتاتور!

 

آن سوي چهره يك اسطوره نما

 

ملي گرايان مديون اسلامگرايان

 

آن ناسپاسي خسارت بار

 

مشت «چپ» باز شد و ...

 

تولد احزاب اسلامي

 

سلسله جنبان تجددگرايي التقاطي

 

دو جريان مبنا در سياسيون مسلمان

 

فقيه سياست پرهيز يا موسس

 

فقيه آينده نگر

 

كاشاني؛ تجربه اي ديگر در مبارزات اسلامي

 

آزمون ملي گرايي در سال هاي خاكستر

 

داعيه داران مبارزه طبقاتي-كارگزاران ستم پهلوي دوم

 

تمهيد مبارزات سرنوشت ساز اسلامي

 

امام(ره) بنيانگذار جامع ترين نهضت معاصر

 

نهضتي با آرمان هاي رفيع و شيوه هاي بديع

 

مبارزه با آمريكا ايده ديرينه امام خميني(ره)

 

طراحي يك حكومت تاريخ ساز

 

نهضت امام پايان روش مسالمت جويي با سلطنت

 

ميدانداري مبارزه مسلحانه چپ گرايانه

 

ريشه هاي يك تجربه دردناك

 

اولين تعامل هاي اسلامگرايان و مجاهدين خلق

 

تير خلاص بر ظاهر ديني مجاهدين خلق

 

حسينيه ارشاد، شريعتي و مجاهدين خلق

 

مسائل زندان پس از ارتداد منافقين

 

انجمن متحجران مدرن!

 

تكاپوي سيطره بر حوزه علميه

 

پيوند ديرينه شريعتمداري و ملي گرايان

 

ريشه هاي يك انحراف خونين ديگر

 

مدرسه حقاني

 

اپوزيسيون روشنفكري در خدمت رژيم سلطنت

 

داستان مبارزه در اروپا و آمريكا

 

مقاومت غريبانه در برابر مدرنيسم منحط فرهنگي

 

جريان اسلامخواه در آستانه اصلاحات كارتري

 

تدبير تاريخ ساز امام: پيوند دو پايگاه مهم

 

روشنفكران و احزاب ياران رفرم حفظ سلطنت

 

مليون بيگانه با خواست ملت

 

روحانيت يگانه هدايتگر مبارزات نهائي

 

دو گونه رفتار ناهمراهان

 

حكايت انحصار طلبي ملت عاشورايي!

 

صداقت؛ متاع كمياب بازار ملي گرايان

 

چرا بازرگان؟

 

راست چپ نما اولين مزاحم نظام نوپا

 

ستيزه جويي «چپ» در اولين روزها

 

حكايت جريان هاي سياسي و آن 2 / 98 درصد

 

بيگانگي دولت موقت با مباني انقلاب

 

دولت اعتدال گرا يا ناتوان

 

سياست خارجي دولت نهضت آزادي

 

منافقين - اولين گام هاي اغواي جوانان

 

نخستين شركاي فتنه نفاق

 

اولين تجربه حزب فراگير اسلامي

 

مصادره عنوان «مجاهد» از التقاطي ها

 

مجاهدين انقلاب اسلامي بروز اولين سلايق متفاوت

 

حزب موازي» براي حفاظت منافع آمريكا

 

ستيز حزب آمريكايي با اصل ولايت فقيه

 

ليبرالها در برابر انقلاب دوم

 

پايان دكانداري ضدامپرياليستي!

 

نفوذ و تفرقه افكني، جبران عقب ماندگي «چپ»

 

نقش انقلاب فرهنگي در صورت بندي جديد جريان هاي سياسي

 

رئيس جمهور اول- نخستين چالش دروني خط امام (ره)

 

رياست جمهوري بني صدر؛ نقطه الحاق چپ و راست

 

لجاجت ليبرال ها با اسلام

 

ائتلافي براي حذف شدن

 

زمينه هاي ورود منافقين به فاز محاربه

 

مهلكه منافقان و مواضع همرهان

 

راز سر به مهر هشتم شهريور

 

نام» هايي كه زماني «دشنام» بود!

 

مجاهدين انقلاب درگير اختلاف

 

داستان انحلال آرماني ترين حزب تاريخ ايران

 

مناديان وحشت و تشتت

 

فتنه يك باند منحط در حوزه علميه

 

باند مهدي هاشمي و تضعيف فرماندهي دفاع مقدس

 

عبرتي ماندگار در انتخاب اصحاب

 

جامعه مدرسين، تكاپوي فقاهت عدالت گستر

 

واقعيت ديدگاه هاي جامعه مدرسين در دهه 60

 

جامعه مدرسين و بحث فقهي ماليات

 

همكاري جامعه مدرسين و دفتر تحكيم وحدت

 

اولين ريشه هاي اختلاف در دفتر تحكيم وحدت

 

انهدام همزمان دو شبكه نفوذ چپ و راست

 

ماجراي مك فارلين، اشتياق آمريكا به جنگ جناحي در ايران

 

تشكيل مجمع روحانيون مبارز

 

همنوايي نهضت آزادي و متحجران

 

6/1، رنجنامه و باقي قضايا

 

نقطه قرابت متحجران و مدعيان روشنفكري ديني

 

روشنفكران برانداز از اميدواري به جنايات منافقين تا ...

 

زمينه هاي تكوين جريان تجديدنظرطلبي

 

جناح سازي پس از رحلت امام (ره)

 

تكنوكراسي با طعم ليبراليسم فرهنگي

 

دوران بازسازي- تامل در شيوه هاي ناموفق

 

التزام به ولايت، آزمون پايبندي به خط امام(ره)

 

دوران سازندگي- زمينه يك دسته بندي جديد

 

مفهوم سازي يا واردات مفاهيم

 

درباره دوم خرداد 1376

 

در هم ريختگي مرزبندي ها- ريشه افراطي گري

 

طيف فراگير يا ناهمگون

 

دو تفسير از «پيام دوم خرداد»

 

استفاده از انگيزه منزوي ها در پروژه ساختارشكني

 

آغاز ديپلماسي دوم خردادي

 

ملازمه موضوعات به ظاهر غير مرتبط !

 

ستيز با ولايت فقيه در سايه پرچم دوم خرداد

 

روحانيت مترقي آماج تيرهاي دشمني

 

اسلام و روحانيت متهم به خشونت!

 

گناه «مصباح» بودن!

 

پازل رنگارنگ جريان استحاله

 

مطبوعات ابزار چانه زني

 

دانشجو، هيمه آتش مطالبات افراطي ها

 

بي اعتنايي دوم خردادي ها به يك نصيحت راهبردي

 

واگرايي انتخاباتي دوم خردادي ها

 

كنفرانس برلين آغازي بر يك پايان

 

اصلاح مفهوم اصلاحات

 

مردودي در اولين آزمون قانونگذاري

 

تحكيم ژورناليسم جوان بر رفتار پيشكسوتان

 

تيغ كند جنجال و بلوف

 

فرصت چهار ساله مردم به كابينه دوم خرداد

 

انتخاب هشتم دستاويز بازدارندگي از قانون

 

اصلاحات و ناگهان 11 سپتامبر ...

 

آغاز افول ستاره قدرت افراطي ها

 

پايان تاريخ مصرف دستاويز دوگانگي حاكميت

 

استظهار به فشار خارجي به جاي اتكا به اقبال مردمي

 

بي خيالي فعال!

 

آخرين تقلا براي هفتمين انتخاب

 

بازي در خانه رقيب براي جبران شكست!

 

استفاده ابزاري از مقبوليت پيشكسوتان

 

وارثان دوم خرداد در آستانه آزمون 27 خرداد

 

اصولگرايان، درگير تعدد نامزدها

 

انتخابات نهم و ناكارآمدي تبليغات

 

آرمان هاي سوم تير

 

استمرار شگفتي ها ، جبهه سازي پس از انتخابات!

 

چالش در گفتمان مهدويت و ولايت

 

جبران دعواهاي دروني با تخريب دولت نوپا

 

خطر» پرهيز از ديپلماسي شاه سلطان حسيني!

 

كورسوي اميد به دعواي خانگي اصولگرايان

 

كمك به آمريكا در تكميل جورچين منطقه اي

 

مجلس نجات» براي رفع خطر استمرار دوري از قدرت

 

به دنبال راي مردم با آويختن به دامان اغيار

 

ياران خاتمي و مقوله اي به نام افراطي گري

 

آرايش سياسي در انتخابات مجلس هشتم

 

جريان هاي سياسي و سياست خارجي اصولگرا

 

 

 

 

 

 

 

 

مشروطه، نقطه آغاز پديده تحزب در ايران

جناح چپ-جناح راست، اقتدارگرايان- طرفداران آزادي، سنتي ها- مدرن ها، محافظه كاران-اصلاح طلبان، پژواك گيج كننده اين عناوين آرام آرام از روان خسته جامعه زدوده مي شود. مردم بتدريج نام گروه ها و احزاب بي شمار سال هاي گذشته را به فراموشي مي سپارند. همچنان كه در حافظه اين نسل از نام گروه هاي ميداندار سال هاي 57 تا 60 اثري يافت نمي شود، نسل آن روزها هم چيزي از گروه هاي سياسي دوران پرالتهاب پس از شهريور 1320 و سرنگوني رضاخان تا نهضت ملی شدن صنعت نفت نمي دانست.

پس از هر يك از اين دورانها ترجيع بند نسل سرخورده از فضاي پرغوغاي سياست اين بوده است: «اصلا حزب و گروه در ايران پا نمي گيرد.» و به طور طبیعی بحث پر دامنه اي براي يافتن علت اين امر در مي گيرد. مي گذرد تا دوران ويژه ديگري پيش بيايد و روز از نو و روزي از نو.

بدون صادر كردن يك حكم كلي درباره ماهيت گروه هاي سياسي دوران مختلف، شايد بتوان ادعا كرد كه حزب گرايي در ايران همزاد روشنفكري بود .همان كه به گفته رهبر معظم انقلاب بيمار متولد شد. اولين حزب سازي هاي ايران، متاثر از كليشه هاي مغرب زمين بود و نخستين حزب سازان كساني بودند كه انديشه غربي را مبناي كار خود قرار داده بودند. بدين ترتيب حزب در ايران محصول يك فرآيند اجتماعي نبود بلكه نخبگاني كه گاه خوش نيت هم بودند چاره را در اتخاذ يك الگوي وارداتي براي حل مشكلات كشورشان يافتند. عدم تناسب اين الگوها با واقعيات اجتماعي، فرهنگي و اعتقادي مردم، عارضه عدم دوام را به عنوان يكي از مختصات حزب ايراني به ثبت رساند.

اولين آورندگان اين انديشه، خود موسس اولين احزاب نبودند، اما بدون شك آنها بودند كه با ارائه ايده هاي وارداتي، سازمان انديشه­اي اولين احزاب سياسي ايران را آماده ساختند. نكته تاسف آور آن است كه اين پيشتازان فكر سياسي جديد در ايران در زندگي خود پرونده پاكيزه اي از نظر وابستگي به بيگانگان نداشته اند. روشنفكران و سياسيون متجدد ايراني اغلب به نام هايي مثل فتحعلي آخوندزاده، ميرزا ملكم خان، طالب اف، ميرزاصالح شيرازي، آقاخان كرماني و... به عنوان طلايه داران مدرنيسم افتخار كرده اند.

فتحعلي آخوندزاده يكي از اولين واردكنندگان انديشه هاي مدرن غربي است هم او كه فريدون آدميت درباره­اش مي نويسد: «انديشه ساز ناسيوناليسم ايراني است،] قائل به[ تضاد سياست و دين است و معتقد به تفكيك مطلق سياست از ديانت است. هاتف اصلاح دين و پروتستانيسم اسلامي است.» وي با افكار و آرايي كاملا مضبوط آخوندزاده - كه از او به عنوان يكي از الهام بخشان روشنفكران مشروطه طلب ياد مي شود - از نخستين كساني است كه از ايرانيت و ملي گرايي دم زده است. در حالی كه پس از اشغال قلمرو ايران در قفقاز، 54 سال به دولت اشغالگر روسيه در آن ديارِ اشغال شده، خدمت كرد.

اين ملي گراي دو آتشه پر است از همرنگي با فرهنگ غرب. او حتي تغيير رسم الخط فارسي به لاتين را به صراحت پيشنهاد مي كند و به جاي آن با هر آنچه در عناصر اسلاميت در فرهنگ ايراني است مي ستيزد.

شايد كمتر كسي همانند ميرزاملكم خان در انتقال مفاهيم اساسي مشروطه از غرب به ايران نقش داشته باشد.
او موسس تشكيلات مخوف فراماسونري و داراي نقش اساسي در دو قرارداد ننگين رويتر و لاتاري با استعمار انگليس بود كه براساس آنها امتياز انحصاري احداث راه آهن و شركت هاي مختلف اقتصادي با حق استفاده از معادن، منابع آبي ايران و تنها در ازاي دريافت 200 هزار ليره به انگليس سپرده شده بود.

در مقابل امثال ميرزاملكم خان، روحانيت شيعه قرار داشت كه با اين سلطه طلبي مبارزه مي كرد. مقابله حاج ملاعلي كني با امتياز رويتر و بالاخره موفقيت او در اين امر و مبارزه علمايي مثل ملااحمد نراقي مولف كتاب معروف معراج السعاده با سلطه طلبي روسيه در قلمروهاي شمالي ايران كافي بود كه اين دو دولت صميمي، روحانيت شيعه را آماج حملات تبليغاتي خود قرار دهند. اخلاف مشروطه طلب آنها نيز كار را به آنجا رساندند كه روحاني موسس مشروطه را به اتهام همراهي با استبداد به دار آویختند. در سال هاي اخير شيخ فضل الله نوري به جرم مقاومت در برابر شريعت زدايي مشروطه­خواهان، كينه توزانه مورد شماتت مخالفان خشونت طلبي قرار گرفت. بدون آن كه كلامي در تخطئه بر دار كنندگان او برزبانشان جاري شود.

احزاب و گروه هاي مشروطه خواه از متن توده هاي مردم برنخاسته بودند. نياز به محدودشدن قدرت پادشان و درباريان به قواعد، چيزي بود كه اكثريت مردم آن را احساس مي كردند. و نخبگان روحاني همان گونه كه پيش از آن در خط مقدم مبارزه با سلطه روس و انگليس قرار داشتند، در اين دادخواهي پيشقدم شدند.

اولين جرقه هاي انقلاب مشروطه زماني زده شد كه مردم نسبت به توهين مسيو نوز بلژيكي به لباس مقدس روحانيت شيعه به خشم آمدند و از آنجا كه منابع استبداد داخلي با طمع ورزي كشورهاي اروپايي گره خورده بود، استمرار اين قيام در قالب مطالبه­ی پايان دادن به نظام استبدادي پيگيري شد.

جالب است كه يكي از اولين كساني كه تقاضاي تشكيل «مجلس عدالت» را با ارسال نامه به مظفرالدين شاه مطرح كرد شهيد شيخ فضل الله نوري بود. وقتي روحانيت توانست مردم را براي اين ايده بسيج كند نوبت گروندگان به افكار وارداتي بود تا با طرح هاي پيش ساخته و تجربه شده غربي به ميان بيايند. در اين شرايط نوعي دوگانگي در دستگاه روحانيت شيعه شكل مي گرفت. حتي مرجعيت نجف اشرف از اين دوگانگي در امان نماند. در حالي كه مرحوم سيد محمدكاظم يزدي نسبت به پيامدهاي حمايت انگليس از روند رو به انحراف اين نهضت نگران بود، بزرگاني مثل مرحوم آخوند ملاكاظم خراساني و ميرزاي نائيني به دفاع از آن برخاسته بودند و زماني كه اين انحراف، اثرات ناميمون خود را آشكار ساخت دیگر ندامت مرجعيت شيعه از آن هم سودي نبخشيد.

ساز وكارهاي ايجاد نظام جايگزين (يعني مشروطه سلطنتي) توسط احزاب و شخصيت هاي مرعوب مغرب زمين شكل گرفته بود. در يك تراژدي تاريخي بنيانگذار مشروطه به جرم دشمني با آن و در مقابل ديدگان مردمِ متحير و خسته از سياست به طناب دار آويخته شد.  پيكر بي جان اين مجتهد والامقام ساعت ها در معروف ترين ميدان پايتخت آويزان بود و سپس مورد جسارت حاميان بنيانگذاري مدرنيته سياسي در ايران قرار گرفت.

طرفه آنكه احزاب سياسي در اولين تجربه تحزب در ايران غوغاسالاري را به عنوان دستمايه مهم خود برگزيده بودند. اين عامل تابلويي را از آزاديخواهان غربزده در برابر چشمان هميشه تاريخ قرار داد كه خصوصيتِ عدمِ تحمل منطق مخالفِ غربگرايي، در آن به شكلي واضح خودنمايي مي كند.

گروه هاي دوران مشروطه بتدريج به سمت تكثر در قالب طرفداران ليبراليسم، ناسيوناليسم و سوسياليسم متمايل شدند. بزرگترين شانس اين آزاديخواهان ستمگر آن بود كه راويان رسمي تاريخ این دوره در شرايطي به روايت تاريخ پرداختند كه يك ديكتاتور مثل رضاخان كمر به نابودي ميراث ديني ايران بسته بود در نتیجه آنها تا توانستند به مصادره واقعيت به نفع خود پرداختند.

 

 

  مليت ستايي غرب گرا

ورود واژه هاي جديد در ادبيات سياسي كشور يكي از ويژگي هاي دهه اخير بود. مطبوعات نوظهور در آغاز دوره­اي كه آن را دوران اصلاحات ناميده بودند، صف بندي جديدي را تحت عنوان «محافظه كاران-اصلاح طلبان» به مردم معرفي كردند. آنچه آنها سعي مي كردند در تعريف محافظه كاري به جامعه ارائه كنند. «حفظ ترتيبات و ارزش هاي حاكم بر نظام جمهوري اسلامي» بود.

آنها تاكيد داشتند كه سياست ايدئولوژيك بايد از جامعه رخت بربندد و دخالت دين در «بايد» هاي حيات اجتماعي و سياسي به حداقل برسد. بدين ترتيب براي ايجاد شكل جديدي از وفاق اجتماعي، عامل ديگري غير از «دين» بايستي معرفي مي شد. آنان با صراحتِ هر چه تمامتر تاكيد كردند كه بايستي «مليت محوري» جايگزين «دين مداري» شود. تبليغات باستان ستايانه سال هاي اخير و تقديس رسوم خرافي همچون چهارشنبه سوري، شب يلدا، سيزده بدر و... در نشريات به اصطلاح مدرن دقيقا همين هدف را پي گرفت. براي كساني كه اندك دقتي در تاريخ معاصر ايران داشتند اين گرايش، چندان غريب نبود.
در دو سده اخير ايران، «مليت پرستي» اغلب با اسلام ستيزي همراه بوده است. بي جهت نبود كه در گرماگرم جاه طلبي هاي ملي گرايان در اولين سال هاي پس از پيروزي انقلاب اسلامي، امام خميني(ره) ملي گرايي را «خلاف اسلام» توصيف كردند.

ملي گرايي در نگاه نخست، رفتاري استقلال طلبانه و استعمارستيز جلوه مي نمايد  اما آيا واقعيت اين گرايش در ايران نيز همين بوده است؟

پيش از ورود پديده استعمار به تاريخ اين مرز، چيزي به عنوان مليت پرستي در كشورمان مشاهده نمي شد. اولين سخن گفتن ها از مسائل باستاني، در شرايط تحميل قررادادهاي استعماري به ايران به چشم مي­آيد؛ چيزي كه در آثار جلال الدين ميرزا فرزند فتحعلي شاه، ميرزا فتحعلي آخوندزاده، ميرزا آقاخان كرماني و شيخ احمد روحي كرماني قابل ديدن است. و باز هم این سوال پیش می­آید که آیا واقعاً اين گرايش، واكنشي در مقابلِ تحقير تاريخي ملت در آن مقطع از تاريخ بوده است؟

به گواهي تاريخ تنها پايگاهي كه در مقابل سيطره طلبي استعمارگران اعم از روس و انگليس ايستادگي كرد، روحانيت شيعه بود و از قضا اولين داعيه داران ناسيوناليسم، بيشترين دشمني را با دين و روحانيت نشان مي دادند. اولين تظاهرات ملي گرايانه اين جماعت درباره لزوم تغيير خط فارسي است. لحن آخوندزاده خاستگاه اين ايده را به خوبي نشان مي دهد. او فتح ايران به وسيله سپاه اسلام را «غلبه تازيان وحشي بر مرز و بوم ايران» مي خواند و مي نويسد: «يكي از آثار شوم غلبه تازيان وحشي بر مرز و بوم ايران ، اين است كه خطي را به گردن ما بسته اند كه به واسطه آن تحصيلِ سواد متعارف براي ما دشوارترين اعمال شده است». وي پيش از آن كه خواستار تغيير شكل رسم الخط فارسي شود طرفدار جايگزيني الفباي لاتين به جاي حروف فارسي كنوني بود. آيا اين يك عكس العمل استعمارستيز است كه سعادت ملت را در جايگزيني خط استعمارگرانِ مهاجم تلقي کند. او علاوه بر اين، بر يگانه جهادگران عرصه­ی حفظ استقلال مي­تازد. وي اشعاري نيز در ضديت با روحانيتِ بيدار سروده است.
تبديل نگرش وارداتي ناسيوناليسم به فرهنگِ رايج به راهكارهايي نياز داشت. يكي از آنها سرودن اشعار «باستان ستايانه» بود. انقلاب مشروطه با پشتوانه فرهنگ شيعي و نفوذ بي بديل روحانيت آغاز شد. اين فتواي مرجع تقليد بزرگ شيعيان آخوند ملاكاظم خراساني در غيرشرعي بودن استبداد سلطنتي بود كه به مشروطه خواهي در قلوب مردم قداست ديني بخشيد. تا جايي كه خانم لمبتون انگيزه مردم در انقلاب مشروطه را نه انقلابي­گري كه انجام فريضه امر به معروف و نهي از منكر مي داند.

 علمايي مثل آيات عظام طباطبايي، بهبهاني و شيخ فضل الله نوري در واقع رهبران محلي اين انقلاب به شمار مي رفتند كه براساس دستور مرجعيت نجف يعني آخوند ملاكاظم خراساني و ميرزاعبدالله مازندراني به بسيج مردم در اين مسير اشتغال داشتند. در اين شرايط شعراي روشنفكر مشروطه قاعدتاً بايستي بيش از هرچيز، ريشه دارترين حماسه تاريخ در عواطف مردم خود يعني قيام مقدس سيدالشهدا(ع) را دستمايه حماسه سرايي هاي خود قرار مي دادند. اما آنچه در سروده هاي شعراي اين دوره مثل اديب الممالك، اشرف الدين گيلاني، ايرج ميرزا، عارف قزويني و ملك الشعراي بهار مشاهده مي شود، عمدتا ذكر افسانه كيقباد، رستم، اسفنديار، گشتاسب و كيكاووس است كه تا آن زمان صرفا وسيله سرگرمي مردم در قهوه خانه ها بود. البته همه­ی آنها مذهب ستيزي علني نداشتند و برخي از آنها از فضاي ساخته شده توسط غربگرايان تبعيت مي كردند.

مهمترين حزب مشروطه (يعني حزب دمكرات) از طرفداران سرسخت پيرايش زبان فارسي از لغات عربي بود. فردي همانند سيدحسن تقي زاده عضو برجسته اين حزب -كه تاكيد وي بر لزوم فرنگي شدن از فرق سر تا نوك پا مشخص ترين وجه شخصيت اوست- پيشنهاد تغيير خط فارسي به لاتين را مجددا مطرح نمود.

اين همان حزبي است كه صدور و اجراي حكم اعدام شهيد شيخ فضل الله نوري، ترور سيدعبدالله بهبهاني، خيانت به نهضت جنگل و مخالفت با تقاضاي مراجع بزرگ تقليد شيعه براي اجراي متمم قانون اساسي مشروطه (نظارت فقها بر قانونگذاري) را در كارنامه­ی خود دارد.

بدين ترتيب مشروطه گام به گام به سوي دين زدايي به پيش رفت. محصول چنين وضعيتي به قدرت رسيدن ديكتاتوري مثل رضاخان بود. رضاخان جريان هاي سياسي مختلف را يكي پس از ديگري از صحنه حذف كرد. اما باستان گرايي در راس برنامه هاي دين ستيز او قرار گرفت. روشنفكران استبداد ستيزِ سابق هم در اين امر به خدمت او درآمدند! قبل از به قدرت رسيدن رضاخان، ملك الشعراي بهار از مخالفان سرسخت وي بود. اما او پس از شاه شدن رضاخان ميرپنج، چنين سرود:

شاه جهان پهلوي نامدار

از سلاطين كيان يادگار

بخت تو باشد علم كاويان

ملك تو مانند ملك كيان

چون پي آن بخت همايون شدي

كاوه بدي، باز فريدون شدي

كودكان مدرسه­اي عصر پهلوي اول هم سروده اي را از بهار حفظ مي كردند كه در آن، خود را «از پشت كيقباد و جم، نسل پور رستم دستان، زاده كوروش و هخامنش، پسر مهرداد و فرهاد و تيره اردشير و ساسان» مي خواندند.
محمدعلي فروغي، كاظم زاده ايرانشهر، حسن خان پيرنيا، ابراهيم پور داوود، علي اكبر داور ... روشنفكراني بودند كه در اين دوره، بر تن ناسيوناليسم وارداتي غربي كه از بن دندان دين ستيز بود، لباس بومي مي پوشاندند. آنان در اين دوران به تبليغ گذشته اي جعلي، تحريف شده و يهودي زده از تاريخ ايران باستان، ترويج آداب و رسوم زرتشتي، تغيير الفباي فارسي و... مشغول بودند. وظيفه افرادي مانند علي دشتي و محدعلي جمال زاده نيز در اين زمان نوشتن داستان هاي موهن در تمسخر اسلام، آموزه هاي قرآني و روحانيت شيعه بود. كسروي علاوه بر آن كه اعتقادات اسلامي را باعث عقب ماندگي مي دانست و چاره را در ترويج ايران پرستي مي ديد، در اين دوره در آزادي كامل مفاخر ادب فارسي همچون حافظ، سعدي، مولوي و جامي را به خاطر بن مايه ديني اشعارشان مورد حمله قرار مي داد.

روزگار پرمحنت ديكتاتوري پهلوي اول، تنها، زمانه آزادي كساني بود كه با ميراث ماندگار فرهنگ ايراني كه اسلام و تشيع جزء تفكيك ناپذير آن است سرستيز داشتند. نامه­اي كه انجمن زرتشتيان ايران به اقبال لاهوري نوشتند، نشان مي داد كه چنان امر بر آنها مشتبه شده كه ابراز عقيده مي كنند : ايران در حال كنار گذاشتن اسلام و بازگشت به مجوسي گري است.

امام خميني(ره) در نكوهش داعيه داران ملي گرايي در اولين سال هاي پس از پيروزي انقلاب اسلامي اشاره اي به آن روزگار تلخ داشتند:

«در چندين سال قبل :گمان كنم زمان رضاخان بود- يك مجمعي درست كردند، يك اشعاري گفتند و خطابه هايي خواندند براي تاسف از اين كه اسلام بر ايران غلبه كرد. شعر خواندند، فيلم به نمايش گذاشتند كه عرب آمد و طاق كسري و مدائن را گرفت. گريه ها كردند. همين ملي ها همين خبيث ها گريه ها كردند. دستمال ها را درآوردند و گريه كردند.»

گذشته چپ گرايي ايراني

هيچ يك از جناح هاي سياسي درون نظام در دهه 60 حاضر به پذيرش عناويني مثل چپ و راست براي خود نبودند و نسبت دادن آنها به خود را توهين و اتهام ناروا تلقي مي كردند. اين عناوين در واقع ميراثي از صف بندي هاي دهه هاي قبل بود. اين كه طرفداران تفكر حضرت امام چگونه اين برچسب هاي سياسي را دريافت كردند چيزي است كه جلوتر به آن خواهيم پرداخت. اما اجمالا بايد يادآور شد كه در ادبيات سياسي ايران قبل از انقلاب و اندكي پس از آن جريان «چپ» به طرفداران بلوك شرق و الگوهاي فكري و حكومتي ماركسيستي اطلاق مي شد و حاميان ليبراليسم و الگوي دنياي سرمايه داري به عنوان جريان راست نامگذاري مي شدند.

باز شدن باب ارتباط با دنياي غرب در كنار به وجود آمدن كانون هاي داخلي وا بستگي به كشورهاي استعمارگر اروپا، باعث انتقال برخي از انديشه هاي سياسي- اجتماعي مغرب زمين ولو به صورتي قشري و عاميانه به داخل كشور شد.

مثلا ناسيوناليسم در ايران يك تفكر وارداتي و در بسياري اوقات تعقيب كننده اهداف استعماري بود. الگوهاي فكري سوسياليستي و ماركسيستي نيز سوغات ديگري از قشر منورالفكر ايرانيِ مفتون غرب به شمار می­رود.
عدالت خواهي، محور انقلاب مشروطه بود. قشر باسواد جامعه در تكاپوي الگويي براي عدالت سياسي به سمت عدالت طلبي اقتصادي نيز تمايل يافت و در شرايطي كه ماركسيسم با همين ادعا در دنياي غرب خودنمايي مي كرد، بخش بزرگي از مشروطه خواهان به جنبه هاي ظاهري اين انديشه تمايل يافتند.

ماركسيسم و انقلاب مشروطه

اولين تشكيلات ماركسيستي در ايران «انجمن هاي غيبي سوسيال دموكرات» در سه شهر تهران، تبريز و رشت بودند. افرادي مثل صوراسرافيل، ملك المتكلمين، سيد جمال واعظ، حيدرخان عمو اوغلي، سليمان اسكندري و... از جمله اعضاي اين تشكيلات نيمه مخفي بودند. اما به عقيده احسان طبري (انديشه پرداز برجسته و نادم ماركسيسم در ايران) سوسيال دموكرات ها (اجتماعيون-عاميون)، ماركسيست به معناي واقعي كلمه نبودند و در بينش خود تصور احساساتي و رمانتيك درباره دموكراسي، مردم و انقلاب زحمتكشان داشتند و شيوه هاي پارلماني، وعظ روحاني و ترور افراد ارتجاعي را دنبال مي كردند.

با اين كه حزب دموكرات (عاميون) ايران يعني قوي ترين حزب دوران مشروطيت، در عملكرد سياسي، تبعيت خود را از انگليس به اثبات رسانيد، اما گرايش به ماركسيسم در مرامنامه و نشريه هاي اين حزب به وضوح به چشم مي خورد. در اين تبليغات داعيه استثمار ستيزي ماركسيسم به عنوان عامل انگيزه ساز در مردم ستم كشيده و خان گزيده براي همراهي با الگوهاي مدرن غربي مورد استفاده قرار گرفت.

اين حزب بود كه براي اولين بار در تحليل هاي خود از كشمكش طبقاتي و لزوم انتقال از فئوداليسم به سرمايه داري طرفداري كرد.

«محمد امين رسول زاده» نويسنده دائمي نشريه «ايران نو» (ارگان حزب دموكرات) در رساله اي كه سال 1328 قمري در تهران منتشر كرد به صراحت كارل ماركس را «معلم كبير» و كاشف قانون تحول اجتماعي خواند.
نكته جالب اين كه همين منادي مدرنيسم و شعار عدالت، سال ها پيش از سلطنت رضاخان خواستار «بيرون آوردن نسوان از زير پرده چادرشب» شده بود. اين طلايه دار انديشه چپ در ايران، به دنبال تبعيد از ايران در سال 1290 شمسي ابتدا در وطن خود باكو و سپس استانبول اقامت گزيد و از مروجان ناسيوناليسم افراطي آتاتورك شد. آتاتورك همان كسي است كه نقش حلقه اي از سلسله برنامه هاي واگرايي جهان اسلام به نفع اهداف استعمارگر بزرگ يعني انگليس را ايفا كرد. بدين سان آنچه از اولين انگيزه هاي ورود انديشه چپ در ايران مشهود است نيات غرب براي انتقال جامعه سنتي و خودبسنده ايران به جزئي از مجموعه هاي سيطره اقتصادي كشورهاي اروپايي و خصوصا انگلستان بر منطقه خاورميانه و شبه قاره هند است. اين چيزي بود كه در جريان تلاش هاي قبلي بريتانيا در قالب كسب امتيازات و انحصارات اقتصادي در ايران دنبال شده بود ولي با مانع پر صلابت مقاومت روحانيت شيعه (ميرزاي شيرازي، حاج ملا علي كني و...) برخورد كرد.

در واقع انديشه­ی چپ كه حاوي پيام انتقال جبري همه جوامع از نظام فئودالي به سرمايه داري بود، به رغم ادعاهاي عدالت خواهانه، وابستگي به استعمار گران را انتخاب كرد.

پيدايش ماركسيسم روسي در ايران

اين وابستگي پس از آنكه كمونيست ها، دولت اتحاد جماهير شوروي را تشكيل دادند، شكل ديگري پيدا كرد. جنبش چپ در ايران، بتدريج به صورت عامل همسايه قدرتمند شمالي درآمد. حزب كمونيست ايران در سال 1917 ابتدا با نام حزب عدالت در شهر باكو تاسيس شد. برخي از اعضاي تبعيدي حزب دموكرات دوران مشروطه مثل حيدرعمواوغلي از جمله موسسان اين حزب بودند. كامران آقازاده كه بعدها تبعيت شوروي را پذيرفت، سلطان زاده (آوانس ميكائيليان) كه از نزديكان بوخارين عضو هيئت سياسي حزب كمونيست شوروي بود و در جريان تصفيه دروني اين حزب توسط استالين كشته شد و نيز جعفر پيشه وري رهبر تجزيه طلبان آذربايجان در سال هاي بعد، سخنگويان اين حزب بودند.

حيدرعمو اوغلي در گيلان تلاش زيادي كرد تا ميرزا كوچك خان را به تبعيت از سياست هاي شوروي وادارد. او در اين راه توفيقي به دست نياورد جز آن كه به تشتت در صفوف مبارزان جنگل دامن زد و بالاخره دولت شوروي با توصيه عقب نشيني به ميرزا كوچك خان و دادن تضمين دروغين به او درباره حل مشكل با دولت مركزي، راه را براي سركوب اين جنبش هموار ساخت.

اعضاي اين حزب مثل سليمان اسكندري به دنبال موافقت شوروي با انقراض حكومت قاجار و به قدرت رسيدن رضاخان، همواره در جهت تاييد او (در ماجراي جمهوري خواهي و سپس پادشاهي رضاخان) قدم بر داشتند.
تا آخرين سال هاي حكومت رضاخان فعاليت قابل توجهي از كمونيست ها در ايران ديده نمي شد. تا اين كه در سال 1316 سازمان مخفي حزب كمونيست لو رفت و افرادي مثل كامبخش، بهرامي و تقي اراني به زندان افتادند. اراني همان كسي است كه كتاب هاي او زماني منبع اصلي آشنايي جوانان ايراني با مكتب دين ستيز ماركسيسم بود. شهيد مطهري در مقدمه كتاب علل گرايش به ماديگري مي نويسد:

« دقيقا يادم نيست شايد در سال 25 بود كه با برخي كتب ماديين كه از طرف حزب توده ايران به زبان فارسي منتشر مي شد و يا به زبان عربي در مصر مثلا منتشر شده بود آشنا شدم. كتاب هاي دكتر تقي اراني را هرچه مي يافتم به دقت مي خواندم و چون در آن وقت به علت آشنا نبودن با اصطلاحات فلسفي جديد فهم مطالب آنها بر من دشوار بود مكرر ميخواندم و يادداشت برمي داشتم و به كتب مختلف مراجعه مي كردم. بعضي از كتاب هاي اراني را آن قدر مكرر خوانده بودم كه جمله ها در ذهنم نقش بسته بود. بدين ترتيب در دوران رضاخان در كنار سركوب كامل روحانيت و اعتقادات ديني مردم، كمونيست هاي ايراني در جايگاه مخالف حكومت او، به صورتي ديگر خود را براي يك تلاش دين ستيزانه در سال هاي بعد و در قالب حزب توده آماده مي كردند.

پيرايشگران دين- ياران ديكتاتور!

داعيه اصلاح گري در اعتقادات ديني از آن داستان هاي تكراري تاريخ معاصر است. در سال هاي گذشته كار برخي از جريان هاي سياسي از طرح مضاميني همچون پويايي فقه به ايده اقلي شدن دخالت دين در زندگي اجتماعي و حكومت و لزوم انطباق موازين اسلامي با معيارهاي جهاني همچون حقوق بشر و حتي صرف نظر از آن موازين در اين انطباق منتهي شد. مدعيان طوري سخن مي گفتند كه گويا مرام نجات بخش جديدي را به عرصه آورده اند. نوع سوال ها و شبهاتي كه درسال هاي اخير به ميان كشيده شد، شايد براي نسل جديد تازگي داشت، اما بسياري از آنها از سابقه اي به اندازه حداقل يك قرن برخوردار بود.

خوانندگان محترم قاعدتا با اين نظر نگارنده همراهند كه مباني فكري تمدن امروزين مغرب زمين همان گونه كه از نتايج آن پيداست فاصله اي شگرف با بنيان هاي تفكر اسلامي دارد. واقعيت اين است كه اهداف غرب در اين سرزمين تنها با استقرار پاره اي از همان مباني فكري در ذهن و دل مردم قابل تحقق بود. اما استعمارگران چگونه مي توانستند به اين هدف خود نائل آيند؟ ميرزاملكم خان يكي از بنيانگذاران فراماسونري در ايران كه سابقه مشعشع او در انعقاد قرارداد ذلت بار رويتر با استعمار انگليس، پيش از اين ذكر شد طلايه دار تفكري است كه تاكنون نيز به شكل هاي گوناگون استمرار يافته است. او در گفت و گويي با «بلنت» انگليسي مي گويد: «در اروپا كه بودم سيستم هاي اجتماعي، سياسي و مذهبي مغرب را مطالعه كردم. با اصول مذاهب گوناگون دنياي نصراني و همچنين تشكيلات جمعيت هاي سري و فراماسونري آشنا گرديدم. طرحي ريختم كه عقل سياست مغرب را با ديانت مشرق به هم آميزم. چنين دانستم كه تغيير ايران به صورت اروپا كوشش بي فايده اي است.

از اين رو، فكر ترقي مادي را «در لفاف دين» عرضه داشتم تا هموطنان، آن معاني را نيك دريابند. دوستان و مردم معتبري را دعوت كردم. در محفل خصوصي از لزوم پيرايشگري اسلام سخن راندم»، جالب است كه هم او تصريح مي كند: «من خود ارمني زاده مسيحي هستم. ولي در ميان مسلمانان پرورش يافته ام.»

دوست ملكم خان يعني فتحعلي آخوندف هم از پيشقراولان همين طريقه است. او نيز در خاطراتش چنين مي گويد: «بعد از چندي به خيال اين كه سد راه الفباء جديد و سد راه سويلزاسيون در ملت اسلام، دين اسلام و فناتيسم آن است، براي هدم اساس اين دين و رفع فناتيسم و براي بيدار كردن طوايف آسيا از خواب غفلت و ناداني و براي اثبات وجوب پراتستا نتزم در اسلام به تصنيف (كتاب) كمال الدوله شروع كردم.»

قائل شدن به پروتستانتيسم در فكر و عمل اسلامي برآمده از يك خبط مستمر تاريخي يعني معادل گرفتن مسيحيت تحريف شده با اسلام است. متاسفانه اين خطاي آشكار به سهو يا عمد همچنان گاهي در ديدگاه هاي برخي از داعيه داران انديشه ورزي ديده مي شود. اما در آن دوران و پس از آن، با زدن انگ موهومات و خرافات به اعتقادات ديني، لزوم اصلاح درآموزه هاي اسلامي و حذف نقش روحانيت يعني پاسداران ميراث اعتقادي تشيع، فرياد زده مي شد. حزب دموكرات بعنوان بانفوذترين حزب دوران مشروطه در بخشي از قطعنامه 30 ذي القعده 1327 قمري خود چنين آورده است: «دعوت افراد مردم با غيرت فوق العاده به اصول مجرده شريعت و دفع و حذف موهومات و سلب اعتقاد از روحانيين و فهمانيدن به عموم، مضار استبداد روحاني را.»

پر واضح است كه اين گرايش بيش از آن كه معطوف به عقايد ديني فردي باشد، اجتماعيات و سياسيات اسلام را نشانه رفته بود. چرا كه در بخش مربوط به مذهب و معارف مرامنامه حزب دموكرات بر «انفكاك كامل قوه سياسيه از قوه روحانيه» تاكيد شده و قرار بود تا دست حافظان معارف اصيل تشيع را از تصميم گيري درباره مسائل كلان جامعه كوتاه كنند. چنان كه وقتي مرجع عظيم الشان تشيع آيت الله آخوند ملاكاظم خراساني بر اجراي متمم قانون اساسي (نظارت فقها بر اسلاميت مصوبات مجلس) تاكيد مي نمود، يكي از وكلاي عضو همين حزب در نطق خود تصريح كرد: «ما در امور سياسيه ملكيه از مراجع تبعيت نمي كنيم.» اين جسارت تنها در شرايطي امكان پذير بود كه با عناويني مثل اصلاحگري بر معتقدات ديني خدشه وارد شود؛ روندي كه خصوصا پس از به سلطنت رسيدن رضاخان تشديد شد.

رضاخان در كنار ممنوعيت امر واجب رعايت حجاب بانوان، روحانيت را از پايگاه هاي اجتماعي خود (محراب و منبر) و حتي مدرسه محروم ساخت.  5984 طلبه­ی حوزه­ی علميه كشور در ابتداي سلطنت رضاخان يعني سال 1304، به تعداد 784 طلبه در سال 1320تقليل يافته بود. اما در شرايطي كه سخنراني ديني، برگزاري نماز جماعت و مجلس عزاداري سيدالشهدا(ع)، حكم اقدام ضدحكومتي را داشت، افرادي با داعيه كارشناسي دين و اصلاحگري ديني، در آزادي كامل به طرح ديدگاه هاي مغاير با اسلام ناب مشغول بودند. افرادي همچون شريعت سنگلجي، سيداسدالله خرقاني و احمد كسروي از اين جمله اند. جالب است كه اين «اصلاح طلبي ديني» بيشترين الهام را از شبهه افكني هاي فرقه متعصب و استعماري وهابيت گرفته بود. شريعت سنگلجي بعضي از شعاير شيعه مثل توسل، شفاعت و رجعت را زيرسوال قرار مي داد. اما حكومت رضاخان به كتابي كه در نقد اين نظرات نگاشته شده بود اجازه انتشار نداد. اين چيزي است كه امام خميني(ره) در صفحه آخر كتاب «كشف الاسرار» به آن اشاره دارند.

احمد كسروي هم كه مروج همین نظرات بود، پا را از اين هم فراتر نهاد. او بااشاره به منشعب شدن اسلام به مذاهب و مسالك متعدد، مدعي دين جديدي به نام «پاكديني» شد و گفت: «با آن كه پايه آن اسلام است، اين پاكديني جانشين اسلام و طبق خواست خداوند و لذا آيين اوست.»

كسروي در خلال اين دين سازي سعي مي كرد اقدامات رضاخان مثل اجبار زنان مسلمان به بي­حجابي را وجاهت اعتقادي ببخشد. اما غرض واقعي دين سازي كسروي از اين كلام او آشكار مي شد: « گروهي از ملايان، نجف و كربلا و قم را كانون هايي براي خود گيرند و در برابر دولت و توده ، دستگاهي برپا گردانند و بي­تاج و تخت پادشاهي كنند.» كسروي اين روحاني مطرود تبريزي كه ناگاه از اين كسوت خارج شده بود، به گفته خودش به واسطه خان بهادر حاكم محلي استعمارگران انگليسي در كربلا، به عضويت بزرگترين لژ فراماسونري خاورميانه يعني انجمن آسيايي همايوني لندن در آمده بود. پس از رضاخان نيز اين گرته برداري هاي اصلاح طلبانه ادامه يافت. كتاب كشف الاسرار امام(ره) پاسخي به يكي از اينهاست، فردي به نام حكمي زاده در كتابي با عنوان «اسرار هزارساله» سعي كرد مجموعه­ای از شبهه افكني­هاي قبلي را ارائه كند. بايد اذعان داشت كه اين ميدانداري ها علاوه بر آن كه از پشتيباني حاكمان خودكامه برخوردار شده بود، تا اندازه اي نيز از فقدان يك نهضت نرم افزاري كارآمد در جبهه روحانيت اصيل ناشي مي شد. فراتر از اين، شايد بتوان ادعا كرد كه اگر يك جنبش نظريه پردازانه اسلامي در جريان مشروطه شكل گرفته بود، هيچ گاه در هنگامه سرنگوني استبداد قجر، سررشته كار به دست غربزدگان نمي افتاد. از اين بدتر آن كه گاه شيوه دفاع از عقايد ديني در مواجهه با شبهه افكني ها و محصور شدن آن به تفسيق و تكفير، بر شمار مدعيان و مريدان تجديدنظرطلبي مي افزود. نگاهي به گذشته نشان مي دهد كه امام خميني(ره) از نادر علمايي بوده است كه براي دادن پاسخ منطقي و در عين حال غيرتمندانه آستين همت بالا زده است.
كشف الاسرار امام خميني(ره) ابتدا به شبهه سازي هاي وهابي مابانه­اي مثل شرك آميز معرفي شدن سجده بر تربت امام حسين(ع)، مضامين زيارت جامعه كبيره، شفاعت و انكار اصل امامت پاسخ مي دهد. اما دنباله اين كتاب نشان مي دهد آنچه سال ها بعد در قيام مردم به رهبري امام خميني(ره) تحقق يافت، كابوسي بوده است كه اين به اصطلاح مصلحان از دست آن آسايش نداشته اند، كابوسي كه نسل بعدِ مدعيان اصلاح طلبي را در تحقق آن تاكنون نيز سرگردان ساخته است. نزديك به 130 صفحه از همين كتاب كه در دهه 1320 نگاشته شده است به دفاع از لزوم تشكيل حكومت اسلامي و ولايت فقها و پاسخ به شبهات كتاب اسرار هزارساله در اين مورد اختصاص دارد. نگاهي به بسياري از آن شبهات، هركسي را به كهنگي آراي امروزه پرچمداران نوانديشي ديني واقف خواهد ساخت.

رضاخان از اين دسته مدعيان بهره­ی بسياري برد. اما در دوران پس از او علاوه بر حكومتگران، گروه هاي چپ گرا نيز بر اين موضوع به عنوان يك فرصت مي نگريستند. در واقع اين گونه از «اصلاح طلبي ديني»، جاده صاف كن كساني شد كه نفي دين، اصل اول تفكر آنها بود. اما اين تنها كاركرد جريان مدعي اصلاح ديني نبود. بسيار از كساني كه در سال هاي بعد پرچم نوانديشي ديني را به دست گرفتند متاثر از اين نگاه ره به خطا پيمودند و از هدف اصلاح ديني بازماندند.

آن سوي چهره يك اسطوره نما

ملي گرايي در 27 سال اخير، بيش از آن كه با آرمان هاي وطن خواهي و حفظ تماميت كشور در برابر تعرض بيگانگان به صحنه آمده باشد، به پرچمي براي مخالفت با نظامي تبديل شده كه تاوان سنگيني را براي حفظ استقلال كشور پرداخته است. آنچه در اين سال ها با عنوان ملي گرايي شناخته شده، در چارچوب به رخ كشيدن يك مقطع تاريخي ايران و نقش گروهي به نام جبهه ملي و رهبر آن مصدق بوده است. يك برهه تقريبا دهساله (بين سال هاي 1322 تا 1332) همواره از سوي ملي گرايان به عنوان الگويي جاودان براي سياست هاي كشور مورد توجه قرار گرفته است. اما اين مدعا چه قدر پذيرفتني است؟

بدون شك پرافتخارترين و اسطوره اي ترين نام در قاموس ملي گرايان نام دكتر محمد مصدق است. بنابر اين و به ناگزير، ابتدا بايستي نگاهي هر چند سريع و گذرا به زندگاني او داشته باشيم.

اشراف زاده قجري

محمد مصدق السلطنه، پرورش يافته­ی خانواده اي از اشراف قاجار و فرزند وزير دفتر استيفاي (وزارت ماليه) ناصرالدين شاه است. او در نوجواني به منصب رئيس استيفاي خراسان دست يافت. قضاوت دقيقي درباره اتهام جعل اسناد و تصاحب املاك برخي از روستاهاي قوچان به مصدق السلطنه در اين دوران وجود ندارد.

مصدق در اولين دوره مجلس شوراي ملي نماينده اشراف اصفهان بود. عضويت در لژ فراماسونري جامعه آدميت در سال 1286، سفر به پاريس براي تحصيلات در دو سال بعد از آن و اخذ دكتراي حقوق از سوئيس به سال 1292 از ديگر سوابق ابتدايي مصدق است. او پس از آن به عنوان مدرس در مدرسه علوم سياسي كه با مديريت دو عنصر فراماسونري به نام هاي مشيرالدوله و مشيرالملك براي پرورش نخبگان ايراني مطابق فرهنگ غربي تاسيس شده بود، به كار گرفته شد.

مشاركت در سركوب جنبش تنگستان

مصدق در زمان قرارداد 1919 وثوق الدوله ايران را ترك كرده و در سوئيس رحل اقامت افكنده بود. خودش گفته است كه در اين سفر قصد داشته است با كسب تابعيت سوئيس در آن كشور به تجارت مشغول شود(تلاش برای گرفتن تابعیت سوئیس و مشغول شدن به تجارت، درست در زمانی که مردم کشورش درگیر سختی های بیشماری بودند هم لابد از همین حس وطن دوستی و ملی گرایی ایشان ناشی شده است). پيشنهاد وزارت ماليه از سوي مشيرالدوله به مصدق باعث بازگشت او از طريق آب هاي جنوب به كشور مي شود ولي در راه بازگشت به گفته خودش سياست انگليسي ها او را به مسئوليت ايالت (استانداري) فارس منصوب مي كند. همراهي مصدق با پليس جنوب (اشغالگران انگليسي) در سركوب ياران رئيسعلي دلواري در اين دوره از بخش هاي تاريك زندگي اوست.

مصدق در 16 اسفند 1322 در جلسه­ی مجلس اعتراف مي كند كه كنسول انگليس را متقاعد كرده بود كه اگر مسئوليتي كه وي آن را تنبيه تنگستاني ها مي نامد، به او سپرده شود، از منفوريت بيشتر انگليسي ها جلوگيري خواهد شد. اين اقدام مصدق با دستگيري چند تن از سران جنبش تنگستان در مناطق شبانكاره و دالكي (بين شيراز و بوشهر) همراه بود.
كودتاي سوم اسفند رضاخان و رئيس الوزرايي سيدضياءالدين طباطبايي در همين دوره رخ داد. مصدق در مقام استانداري فارس از پذيرش دولتمردان جديد سرباز زد و دستگير شد. اما پس از ناكامي كابينه­ی سياه سيدضياء و بازگشت قوام السلطنه به قدرت، مسئوليت وزارت دارايي به مصدق رسيد. پس از آن هم به توصيه انگليسي ها استانداري آذربايجان به او سپرده شد تا با گرفتن اختيارات نظامي از رضاخان (وزير جنگ وقت) شورش ماژور لاهوتي را در آن خطه سركوب كند.  مخالفت دولت مركزي با تقاضاي ادامه اختيارات نظامي مصدق در آذربايجان پس از سركوب اين شورش، استعفاي وي را به دنبال داشت. مصدق سپس در كابينه مشيرالدوله وزير خارجه شد. در همين دوران توصيه مصدق به مشيرالدوله براي استعفا از مقام خود زمينه را براي رئيس الوزرايي رضاخان هموار ساخت. رضاخان هم متقابلا مصدق را به كابينه خود دعوت كرد. در دوره اي كه رضاخان پرچم جمهوري خواهي را براي اهداف بعدي انگليس بلند كرده بود، برخلاف مخالفت هاي شهيد مدرس با اين توطئه، مصدق در فراكسيون منفردين عضويت داشت كه علیرغم ظاهرِ بيطرف آن، داراي اعضايي از گروه مشاوران رضاخان بود. مصدق همچنين با ارائه يك تفسير حقوقي از قانون، مجلس را به اعطاي فرماندهي كل قوا به رضاخان متقاعد كرد.

با اين كه او به اتفاق چند فراماسونر ديگر (حسين علا، تقي زاده و يحيي دولت آبادي) علم مخالفت با  به سلطنت رسيدن رضاخان را بلند كرده بودند، ولي لحن اين مخالفت مصدق، با تاكيد بر نفي سلسله قاجار و «عقيده مندي و ارادت» به رضاخان و «خدمات او به مملكت»(!) همراه بود. اين در حالي بود كه شهيد مدرس به سختي در مقابل رضاخان ايستادگي مي كرد. نطق هاي قبل از دستور مصدق حاوي مواردي از تقدير و حتي تقديس از رضاشاه است.
جالب­تر آنکه، مصدق در سال هاي پس از عزل رضاشاه توسط انگليسي ها، او را سرسپرده انگليس، ناقض قانون اساسي، ظالم و مستبد خواند و مدعي شد كه در آن دوران، در ستيز با ديكتاتوري رضاشاه بوده است.

با اولين اعمال نفوذ رضاشاه در انتخابات مجلس، مصدق راه روستاي احمدآباد(زادگاهش) را در پيش گرفت و در شرايطي كه رضاشاه به سركوب مردم و عالمان دين مشغول بود، مصدق زندگي آرامي را با مطالعه و كشاورزي در كنج دنج اين روستا مي گذراند. فقط در سال 1319 وي به واسطه انتساب به دامادش احمد متين دفتري :كه در مقام دولتي اش ناتواني نشان داده بود- به همراه او دستگير و به بيرجند تبعيد شد. در ضعف نفس مصدق در اين مقطع همين بس كه او مي گويد: «در عرض راه و در زندان دو مرتبه اقدام به خودكشي نمودم.»

مصدق از راه يافتگان به مجلس چهاردهم در سال 1322 بود كه زيرسايه سرنيزه اشغالگران انگليسي تشكيل شد. انتخابات اين دوره در حالي برگزار شد كه آيت الله كاشاني به دليل مبارزه با اشغالگران در زندان فلك الافلاك خرم آباد به سر مي برد و به رغم انتخاب از سوي مردم تهران، نامش از سوي دولت تحت الحمايه متفقين از جمع نمايندگان منتخب مردم، حذف شد.

 

مصدق و اشغالگران انگليسي

نكته عجيب در اين دوره، دوگانگي مواضع مصدق است. او در جلسه روز سه شنبه 16/اسفند 1322 با جدا كردن حساب «كاكس»  (مامور انگليس در انعقاد قرارداد ذلت بار 1919 وثوق الدوله) از دولت انگليس مي گويد: «مامورين متفقين حقيقتا بعضي هايشان به قدري خوب هستند كه هر قدر بخواهيم اظهار تشكر كنيم كم است. ولي البته مامورين بدي هم داشتند مثل كاكس كه آمد در ايران قرارداد وثوق الدوله را با انگليس گذاشت. نمي شود همه را به پاي هم گذاشت. هر دولتي، خوب دارد، بد دارد. البته نظريات آنها نظر دولت هاي «متفقين ما» نيست. نظريات متفقين ما جز خوبي و احسان چيزي نيست.»(!)

اما وي در يازدهم آذرماه سال بعد (1323 شمسي) طرح موازنه منفي را :كه حاوي ممنوعيت مذاكره دولت براي واگذاري امتياز نفت و اجازه استخراج نفت به شركت هاي خارجي با استحضار مجلس بود- ارائه كرد. طرحي كه به گفته­ی حسين مكي همفكر مصدق در آن دوره از سوي «فرمند» نماينده همدان تهيه و توسط مصدق اعلام شده بود.
فرداي همين روز، مصدق با طرحي كه به موجب آن امتياز نفت جنوب را كه به شركت انگليسي دارسي واگذار شده بود لغو مي شد، مخالفت كرد.

آيت الله كاشاني همچنان در زندان متفقين به سر مي برد. مراجعه موكلان به مصدق و يارانش برای تلاش جهت آزادي اين رهبر ديني و نماينده منتخب مردم، به سوال او از دولت سهيلي درباره مجوز قانوني بازداشت «جمعي از ايرانيان»(!) انجاميد و مصدق حاضر نشد اقدام ويژه اي را با توسل به مصونيت پارلماني آيت الله كاشاني انجام دهد. آيت الله كاشاني در زندان تاكيد كرده بود: «اگر زنده ماندم و از زندان آزاد شدم كاري مي كنم كه اين ملت مسلمان يك قطره نفت به انگليس ندهد.» تقاضاي مصدق از دولت قوام در روز 12 اسفند 1324 براي خروج نيروهاي بيگانه از كشور، نگراني نخست وزير از افزايش قدرت مجلس را به دنبال داشت. قوام السلطنه از طريق ائتلاف با حزب توده (تحت الحمايه شوروي اشغالگر مناطق شمالي كشور) توانست در انتخابات پانزدهم از راهيابي مصدق و آيت الله كاشاني به مجلس جلوگيري كند. راي گيري در اين مجلس براي نخست وزيري مصدق ثمري نداشت و حكيم الملك با يك راي بيشتر به اين منصب دست يافت. اين دوره اي است كه آيت الله كاشاني با ترتيب دادن يك اجتماع ده ها هزار نفري از مردم تهران در حمايت از مردم فلسطين و مخالفت با تاسيس رژيم صهيونيستي، توانايي خود در بسيج مردم را نشان داد.

پيش از آنكه عبدالحسين هژير بتواند به توصيه شاه درباره كسب حمايت آيت الله كاشاني براي نخست وزيري خود عمل كند، آيت الله كاشاني مخالفت خود را با اين امر اعلام كرده بود و اجتماع عظيمي با محوريت فداييان اسلام براي حمايت از آيت الله كاشاني در مقابل منزل آن مرحوم ترتيب يافته بود. اين بسيج عمومي دوستان مصدق را كه توانسته بودند به مجلس راه يابند به همراهي با خواسته آيت الله كاشاني درباره ملي شدن نفت ترغيب مي كرد. در شرايطي كه آيت الله كاشاني در اعلاميه شديداللحني بر ضد شركت نفت، لغو امتياز نفت را خواستار شده بود، دوستان مصدق طرحي را با دو فوريت به مجلس تقديم كردند كه كان لم يكن شدن قرارداد شركت نفت ايران و انگليس را خواستار مي شد.

شكل گيري جبهه ملي

نگاهي به فعل و انفعالات اين دوره نشان مي دهد كه ياران مصدق بيش از آنكه پشتگرم به محبوبيت او براي پيشبرد برنامه ملي شدن صنعت نفت باشند، به نفوذ معنوي آيت الله كاشاني :كه به بهانه دست داشتن در ترور شاه مجددا تبعيد شده بود- دل بسته بودند. (پيش از اين حادثه آيت الله كاشاني در ملاقاتي با مصدق، وي را به دليل گوشه نشيني و سكوت مورد انتقاد شديد قرار داده بود).

رويه كج دار و مريز مصدق همچنان ادامه داشت. او به رغم مخالفت با قرارداد موسوم به گس-گلشاييان- كه در آن تلاش مي شد افزايش دوشيلينگي سهم ايران در هر تن نفت، ايده ملي شدن نفت را به فراموشي مبتلا سازد- در نامه اي به مجلس توصيه كرد: «در صورتي كه بايد (از مجلس) بگذرد، اگر مي توانيد در ماده واحده توضيح دهيد كه شش شيلينگ حق الامتياز، ليره طلاست كه به نرخ ليره كاغذي پرداخت مي شود.»

با نزديك شدن زمان انتخابات مجلس شانزدهم، مصدق در پيغامي به شهيد نواب صفوي از وي براي گسيل يارانش به منظور يك راهپيمايي به سوي دربار در جهت جلوگيري از تقلب در اين انتخابات استمداد كرد. حضور اين جمع در برابر دربار و برخورد شجاعانه برخي از فداييان اسلام مثل شهيدسيد حسين امامي با هژير و سپس اعزام نمايندگان اين اجتماع براي مذاكره با شاه تشكيل «جبهه ملي» متشكل از نمايندگان مذاكره كننده را به دنبال داشت. تلاش فداييان اسلام و حاميان آيت الله كاشاني براي مبارزه با تقلب هاي صورت پذيرفته در اين انتخابات در مرحله شمارش آرا، در نهايت پيروزي ياران مصدق را به دنبال داشت تا آنها امروز بتوانند امتياز ملي شدن صنعت نفت را صرفا به نام خود و دكتر محمد مصدق مصادره كنند!

ملي گرايان مديون اسلامگرايان

مدعیان ملی­گرایی در 30 سالی که از پيروزي انقلاب اسلامی می­گذرد همواره در ژستي طلبكارانه، اسلامگرايان را غاصب نتيجه مبارزات خود معرفي كرده اند! اين ادعايي است كه ملي گرايان از بدو پيروزي انقلاب آن را مطرح ساخته اند. فقط اندكي از سومين ماه پيروزي انقلاب گذشته بود كه امام خميني(ره) در سخنراني عمومي خود (سوم خرداد 58) چنين مي فرمايند: «مقصد ما اسلام است. مقصد ما نفت نيست تا اگر يك نفر نفت را ملي كرده اسلام را كنار بگذاريم و براي او سينه بزنيم.» درست است كه نفت به طور رسمي با تلاش پارلماني جبهه ملي، ملي شد. اما همانگونه كه قبلا اشاره شد، حتي شكل گيري جبهه ملي نيز با پشتوانه مردمي اسلامگرايان و به طور مشخص فداييان اسلام، صورت تحقق پذيرفت. راهپيمايي پيروان نواب صفوي به سوي دربار در حمايت از مصدق و دوستانش، تحصن بيست نفره اي در داخل كاخ شاه را به دنبال داشت. همين متحصنين بيانيه تاسيس جبهه ملي را از دورن كاخ شاه منتشر كردند، چيزي كه نشانه موافقت شاه با تشكيل اين جبهه بود. به گفته شهيد مهدي عراقي، نواب صفوي با اطلاع يافتن از اين امر تاكيد كرد؛ تشكيلات و حزب و جبهه اي كه با موافقت پسررضا خان به وجود آمده باشد براي ما ارزشي ندارد. ولي فداييان اسلام اين مخالفت را آشكار نكردند و همكاري آنان با اين حزب تازه تاسيس ادامه يافت.

با پايان يافتن تحصن اعضاي جبهه ملي بلافاصله تدوين اساسنامه و آيين نامه اين جبهه آغاز شد و اعضاي شش حزب و گروه (حزب ايران، سازمان نظارت بر آزادي به رهبري مظفر بقايي- كه بعدها به حزب زحمتكشان تغيير نام يافت- حزب ملت ايران به دبير كلي داريوش فروهر، جمعيت آزادي مردم ايران به رهبري محمد نخشب، مجمع مسلمانان مجاهد اصناف و بازاريان به سركردگي شمس قنات آبادي و حزب استقلال به رهبري عبدالقدير آزاد) زير چتر اين جبهه قرار گرفتند.

جلوگيري از تقلب دربار در انتخابات مجلس شانزدهم

اين احزاب بدون برخورداري از حمايت جوانان شجاع و اسلام خواه فداييان اسلام توفيق چنداني نمي توانستند كسب كنند. اما فداييان اسلام نسبت به گرايش سكولار آنها حساس بودند. نواب صفوي در جواب تقاضاي آيت الله كاشاني كه از تبعيدگاه دوم خود آنها را به همكاري با جبهه ملي فراخوانده بود تاكيد كرد: «اينها نه تنها سمت مذهبي ندارند بلكه علاقمند به مذهب هم نيستند شما چرا چنين دستوري مي دهيد.» اما آيت الله كاشاني با يادآوري فقدان رجال ديني ورزيده در فن سياست و لزوم انجام كار مرحله به مرحله و كادرسازي از نيروهاي اسلامگرا در مراحل بعد، نهايتا نواب را به اين همكاري متقاعد كرد.

وارد عمل شدن دهها بازرس انتخاباتي از فداييان اسلام واعدام انقلابي هژير وزير دربار (عامل اصلي تقلب در انتخابات) توسط سيدحسين امامي عضو جمعيت فداييان اسلام، چنان عوامل دربار را مرعوب كرد كه چاره اي جز اذعان به وقوع تقلب و ابطال انتخابات نيافتند. چند ماه بعد در مرحله دوم انتخابات نيز به رغم شهادت سيد حسين امامي و برقراري حكومت نظامي، تلاش بازرسان فدايي اسلام بود كه امكان تقلب در صندوق هاي تهران را سلب كرد و به ناگزير عوامل رژيم برنامه تقلب را در صندوق هاي لواسانات دنبال كردند. تجمع دهها هزار نفري كه فداييان اسلام در روز 10 فروردين 1329 ترتيب دادند و در آن فاطمي و مكي (دو نفر از نامزدهاي جبهه ملي) به تشريح تقلب ها پرداختند، بار ديگر نتايج را به نفع جبهه ملي رقم زد و هفت عضو اين جبهه به همراه آيت الله كاشاني :كه هنوز در تبعيد به سر مي برد- در تهران به مجلس راه يافتند و «فراكسيون وطن» را تشكيل دادند.

اگرچه اولين پيشنهاد اين فراكسيون و در واقع شخص مصدق درباره انحلال مجلس موسسان راي نياورد و به گفته حسين مكي باعث اولين شكست جبهه ملي شد، اما در همين ايام بازگشت آيت الله كاشاني در ميان استقبال عظيمي كه تا آن زمان نظير آن ديده نشده بود باعث نشاط بيشتري براي طرح مطالبات اصلي ملت شد.

نخست وزير وقت (منصور الملك) كميسيوني متشكل از نمايندگان مجلس براي بررسي قرارداد نفت تشكيل داد كه مصدق در تعيين اعضاي آن نقش محوري داشت. هدف منصور به تصويب رساندن قرارداد الحاقي مورد نظر انگليس بود. اما عملي كردن اين خواسته نيازمند روي كارآمدن يك نخست وزير مقتدر بود. او كسي جز رزم آرا نبود همان كسي كه به خاطر فراري دادن سران حزب توده از زندان مورد قبول كمونيست ها و دولت شوروي نيز بود.

عهد جبهه ملي با فداييان اسلام

به رغم تلاش «جرالد دوهر» مستشار سفارت آمريكا براي جلب همكاري آيت الله كاشاني با رزم آرا، ايشان به فاصله چند ساعت اعلاميه­اي بر ضد رزم آرا صادر كرد و نواب صفوي يك راهپيمايي اعتراض آميز به سوي مجلس ترتيب داد و مصدق اعلاميه آيت الله كاشاني در مخالفت با رزم آرا را در صحن مجلس قرائت كرد. به هر حال ژست رضاخان گونه رزم آرا و برخورد انفعالي مصدق با وي و نيز وجود يك اكثريت همسو با دربار در مجلس، نخست وزيري رزم آرا را به دنبال داشت.

در اينجا باز هم نقش فداييان اسلام در ابراز مخالفت هاي مردمي به صورت حضور در بين تماشاچيان مجلس و اجتماع اعتراض آميز هزاران نفري در ميدان بهارستان قابل مشاهده است.

رزم آرا با آگاهي از شجاعت اين جوانان اسلامگرا سعي كرد از طريق دادن و عده هايي مثل از بين بردن پرونده هاي ترور فداييان اسلام(ترور كسروي، هژير و...) آنان را با خود همراه كند اما نواب درجواب او تصريح كرد نه آن پرونده ها برايش ارزشي دارد و نه از نتايج آنها هراسي به دل دارد، اما آماده است حكم محكوميت هيئت حاكمه را به خاطر پرونده هاي قطور جناياتش اجرا كند.

مصدق، مخالف ملي شدن نفت!

از بخش هاي جالب زندگي قهرمان نماي ملي شدن نفت مخالفت او با طرحي است كه آيت الله كاشاني و چهار عضو جبهه ملي درباره ملي شدن كليه عمليات نفتي به كميسيون نفت دادند. البته مصدق بالاخره پس از شنيدن استدلال طراحان، آن را پذيرفت. اين طرح بلافاصله پس از مطرح شدن در آذرماه 1329 از پشتوانه فتاواي مراجع معظم تقليد آن زمان (آيات سيد محمدتقي خوانساري، صدر، حجت، فيض، عباسعلي شاهرودي و بهاءالدين محلاتي)، برخوردار گشت. در مقابل اين تلاش ها، حزب توده به واسطه روابط صميمانه با رزم آرا سعي كرد با جدا كردن حساب نفت شمال، ملي شدن را به نفت جنوب كشور منحصر سازد. همه اين تلاش ها هيچ ثمري براي شركاي مختلف نداشت و بر رفتارهاي شتابزده رزم آرا افزود. استرداد لايحه قرارداد نفت توسط رزم آرا براي اجراي مستقيم آن بوسيله دولت باعث بروز مخالفت در فراكسيون اكثريت مجلس و حتي اعضاي دولت رزم آرا شد و اجتماع عظيم ديگري را به دعوت آيت الله كاشاني و جبهه ملي در هشتم دي ماه 1329 به دنبال داشت. طرح ديگر رزم آرا براي در نظر گرفتن سهم 50-50 ايران و انگليس هم جز افزودن بر خشم عمومي از او نتيجه اي نداشت.

جبهه ملي براي به دست گرفتن مهار اين فضاي هيجان مردمي نزديكي بيشتر به فداييان اسلام را در برنامه كار خود قرار داده بود. اين در حالي بود كه رزم آرا نيز براي جلوگيري از اين امر بر ادعاي ارادت به احكام اسلامي اصرار مي ورزيد و البته با اين پاسخ نواب روبه رو شده بود كه بهترين نشانه صداقت شما فقط ملي كردن صنعت نفت خواهد بود.
در سوي ديگر، اعضاي جبهه ملي در جلسه اي با نواب متعهد به اجراي قوانين اسلام و الغاي هرگونه قانون مخالف اسلام شده بود. نتيجه جلسات سران جبهه ملي با فداييان اسلام برگزاري اجتماع فداييان اسلام در تاريخ 11/12/1329 بود كه در آن مخالفان ملي شدن صنعت نفت به مرگ تهديد شده بودند. پنج روز بعد اين تهديد عملي شد و رزم آرا به دست خليل طهماسبي به قتل رسيد.

دستگيري طهماسبي نه تنها فداييان اسلام را منفعل نكرد بلكه حتي جسارت حمايت از وي را به اعضاي جبهه ملي نيز داد و اجتماع عظيمي براي حمايت از اين فدايي اسلام در ميدان بهارستان تشكيل شد. آيت الله كاشاني هم افكار عمومي را صادر كننده حكم قتل رزم آرا خواند و خواستار آزادي طهماسبي شد. رعب ناشي از اين وضعيت جرات به عهده گرفتن مسئوليت نخست وزيري را از همه رجال درباري گرفته بود. دربار براي خروج از اين شرايط به فداييان اسلام متوسل شد و به آنها وعده داد كه فرد مورد نظر آنان را به نخست وزيري خواهد پذيرفت. نواب صفوي با استفاده از اين فرصت در جست و جو به منظور يافتن مردي متدين از جبهه ملي با سيد محمود نريمان در اين مورد به توافق رسيد. اما اعضاي جبهه ملي به جاي وي از نخست وزيري حسين علاء (از عاقدان قرارداد 1933 و كارگزار سياست انگليس) :كه مصدق او را دوست سي ساله خود ناميد- حمايت كردند.

خليل طهماسبي زمينه ساز دولت ملي

اما به هر حال، اقدام شجاعانه خليل طهماسبي باعث تصويب ملي شدن صنعت نفت در مجلس شوراي ملي در تاريخ 24 اسفند 1329 شد و تاب مقاومتي نيز در مجلس سنا باقي نگذاشت و در 29 اسفند ماه اين طرح به تصويب سنا و توشيح شاه رسيد. علا هم به فاصله كمتر از دو ماه پس از نخست وزيري، مستعفي شد. «ريچارد كوردزمن» سياستمدار انگليسي ترس علا از تهديدات فداييان اسلام را عامل استعفاي او مي داند. نواب صفوي در تاريخ 22/12/1329 بلافاصله پس از آغاز نخست وزيري علا در اعلاميه اي تصريح كرده بود: «زمامداري ملت مسلمان ايران در خور صلاحيت تو و امثال تو و حكومت غاصب كنوني نيست.  فورا بر كناري خود را اعلام كن.»

پس از استعفاي علاء، آيت الله كاشاني در تماس با مصدق وي را براي پذيرفتن نخست وزيري و تشكيل كابينه متقاعد كرد. مصدق پيش از آن يعني در روزهاي آخر نخست وزيري رزم آرا پيشنهاد شاه براي به عهده گرفتن اين مسئوليت را رد كرده بود. روز هفت ارديبهشت مجلس به مصدق راي تمايل داد و روز دوازدهم همين ماه او كابينه خود را كه اغلب اعضاي آن را رجالي نامتناسب با آرزوها و ايده هاي آن روز ملت تشكيل مي داد، به مجلس معرفي كرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 18:16  توسط امین مهرکیش | 

  آن ناسپاسي خسارت بار

سركوب فداييان اسلام

همان گونه كه گفته شد، جبهه ملي براي اجراي احكام اسلام با فداييان اسلام عهد بسته بود اما مصدق در زمان نخست وزيري نه تنها به اين تعهد جامه عمل نپوشاند بلكه جبهه ملي با متهم كردن فداييان اسلام به وابستگي به انگليس! مقدمات سركوب آنها را فراهم ساخت. شايعه سازي درباره قصد فداييان اسلام براي ترور مصدق نيز زمينه را براي حذف اين پشتوانه هاي پرانگيزه نهضت ملي شدن نفت بيش از پيش آماده كرد. دولت مصدق حتي اجازه برگزاري اجتماع فداييان اسلام براي پاسخگويي و روشنگري درباره اين اتهامات را نداد و نواب صفوي را درست يك ماه پس از آغاز به كار دولت دستگير و روانه زندان كرد. اتهام اعلام شده نواب تحريك مردم در حمله به مشروب فروشي هاي شهر آمل و ايراد خسارت بر آنها در سال 1326 بود!

در ماه هاي بعد، اقدامات مربوط به خلع يد از انگليس با پشتوانه معنوي تهديد آيت الله كاشاني به صدور فتواي جهاد در صورت عملي شدن تهديد نظامي انگليس، دنبال شد. جالب است كه در آن مقطع نيز همانند مسئله كنوني هسته اي ايران، مجامع بين المللي و به طور مشخص دادگاه لاهه ابتدا راي به نفي ملي شدن صنعت نفت ايران داد. پيغام ترومن رئيس جمهور آمريكا به مصدق در حمايت از انگليس و راي دادگاه لاهه نيز پاسخ تقديرآميز مصدق از «تمايل او راجع به كمك به كشور ايران» را به دنبال داشت.

نقش آيت الله كاشاني در اين مقطع نيز قابل توجه است.

آيت الله كاشاني به انگليسي ها گوشزد مي كرد كه ذره اي تخطي مصدق و حاميانش و از جمله خود وي از ملي شدن نفت موجب رويگرداني ملت از آنها و گرفتار شدن به سرنوشت رزم آرا خواهد شد.  برگزاري اجتماع اتحاد در برابر دشمنان نهضت ملي ديگر اقدام آيت الله كاشاني بود كه در 14 بهمن 1330 با هدف خنثي سازي تشنج هاي ايجاد شده از سوي عوامل داخلي انگليس صورت گرفت.

اما اقداماتي از سوي مصدق مثل تاييد كاپيتولاسيون در ازاي دريافت كمك هاي مالي از آمريكا در قالب اصل چهار ترومن، ادامه فشارها بر فداييان اسلام و متهم كردن آنها به انگليسي بودن، سبب واكنش هاي عصبي از سوي آنان و اقداماتي مثل ترور فاطمي شد. صدور دستور اذيت فداييان اسلام از سوي فاطمي چيزي است كه حتي مهندس عزت الله سحابي (از رهبران جريان موسوم به ملي مذهبي فعلي) به آن اذعان مي كند.

آغاز مخالفت آيت الله كاشاني

زدوبندهاي مصدق با آمريكايي ها عامل آغاز مخالفت آيت الله كاشاني با وي در فروردين 1331 بود. با اين حال آيت الله كاشاني به حمايت از دولت مصدق ادامه داد و اگر فراخوان آيت الله كاشاني در ماجراي 30 تير همين سال نبود، تلاش دربار براي جايگزيني قوام السلطنه در مسئوليت نخست وزيري ثمر مي داد.

آيت الله كاشاني بر ادامه نخست وزيري مصدق در مجلس جديد (دوره هفدهم) تاكيد داشت. اما مصدق سرلشكر وثوق عامل سركوب و كشتار مردم در 30 تير را به معاونت خود در وزارت دفاع برگزيد. پيش از آن نيز اقداماتي مثل گماردن رضا فلاح (از ياري كنندگان قواي انگليسي در حمله به خوزستان در اواخر جنگ جهاني دوم) و فوأد روحاني (تهيه كننده شكايت انگليس از ايران براي ارائه در دادگاه لاهه) به مسئوليت هاي مهم شركت ملي نفت اعتراضاتي را برانگيخته بود. آيت الله كاشاني چنين اقداماتي و نيز گزينش افراد ضعيف در مسئوليت هاي اقتصادي را مورد انتقاد قرار داد. مصدق در پاسخ، از وي خواست: «چنانچه مي خواهند اصلاحاتي بشود بايد از مداخله در امور خودداري فرمايند، خاصه اين كه هيچ گونه اصلاحاتي ممكن نيست مگر اين كه متصدي مطلقا در كار خود آزاد باشد.» مصدق همچنين مانع اجراي مصوبه مجلس براي مصادره اموال قوام السلطنه به نفع ورثه شهداي 30 تير ماه شد. او سپس لايحه اي را به مجلس آورد كه براساس آن اختيارات وسيعي برخلاف قانون اساسي به نخست وزير داده مي شد.

تقاضاي ادامه حكومت نظامي از مجلس در كنار ديگر مسائل بتدريج موجبات اصطكاك بين مصدق، برخي از ياران سابقش و آيت الله كاشاني (در مقام رئيس مجلس) را فراهم كرد.

آمريكا و انگليس با استفاده از بروز تدريجي اين تشتت در بين طرفداران ملي شدن نفت، اقداماتي مثل تقاضاي پرداخت غرامت به شركت انگليسي را پيگيري كردند. با اين حال مصدق در صحنه داخلي به جاي كمك به احياي پشتوانه هاي مردمي خود، با استفاده از اختياراتي كه از مجلس گرفته بود، ماده واحده عفو قوام، لايحه افزايش تعداد نمايندگان و قانون امنيت اجتماعي كه مي توانست وي را در انجام رفتار هاي خود محور كمك كند- به مجلس آورد.

فاميل سالاري مصدق، افرادي مثل مرتضي قلي خان بيات (از امضاكنندگان قرارداد1933 ) و سرتيپ دفتري مجري تبعيد آيت الله كاشاني را به رياست هيئت مديره و نيز رياست گارد گمرك رسانده بود. همه اين كارها در كنار تقاضاي تمديد قانون امنيت اجتماعي، روز به روز جبهه طرفدار نهضت ملي را دچار تشتت و تضعيف بيشتر مي كرد. خودرايي مصدق گاه حتي در كلام علي شايگان سخنگوي دولت وي هم مورد اذعان قرار مي گرفت.

حمايت از كمونيست ها و فشار بر روحانيت

همزماني حمايت مصدق از استمرار قرارداد انحصار شيلات شمال با شوروي و حمايت هاي وي از حزب توده و تعرض اين حزب در شهر قم به مقدسات ديني (از جمله مقام مرجعيت عالي شيعه آيت الله بروجردي) باعث جدايي بيشتر مردم از وي شده بود.اعلام تحت تعقيب بودن نواب صفوي به جرم معاونت در قتل رزم آرا و نيز بازداشت حجت الاسلام شيخ محمد تهراني به استناد قانون حكومت نظامي، نشان از اعمال تضييقات جديدي عليه روحانيت داشت. ظاهرا مرحوم شيخ محمدتهراني به اقداماتي مثل ادامه مجوز كسب شراب فروشي ها صرفا به خاطر پرداخت ماليات اعتراض كرده بود. در اين ايام توهين هايي كه به آيت الله كاشاني مي شد، اعتراض مراجع بزرگ نجف (آيات عظام سيد جمال گلپايگاني، سيدعبدالهادي شيرازي، محمدحسين آل كاشف الغطاء و...) را برانگيخته بود. ماجراي شرم آور آويختن نام آيت الله كاشاني برگردن يك سگ و گرداندن آن در خيابان ها كه امام خميني پس از انقلاب به تلخي از آن ياد مي كردند- مربوط به همين زمان است.

با همه اينها، نواب صفوي در 30 خرداد (دو ماه قبل از كودتاي 28 مرداد 32) در نامه اي به مصدق با اين هشدار كه «شما و مملكت در سخت ترين سراشيب سقوط قرار گرفته ايد.» به او گوشزد كرد در صورتي كه آماده اجراي احكام مقدس اسلام بشود، قول مي دهد او را به ياري خداي توانا و به بركت اجراي تعاليم اسلام از بدبختي و سقوط حفظ كند.
پس از استيضاح مصدق در مجلس به دليل ناتواني وي در مسائل امنيتي و عملكرد مالي وي به رغم مخالفت نزديكترين يارانش (مثل سنجابي، فروهر و خليل ملكي) تصميم خود مبني بر برگزاري رفراندوم درباره انحلال مجلس را در روز پنج مرداد در راديو اعلام كرد.

بي تحملي مصدق در اين مقطع را مي توان در جواب نامه آيت الله كاشاني در اعتراض به ترور نافرجام فرزندش (سيدمصطفي) بدون هيچ نقابي ديد. او در پاسخ، آيت الله كاشاني را به «اتهامات ناروا، تهديدات نابجا و افعال خلاف ديانت و انسانيت» متهم كرد.

پس از اعلام رفراندوم براي انحلال و اعلام حرمت شرعي مشاركت در آن توسط آيت الله كاشاني، اجتماع مردم در منزل آيت الله كاشاني هم از حمله چماقداران مصون نماند. خانه كاشاني سنگباران شد و يكي از طرفداران توسط چماقداراني كه داريوش فروهر آنها را رهبري مي كرد به قتل رسيد. اما دولت مصدق به جاي تعقيب عاملان اين قتل، مقتول را حامي مصدق خواند و جمعي از منسوبان آيت الله كاشاني را روانه زندان كرد!

رفراندوم انحلال مجلس برخلاف قانون در شرايط حكومت نظامي برگزار شد. جالب اين كه در نتيجه اين همه پرسي تنها 1207 نفر مخالف انحلال مجلس بودند و بيش از دو ميليون نفر به اين اقدام راي مثبت دادند!

كودتاي 28 مرداد

بدين ترتيب مناديان ايرانيِ آزادي خواهيِ غربي بار ديگر باطن استبدادي آن را به نمايش گذاشتند. مصدق در روز 25 مرداد با اعلام انحلال مجلس، در راديو مرحله ديگري از بي پشتوانه كردن دولت خود را پشت سر گذاشت. آيا اگر او مي دانست كه از اوايل سال 1332 رايزني هاي فرماندهان ارتش و وابسته نظامي آمريكا در تهران براي انجام كودتا در جريان است، اين گونه امكان آغاز يك دوره سياه سركوب و اختناق را به دست خود فراهم مي كرد؟

روز 10 مرداد شاه در ديدار ژنرال شوارتسكف (از فرماندهان عمليات كودتا) با خرسندي از رفراندوم مصدق گفته بود كه اين اقدام، وي را به بركناري مصدق و روي كار آوردن دولت مورد نظر خودش قادر خواهد ساخت. مصدق توسط دو افسر هوادار خود در نيروي هوايي ارتش از فعاليت هاي سري براي انجام كودتا مطلع شده بود. اما اطلاع يابي مصدق نيز باعث توقف اقدامات اتحادشكن او نشد حتي به نيروهاي نظامي وفادار به خود آماده باش نداد!

مصدق تنها به سرتيپ رياحي رئيس ستاد ارتش هشدار داد كه در قبال عدم دفاع از خانه اش، او را مسئول خواهد دانست. او به زعم خود در روز 25 مرداد كودتا را خنثي كرد و تعدادي از افراد حاشيه اي را به بازداشتگاه فرستاد.
به رغم آن كه جمعيت زيادي از مردم پناهنده شدن شاه به عراق را در خيابان ها جشن گرفتند، اما برخلاف 30 تيرماه سال قبل ازآن، به محض آن كه غلبه نيروهاي مسلح و اوباش حامي شاه را در روز 28 مرداد ديدند به كنج منازل خود پناه بردند و نخست وزير مورد حمايت خود را در برابر كودتاي آمريكايي، به حال خود واگذاشتند. پرانگيزه ترين و شجاع ترين مردم در نهضت نفت(يعني اقشار متدين) در اين زمان به دست مصدق از صحنه خارج شده بودند. توده هاي مردم از پروبال گرفتن حزب توده كه دين و روحانيت را بي پروا مورد اهانت قرار مي داد- به خشم آمده بودند. حزب توده نيز با برگزاري يك اجتماع بزرگ و منسجم از هواداران خود در ميدان بهارستان در روز 30 تير 1332 هم به اين نگراني­ها دامن زد و هم آمريكا را نسبت به خطر قدرت يافتن هواداران بلوك شرق حساس كرد و براي انجام كودتا مصمم­تر ساخت.
روز 28 مرداد را مي توان نقطه پاياني براي جبهه ملي به حساب آورد. از آن  موقع و در شرايط اختناق سال هاي بعد، این گروه هيچ حرف قابل عرضه اي براي مردمِ طالب مبارزه با استبداد محمدرضا شاه و سيطره طلبي آمريكا، نداشت.

مشت «چپ» باز شد و ...

آنچه پيش­تر درباره «جريان ملي گرا» مورد توجه قرار گرفت ، به دوره دوازده ساله پس از شهريور 1320 مربوط مي شد. اين 12 سال در ريشه يابي جناح هاي سياسي مختلف جايگاه ويژه اي دارد. بين سال هاي 1320 تا 1332 بروز خلأ نسبي در راس مخروط قدرت سياسي كشور، امكاني را براي ابراز وجود گروه هاي سياسي فراهم ساخت.
توسعه نفوذ بين المللي همسايه شمالي ما (شوروي سابق) در اين مقطع و شعارهاي ضداستثماري حاكمان جديد آن، فرصت بزرگي براي «جريان چپ» ايجاد كرده بود. چپ هاي ايراني از اين امكان در قالب شعارهاي حمايت از كارگران و تحريك قوميت ها استفاده مي كردند. اما اين تنها ابزار سياسي آنان نبود. به جرأت مي توان گفت رشد «چپ» در دهه 20 بيش از هر چيز مديون زدوبند با دولتمردان در فضاي خلأ سياسي پس از سقوط پهلوي اول است. درست است كه چپ گرايان با شعارهايي از قبيل مبارزه مستمر طبقاتي براي استقرار جامعه­ی بي طبقه، حكومت كارگران و... نظر مخاطبان مشخصي را در جامعه جلب كرده بودند، اما آنان با تاكيد بر چارچوب قانون اساسيِ پادشاهي و از طريق استفاده از تضادهاي جناح هاي درون حاكميت سلطنتي، در ساختار تصميم گيري كشور مشاركت داشتند.

در سال 1321 شورشي در اعتراض به قحطي در تهران رخ داد. اولين مفروض هر ناظري قاعدتا اين است كه اين شورش بايستي از سوي كساني رهبري شده باشد كه داعيه دار اصلي حمايت از اقشار فرودست و استثمار شده جامعه بوده اند. اما واقعيت آن است كه چپ گرايان هيچ نقشي در آن نداشتند. چرا كه در پشت صحنه، آنها وعده هايي را مبني بر سهيم شدن در دولت، از قوام السلطنه نخست وزير وقت دریافت کرده بودند.

 منسجم ترين حزب تاريخ ايران

«حزب توده» كه در ابتداي همين دوره تاسيس شده بود در انتخابات مجلس چهاردهم 9 نماينده را وارد مجلس كرد. اين 9 نماينده به گفته احسان طبري (از رهبران برجسته اين حزب) توسط سفارت شوروي انتخاب شدند و دخالت قوام السلطنه آنان را به دستگاه قانونگذاري فرستاد. زدوبند توده اي ها به اين مورد منحصر نشد. زماني كه سيدضياءالدين طباطبايي (رقيب ديرينه خاندان پهلوي در كسب قدرت از اربابان انگليسي) پس از مرگ رضاخان قصد ورود مجدد به جنگ قدرت را داشت، محمدرضا شاه در ملاقاتي با وكلاي حزب توده (كشاورز و اسكندري) از حمايت اين حزب وابسته به شوروي براي مبارزه با سيدضياء برخوردار شد. مشخصه اصلي حزب توده از بدو پيدايش، انحصار اهداف آن در تامين منافع شوروي بود. داعيه ضد امپرياليستي توده اي ها در اين دوره هيچ گاه آنان را به حمايت از كساني كه بي هيچ ياوري جز خداوند پنجه در پنجه انگليس انداخته بود ترغيب نكرد.

آيت الله كاشاني سال ها به خاطر مبارزه با سيطره طلبي انگليس، در زندان آنان به سر برد. اما دريغ از يك اعتراض حزب توده! چرا كه همه چيز اين حزب در چارچوب تقسيم منافع متفقين در ايران مفهوم مي يافت.

با نگاهي به گذشته تحزب در ايران اعتراف خواهيم كرد كه حزب توده متشكل ترين حزب در طول تاريخ معاصر ايران بوده است. اين حزب، تنها گروه داراي تشكل هاي صنفي تحت عناويني مثل شوراي متحده كارگري، اتحاديه هاي دهقاني، سازمان جوانان، سازمان زنان و... بود. به همه اينها بايد فعاليت سازمان مخفي نظامي اين حزب را نيز بيفزاييم. كار اين تشكل، كه توسط كامبخش (از موسسان حزب توده) و كيانوري (دبير كل حزب توده در دوران انقلاب اسلامي) اداره مي شد، سازماندهي افسران حزب توده، محافظت از تعقيب يا فراري دادن بازداشت شدگان آنها و جمع آوري اطلاعات جاسوسي مورد نياز ارتش سرخ شوروي بود.

 هواداران آذري قرباني معامله «سرخ»ها

غائله فرقه دمكرات آذربايجان از نقاط اوج قدرت نمايي حزب توده با پشتگرمي به حمايت­های همسايه شمالي بود. آنها در اين دوران طلايي حكومت فرقه دمكرات را به حساب خود گذاشته بودند و از داشتن يك ميليون عضو در اين خطه دم مي زدند. اين توده­ی بي اطلاع، مدتی بعد به چشم خود دیدیندکه توافق قوام و ساد چيكف - وزير خارجه شوروي - اثري از حكومت خودمختار مورد حمايتشان باقي نگذاشت. آنان قرباني شدند تا اراده روس هاي سرخ براي تنش زدايي با انگليس و آمريكا در ايران نيز تحقق يابد.

پس از اين مقطع بخشي از توان حزب توده به سمت عمليات تروريستي گرايش یافت و همين امر سبب شد تا فعالیت­های آن در سال 1327  غيرقانوني اعلام گردد. اما اوج گرفتن درگيري سياسي بين عوامل دربار و طرفداران ملي شدن صنعت نفت بار ديگر فضاي تنفسي را براي توده اي ها فراهم ساخت. آنها در اين زمان توانستند نهادهاي صنفي وابسته به خود را مجددا فعال سازند. فضاي بازشده اي كه در اثر تضعيف نقش دربار، در جريان جنبش ملي شدن نفت به وجود آمده بود، مجالي براي توسعه فعاليت هاي سياسي، فرهنگي و مطبوعاتي توده اي ها نيز فراهم آورد. به گونه اي كه به ادعاي بهرامي دبير كل وقت حزب توده، در اين زمان فقط اعضاي تهراني حزب مذكور، قريب ده هزار نفر بوده اند. كاركرد اين جماعت اغوا شده بوسیله شعارهاي حمايت از زحمتكشان به جاي تحكيم حركت ضدامپرياليستي مردم، در شكل در گيري هاي خياباني با احزاب راست گراي طرفدار ملي شدن نفت مثل حزب زحمتكشان (شاخه خليل ملكي كه از حزب توده منشعب شده بود) بروز و ظهور مي يافت.

اما ثمره اين نوع مشاجرات، فضاي متشنجي بود كه توجيه خوبي را براي وقوع كودتا و آغاز يك دوران سياه 25 ساله از اختناق و سركوب فراهم مي كرد. خصوصا كه دولت ليبرال مصدق اين امكان را در اختيار حزب قدرتمند و كمونيست توده گذاشته بود؛ حزبي كه اعتقادات ضدديني، وابستگي به قدرت الحادي شوروي و تجربه ديكتاتوري آن در آذربايجان و كردستان سبب نگراني مردم و نخبگان ديني شده بود. اين نگراني حتي باعث شده بود كه مرجع تقليد بلندمرتبه شيعيان (مرحوم آيت الله بروجردي) از خوف تفوق بزرگترين قدرت الحادي دنيا بر كشور امام زمان(عج) به موجوديت دربار به عنوان يك سگ نگهبان در مقابل آن گرگ بنگرد.

متاسفانه عملكرد دولت مصدق نه تنها رافع اين شبهه نشد، بلكه امكان هتاكي حزب الحادي به مقدسات ديني مردم را مهياتر ساخت. كشيده شدن دامنه اين گونه اقدامات حزب توده به حريم مقدس حوزه علميه قم اين احساس خطر را تقويت مي كرد.

اين گونه حوادث در كنار ترور شخصيت سياسي ترين عالمان شيعه همچون آيت الله كاشاني از سوي توده اي ها و ديگر گروه هاي هتاك، ديگر كمترين انگيزه اي براي مقابله مردم متدين با كودتاي آمريكايي باقي نگذاشت.
توده اي ها در روز 26 مرداد 1332 برخلاف تظاهرات 30 تير همان سال از سوي رهبرانشان دستور داشتند كه از انجام هرگونه تظاهرات خودداري كنند. احسان طبري با بيان اين قرينه و شواهد ديگر، از اين فرضيه سخن به ميان آورده است كه شوروي نيز از كودتاي 28 مرداد مطلع و به نوعي با آن موافق بوده است.

پس از كودتا، رهبران حزب توده يا به كشورهاي بلوك شرق و غرب گريختند و يا خود را به رژيم آمريكايي شاه فروختند. يكي از روشنفكران معروف بعدها در وصف دوستان توده اي اش چنين سرود:

مشت هاي آسمان كوب قوي

واشدند و گونه گون رسوا شدند

يا نهان سيلي زنان يا آشكار

كاسه پست گدايي ها شدند

تولد احزاب اسلامي

احزاب سياسي اسلامگرا نسبت به ديگر گروه هاي سياسي ايران متاخرترند. چه بخواهيم و يا نخواهيم اين واقعيت تاريخ معاصر ماست. در ابتدای این نوشتار گفتيم كه تحزب در ايران با بيماري وابستگي به دنيا آمد. شايد اين سوال پيش بيايد كه پس چگونه بنيانگذاري انقلاب مشروطه و نهضت ملي شدن صنعت نفت به روحانيت تشيع نسبت داده مي شود. بله. روحانيت آغازگر اين انقلاب و نهضت بود، اما نه در قالب يك تشكل سياسي جديد. بلكه شبكه اصيل و فراملي روحانيت شيعه كه با مركزيت نجف فعاليت مي كرد، همواره منشأ آثار عظيم در بلاد منطقه (خصوصا در ايران و عراق) بوده است. اما قالب هاي جديد سياسي، چه در مبارزه و چه در حاكميت و قانونگذاري، در همين سال ها سبب شد كه گروه هاي سياسي جديد بتوانند خواسته هاي خود را بر روند سياسي ديكته كنند.

نتيجه اين روند، چنان بود كه حتي بخش عمده روحانيت داخل كشور، ناگزير بودند، در چارچوب اين گروه هاي مدرن فعاليت كنند، برخي از آنان در اين روند مستحيل شوند و برخي ديگر با مشاهده فاصله گيري سياسيون از آرمان هاي اوليه انقلاب به رها كردن عرصه سياسي گرايش يابند. دوران رضاخان علاوه بر همه اينها دوران سركوب تشكل سنتي روحانيت نيز بود. محروميت روحانيت از ارتباط با مردم در مساجد و محافل مذهبي، محدودسازي استفاده روحانيت از لباس رسمي خود و تاسيس يك تشكيلات دولتي موازي با حوزه هاي علميه به نام «موسسه وعظ و تبليغ» كه هدف خود را «مجتمع ساختن وعاظ مذهبي براي تجددخواهي، ميهن پرستي و شاهدوستي» اعلام كرده بود، وضعيت را به شكلي درآورد كه در انتهاي دوران رضاخان تعداد مدارس علميه از 282 باب به 206 باب و تعداد طلاب به يك هفتم ابتداي آن تقليل يافته بود. بدين ترتيب حوزه علميه عظيم قم در بدو تاسيس، به شدت تضعيف شده بود.

در شهريور 1320 سايه عفريت ديكتاتوري رضاخان از سر ايران برداشته شد. اما حوزه علميه قم وارث آن دوران سياه بود. فقدان رئيس و موسس اين حوزه (مرحوم شيخ عبدالكريم حائري) هم آن را از يك پشتوانه بزرگ محروم ساخته بود. برتري طراز علمي مراجع تقليد نجف از سه مرجع عالي قدر وقت (آيات خوانساري، حجت و صدر) سبب شده بود كه اين حوزه نتواند نقش خود را در قبال شرايط اجتماعي جديد ايران به خوبي ايفا كند.

مهاجرت آيت الله بروجردي از شهر اراك به حوزه علميه قم، ايده اي بود كه امام خميني و تعدادي ديگر از بزرگان اين حوزه آن را براي احياي آن مطرح ساختند.

مقام علمي آيت الله بروجردي علت طرح اين پيشنهاد بود. بلافاصله امام خميني(ره) و همفكرانش، طرحي را براي انضباط بخشي به فعاليت هاي حوزه علميه به رئيس جديد حوزه ارايه كردند.

طرح هيئت مصلحين حوزه البته با مقاومت مخالفان روزآمدي تشكيلات روحانيت متوقف شد. اين طرح اگرچه ظاهري غيرسياسي داشت اما كارآمدسازي حوزه هاي علميه در آن شرايط به مفهوم بازگشت روحانيت به جايگاه تاثيرگذار خود پس از انفعال و سرخوردگي سال هاي پيش از آن بود.

در كنار اين اقدام اگرچه نيمه كاره، احياي هيئت هاي علميه روحانيت و تشكيل انجمن هاي ديني در تهران و شهرهاي بزرگ ديگر مثل مشهد، اصفهان، شيراز، كرمان و... مقدمات خوبي براي تشكيل گروه هاي سياسي رسمي اسلامگرا مي­توانست باشد. فعاليت اين انجمن ها كه در قالب انتشار مجلات ديني و نيز تشكيل محافل مذهبي پيگيري مي شد عمدتا پاسخ به شبهاتي را دنبال مي كرد كه در آن زمان از سوي جريان هاي منحرفي مثل پاكديني كسروي، ماركسيسم، باستان پرستي، وهابي مآبي، بهايي­گري و... شيوع پيدا كرده بود.

اگرچه اين نوع فعاليت ها داراي مركزيتي در پايگاه مرجعيت شيعه نبود، ولي مراجع بزرگي مثل آيت الله سيد ابوالحسن اصفهاني با دادن جواز استفاده از سهم امام در اين فعاليتها از آنها حمايت مي كردند. اولين حركت مرجعيت نجف در اين مقطع يعني لزوم تعيين «ناظر شرعي در استان ها» از سوي انجمن هاي مزبور به صحنه مطبوعات كشيده شد. اين اولين تلاش هاي متشكل اسلامگرايان بود كه افرادي همچون حاج مهدي سراج انصاري، شيخ عباسعلي اسلامي و مهدي شهاب پور در قالب محافلي مثل انجمن تبليغات اسلامي، انجمن تبليغات ديني، جمعيت پيروان قرآن و نيز هيئت هاي علميه روحانيت در شهرستان ها آن را تعقيب مي كردند. نگاهي به افراد تشكيل دهنده اين گونه محافل طيفي را در برابر ديدگاه نمايان مي سازد كه در سال هاي بعد با گرايش هاي مختلف وارد فعاليت هاي سياسي شدند. بخشي از اين نيروي آزاد شده در قالب جامعه تعليمات اسلامي توسط مرحوم شيخ عباسعلي اسلامي نهضتي را در تاسيس مدارس جديد، اما داراي گرايش اسلامي آغاز كردند. اين اقدام، پس از فعاليت گسترده اسلام زدايي پهلوي، اقدامي معنادار تلقي مي شد. چنان كه اسناد ساواك نشان مي دهد تا آخرين سال هاي رژيم پهلوي، ساواك روي اين مدارس حساس بوده است.

مبارزه حاج مهدي سراج انصاري از تاسيس جمعيت هواداران تشيع در جهت مبارزه با شبهه افكني هاي كسروي آغاز شده بود و سپس با تداوم همين نوع مبارزه، در قالب همراهي با مبارزات استقلال طلبانه الجزاير، فلسطين و كشمير ادامه يافت. در سال 1327 او به همراه شهيد نواب صفوي و مرحوم آيت الله سيدمحمود طالقاني اجتماع عظيمي را در حمايت از مقاومت فلسطين تشكيل دادند كه در آن هزاران داوطلب براي اعزام به جبهه نبرد با صهيونيست ها ثبت نام كردند.اين نوع فعاليت ها در شهرستان هاي مختلف در شكل ها و نام هاي متفاوتي پيگيري مي شد. در شيراز آيت الله سيدنورالدين حسيني شيرازي، «حزب برادران» را با شعارهايي مثل وحدت ملي، توسعه مذهب جعفري اجراي قانون اساسي بالاخص نظارت علماي طراز اول، تحول فكري در شئون اسلامي، مبارزه با خرافات، تشييد مباني روحانيت و ضابطه مند نمودن آن، تحكيم روابط حسنه بين ملل و دول اسلامي و مبارزه با استبداد در جميع شئون اجتماعي تشكيل داده بود. او نيز روابطي صميمي با فداييان اسلام و ديگر گروه هاي اسلامگرا داشت. در همين شهر شيراز تشكلي به نام «جمعيت دين و دانش» زير نظر آيت الله بهاءالدين محلاتي فعاليت مي كرد. اين دو تن نقش عمده اي در كشاندن ايده ملي شدن صنعت نفت به ميان مردم آن استان داشتند.

در مشهد محمدتقي شريعتي با تشكيل «كانون نشر حقايق اسلامي» عمدتا مقابله با گرويدن جوانان مسلمان به مكتب الحادي ماركسيسم را هدف خود قرار داده بود. اين تشكيلات بعدها در قالب تشكل «انجمن تبليغات ديني» فعاليت مي كرد.نكته جالب در اين انجمن همكاري افرادي مثل شريعتي و فخرالدين حجازي در كنار فردي مثل شيخ محمود تولايي(حلبي) است كه بعدها انجمن حجتيه را بنيان نهاد.

اين انجمن و انجمن هاي مشابه از نظر تشكيلاتي از سوي يك انجمن مركزي به نام تبليغات اسلامي پشتيباني مي شدند كه عطاءالله شهاب پور كارمند وزارت فرهنگ آن را اداره مي كرد. نشريه اي مثل نور دانش كه از سوي اين انجمن منتشر مي شد در كنار نشريه آيين اسلام حاج سراج انصاري در واقع محل مرتبط ساختن كانون هاي پراكنده اسلامي در كل كشور بود. انجمن تبليغات اسلامي از انضباط جالبي برخوردار بود. شهاب پور عنوان «كارمند» را براي اعضاي انجمن انتخاب كرده بود، اعضايي كه شمار آنها حدود 15 هزار نفر اعلام مي شد.

اوضاع پس از شهريور 20 به گونه اي بود كه جريان سياسي متدينين به دليل گذراندن دوران تلخ دين ستيزي پهلوي اول و استمرار آن در قالب كسروي گري و... از یک طرف و جولان دادن كمونيست هاي وطني از طرف ديگر، هر نوع ديدگاه جديدی که داراي ظاهری اسلامي بود را مي پذيرفت. برخي از اين گروه ها ابتدا داراي سابقه دوستي با كسروي، شريعت سنگلجي و... بودند. برخي ديگر با نام هايي مثل «جمعيت سوسياليستي اسلام»، «سوسياليست هاي خداپرست» و «اخوان المومنين» در زير چتر همين كانون ها و انجمن هاي ديني براي اولين بار از تلفيق اسلام و سوسياليسم سخن به ميان آوردند. انديشه هاي مبتني بر علم تجربي در تفسير دين نيز از درون همين مجموعه ها بيرون آمد.مرحوم آيت الله سيد محمود طالقاني در اين دوره با تاسيس «كانون اسلام» برخي از متدينين تهراني را گرد خود جمع كرده بود. او از نوجواني با مهندس مهدي بازرگان مرتبط بود.  منزل پدر مهدي بازرگان در ابتداي حكومت رضاخان محفلي براي فعاليت اسلامي آيت الله سيد ابوالحسن طالقاني (پدر آيت الله سيد محمود طالقاني) بوده است. در سال 1321 دانشجويان متدين، انجمن اسلامي دانشجويان را تاسيس كردند. در جلسات اين انجمن از شخصيت هايي مثل واعظ شهير مرحوم شيخ محمدتقي فلسفي، حسينعلي راشد و صدرالدين بلاغي گرفته تا مهندس بازرگان و دكتر سحابي سخنراني مي كردند. فعاليت اين سخنرانان در زير يك خيمه، به خوبي بيانگر شرايطي است كه در آن افراد متدين با كمترين اشتراك فكري ناگزير بودند براي دفع خطر بزرگتر يعني مكاتب الحادي با يكديگر همراه شوند.

سلسله جنبان تجددگرايي التقاطي

ورود جريان هاي اسلامي دهه بيست شمسي به صحنه سياسي، ابتدا در شكل واكنش به وضع موجود فرهنگي و سياسي بود. اما اين واكنش گاهي به همراه تعيين آرمان هاي مبارزه بروز و ظهور مي يافت و گاهي شكل جديدي از دين گرايي را ارائه مي كرد. فارغ از نام هاي متعدد گروه ها و نشريات اين دوران كه قبلاً ذكر آنها به ميان آمد، چند شاخه عمده در ميان جريان هاي اسلامي اين دوره قابل شناسايي است:

اول گروهي از تحصيلكردگان مسلمان كه فعاليت خود را در قالب ارائه چهره جديدي از متون و آموزه هاي ديني و در قالب انطباق اين آموزه ها با علوم تجربي سامان داده بودند.

جريان دوم اندكي فراتر از اين و با ديدگاهي اجتماعي تر درصدد اثبات اين مدعا برآمده بودند كه الگوي سوسياليسم تعارضي با نظام اجتماعي مورد نظر اسلام و قرآن ندارد.

جريان سوم، مقتضيات آن دوره را در حد يك تلاش پارلماني براي دفع تسلط استعمارگران از كشور، محدود ساختن قدرت دستگاه سلطنت به چارچوب هاي قانون اساسي و رعايت دستورات اسلامي در حد امكان يافته بود.
جريان چهارم با نگاهي به گذشته ملالت بار، اهتمام به نگاهباني حوزه هاي علميه و روحانيت و حفظ مردم مسلمان از شرور الحاد ماركسيستي، بهايي گري، كسروي گري، گبرمسلكي و اصرار بر رعايت احكام اسلامي با پذيرش حفظ نظام سياسي موجود را مدنظر قرار داده بود.

و بالاخره جريان پنجم گروهي جوان آرمان خواه و پرانگيزه بودند كه شكل گيري حكومتي مبتني بر آرمان ها و دستورات اسلامي را پيگيري مي كردند.

در بين تمام اين جريان هاي سياسي تعامل هاي مثبت و منفي اي وجود داشت كه در جاي خود قابل نقد و تحليل است. در این بخش ابتدا به بررسی گروه اول می­پردازیم.

طبيعت گرايي جديد

تهاجم مكاتب غربي به فرهنگ ملت هاي مسلمان در دو سده اخير، عكس العمل هاي منفي و مثبت را به دنبال داشته است. مثلا سيدجمال الدين اسدآبادي در سال 1298 هجري قمري در پاسخ به سوال يك آموزگار اهل حيدرآباد دكن هندوستان درباره مسلك نيچريه (يعني همان ناتوراليسم و اصالت طبيعت و ماده) مخاطبان خود را از اين مسلك برحذر مي دارد. او در رساله اي به نام «نيچريه» حتي شكست هاي دولت عثماني در آن دوران را به «ظهور اين عقيده فاسده نيچريان در بعضي امرا و اعضاي آن» نسبت داده است. سيدجمال الدين بخشي از ارتش عثماني را كه در آن دوره به دولت خود خيانت كرده بودند، كساني مي داند كه «به طريق نيچري قدم مي زدند و خود را اصحاب افكار جديده مي شمردند.»  تمام رساله نيچريه سيد جمال به بيان مفاسد اين اعتقاد اختصاص دارد. اما در آخرين صفحات اين رساله، او با يادآوري رشد اين مسلك در جهان خرافه گرايي مسيحيت، تاكيد مي كند: «اسلام آن يگانه ديني است كه ذم اعتقاد بلادليل و اتباع ظنون را مي كند و سرزنش پيروان از روي كوري مي نمايد و مطالبه برهان را در امور به متدينين نشان مي دهد و جميع سعادت را نتايج خرد و بينش مي شمارد و ضلالت را به بي عقلي و عدم بصيرت نسبت مي دهد و از براي هر يك از اصول عقايد به نهجي كه عموم را سودمند افتد، اقامه حجت مي نمايد. بلكه غالب احكام را با حكم و فوايد آنها ذكر مي كند.»  در آن زمان سيدجمال به همين اكتفا كرد. اما بعدها با گسترش روحيه خودباختگي در ميان تحصيلكردگان فرنگ رفته ايراني، تعارض نمايي بين پيشرفت علم و اعتقاد به دين در بين اين قشر فزوني يافت. اولين رويارويي با چنين گرايشي، از طريق طرح اين داعيه صورت گرفت كه دستاوردهاي علم تجربي اعتقادات اسلامي را تاييد مي كند. شاخص ترين كسي كه در اين ميدان گام نهاد مهدي بازرگان بود. او كه خود از تحصيلكردگان در اروپا بود، با نگارش كتاب «مطهرات در اسلام» در سال 1321، اين حركت را آغاز كرد. مطهرات در اسلام، احكام طهارت و نظافت اسلامي را از دريچه «تصفيه بيوشيمي» و به كمك قوانين فيزيك و شيمي و فرمول هاي رياضي مورد مطالعه قرار مي داد. بازرگان در اين سال ها در كتاب ديگري به نام «مذهب در اروپا» با اين داعيه كه برخلاف آنچه شايع است اروپايي ها مقيد به مذهب خود هستند و بي ديني لازمه تجدد به شمار نمي رود غربي ها را انسان هايي درستكار و بنابر اين متدين معرفي كرد.

بيراهه بازرگان

سلسله سخنراني هاي بازرگان در سال 1324 تحت عنوان «راه طي شده» كه در جمع انجمن اسلامي دانشجويان ايراد شده بود در صدد تثبيت اين ديدگاه وي بود كه دانش و تمدن معاصر، اصول و احكام اسلام را تاييد مي كند. بازرگان در اواسط دهه 30 اين بحث را به تفصيل در كتابي به همين نام (راه طي شده) به نگارش درآورد. او در اين كتاب با بيراهه معرفي كردن راه هاي عقلي و فلسفي در بحث توحيد، سعي كرده بود راه خداشناسي را منحصر در راه «حس و طبيعت» معرفي كند! بدين ترتيب مبارزه با مسلك «نيچريه» يا همان «طبيعت گرايي غربي» به بيراهه جديدي كشيده شد كه در آن نوعي ديگر از طبيعت گرايي و اصالت حس به عنوان تنها راه اثبات وجود خدا به صحنه مي آمد. اين ادعا قابل پافشاري است كه حتي اگر بازرگان و همفكرانش در تاسيس اين گرايش فكري، نيت خيرداشته اند ولي نوعي از التقاط را بنيان نهادند كه تطور آن در سال هاي بعد آثار دردناكي را در صحنه سياست به دنبال داشت.
واكنش پاسداران ميراث اسلامي

در ابتداي طرح اين گرايش جريان هاي اسلامي اصيل چنان به درگيري با مسلك هاي ضاله و نيز تحولات سياسي آن سال ها مشغول بودند كه كسي در پيامدهاي چنين تفكري تامل نمي كرد. حوزه هاي علميه به عنوان مركز انديشه پردازي مبتني بر مباني اسلامي، در اين دوره (همان گونه كه قبلا يادآور شديم) بيشتر به بازسازي دروني از نظر تشكيلاتي مشغول بودند. مزيد بر اين، مخالفت هايي كه با گرايش فلسفي و عقلي از سوي برخي از نحله ها در درون روحانيت صورت مي گرفت فرصت دقت درباره چنين تفكرات به ظاهر مدافع دين را از حوزه هاي علميه گرفته بود.
سال ها طول كشيد تا با رهايي يافتن حوزه ها از محدوديت هايي كه متحجران ايجاد كرده بودند، شهيد مطهري و علامه طباطبايي وارد صحنه احتجاج فلسفي و عقلي با اين گونه انديشه ها شدند.

شهيد مطهري با اختصاص حدود پنج صفحه از جلد پنجم كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم خطاي انديشه بازرگان و كتاب «راه طي شده» او را آشكار كردند. اين در حالي بود كه شهيد مطهري در اين دوره روابط صميمانه اي با بازرگان و همفكرانش داشت.

مدافع دين ولي پيرو مصدق

اسلام خواهي بازرگان در اين دوره به همين نحوه خاص دفاع از دين منحصر بود. در صحنه عمل سياسي آنچه از او در اين سال ها مشهود است پيروي بدون چون و چرا از مصدق و جريان ملي گراست. بازرگان از سوي مصدق به عنوان اولين مدير عامل شركت ملي نفت و مامور خلع يد از شركت انگليسي تعيين شده بود. اگرچه بازرگان در آن مقطع از عناصر اصلي حامي مصدق نبود، اما دفاع همواره او از مرام مصدق و حتي تقديس آن در ساليان بعد، نشان مي دهد كه او را نمي توان در شمار كساني قرار داد كه طرحي ديني و حتي با رنگ ديني براي سياست، حكومت و اجزاي آن داشته اند.

دو جريان مبنا در سياسيون مسلمان

پیشتر از بازرگان و اتكاي او به علم تجربي در تاويل معارف ديني سخن گفتيم و يادآور شديم كه او در مرحله تاريخي دهه 20 و سپس دولت مصدق به لحاظ الگوي عمل سياسي، دنباله روي جريان غيرديني مصدق بود. الگويي كه حرف اول آن را در سياست داخلي ليبراليسم مي زد و در سياست خارجي با چاشني ناسيوناليسم همراه بود. به هر حال در آن مقطع بازرگان و دوست او يدالله سحابي به دنبال يك طرح دين گرا (ولو التقاطي) براي اداره حكومت نبودند. اما در همين سال ها دو جريان با دو رويكرد متفاوت با پرچم اسلامگرايي سياسي وارد صحنه شده بودند.

آغازي براي التقاط چپ

سيدجمال الدين اسدآبادي در رساله «نيچريه»(ناتوراليسم) خود سوسياليست ها را «رهبر اين طريقه» (طبيعت گرايي) دانسته و آنها را اين گونه توصيف كرده بود كه «خود را محب الفقرا و الضعفا و المساكين ظاهر ساخته اند» اما در سال 1322 گروهي با اين آرمان به صحنه سياسي وارد شد كه :  «بايستي عدالت گرايي سوسياليسم را به نفع اسلام، از كمونيست ها و حزب توده، مصادره كرد»! محمد نخشب با چنين ايده اي، «نهضت خداپرستان سوسياليست» را تاسيس كرد. به عقيده او سوسياليسم به جاي آن كه با ماترياليسم كمونيسم تناسب داشته باشد، با خداپرستي منطبق است. چرا كه كمونيسم با پذيرش جبر تاريخ هرگونه آرمان خواهي و تلاش عدالت جويانه متكي بر اراده مردم را نفي كرده است. نخشب با اين استدلال كه تنها از راه مبارزه وسيع محرومين اجتماع و قيام ناراضيان روابط اقتصادي و سياسي مضمحل خواهد شد، مبارزه حزبي را تجويز كرد. با اين حال اين جريان در هسته مركزي خود در حد يك تشكيلات مخفي باقي ماند. به رغم مخفي بودن مركزيت تشكيلات اعضاي نهضت خداپرستان سوسياليست در مدارس و اجتماعات سياسي به كار مقابله نظري با كمونيست ها و حزب توده مشغول بودند. اين اولين جريان چپ مدعي اسلامگرايي در تبليغات خود سعي مي كرد يك ادبيات جديد را در ميان اقشار مذهبي تاسيس كند. خداپرستان سوسياليست از حضرت علي(ع) به عنوان «بزرگترين مرد سوسياليست دنيا» ياد مي كردند!

در مقاله اي با همين عنوان كه در شماره 29 روزنامه «مردم ايران» ارگان اين گروه به چاپ رسيد، چنين آمده بود: «هفته پيش هفته شهادت جانگداز وي بود كه هنوز دنيا نظير او را به خود نديده است، تعليمات سوسياليستي او تا آفتاب مي درخشد.» عمده ترين محملي كه اين گروه در آن به ارايه ديدگاه هاي خود مي پرداخت انجمن اسلامي دانشجويان بود كه به گفته دكتر عباس شيباني در بين 15 هزار دانشجوي آن زمان تنها 75 عضو داشت. جالب است كه اين انجمن به طور همزمان محل رشد دو جريان تجددگرا اما متفاوت مذهبي (يعني جريان غيرسياسي و صرفا علم گراي بازرگان و ديگري سوسياليست مسلمان) شده بود.

سوسياليست هاي خداپرست در جريان تحولات سياسي منتهي به ملي شدن صنعت نفت زير لواي «حزب ايران» به رهبري اللهيار صالح (عمده ترين جناح جبهه ملي اول) فعاليت مي كردند و از طرفداران سرسخت مصدقِ ليبرال بودند. آنان در چارچوب همان تفكرات سوسياليستي و با استفاده از ادبيات چپ گرا و ماركسيستي، از مردم مي­خواستند كه همراهي با نهضت ملي و مصدق را در جهتي پيگيري كنند كه در هم شكستن اساس فئودال-بورژوازي (زمينداري-سرمايه داري) را به دنبال داشته باشد.

بدين ترتيب دو جريان به ظاهر مذهبي (يكي با شعار علم گرايي در تفسير دين و ديگري با شعار سوسياليسم)،انواعي از التقاط عقيدتي و سياسي را در جمع اقشار مذهبيِ تحصيلكرده بنيان نهادند كه در دهه هاي بعد ثمرات تلخ آن در شكل ظهور گروه هاي افراطي به بار نشست. اين دو جريان بعدا به هم ملحق شدند. شايد جالب باشد كه بدانيم دبير كل كنوني گروه ليبرال نهضت آزادي (ابراهيم يزدي) از اعضاي گروه «نهضت خداپرستان سوسياليست» بوده است!

چالش هاي چندگانه فداييان اسلام

نواب براي اين اقبال مردم خون دل فراواني خورده بود. اولين تحركات فداييان اسلام (قصد مقابله با برگزاري تشييع جنازه رضاشاه) از سوي حضرت آيت الله العظمي بروجردي به عنوان اخلال در نظم حوزه تلقي شد. اين امر بايكوت و گاه سركوب طلاب طرفدار نواب صفوي را به دنبال داشت. آيت الله بروجردي بيش از هر چيز به احياي حوزه علميه تخريب شده­ی قم مي انديشيد و اين نوع تحركات را باعث سركوب مجدد روحانيت و از دست رفتن اولين امكان ها براي بازسازي مبنايي ترين تشكيلات هدايت عمومي شيعيان كشور مي دانست.

ايشان در يكي از جلسات درس خود از فداييان اسلام به عنوان طلاب و سادات عصباني ياد كرده بود كه بايد موعظه شوند و از فداييان اسلام خواسته بود كه روش خود را دنبال نكنند و چنين استدلال مي­كرد كه ما تحولات زيادي را در عمرمان ديده ايم. در جريان مشروطيت و... ديديم كه كارها چگونه شروع و به كجا ختم شد.
برخورد گاه تند و افراطي فداييان اسلام نسبت به سوءاستفاده عناصر بازي خورده­ی دربار از موضع آيت الله بروجردي، كه گاه در حد ضرب و شتم حاميان نواب در حوزه ظهور و بروز مي يافت- باعث تحريك بيشتر مركزيت حوزه و انزواي افزونتر فداييان اسلام در بين اكثريت روحانيون مي­شد. تا جايي كه كم اعتنايي آيت الله سيدمحمدتقي خوانساري (عمده ترين حامي حوزوي براي فداييان اسلام) را نسبت به فداييان اسلام به دنبال داشت. چه طلاب پرشوري كه در اين مقطع از حوزه اخراج شدند. يكي از اين طلاب شهيد شيخ فضل الله محلاتي بود كه البته با وساطت آيات مرتضي حايري يزدي و سلطاني طباطبايي به حوزه و تحصيل بازگشت. اين تنها چالش فداييان اسلام در جبهه خودي نبود. آنها در بدو ورود به همراهي با جريان هاي سياسي طرفدار ملي شدن نفت، كه با وساطت آيت الله كاشاني صورت گرفته بود، با وي شرط كرده بودند كه پس از به سرانجام رسيدن ملي شدن نفت تلاش براي اجراي احكام اسلام در كشور آغاز شود. عدم تحقق اين امر ابتدا تيرگي روابط با آيت الله كاشاني و سپس سركوب و زنداني شدن آنان توسط دولت مصدق را به دنبال داشت.

فقيه سياست پرهيز يا موسس

تاريخ پژوهان، تا چندي پيش نسبت به نقش آيت الله العظمي بروجردي درتحولات سياسي دهه 20 و 30 كم اعتنا بودند. برخي او را شخصيتي داراي مباني انديشه­اي نفي كننده­ی نقش سياست در تفكر ديني مي پنداشتند، بعضي از مردم هم در قضاوتي عاميانه مي گفتند كه او چون از سادات حسني بوده، روش سياسي امام حسن مجتبي(ع) (پذيرش صلح مصلحتي با حاكم جائر) را برگزيده است. اخيرا نيز برخي از جريان هاي سياسي سعي كردند تا چهره اي سكولار از آيت الله بروجردي و فكر و عمل او ترسيم كنند.

بدون شك، شأن آيت الله بروجردي برتر از آن است كه از او به عنوان سردمدار يك جريان سياسي يا غيرسياسي ياد شود. اما او در جايگاه زعامت حوزه علميه عظيم قم بلكه رهبري دنياي تشيع تاثيرغيرقابل انكاري بر جريان هاي سياسي آن زمان داشت. اين درحالي است كه آن فقيه بزرگ در هيچ يك از اتفاقات سياسي دوره زعامت ديني خود به طور رسمي دخالت نكرد. از زاويه نگاه سطحي نگر، ممكن است اين مسئله به حساب عدم بهره مندي از صفت شجاعت تعبير شود، اما واقعيت جز اين است. شايد اين حكايت كمتر گفته شده باشد كه آيت الله بروجردي در سفري به نجف درباره نحوه مبارزه با حكومت ديكتاتوري پهلوي اول مورد مشورت علماي آن حوزه مقدس قرار گرفت و در بازگشت به ايران دستگير و روانه زنداني در يك پادگان تهران شد. رضاشاه در اين پادگان به ملاقات مرحوم بروجردي رفته بود آن فقيه بزرگ در توصيف اين ملاقات گفته بود كه سعي كرده است با نحوه نشستن و رفتار، به رضاشاه بفهماند كه مرعوب قدرت او نيست. برخي همين نوع برخورد آيت الله بروجردي را علت مقاومت رضاشاه در برابر ايده مهاجرت آيت الله بروجردي از اراك به حوزه علميه قم مي دانند. نوع برخورد آيت الله بروجردي با مسائل سياسي نه از خصلت فردي (فقدان شجاعت) بلكه از عواملي از قبيل زير ناشي مي شد:

1- نوع تلقي نسبت به تحولات سياسي سال هاي قبل؛ 2- ارزيابي از استعداد اجتماعي و سياسي كشور در همراهي با حركت هاي مبارزه جويانه روحانيت؛ 3- تصور عدم كفايت برنامه هاي سياسي گروه هاي اسلامي موجود براي تاسيس حكومت اسلامي؛ 4-بي اعتنايي احزاب سياسي موجود به كيان اسلام و تشيع؛ 5- احساس خطر از قدرت يابي الحاد كمونيسم؛ 6- نقش تاثيرگذار مقدس نماها در ممانعت از هرگونه حركت انقلابي و مصلحانه؛ 7- نقش افراد نفوذي در بين اطرافيان و بيت آيت الله بروجردي و متقابلا در بين جريان ها و شخصيت هاي سياسي اسلامي مثل آيت الله كاشاني و نواب صفوي.

فرجام غم انگيز مشروطه تاثير مخربي بر فكر و ارزيابي بزرگاني مثل آيت الله بروجردي داشت. به گفته استاد علي دواني «مرحوم آيت الله بروجردي خودش گفته بود كه من در جلسات مشورتي مرحوم آخوند خراساني بودم و ديدم كه ايشان درباره شيخ فضل الله نوري اشتباه كرد و تر